۲۲ خرداد ۱۳۸۸

توضیح واقعا ضروری/ نادر فتوره چی


[اين يادداشت از دوستم نادر فتوره‌چي است كه خواسته اين‌جا منتشرش كنم]

بر مبنای دو نگاشته پیشین‌ام در سایت رخداد درباره اتفاق ٢٢ خرداد،سویه‌ای ماخولیایی مرا به شک انداخته است که مبادا از برآیند آنها نوعی لجبازی دال بر دفاع از "تحریم" برداشت شود. و اکنون هرچند علی رغم تمکین به منطق هایدگری "هرگز وقت نیست"، برای تسکین و بیرونی کردن سویه ماخولیایی‌ام ، به شکلی تلگرافی موضعی کاملا شخصی را درباب مقوله تحریم انتخابات به متن تبدیل می‌کنم:

١- با وجود تردید‌های جدی‌ام درباره "سیاسی شدن مردم" و یا "فکر کردن آنان" و نیز تشکیک مستدامم نسبت به وجود خارجی داشتن چیزی به نام "جنبش‌های اجتماعی کل‌گرا" ، و نیز با اعلام وفاداری به بیانیه گروهی رخداد درباره انتخابات مجلس هفتم، کماکان بر این باورم که "تحریم انتخابات" از قضا غیر سیاسی‌ترین انتخاب ممکن در مقطع کنونی است. این اعتقاد حتی در دو نگاشته "طرح پرسش‌های بنیادین در هیاهو " و نیز "فکر ن-کردن" همراه نویسنده بوده است، با این حال به قصد تکرار مکررات ناشی از وسواس وحشت آور "برداشت معکوس"، تحریم انتخابات را چون گذشته "بی‌معنا" اعلام می‌کنم.

٢-"بی‌معنا"بودگی مقوله تحریم بنا به نص بیانیه گروهی رخداد، هرگز نتوانسته است به شکلی درونماندگار به چیزی موهوم به نام "مشروعیت نظام" متصل شود. این عدم اتصال از آن روست که با وجود شکاف‌های عریان درساختار سیاسی جمهوری اسلامی، و علنی شدن این شکاف‌ها در شب‌های گذشته، اساساً منطق سیاسی "تحریم انتخابات" را از قبل بی‌معنا تر کرده است. به بیان ساده، در شرایط موجود جهانی آخرین سئوال از میزان مشارکت "کل رای دهندگان" در انتخابات به عنوان سنجه مشروعیت نظام مطرح خواهد بود.

٣- تظاهرات روز ٢٠ خرداد از میدان انقلاب تا میدان آزادی در تهران و مازادی که در آن وجود داشت که سویه‌های بهت آورش را از قضا پس از روز رای گیری (به مثابه امکان اجنماعی صیانت از آراء) نشان خواهد داد، می‌تواند به غایت منطق سیاسی تحریم را مبتذل جلوه دهد.

٤- امتداد ادغام "سیاست و خیابان" در فردای روز رای گیری، می‌تواند از جمله سرنوشت سازترین بزنگاه‌های تاریخ ایران باشد.

٥- اکنون که ما در لبه تاریخ در حرکتیم، و هر دم امکان "تحول ساختاری در وضع موجود" وجود دارد، اساسا چه پرسش از تحریم و چه دفاع از آن در خوشبینانه ترین حالت متکی بر نوعی "سویه احساسی مبتنی بر انزجار شخصی" خواهد بود و هیچ نسبتی با امر کلی نخواهد داشت.
تحریم ، دفاع از آن و پرسش از آن در این روزهای به واقع "پیش بینی ناپذیر" کاملا بی معناست.

٦- شلختگی این متن ، خود نشانگر "وضعیت استثنائی" این روزهاست.

۲۱ خرداد ۱۳۸۸

گزارش تضييع حقوق اتحاديه‌هاي كارگري در جهان (2008)

كنفدراسيون بين المللي اتحاديه هاي كارگري، هر ساله گزارشي از تضييع حقوق اتحاديه‌هاي كارگري در جهان منتشر مي‌كند. اخيراً گزارش مربوط به سال 2008 منتشر شده است. اين گزارش از همان ابتدا بر نقش بحران اقتصادي در بدتر شدن وضع كارگران تاكيد مي‌كند.

در اين گزارش كه اوضاع را در 143 كشور (از جمله ايران) بررسي كرده، آمده است كه در اين سال 76 فعال اتحاديه اي در دنيا به دليل پي‌گيري حقوق كارگري كشته شده‌اند. بيش‌ترين شمار اين قتل‌ها در كشورهاي آمريكاي لاتين (66 نفر) رخ داده است كه از اين تعداد 49 نفر از آن‌ها فعالان اتحاديه‌اي كلمبيايي بوده‌اند (در ميان اين 49 نفر، 16 رهبر اتحاديه‌اي را بايد شمرد كه 4 تن از آن‌ها زن بوده‌اند). شمار قتل‌هاي فعالان اتحاديه در كلمبيا نسبت به سال قبل از آن 25 درصد افزايش داشته است.

طبق اين گزارش كشورهايي كه در سال 2008 هم مانند سال قبل از آن بيش‌ترين و گسترده‌ترين سركوب‌ها عليه اتحاديه‌هاي كارگري را داشته‌اند از اين قرارند: كلمبيا، برمه، بلاروس، سودان، زيمباوه، سوازيلند، ايران، پاكستان، و فيليپين. البته به اين فهرست كشورهاي هندوراس و گواتمالا هم افزوده ‌شده‌اند.

بخش مربوط به ايران اين گزارش، مي‌گويد كه در كشور ما صدها كارگر در اين سال به دليل پي‌گيري حق تشكيل اتحاديه‌هاي آزاد كارگري بازداشت شدند و 11 نفر هم از دادگاه انقلاب در همين ارتباط حكم گرفتند. گزارش مربوط به ايران را هم مي‌توانيد اين‌جا بخوانيد.

سياست در خيابان

يك - چهارشنبه 20 خرداد در خيابان آزادي تهران تظاهراتي"ميليوني" بر پا شد. اين يعني كه دو روز در يك هفته در تهران، تظاهرات ميليوني برگزار شد. آن هم نه تظاهراتي رسمي، بلكه تظاهراتي در اعلام مخالفت با دولت مستقر. اين اتفاق غريب و كاملاً دور از انتظار چيزي نيست كه به راحتي يا به زودي اثرش محو شود يا از خاطر برود.

جريان جمعيت براي چند ساعت به طور پيوسته از انقلاب به سوي آزادي ادامه داشت. آن هم در وضعيتي كه صبح همان روز طرفداران رييس جمهور تنها بخشي از همان خيابان را براي دو ساعت در دست داشتند و خود آقاي رييس جمهور هم كه براي سخنراني به دانشگاه شريف رفته بود با شعار ضد ديكتاتوري بدرقه شد (هنوز فيلمش تكذيب نشده؟).

اتفاقي كه در اين چند روز افتاد اين بود كه از همان تنها روزن باز مانده، از فرصت بسته و محدود انتخاب ميان نامزدان مورد تاييد نظام كه بعد از رد صلاحيت گسترده پيش روي مردم گذاشته شدند، و با وجود تبعيض همه جانبه به نفع يكي از همين آدم‌هاي مورد تاييد، سياستِ مردم خود را باز به خيابان كشاند. تظاهرات ميليوني بعد از سي سال را نبايد شوخي گرفت.

همه جور آدمي در اين تظاهرات مي‌توانستي ببيني. از آخوند و خانم محجبه گرفته تا آدم‌هايي كه سكولاريسم از سر و رويشان مي‌باريد. دوستانم افرادي را ديده بودند كه عكس شهداي خانواده را در دست داشتند و كنارش نوشته بودند "برادر شهيدم، پرچمو پس مي‌گيرم" (اشاره به استفاده آقاي احمدي‌نژاد از پرچم ايران به عنوان نماد تبليغاتي‌اش).

جوانان "پايين شهري" كه ديگر غوغا مي‌كردند. آن‌ها كه معمولاً در گردش‌هاي تفريحي شهري‌شان از دست پليس خلاصي ندارند، ديروز، بالاي تيرهاي راهنمايي و سكوهاي خيابان آزادي ساعت‌ها عليه رييس جمهور شعار مي‌دادند و ساعت‌ها دروغ‌گويي را به سخره گرفتند.

ديروز در تظاهرات ميليوني خيابان آزادي همه چور شعاري را از همه كس مي‌شنيدي از اقليت‌هاي مذهبي كه پلاكاردهاي شعار آزادي وجدان و عقيده در دست داشتند، تا شعار برابري زن و مرد، تا شعار ضد ديكتاتوري تا شعار... همه را مي‌ديدي و مي‌شنيدي و مي‌خواندي. سر همه شعارها اما شعار عليه دروغ بود. (كيست كه نداند شعار عليه دروغ و تزوير تا كجا مي‌تواند بسط يابد؟) شعار منتخب من البته همان شعار مربوط به تورم بود كه به گزارش جواد مردم در اصفهان هم مردم مي‌گفته‌اند.

دو - امروز كه اين را مي‌نويسم هنوز راي گيري برگزار نشده. دوستان و آشنايان بسياري هنوز نگران دست برد در نتايج انتخابات هستند، و نگراني‌ها هم به جاست. البته ديگر كم‌تر كسي را مي‌بينم كه نگران اين باشد كه آقاي احمدي‌نژاد راي بياورد.

من ديگر زياد نگران تقلب در انتخابات نيستم؛ چون ديگر چندان نگران انتخابات نيستم. اهميت اتفاقي كه در اين روزها افتاد به نظرم فراتر از نتيجه انتخابات است و به نظر من امتداد اتفاقات هفته‌اي كه گذشت، بر سرنوشت انتخابات اثر خواهد گذاشت و اين شايد كمترين تاثيرش باشد.

به نظرم چيزي كه مهم بود، همين بازگشت سياست به خيابان بود. از تهران تا سنندج و از ديوان‌دره تا اصفهان و يزد، وضع همين بوده؛ همين تجربه تظاهرات "مردمي" مسالمت آميز؛ تجربه مغتنم آزادي. سرخوشي عجيبي كه اين مردم دارند، به همين تجربه آزادي برمي‌گردد. نوعي حس مبهم برابري اين مردم را كنار هم قرار داده؛ حسي كه تعريف نشده و غير قابل هضم است. ديروز در لحظه‌اي از تظاهرات كه از كنارش مي‌گذشتم، دختراني جوان و "شل حجاب" براي آخوندي كه شال سبز انداخته بود و با جمعيت مي‌رفت هورا ‌كشيدند، و حاج آقا نمي‌دانست چه واكنشي نشان دهد...

سه - جنون و توحشي كه واقعه شيراز را رقم زد قاعدتاً نبايد تكرار شود يا گسترش يابد. همان طور كه حتي 10 روز پيش هيچ كس نمي‌توانست اين جمعيت و رفتارشان را پيش بيني كند، پيش بيني واكنش آن‌ها به خشونت گسترده هم كاملاً غير ممكن است. البته دست كم رفتار نيروي انتظامي و رسمي تاكنون، نشان از نوعي عقلانيت در برخورد با اين وضع داشته است.

حرف‌هاي مفتي هم كه اين روزها با مقايسه اين وضعيت با انقلاب‌هاي مخملي زده مي‌شود و وعده سركوبي كه مي‌دهند، يا از سر ناداني است، و يا رجز خواندن مفت است. در اين حرف‌ها نكته اساسي كه ناديده گرفته مي‌شود اين است: در اوكراين مثلاً، شما با جمعيتي روبه‌رو بوديد كه نزديك به دو دهه بود كه مي‌توانستند به نوعي براي مطالبه حقوق‌شان تظاهرات سياسي كنند. انرژي خفته‌اي كه آزاد مي‌شد نوعي انرژي معطوف به خواست آزادي‌هاي سياسي بود؛ نه انرژي سال‌ها فروخوردگي و سرخوردگي در "همه" چيز... سر به زير بودن و مهربان بودن اين مردم، نبايد كسي را بفريبد.

چهار - هيچ چيز هنوز معلوم نيست، جز اين‌كه مردم بعد از اين 4 سال كاري كاملاً خارج از انتظار كردند. با اين همه يك نكته را هم نبايد فراموش كنيم و آن نقش عامل تاريخي است. فكر كنم نظرم درباره ميرحسين موسوي از چيزهايي كه قبلاً نوشته‌ام به اندازه كافي روشن باشد. آن چه الان مي‌خواهم بگويم كه با هر قضاوتي كه درباره ايشان داشته‌ باشيم، نقش او در تحول سياسي اخير انكار ناپذير است.

شايد هر كس ديگري خيلي زود دچار ترس از عوارض افزايش روز افزون جمعيت خياباني مي‌شد. موسوي اما حضور اين جمعيت را نه تنها در سخنراني‌هايش ستود و در فيلم‌هاي تبيلغاتي‌اش و گفت و گوهاي زنده‌اش از مردم خواست تا به اين موج دامن بزنند، بلكه در آخرين حضور زنده در تلويزيون - در گفت و گوي خبري ويژه شبكه دو در 19 خرداد - گفت كه زنجير 18 كيلومتري انساني در خيابان وليعصر ، او را به ياد "روزهاي انقلاب" انداخته است (بالاخره اين پاره خط با طول ثابت چند كيلومتر است؟). موسوي با اين تعبير، بيش‌ترين اهميتي را كه مي‌توانست به اين حضور مردمي بخشيد، و در كل تا جايي كه مي‌توانست به آن دامن زد.

اين درست است كه او اين كار را "به نفع" خود كرد؛ اما بعيد مي‌دانم همين آدم نداند كه دقيقاً چه كاري كرده است و از چه پديده‌اي استقبال كرده و به آن دامن زده . همانطور كه بعيد مي‌دانم احمدي‌نژاد در مورد عواقب "افشاگري"هايش براي ساختار خالي الذهن بوده باشد.

پنج - تا فردا منتظر مي‌مانم، و شايد اميدوارتر...

۱۹ خرداد ۱۳۸۸

پي‌نوشت ناموسي/غير ناموسي بر مناظره تاريخي

برادر و خواهر مسلمان و غير مسلمان. يك وقت در مورد چيزي كه من درباره ناموس نوشتم سوء تفاهم نشود؛ بنده با ناموس و اين‌ قبيل مفاهيم عاليه متاسفانه نسبتي ندارم و فهمم زياد به اين چيزها نمي‌رسد. منظورم از آن‌چه در اين‌جا نوشته‌ام، اين بوده كه آقاي احمدي‌نژاد در اين زمينه با در نظر نگرفتن روان‌شناسي عمومي مرتكب خطا شدند.

به علاوه، مسئله فقط ناموس نيست؛ هر بيننده‌اي با ديدن عكس همسر رقيب در دست آقاي رييس جمهور، به اين فكر مي‌كرد كه وقتي رييس جمهور چنين مي‌كند، هر مقام ريز و درشت دولتي، مي‌تواند به پرونده‌هاي مردم عادي و غير عادي دست‌درازي كند و در جهت خواست خودش پرونده رو كند: در ممالك غير متمدن (مثل بعضي كشورهاي غربي و البته شرقي) به اين كار مي‌گويند سوء استفاده از قدرت. ما البته نمي‌گوييم.

مسئله فقط مشاركت يا تحريم نيست

صفر - انتشار اين نوشته، صرفاً تلاشي است براي فايق آمدن به اضطراب و اضطرار اين روزها كه با موجي سينوسي بالا و پايين مي‌رود. پس اگر شما خوبيد، نخوانيد. اگر هم مثل اين ساعت‌هاي من خوب نيستيد، باز هم نخوانيد...

يك -
ماهيت توده‌وار و فارغ از طبقه حاميان موسوي، و نوع شعارهاشان كه اغلب نسبتي معنادار با گفتار خود او (دقيقاً آن‌جايي كه محتواي مشخص دارد) پيدا نمي‌كند، دلالت غير قابل چشم‌پوشي‌اي در خود دارد؛ اين كه بار ديگر ائتلافي بر سر شعار نفي، اين‌بار نفي آقاي احمدي‌نژاد شكل گرفته است. احمدي‌نژاد كوشيد در مناظره با موسوي اين ائتلاف بر سر نفي خود را با زنده كردن شعار نفي هاشمي رفسنجاني و نفي فساد كه چهار سال پيش داده بود، بشكند.

اين كه چرا اين ائتلاف براي نفي بر سر موسوي شكل گرفت، از قضا چيزي بود كه احمدي‌نژاد به آن توجه كرد و به آن توجه نكرد. در اين انتخابات موسوي، به نوعي همان طبقاتي را هدف گرفت و برايشان حرف زد كه احمدي‌نژاد بار پيش به اتكاي‌شان برآمده بود. طبقاتي كه قرار بود زندگي‌شان بهتر شود، اما نشده بود. حال، اين افشاگري قرار بود، نقش ايدئولوژي براي شكم‌هاي خالي را بازي مي‌كرد و مي‌گفت كه حريف هم بي‌هوده شعار مي‌دهد.

احمدي‌نژاد به مردم خسته از فقر و فساد پيغام مي‌داد كه يا من يا هيچ كس ديگر.

دو - پيامد اين اقدام افشاگرانه، كه هيچ محتوايي جز چند اسم آشنا در افشايش نبود، ميليون‌ها بيننده ايراني تلويزيون شاهد اين بودند كه در كمتر از يك هفته چند نفر از مسئولان سابق و لاحق جمهوري اسلامي يكديگر را و ديگر اركان نظام را متهم به دزدي و سوء استفاده مالي، متهم به دروغ‌گويي و بي‌اخلاقي و بي‌كفايتي و ناكارآمدي كردند.

اين اتفاق شوك بزرگي بود. و به گمان من سواي آن كه چه فكري پشت آن بوده، تاثيري غير قابل برگشت در آينده جمهوري اسلامي مي‌گذارد. اين را وقتي عميقاً فهميدم كه يك راننده تاكسي ميان‌سال طرفدار آقاي احمدي‌نژاد، فرداي مناظره كروبي و احمدي‌نژاد، به كروبي فحش مي‌داد كه چرا از زير پرسش‌هاي مربوط به اموالش فرار كرده؛ طرفداران موسوي را به خاطر اين كه با بستن يك مچ بند سبز خودشان را "خر" كرده‌اند، "احمق" مي‌خواند؛ اما آخر سر شكايتش اين بود كه: "آقا يعني بين همه اون آدم‌هاي عادي كه رد صلاحيت شدند، دو تا آدم تحصيل‌كرده لايق نبود؟ من خودم روزنامه خوندم، ديدم كه كلي آدم معمولي مثل من و شما رفتند براي انتخابات اسم نوشتند كه تحصيلات خوبي هم داشتند. خب چهار تا تو اونا نبود كه بذارن نامزد بشن؟ آخرش دوباره بايد همين دزدها رو بايد تاييد مي‌كردند؟ آخه چرا؟!"

اين طرفدار آقاي احمدي‌نژاد كه از جو انتخابات و نه لزوماً از خود احمدي‌نژادسرخورده شده بود، نقدش به غير دموكراتيك بودن انتخابات برگشته بود. در حالي كه بسياري از دوستان سياسي و روزنامه‌نگار و روشنفكر ما، در اين هنگامه كاري مهم‌تر از بزك كردن نامزدهاي موجود براي توجيه شركت در انتخابات نيافتند و نكردند. نقد دموكراتيك انتخابات "فعلاً" به فراموشي سپرده شده؛ عجالتاً تا دوباره از حاصل اين مشاركت سرخورده شويم و بعد دوباره...

او البته جز اين حرف‌هاي اميدوار كننده، حرف‌هاي تندي هم مي‌زد درباره اين كه بايد با افشا شدگان چه كنند و چه نكنند؛ وضعيت بحراني، مي‌تواند به هر دو سو بغلطد.

سه - مسئله انتخابات، به مشاركت يا تحريم خلاصه نمي‌شود. به نظر من عمده خطاي روشنفكري ما در همين است. بسياري روشنفكران ما، نمي‌خواهم اسم ببرم وگرنه نمونه‌هاي چشمگير وجود دارند، ظاهراً دچار اين خوددرگيري هستند كه بايد "رهنمود"ي براي مخاطبي كه فكر مي‌كنند دارند بدهند. در شرايط انتخابات، خصوصاً شرايط اضطراري چون انتخابات حاضر، اين رهنمود بامآل به توصيه به مشاركت يا تحريم مي‌انجامد.

من منكر نقش هنجارين روشنفكران نيستم؛ اين نقش‌ مهم و ضروري‌اي است. اما به نظر من چيزي كه اين‌جا از ياد رفته، شرط مقدم اين نقش است. اين كه روشنفكر قرار است اول از همه خود فكر كند، بشناسد و بعد با ديگران، مي‌گويم ديگران و نه "مخاطبان"، در ميان بگذارد. روشنفكر اگر قرار است در پروسه "انتخاب"هاي مردم نقشي داشته باشد، انتظار مي‌رود كه نقشش اين باشد كه دريچه‌هايي براي فكر كردن به انتخاب‌هاي پيش رو بگشايد.

در اين اضطرار كه همه چيز را وارونه مي‌كند، روشنفكر و هنرمند ما هم به نوعي مي‌گويد "اين كه ديگه فكر كردن نداره، معلومه بايد بگي نه!" حالا اين "نه" يا از جنس نه به انتخابات است، يا از جنس "نه" به اين يا آن نامزد انتخاباتي. و اين مقدمه كه مي‌گويد "اين كه ديگه فكر كردن نداره" هم معمولاً پيچيده‌تر از همين جمله صورت‌بندي مي‌شود. وقتي مي‌فهميم مقصود نهايتاً همين است، كه مي‌بينيم تا چه حد استدلال‌هاي ظاهراً‌ موجه از هر دو سو "تكراري" از آب درمي‌آيند.

تكراري بودن استدلال‌ها در مورد موقعيت‌هاي به سرعت تغيير يابنده، و در حالي كه تا به حال پيامد‌هاي پيروي از هر دو نوع استدلال به نحوي با پرسش‌هاي جدي مواجه بوده، بايد اين را به ما بگويد كه ظاهراً يك جاي كار، در هر دو رويكرد موجود اشكال دارد.

چهار - وقتي موقعيت، موقعيت اضطرار است. وقتي واقعاً ترس، ترسي عيني است، حضور روشنفكر در مقام توصيه كننده، صرفاً چيزي از نوع "مايه دلگرمي" است؛ از جنس اين كه: اين آدم كه "اين‌قدر سرش مي‌شود" هم مي‌گويد "اين كار را بكنيم"، يا "اين كار را نكنيم". الان كاركرد تحريمي، يا مشاركتي روشنفكران عزيز ما متاسفانه در همين حد است. يعني حتي اگر حرفي جدي‌تر هم مي‌زنند، به دليل نوع ورودشان به فضاي انتخابات، و به دليل زمينه از پيش موجود، به همين خلاصه مي‌شود.

گوييا هر يك آيتي مي‌شوند در تاييد يا انكار. در حالي كه حتي خودشان هم شايد چنين نقشي را از خودشان انتظار ندارند.

اگر قرار است روشنفكر كاركردي اجتماعي متناسب با روشن"فكري"اش داشته باشد، آن كار كرد قاعدتاً بايد به همين فكر كردن برگردد. "فكر" اما در فضاي اضطرار و ترس محل عرض اندام ندارد. حرف زدن از سر فكر با جامعه درباره انتخابات يا هر چيز ديگري، مستلزم نوعي استمرار است كه دامنه‌اي بيرون از فضاي اضطرار داشته باشد و پايش را جاي ديگر سفت كرده باشد.

استمرار يعني اين كه ما بتوانيم به طور پيوسته به وضعيت خود فكر كنيم، آن قدر كه به دست مي‌آيد، مردم را بشناسيم تا بتوانيم حتي در چنين موقعيتي هم گفتار توليد كنيم و انديشيده با با موقعيت مواجه شويم. مثال استمرار، مثال چامسكي است كه در روزهاي پس از يازده سپتامبر مورد هجوم قرار گرفت، اما در نهايت حرفش از موقعيت اضطراري برگذشت و بخشي از گفتاري شد كه بر اين موقعيت فائق آمد.

نمي‌دانم مي‌توانم حرفم را درست بگويم يا نه. شايد اين سوال بتواند مسئله مورد نظر من را را روشن‌تر كند؛ انتخابات مي‌گذرد. به زودي هم مي‌گذرد. روشنفكري ما سواي پيوستن به سويه تحريمي، يا مشاركتي، چه حرفي براي فرداي انتخابات دارد؟ به هر يك از احتمالات پيش رو، خصوصاً احتمالاتي كه نحوه برگزاري انتخابات تشديد‌شان مي‌كند، چگونه بايد فكر كنيم؟ منظورم اين نيست كه "چه بايد بكنيم" و چه كسي چه توصيه‌اي مي‌كند؛ منظورم دقيقاً اين است كه "چه فكري كرده‌ايم؟ و چه فكري مي‌كنيم؟"

در حاشيه موج سبز

يك - ديروز دوشنبه18 خرداد، همزمان با تشكيل زنجيره انساني حاميان موسوي. يكبار از حوالي چهار راه امير اكرم كه محل كارم است تا ميدان وليعصر رفتم و بعد به همراه فاطمه و مينو كه از كلاس ورزش برمي گشتند، از ميدان وليعصر تا چهار راه برگشتيم.

جمعيت زياد بود. دست كم در يك ساعت اول برنامه واقعاً "زنجير انساني" وجود داشت. در بعضي جاها هر دو طرف خيابان آدم‌ها به هم پيوسته بودند. روي جدول وسط خيابان هم حتي وسط خيابان هم مملو از جمعيت بود. در اكثر اين مدت تردد خودروها به ندرت انجام مي‌شد.

دو - جمعيت، اكثراً‌جوان بودند. خانواده هم فراوان بود و زن و مرد در ميان حاميان موسوي از طبقات و پوشش‌هاي متنوع ديده مي‌شدند. چيزي كه براي من نقطه تمايز اساسي كمپين موسوي با كمپين معين در چهار سال قبل بود (چون در كمپين معين حضور داشتم مقايسه مي‌كنم)، هم در بالاتر بودن جمعيت حاميان و هم حضور بسيار چشمگيرتر طبقات پايين جامعه بود. در حالي كه اكثريت جوانان حامي معين را به نوعي دانشجويان و تحصيل‌كردگان تشكيل مي‌دادند، در طيف حاميان موسوي دانشجويان به نوعي در اقليت بودند و علاوه بر اين سواي دانشجو بودن يا نبودن، اكثريت با جوانان طبقات پايين‌تر بود.

اگر مشاهدات اين چند روزه‌ام قابل اعتماد باشد، اين وضعيت در كمپين كروبي برعكس است؛ دانشجويان اكثريت‌اند، اما جمعيت حاميان كروبي در خيابان بسيار كم‌تر از حاميان موسوي است. جمعي از حاميان كروبي كه ديروز حاضر بودند، سواي چند شعار تبليغاتي براي كروبي شعار مهم "حجاب اختياري، حق زن ايراني" را هم سردادند.

همه بدآيندي كه از كمپين و اطرافيان كروبي دارم به كنار؛ اين كه چنين شعاري در خيابان‌هاي تهران به گوش مي‌رسد واقعاً يك گام به پيش است.

سه - تلقي من از شعارهاي حاميان موسوي اين بود كه احتمالاً هيچ فكر ستادي‌اي پشت طراحي اين شعارها نيست: شعارهايي كه به طور متمركز در يك كمپين انتخاباتي طراحي مي‌شوند، معمولاً نوعي مطالبه، پيام، يا نشان دارند. معمولاً هم اين قدر سرخوشانه نيستند. تلقي من اين بود كه كلاً مسئله به ذوق مردم واگذار شده بود. جمعينت آن قدر زياد بود كه نيروهاي ستادي در اكثر مسيري كه من ديدم گم بوند و بيشتر مراقب عبور و مرور بودند يا اين كه مي‌پاييدند كه مبادا هواداران موسوي وقتي شعارهاي دروغ ممنوع‌شان را جلو پوسترهاي احمدي‌نژاد مي‌گيرند تا عكاسان ازشان عكس بگيرند، آسيبي به پوسترهايي كه رقيب يك ريال هم برايشان خرج نكرده نرسد. خب نيروي ستادي در تظاهرات كارش هميشه از همين نوع بدبختي‌هاست.

شعارهاي حاميان موسوي سواي آن‌هايي كه عليه ديكتاتور و ديكتاتوري بود، عمدتاً شعارهايي بود با مضمون ضديت با دروغ و البته كلاً سرخوشانه و متناسب با مملكتي كه جوانانش جايي براي تفريح ندارند و انتخابات لاجرم بار خيلي چيزهاي نداشته را هم به دوش مي‌كشد.

شعارهاي ديگري هم البته در كار بود از جمله شعاري كه در آن مردم به آن صحنه سبزيكاري و وجين نمادين و تهديدگرانه فيلم احمدي‌نژاد واكنش مي‌دادند: "رييس جمهور بي‌كاره، داره سبزي مي‌كاره". در روايت‌هاي متكثر اين شعار، ترب، و شنبليله هم جزء ديگر محصولات رييس جمهور ذكر شده است.

همين واكنش نمونه‌وار مردم به تهديد ريشه كن كردن علف‌هاي هرز توسط آقاي رييس جمهور، شايد به نوعي دلالت كننده بر روح سرخوش كل تظاهرات باشد. دوستان دانشجو يا دانشجوي سابق مي‌دانند كه در پايتخت اسلامي آريايي ما اگر يك تجمع چند نفره دانشجويي در يكي از خيابان‌هاي شهر به راه بيفتد قبل از اين كه شعاري سر داده شود، چند برابر جمعيت دانشجويان نيروهاي زحمت‌كش انتظامي و برادران مخلص لباس شخصي حضور به هم مي‌رسانند تا دانشجويان احساس تنهايي نكنند. كاسب‌ها هم به دلخواه يا اجبار كركره‌ها را پايين مي‌كشند و فضا رنگي امنيتي به خود مي‌گيرد.

ديروز بيش از دو ساعت در تمام طول خيابان ولي‌عصر جمعيتي انبوه عليه رييس جمهور شعار دادند، به دروغگويي و ديكتاتوري متهمش كردند، اما نه مغازه‌اي تعطيل شد و ظاهرا نه درگيري‌اي رخ داد. طرفداران آقاي احمدي‌نژاد، هم به طور پراكنده حضور داشتند و هم تردد مي‌كردند. باز هم من جز بگو مگوي لفظي چيزي نديدم.

البته شنيدم كه ظاهراً تجمع تا ساعت‌ها پس از زمان اعلام شده ادامه داشته و در پايان شب ( ده و نيم، يازده) پليس براي پراكندن مردم در برخي از نقاط از گاز اشك آور هم استفاده كرده.

چهار - جمعيت فراوان و غير قابل تصور، سرخوشي و شادمانگي مردم عبوس، قلت شرطه و محتسب و اين كه توده‌اي عطيم شعار سرمي‌دادند ناخواسته اميدي در تو ايجاد مي‌كرد كه با خودت مي‌گفتي "بود آيا..."

۱۸ خرداد ۱۳۸۸

كار از دست ...

يك - فيلم دوم انتخاباتي آقاي احمدي‌نژاد را ديديد؟ همان كه قبل از مناظره موسوي و كروبي بود؟ مدام فكر مي‌كردم آقاي رييس جمهور كه فيلم‌هاي [...] را مونتاژ مي‌كند تا نشان دهد دانشجوي كتك خورده پلي‌تكنيكي، اگر عينكش را بردارد فريبكار است، در باغچه نشسته كه چه بگويد؟

خب ايشان در حالي كه ريحان را از باغچه در مي‌آورد از اين گفت كه "علف هرز" هم "سبز" است اما هرز است. مي‌تواند به سرعت پخش شود، اما بايد... او از تربچه‌هاي پوك هم گفت.

دو - به گزارش ابوالفضل فاتح، موسوي پس از مناظره با كروبي در ساختمان سيما مورد حمله قرار گرفته:
... همه چیز روال طبیعی خود را داشت تا این که چندین بار وقتی آقای مهندس موسوی سیاست ها و روندهای اخیر کشور را مورد نقد قرار داد، مجری برنامه به وی تذکر داد که چون در غیاب آقای احمدی نژاد این نقدها صورت گرفته باید به آقای احمدی نژاد وقت مجزا داده شود، حال آن که وقتی آقای احمدی نژاد با شدت و حدت دوره‌های گذشته به ویژه دوران دفاع مقدس را مورد هجمه قرار داد، هرگز تذکری دریافت نکرده بود. با مشورت دوستان، دکتر محمدرضا بهشتی متن یادآوری به آقای مهندس در این رابطه را به همراه یادداشت دیگری مکتوب کرد. من متن را به استودیو بردم تا برای تحویل مهندس در اختیار مسئولان ذیربط بگذارم. وقتی دو یادداشت را تحویل دادم متوجه شدم که آقای دانشور که نماینده ی شورای سه نفره در استودیو بود یکی از یادداشت ها را نزد خود نگه داشت. پرسیدم چرا یادداشت را به مهندس نمی دهید؟ با برافروختگی هر چه تمام تر و با لحنی کاملاً توهین آمیز مدعی شد که مهندس سخنانش غیرقانونی است و من این یادداشت را به ایشان نمی دهم. سپس به خارج از استودیو آمد و در کمال ناباوری، در حالی که فریاد می زد برگه ی یادداشت مهندس را پاره کرد و به زمین کوبید. در این هنگام مسئول دفتر معاونت سیاسی سیما یادداشت پاره شده را به داخل استودیو برد تا به مهندس تحویل دهد، ولی باز هم این کار انجام نشد. طبق قانون نمایندگان هر کاندیدا حق دارند تا دو بار به وی یادداشت بدهند. احدی هم حق ندارد در این راه مانعی بتراشد یا یادداشت را بخواند یا دخل و تصرفی در آن کند. دانشور خارج از حیطه ی وظایف خود نه تنها یادداشت را خواند بلکه بدون اطلاع ما به زعم خود برای تاثیرگذاری منفی در روند مناظره آن را نزد خود نگه داشت و وقتی که ما متوجه موضوع شدیم با بی ادبانه ترین و پرخاشگرانه ترین روش موجود، اقدام به پاره کردن یادداشت و کوبیدن آن به زمین کرد. لابد دوستان او به خاطر این رفتار زشت و غیراخلاقی به او مدال خواهند داد! اما برای صدا و سیما و آقای ضرغامی که مدعی بی طرفی هستند این یک نقطه ی صد در صد تاریک و غیر قابل توجیه محسوب می شود. ماجرا به همین جا ختم نشد. وقتی آقای مهندس پس از پایان مناظره از کوریدور استودیو به سمت در خروجی در حرکت بود فردی عصبی که حضورش در آن مکان بدون هماهنگی تقریبا ممکن نبود، در حالی که فریاد می زد سعی داشت خود را به مهندس نزدیک نماید. در این حین در تنگی کوریدور و در فشار جمعیت یک شیشه ی قدی در نزدیک ترین فاصله با مهندس فرو ریخت. برای ما باورکردنی نبود که چگونه صدا و سیما که باید نقطه ی امن کاندیداها باشد، تبدیل به چنین صحنه ای شده بود. یکی با پرخاش و فریاد یادداشت مهندس را پاره می کند ودیگری در محلی که کمتر کسی می تواند وارد شود به مهندس هجوم می آورد و همچون دعواهای خیابانی دری شیشه ای می شکند.
سه - خبرهايي هم هست كه كسي تكذيبش نمي‌كند تا دست كم خاطر "مومنين" آسوده شود.

چهار - اين روزها - باز هم بايد گفت؟ - از تاريخ‌ساز‌ترين روزهاي جمهوري اسلامي هستند.

دگرانديش بله، اما...

از ديشب جلو خودم را گرفتم كه اين را ننويسم، اما نمي‌شود.

آقاي كروبي در مناظره با موسوي يك‌جايي داشت مي‌گفت كه چقدر خوب بوده و هميشه از حقوق همه دفاع كرده؛ درويش، مسلمان، غير مسلمان، مسيحي زرتشتي، دگرانديش (به به!). خلاصه خيلي خوب وبد، خيلي حقوق بشر بود...

بعد در ادامه دفاع از همه اين آدم‌هاي بي‌دفاع، گفت كه آقاي عبدالكريم سروش را بعضي‌ها اگر موافق‌شان باشد مي‌گويند استاد و از اين حرف‌ها، حالا كه آمده از من حمايت كرده "يك كمونيست را فرستاده‌اند به او بد بگويد".

دقت كرديد؟ "كمونيست" را "فرستاده‌اند" بد بگويد. آخر چه مي‌شود به اين "شيخ" گفت؟

اين انتخابات تمام شود، سري اگر به تن بود، بايد با دوستاني كه هيجان زده از چپ و راست رفته‌اند پشت موسوي و كروبي حرف اساسي بزنيم.

۱۷ خرداد ۱۳۸۸

خوب بود!

گفت: سه برابر من بهش وقت بديد بياد هر چي دلش خواست دروغ بگه!

نگذاريد بازداشت شدگان در هياهوی انتخاباتی دربند بمانند

نامه سرگشاده خانواده‌های بازداشت‌شدگان تعاونی فلزکار و مکانيک

با سلام،

با گذشت بيش از يک ماه از بازداشت غيرقانونی اعضای تعاونی مسکن فلزکار و مکانيک به دلايل نامعلوم، خانواده های بازداشت شدگان هم چنان در بی خبری، ابهام و نگرانی به سر می برند. اخبار مربوط به اين بازداشت شدگان در هياهوی انتخابات گم شده است و هيچ نهاد و مسوولی پاسخ گوی سوالات ما نيست.

ناصر ابراهيمی، محمدعلی عزيزمحمدی، غلامحسين اکبری، ابوالحسن دارالشفايی، سيدمحمود منصور گيلانی، عبدالله يوسف وطن خواه، عزيزالله ياری و مصطفی حاتمی، ۸ نفر اعضای تعاونی فلزکار و مکانيک هستند که به همراه ساير اعضا، در روز جمعه ۱۱/۲/۸۸ در محل تعاونی واقع در نعمت آباد، در جلسه ی گزارش دهی مسکن مهر شرکت کرده بودند. در طول ۳۸ روز گذشته، اين افراد در بازداشتگاه اوين نگه داری شده اند که بيش از نيمی از اين زمان، از امکان تماس يا ملاقات با خانواده ها و وکلای خود محروم بوده اند و خانواده های ايشان با پاسخ های مبهم، نادرست و متناقض مقامات قضايی مسوول پرونده در نگرانی و بلاتکليفی به سربرده اند.

اين در حالی است که نگرانی ما روز به روز افزايش می يابد. ما نگران سلامت همسران خود هستيم که در شرايطی غيرقانونی و خلاف عرف بازجويی می شوند. ما نگران نقض حقوق شهروندی آن ها هستيم که بدون برخورداری از حق قانونی خود، بدون وکيل و در شرايطی که طبق قانون ادامه ی بازداشت آن ها مجاز نيست، قربانی پرونده سازی های سياسی شوند. فشارهای اقتصادی هر روز بيشتر از قبل ما را تهديد می کند و ما نگران مشکلات مالی ناشی اين دستگيری بی دليل هستيم که به از دست دادن شغل و بيکار شدن آنها می انجامد. ما نگران فرزندان مان هستيم و نمی دانيم چه کسی پاسخ گوی آسيب روانی وارد آمده به فرزندان ماست و اين خسارت ها چگونه جبران می شوند؟

روند بازداشت و رسيدگی به اين پرونده، آشکارا بر خلاف قانون اساسی، قانون آيين دادرسی کيفری و قوانين بين المللی مورد پذيرش جمهوری اسلامی ايران است. ضرورت تفهيم اتهام طی ۲۴ ساعت از زمان بازداشت، حق برخورداری از وکيل و حضور وکيل در مراحل بازجويی و رسيدگی به پرونده، رعايت موازين قانونی و حقوق متهم طی بازجويی، و آزادی متهمين در صورت تامين قرار تعيين شده از سوی دادگاه از جمله حقوقی است که از نامبردگان سلب شده است.

ما خانواده های بازداشت شدگان تعاونی مسکن فلزکار و مکانيک از نامزدهای رياست جمهوری، مسوولان قضايی، نهادها و سازمان های مدنی و کليه ی کسانی که دغدغه ی دفاع از حقوق شهروندی را دارند انتظار داريم نسبت به اين بازداشت خودسرانه واکنش موثر نشان دهند و نگذارند که بازداشت شدگان در هياهوی انتخاباتی مظلومانه دربند بمانند.

با سپاس
خانواده های اعضای بازداشت شده ی تعاونی فلزکار و مکانيک
اکبری، گيلانی، وطن خواه، دارالشفايی، ياری، حاتمی، ابراهيمی، عزيزمحمدی

۱۶ خرداد ۱۳۸۸

فعالان كارگري هم‌چنان در زندان

از بازداشت‌ شدگان روز جهاني كارگر در پارك لاله هنوز گروهي در بازداشت هستند. از بازداشت شدگان روز جهاني كارگر در تعاوني فلزكار و مكانيك هم 8 نفر از پانزده نفر هنوز زنداني هستند. و در مجموع 13 نفر هنوز در بازداشت هستند.

تا جايي كه خبر دارم از يكشنبه گذشته ارتباط تلفني بازداشت شدگان تعاوني فلزكار و مكانيك با خانواده‌شان قطع شده. زماني هم كه ارتباط وجود داشت، هم خانواده‌ها و هم زندانيان سردرگم بودند و چيزي از دلايل بازداشت و ادامه آن نمي‌دانستند.

بازداشت فعالان كارگري در روز جهاني كارگر نقض آشكار حقوق مسلم آن‌ها بوده و هست، و ادامه بازداشت هم همين‌طور.

به جز بازداشت شدگان يك ماه اخير، فعالان كارگري ديگري هم در زندان هستند. مانند منصور اسانلو رييس هيئت مديره سنديكاي شركت واحد كه اخيراً گروهي از فعالان حقوق بشر نسبت به سلامت و امنيت او ابراز نگراني كردند. و ابراهيم مددي نايب رييس اسانلو در همين سنديكا كه در اوين در بازداشت است.

اعضاي هيئت مديره سنديكاي نيشكر هفت تپه نيز همچنان تحت پي‌گرد و بازداشت هستند؛ آخرين مورد بازداشت رحيم بسحاق بوده است.

در همين ارتباط، سه سنديكاي بزرگ كارگري در دنيا كه مجموعاً 170 ميليون عضو دارند، به همراه عفو بين الملل و كارگران ضد جنگ آمريكا، با شعار "عدالت براي كارگران ايراني" روز 26 ژوئن (بيست روز ديگر از امروز) را روز اعتراض جهاني به سركوب كارگران ايراني اعلام كرده‌اند.

اين سه سنديكا اين‌ها هستند:
كارگران صنعتي جهان
اتحاديه كارگران دريانوردي استراليا
اتحاديه جهاني كارگران حمل و نقل و سفر

درباره مناظره امشب كروبي- احمدي‌نژاد

من بسيار نگران مناظره امشب آقاي كروبي با آقاي احمدي‌نژاد هستم. نه به خاطر خود مناظره بلكه به دليل مخاطراتي كه در پيش است و تاثيري كه هر حركتي مي‌تواند در تحولات دو هفته آينده بگذارد.

اين تصور وجود دارد كه موسوي مي‌توانست خيلي بيش‌تر حرف بزند و اجراي بهتري در مناظره داشته باشد. اين تا حدي درست است، و در كل نه. در كل، در مقابل آقاي احمدي‌نژاد كه در لحظه مي‌تواند بگويد بلر نامه عذرخواهي نوشت، يا ستاره‌دار را معين درست كرد، كار بيش‌تري نمي‌شد كرد. و موسوي با دادن كم‌ترين هزينه همان امتياز ممكن را از اين مناظره گرفت. من فكر مي‌كنم كه امتياز خوبي بود. خيلي‌ها اين‌طور فكر نمي‌كنند.

پاسخ‌هاي احتمالي بديل موسوي براي ايستادن در مقابل "افشاي مفسدان"، كه بعد از چهار سال آقاي احمدي‌نژاد از امام علي ياد گرفته‌اند كه بايد بر پيشاني‌شان داغ ننگ زد و در بازار گرداند (يعني رييس مجلس خبرگان و رييس بازرسي...)، جز رفتن در بازي حريف نبود: موسوي عملاً تنها جواب موجه حقوقي كه وجود داشت را داد. يعني گفت كه به او ربطي ندارد (و گفت كه چرا ربط ندارد) و بايد به خودشان گفت، و همچنين گفت كه مرجع صالح بايد رسيدگي كند و تا پيش از آن حكم برائت است.

تازه احمدي‌نژاد بعد از چهار سال وعده به افشا، چيزي بيش از همين‌هايي كه 30 سال است مردم در تاكسي مي‌گويند نگفت. "سونامي" فساد ستيزي ايشان از قضا بيش‌تر شبهه برانگيز بود؛ چون اگر مفسدان اين‌ها هستند، كه خيلي‌هاي ديگر بايد جواب‌گو باشند، نه رييس فرهنگستان هنر...

غرضم اين است كه مشكل مشخصاً در موسوي نبود كه مثلاً زبان گويا و اطلاعات كافي براي بحث كردن نداشت. مسئله در حريف بود.
اين مسئله به همين قوت پيش روي آقاي كروبي هم خواهد بود.

آقاي كروبي مي‌تواند با قاطعيت و با اتكا به اسناد و آمار دولت خود آقاي احمدي‌نژاد با او بحث كند؛ احتمالاً مي‌تواند بسياري از بينندگان را قانع كند كه تصويري كه او مي‌دهد، درست است و نه تصوير آقاي احمدي‌نژاد. اما تصور اين كه آقاي كروبي بتواند يا بخواهد هم‌چون آقاي احمدي‌نژاد بحث كند، تصور نادرستي است.

آقاي احمدي‌نژاد ظاهراً ژست كسي را مي‌گيرد كه تبعات حرف‌هايش برايش مهم نيست؛ آقاي كروبي نمي‌تواند به اين لاك برود. به نظر من آقاي كروبي بايد به آدم‌هايي كه تصميم گرفته‌اند بهش راي بدهند فكر كند. بايد به روزهاي پر مخاطره پيش رو فكر كند، و بايد استراتژي بحث خود را چنان تنظيم كند، كه ضمن پيروزي در مباحثه كه هدف اوليه امشب اوست، بتواند جلو دامن زدن به فضاي خشونت را بگيرد.

اگر كروبي بتواند جلو سرعت گرفتن اين رانه را بگيرد، هم در ديده بسياري برنده مناظره است، و هم واقعاً خدمتي به مردم كرده است. به مردمي كه اين روزها بعضي آن‌ها را به عنوان اسم مستعار خود استفاده مي‌كنند.

۱۵ خرداد ۱۳۸۸

اخلاق ديگه چيه؟

دوستان عزيز، من نمي‌فهمم اين همه بحث درباره زير پا گذاشته شدن اخلاق و اين كه چرا طرف پشت سر كساني كه نبودند حرف زد براي چيست؟ مسئله هر چيزي كه باشد، اخلاق نيست.

اين مناظره اگر معنا و پيامدي داشته باشد، كه به نظر من دارد، بايد آن را در چينش سياسي موجود جست؛ و بايد ديد كه آقاي احمدي‌نژاد با يك كاسه كردن همه اين‌ها، دارد چه آينده سياسي‌اي را و به نمايندگي از چه طيف و نيرويي ترسيم مي‌كند.

مسئله اساسي اين است. [به نظر من] اگر بحث مي‌[شو]د درباره اين بايد بحث [شو]د. وگرنه بحث در مورد اين كه زشت بود پشت سر هاشمي رفسنجاني و ناطق نوري حرف زد كه نشد حرف. اخلاق؟ هاشمي رفسنجاني؟!

اين حرف‌ها كه اخلاق مُرد و اون يكي چطور شد كه مسئله امروز نيست. همه اين شكل‌بندي سياسي آشنا از طرف يك نيروي سياسي بسيار مهم و بسيار قوي، جلو چشم 50 ميليون بيننده به پرسش گرفته شد. كه چه بشود؟ اين مهم است.

مرتبط:
تابناك به نقل از آفتاب: حمله شبانه به ساختمان مرکز تحقیقات استراتژیک
رجانيوز به نقل از فارس: اعلام موجوديت كميته صيانت از جان رئيس جمهور

پي‌نوشت (به آقاي ناشناسي كه كامنتش را منتشر نمي‌كنم):
به نظرم شما چون از من عصباني هستي، شايد هم حق داري كه عصباني باشي، اين مطلب را درست نخوانده‌اي.
بله، حق با شماست، آقاي هاشمي و هر كس ديگري حق دارد كه تا زماني كه در دادگاهي عادلانه محاكمه نشده، گناهكار شناخته نشود.
من هم تا جايي كه مي‌بينم، اتهامي را متوجه ايشان نكرده‌ام. فقط از اين كه بحث در مورد ايشان اخلاقي باشد تلويحاً ابراز تعجب كرده‌ام.
دارم مي‌گويم كه بحث اخلاق در اين‌جا تقليل‌گرايانه است. شما وقتي با چنين اتفاق مهمي طرف هستيد كه يك طرف ماجرا هاشمي رفسنجاني است، ديگر بحث بايد به وضوح سياسي باشد. دست كم من چنين انتظاري دارم. بله ايشان هم مثل هر آدم ديگري حرف زدن در موردش بايد مقيد به اخلاق باشد؛ اما اگر فقط در مورد اخلاقي بودنش حرف بزنيد/بزنيم، يك چيزي از دست رفته؛ يك چيز مهم در يك موقعيت مهم.
در ضمن عدم انتشار نظراخير شما به دليل لحن‌تان در مورد حكومت جمهوري اسلامي بود كه براي من مي‌توانست دردسر ساز باشد؛ شما كه ناشناسيد و از نظر حقوقي خلاص.

۱۴ خرداد ۱۳۸۸

مناظره تاريخي

يك - مناظره ديشب موسوي - احمدي‌نژاد يك نقطه عطف در تاريخ جمهوري اسلامي بود. روزي كه عباس پاليزدار به زندان افتاد مي‌شد فرض كرد كه اراده اي در نظام در كار است كه به هر صورت كليت مجموعه را به همين صورت كه هست از گزند حفظ كند. انتشار فيلم سخنراني پاليزدار در اينترنت، در آن زمان واقعه بي‌سابقه‌اي را رقم زد. هيجان تا حدي بود كه برخي از تلويزيون‌هاي اپوزيسيون در خارج از كشور در مقاطعي مردم را دعوت كردند كه به طرف‌داري از پاليزدار به خيابان‌ها خواندند...

دو - ديشب، رييس جمهور مستقر مملكت، رييس فعلي مجلس خبرگان رهبري كه رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام هم هست و فرزندانش را فاسد خواند. تا اين‌جا خب، يك شوكي بود شنيدن اين حرف‌ها از تلويزيون. حيرت اما وقتي افزوده شد كه نام آقاي ناطق نوري و آقازاده هم بر زبان رييس جمهور آمد؛ يعني رييس بازرسي بيت رهبري. دقت كنيد؛ نه هيچ كس ديگري، رييس "بازرسي" بيت.

سه - طرفداران آقاي احمدي‌نژاد قبل از اين كه مناظره‌اي صورت بگيرد پيروزي ايشان را اعلام كرده بودند و قرار جشن را هم گذاشته بودند. عادت كرده‌ايم ديگر از اين چيزها تعجب نكنيم. اما مسئله اين است كه اين چه روان‌شناسي‌اي است؟ اما شايد مسئله روان شناسي نبوده است؛ طرفداران احمدي‌نژاد پيشاپيش با دانستن اين كه او در مناظره چه خواهد كرد، صرف زدن اين حرف‌ها از تلويزيون را پيروزي مي‌دانستند و فكر مي‌كردند كه حتماً موسوي هم آچمز خواهد شد.

چهار - از نظر صورت و محتواي مناظره، من به عنوان يك بيننده احمدي‌نژاد را شسكت خورده ديدم؛ تلقي‌ام اين است كه با اخلاقيات عام ايراني، احتمالاً بسياري از مردم معمولي مثل خود من هم او را شكست خورده مناظره ديدند.

احمدي‌نژاد بسيار عصبي نشان داد. نتوانست وقتش را تنظيم كند. سعي كرد در حرف موسوي بپرد كه موسوي همين را شاهد بي‌قانونيش گرفت و ساكتش كرد. ساكت شدن احمدي‌نژاد كه با غرغر انتهاي مناظره او همراه بود، ساكت شدن كسي بود كه انتظار داشت بهش امتياز داده شود، و داده نشد؛ انتظار داشت رقيبش هم مثل بقيه‌اي كه در اين 4 سال بهش امتياز دادند، از حق خودش به او امتياز بدهد، كه نداد.

احمدي‌نژاد با رفتن طرف پرونده رهنورد بزرگ‌ترين خطايش را مرتكب شد. اگر به همان ژست بچه مدرسه‌اي "بگم بگم!" اكتفا مي‌كرد و "نمي‌گفت"، ذهن خيال‌پرداز ايراني، تا آخر تاريخ از خود مي‌پرسيد كه طرف چه چيزي داشت كه رو نكرد؟ و شايد هم اين ذهن ايراني مي‌گفت كه طرف مرام گذاشت و راجع به ناموس رقيبش حرف نزد. اما احمدي‌نژاد دقيقا همين خطا را كرد و عكس "ناموس" طرف را رو به دوربين گرفت. آن هم در مملكتي كه عكس زن‌ها را در آگهي ترحيم هم نمي‌زنند.

در مقابل موسوي اين فرصت را يافت كه در مقام يك ترك ناموس پرست زن خودش را بزرگ ترين زن روشنفكر ممكلت بخواند و از او دفاع كند؛ موسوي رفت روي روان‌شناسي اين ملت، و تنها جايي كه از خودش "عصبيت" نشان داد، سر مسئله غيرت و ناموس بود. احمدي‌نژاد بازي بچه‌گانه اي را كه در اين‌جا شروع كرد در زمين خود باخت؛ يعني با اين كار پايگاه راي سنتي خودش را در معرض برد موسوي قرار داد.

علاوه بر اين‌ها به نظرم تيم احمدي‌نژاد، اگر چنين چيزي واقعاً وجود داشته باشد، ضربه بزرگي به رييس جمهور محترم زد؛ آقاي رييس جمهور با يك كاميون سند و مدرك پشت ميز نشسته بود تا رقيب را مرعوب كند. در حالي كه فرصت استفاده از آن‌ها را پيدا نكرد و يكبار هم در صحنه اي غم انگيز دقايقي از وقت ارزشمندش را به گشتن دنبال سندي كه مي‌خواست بخواند تلف كرد. بالاخره اگر مشاوري در كار باشد مي‌تواند تعداد كلمات قابل قرائت در 45 دقيقه را محاسبه كند و حداكثر يك و نيم برابر حجم آن پرونده كلاسه شده‌اي در اختيار ايشان قرار دهد. چنين چيزي در كار نبود. رييس جمهور، يك قلم و كاغذ هم همراه نبرده بود كه شايد لازم باشد يادداشتي از حرف طرف بردارد. فقط لبخند مي زد.

يك اشتباه بزرگ ديگر تيم فرضي احمدي‌نژاد اين بود كه شايد از روي خودبزرگ‌بيني نفهميدند كه نبايد خاتمي را كنار بقيه بگذارند و بزنند. خاتمي هر تصوري كه از او داشته باشيم و هر قضاوتي، در ايم مملكت براي بسياري محبوب است و حتي مردم عوام هم نمي‌پذيرند كه در دوره او خفقان بيش‌تر و فساد بيش‌تري نسبت به دوره احمدي‌نژاد بوده است.

من فكر مي‌كنم اين‌ها چيزهايي است كه مي‌تواند در نظر اكثريتي از مردم برد موسوي را در مناظره تداعي كند. موسوي به خيلي از سوال‌ها جواب نداد، و به نظر من نبايد هم جواب مي‌داد، اما يك جمله كليدي گفت كه اين هم باز با روان شناسي ايراني مي‌خواند "شما اگر چيزي از خود من داشتي رو مي‌كردي، اين كه از ديگران مي‌گويي، معلوم است از من نداري."

احمدي‌نژاد حتا در افشاگري هم كاملاً پيروز نبود؛ در مقابل ضد حمله مشايي كاملاً سكوت كرد، جوابش براي محصولي عذر بدتر از گناه بود (يكجوري گفت اين هم از همان‌هايي است كه در دوره هاشمي و خاتمي پولدار شده‌اند)، و در جواب به مسئله كردان گفت كه همه مديران جمهوري اسلامي از اين مدرك‌ها دارند (به به!) در حالي كه خودش مي‌خواست قضيه رهنورد را هم مطرح كند.

باز تاكيد مي كنم كه از همه اين‌ها گذشته، اصلي‌ترين مشكل اين بود كه احمدي‌نژاد 4 سال در گفتن اين حرف‌ها تاخير داشت.

پنج - اما اتفاق ديشب، مهم‌تر از اين بود كه چه كسي برنده شود. احمدي‌نژاد با ترسيم سناريوي هاشمي پشت هر سه نفر، قرار است در مناظره با دو نفر بعدتي چه كار كند؟ قرار است دوبار ديگر قصه فساد رييس مجلس خبرگان و احياناً رييس بازرسي رهبري را و احتمالاً بسياري ديگر را بشنويم؟

بعد مردم چه خواهند گفت؟ اين قهرمان مبارزه با فساد كه به يكباره لب گشوده خودش به چه دل‌گرم است؟

بعدش چه مي‌شود؟ فرض كنيم آقاي احمدي‌نژاد با اين تاكتيك و ساير امدادها پيروز شود. بعد آيا نبايد رييس مجلس خبرگان و خاندانش و رييس بازرسي بيت و پسرش محاكمه شوند؟ بالاخره اگر فسادي هست نبايد پي‌گيري شود؟

يا اگر حرف‌هاي رييس جمهور درست نيست مثلاً نبايد كسي كاري كند؟ به هر حال به نظر نمي‌آيد مسئله در هر يك از دو شقش "به خير" بگذرد. و سواي اين كه مردم چه بگويند، اين مهم است كه احمدي‌نژاد با چه پيش بيني و چه پشتوانه اي در مقابل اين اجماع از سران نظام قرار مي‌گيرد. نمونه هاي تاريخي كه تداعي مي‌شوند كم نيستند، اما بهتر است از خيرشان بگذريم.

نگراني من در حال حاضر از موج خشونت‌هايي است كه شروع شده. به نظر من بخشي از اين كه موسي بحث را تندتر از اان كه گذشت نكرد، به ملاحظه همين اتفاقات بود.

شش - هر اتفاقي كه بيفتد، به نظر مي‌آيد كه از ديشب وارد مرحله جديدي از تاريخ جمهوري جمهوري اسلامي شده‌ايم.

پي‌نوشت ناموسي/غير ناموسي: برادر و خواهر مسلمان و غير مسلمان. يك وقت سوء تفاهم نشود؛ بنده با ناموس و اين‌ قبيل مفاهيم عاليه متاسفانه نسبتي ندارم و فهمم زياد به اين چيزها نمي‌رسد. منظورم از آن‌چه در اين‌جا نوشته‌ام، اين بوده كه آقاي احمدي‌نژاد در اين زمينه با در نظر نگرفتن روان‌شناسي عمومي مرتكب خطا شدند.

به علاوه، مسئله فقط ناموس نيست؛ هر بيننده‌اي با ديدن عكس همسر رقيب در دست آقاي رييس جمهور، به اين فكر مي‌كرد كه وقتي رييس جمهور چنين مي‌كند، هر مقام ريز و درشت دولتي، مي‌تواند به پرونده‌هاي مردم عادي و غير عادي دست‌درازي كند و در جهت خواست خودش پرونده رو كند: در ممالك غير متمدن (مثل بعضي كشورهاي غربي و البته شرقي) به اين كار مي‌گويند سوء استفاده از قدرت. ما البته نمي‌گوييم.

۱۳ خرداد ۱۳۸۸

در ستايش سانسور

از اين به بعد كامنت‌هاي توهين آميز، بي ربط و نظرهاي نويسنده‌هاي بي‌نام و نشان را منتشر نخواهم كرد. هر چه دل‌تان مي‌خواهيد بگوييد.

اما شما نه دوست "عزيز"

يك - احتمالاً صحبت‌هاي آقاي احمدي‌نژاد در شبكه خبر را ديده‌ايد يا خوانده‌ايد، آن‌جا كه مي‌گويد:
24 سال دولت در دست يک گروه بود و علاوه بر آن زمان، اکنون هم آنها با هم هستند؛ در آن زمان‌ها دريچه نقد به طور کامل بسته بود؛ در زمان جنگ يک روزنامه منتقد بود [رسالت را مي‌گويد] و فقط هفته‌اي يکي دو بار با استفاده از همان آماري که خود دولت ارائه مي‌داد، نقد اقتصادي مي‌نوشت، اما همان را هم تحمل نمي‌کردند و شعار مرگ بر آن روزنامه مي‌گفتند و حتي نخست‌وزير وقت هشدار مي‌داد که اگر تعطيل نکنيد برخورد مي‌کنم.

در 8 سال بعد از آن نيز دولت عليه يک روزنامه منتقد مدام فعاليت مي‌کرد [سلام را مي‌گويد] و حتي رئيس دولت از تريبون‌هاي مختلف آن يک روزنامه را تحت فشار قرار مي‌داد. در 8 سال سوم نيز کوچکترين نقد، با هجوم سنگين مواجه مي‌شد و حتي يادم هست که در دانشگاه خودمان يک استاد يک نقد کوچک منتشر ‌کرد اما آنچنان به او حمله کردند و گفتند تو ضد دوم خرداد و ضد دولت و ضد رئيس جمهور هستي و پيام را دريافت نکرده‌اي.

اما در اين 4 سال در مقابل هجمه بسيار سنگين، عکس‌العمل نشان نداديم و 4 سال است که بيش از 20 روزنامه و صدها سايت و تريبون حرف‌هاي ناروا و تهمت و دروغ منتشر مي‌کنند. اما ما آنها را در راستاي پيشرفت کشور تحمل کرديم و جالب است آن کساني که آن سه دوره 8 ساله را اداره کردند حالا مي‌گويند اين دولت از مسير منحرف شده است درحالي که ما در هر شاخص چند برابر آنها کار کرديم.

...به حول قوه الهي و به مدد امام زمان و ايستادگي رهبري عزيز و ملت ايران ما در سياست خارجي اکنون در اوج هستيم اما آنها مي‌گويند بايد به گذشته برگرديم و با آنکه 24 سال کارها در دست آنها بود و اکنون مردم فرد ديگري را انتخاب کردند، باز هم مي‌خواهند با تهمت و فحش کارها را به گذشته برگردانند

دو - لحن و رويكرد آقاي احمدي‌نژاد جالب است نه؟ آقاي احمدي‌نژاد دوباره مثل انتخابات 4 سال پيش جامه اپوزيسيون پوشيده. در آن انتخابات بسياري مفتون اين ژست شدند. خصوصاً زماني كه در دور دوم در مقابل هاشمي رفسنجاني قرار گرفت كه براي بسياري از مردم ايران نماد گذشته نظام بود، توانست راي بالايي از همين راه به دست بياورد.

محتواي اين گفتار از جهات ديگري هم براي من جالب است. لحن را كه كنار بگذاري، من را ياد برخي نظريه‌پردازي‌هاي آكادميك درباره ساختار جمهوري اسلامي و به طور مشخص جايگاه انتخابات در اين ساختار مي‌اندازد. اگرچه پاسخ به اين پرسش كه انتخابات ايران چه جايگاهي در ساختار حكومت جمهوري اسلامي دارد، سهل و ممتنع است، اما من ديدگاهي‌ را كه علي قيصري و ولي نصر در يكي از مقاله‌هاي مشترك‌شان در اين مورد داده‌اند، تا حد زيادي معتبر مي‌دانم. مي‌نويسند:
انتخابات در آغاز به عنوان وسيله اي براي جريان مذهبي انقلاب بود تا حمايت مردمي لازم براي تثبيت موقعيتش در نظام جديد را فراهم کند. آيت الله خميني در مراحل آغازين انقلاب به خوبي از انتخابات براي تقويت سياست هاي مذهبي و توده گراي انقلاب استفاده کرد تا ليبرال ها و چپ گرايان را از صحنه خارج کند و قانون اساسي دين سالار جمهوري اسلامي را به کرسي بنشاند. پس از 1367 انتخابات به ملاحظات ديگري و عمدتاً براي پيشبُرد سياست هاي جناحي اهميت يافت.

شايان توجه است که انقلاب ايران هيچگاه حزب انقلابي غالبي پديد نياورد. اگرچه شماري نهادهاي فرادولتي وجود دارند که همواره در عمل از تصميمات نظام حاکم پشتيباني مي کنند، ولي جمهوري اسلامي در غياب يک حزب حاکم هيچ مکانيسم نهادينه شده‌اي براي توزيع قدرت ميان جناح‌هاي متنوع درون خود نداشته است. بنابراين کارکردي که به طور معمول بايد از يک انتخابات درون حزبي گرفت در ايران به انتخابات عمومي واگذار شده است. از همين رو جمهوري اسلامي خود همچون يک حزب با انتخابات دروني عمل کرده است، اما رقابتي در عرصه‌ي وسيع سياسي نداشته است. نظام دين سالار رأي دهندگان را به مثابه‌ي اعضاء حزب مي‌بيند که از طريق شبکه‌ي مساجد و تبليغات ايدئولوژيک بسيج مي‌شوند...
من الان از نقد اين راي و ايرادهايي كه بر آن وارد مي‌دانم مي‌گذرم. قسمت مورد نظر من در نقل بالا آن‌جا است كه مي‌گويد "کارکردي که به طور معمول بايد از يک انتخابات درون حزبي گرفت در ايران به انتخابات عمومي واگذار شده است" و اين كه "نظام دين سالار رأي دهندگان را به مثابه‌ي اعضاء حزب مي‌بيند". اين دو جمله اساساً با ديدگاه‌هاي رسمي داخل نظام جمهوري اسلامي سازگارند و تاييد مي‌شوند. در نظام جمهوري اسلامي وفاداري مردم به نظام در گفتار رسمي مفروض است و حتي بعضاً بيش از وفاداري‌اي كه برخي نظام‌هاي تك حزبي براي اعضاي خود مي‌بينند، مردم را به دليل اعتقادات مذهبي، به نظام وفادار مي‌دانند.

از سوي ديگر، فقط وفاداران اصلي و رجال سياسي نظام هستند كه مي‌توانند در انتخاباتي چون انتخابات رياست جمهوري شركت كنند. كار كرد اصلي نظارت حاضر بر انتخابات هم تضمين اين امر است كه نااهلان وارد نظام نشوند.

اين كه چرا نظام چنين شكلي پيدا كرده است، عمدتاً به كارويژه و جايگاه و ساخت خاص طبقاتي روحانيت در ايران برمي‌گردد. و نيز به ائتلافي از نيروهاي طبقاتي كه به همراه روحانيت انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي را شكل دادند.

سه - حال آقاي احمدي‌نژاد به ما چه مي‌گويد؟ مي‌گويد "24 سال دولت در دست يک گروه بود و علاوه بر آن زمان، اکنون هم آنها با هم هستند؛ در آن زمان‌ها دريچه نقد به طور کامل بسته بود." به نظر من به سختي كسي بتواند به اين بخش از حرف‌هاي محكم ايشان ايراد بگيرد.

حرف آقاي احمدي‌نژاد در مورد بسته بودن دريچه نقد در دولت موسوي، و هاشمي كاملاً درست است. توصيف‌هايي كه در مورد وضع روزنامه رسالت و سلام هم كرده‌اند خالي از حقيقت نيست.

اما دو مسئله ديگر در ميان است است: اول اين مسئله كه آيا ايشان به گفتن اين حرف‌ها سزاوار است؟ آقاي احمدي‌نژاد آن روزها كجا بودند؟ روايتي هست در مورد اين كه ايشان در زمان استانداري‌شان در استان اردبيل از هاشمي رفسنجاني در سفر استاني‌اش به آن ديار استقبال كرده‌اند. در آن‌جاآ از آقاي احمدي‌نژاد در كسوت مقامي آگاه به امور كشور نقدي نسبت به اين بسته بودن حلقه قدرت شنيده و خوانده نشده، بلكه بر عكس ايشان هم از جمله كساني بوده‌اند كه در آن روزها از رفسنجاني با همان لقب "سردار سازندگي" تجليل مي‌كردند. (البته بايد اين پرسش را هم مطرح كرد كه كسي كه خود استاندار بود، چه نسبتي با آن حلقه به قول ايشان بسته قدرت پيدا مي‌كرد).

از جمله نقل شده كه در اين سفر آقاي احمدي‌نژاد در مصاحبه با روزنامه دولتي ايران به تاريخ 29/7/75 گفته‌اند: "آیت‌الله رفسنجانی همیشه و در همه ابعاد در صحنه‌ها و شرایط دشوار انقلاب اسلامی، از عناصر تعیین‌کننده است و نام هاشمی در تاریخ پرافتخار انقلاب اسلامی با درخشندگی و به نیکی ثبت خواهد شد."

از اين گذشته، در آن زمان ايشان چندان دلي هم براي "تنها" روزنامه‌ منتقد دوران هاشمي نمي‌سوزاندند و ترجيح مي‌دادند به عنوان يك مقام دولتي در برابر "اتهامات" اين روزنامه به دادگاه شكايت برند.

اصلاً از نقل داستان و تاريخ بگذريم. مسئله دوم اين است كه آقاي احمدي‌نژاد شايد چهار سال پيش در ديده بسياري به گفتن اين حرف‌ها موجه مي‌نمودند، اما امروز بعد از چهارسال در اختيار داشتن يكي از مختارترين دولت‌هاي تاريخ ايران، اين حرف‌ها ديگر برازنده ايشان نيست. (دولتي كه چندين برابر همه دولت‌هاي پيشن كار كرده، لاجرم مختار هم بوده).

من به شخصه بعيد مي‌دانم آقاي احمدي‌نژاد دل‌نگراني زيادي از بابت ريزش آرا و از اين قبيل داشته باشد. به نظرم ايشان همان‌طور كه طرفدارانش اين روزها مي‌گويند به پيروزي خود اطميناني فراتر از اين‌ها دارد؛ احتمالاً اين حرف‌ها را به اين جهت مي‌زند كه دلش از نقدها و "تخريب"ها به درد آمده.

با اين همه لازم است از اين فضاي آزادانه‌ انتقادي كه دولت‌شان فراهم كرده استفاده كنيم و به جناب ايشان يادآور شويم كه هر كسي ممكن است بتواند از ميان مردم كوچه و بازار چنين حرف‌هايي بزند، اما گفتن اين حرف‌ها شايسته رييس جمهوري كه به تاييد بالاترين مقامات نظام افتخار مي‌كند و كسي هم در اين مورد شكي ندارد، نيست؛ اين حرف‌ها شايسته "سردار هسته‌اي" كه با مدل اتمي بور عكس انتخاباتي مي‌اندازد و درباره اتم و اسراييل چنان حرف زده كه نظام بي اين كه خمي به ابرو بياورد چهار كاغد پاره تحريمي شوراي امنيت را پذيرفته، نيست. 4 سال پيش شايد شهردار تهران مي‌توانست اين‌گونه حرف بزند، امسال ديگر نه؛ شايسته شما نيست آقاي رييس جمهور.

بله، هر كسي از ما مردم معمولي ممكن است بتواند اين چيزها را بگويد، اما شما نه دوست "عزيز".

* تيتر با الهام از رفيق ناديده اين روزها +

۱۲ خرداد ۱۳۸۸

توضيحي كه لازم شد

ظاهرا لازم است توضيحي درباره پست منطق تحريم بدهم. البته فكر مي‌كردم حرفم به اندازه كافي واضح بوده كه سوء تفاهم زيادي برنيانگيزد.

من در اين پست نمي‌گويم تحريم خوب است، يا بايد تحريم كرد و از اين قبيل. حرفم، اگر خوانده باشيد، اين است كه بسياري از مردم عادي با استدلال‌هايي برآمده از وضع زندگي‌شان و بينشي كه درباره وضع سياسي موجود دارند به عنوان نوعي اعتراض به وضع موجود در انتخابات شركت نمي‌كنند.

من همان‌جا تاكيد كرده‌ام كه "قصدم اين نيست كه بگويم اين مردم درست مي‌گويند يا اشتباه مي‌كنند، يا چه وقت اين منطق درست است و چه وقت نيست. مي‌خواهم بگويم دوستاني كه به تحريم ناسزا مي‌گويند اين مردم و منطق‌شان را ناديده مي‌گيرند."

فكر مي‌كنم اين جملات به اندازه كافي واضح باشند.

۱۱ خرداد ۱۳۸۸

درباره صدراعظم پرهيزگار/ برشت

شنيده‌ام صدراعظم
دمي به خمره نمي‌زنند
گوشت ميل نمي‌فرمايند و
اهل دود و دم هم نيستند
و در آپارتماني حقير اقامت دارند
ولي اين را هم شنيده‌ام كه
بينوايان هيچي ندارند
وصله شكم‌شان كنند و
در فلاكت روزگار مي‌گذرانند.
چه بهتر مي‌بود آن دولت
كه درباره‌اش مي‌گفتند:
صدراعظم مست و پاتيل در جلساتِ
هيئت دولت حاضر مي‌شود
و در حالي كه به دودِ پيپش خيره است
چند اوباش قوانين را عوض مي‌كنند
اما از مردم، احدي بي‌نوا نيست

[برشت، برشتِ شاعر، برگردان علي عبداللهي، صص 85-86]

شعر كه به كسي برنمي‌خورد؟ شاعرش هم آلماني بوده و مرده ، قرب پنجاه سال پيش...

۱۰ خرداد ۱۳۸۸

راي منفي: يك ديدگاه تحليلي

مهدي نسرين در وبلاگ فلسفه علم مطلبي دارد در مورد ديدگاه‌هاي جديد فلسفي در مورد "راي منفي" اين البته با راي منفي مصطلح در اين روزها متفاوت است. مسئله در اين‌ بحث درباره گزينه راي منفي، و نه فقط راي مثبت به يك نامزد، در انتخابات است:

...مطابق مدل هاي نوين مطرح شده توسط برخي انديشمندان علوم سياسي انتخاب كنندگان بايد بتوانند در پايين آمدن آراي كانديداها با انداختن آراي منفي نيز موثر باشند. البته بايد ياد آوري كرد كه اين مدل نوين ريشه ي بسيار طولاني دارد. در يونان باستان انتخاب كنندگان مي توانستند دامنه اي از امتيازات مختلف را به كانديداها نسبت دهند و جمع اين امتيازات كانديداي برنده را مشخص مي كرد (چيزي شبيه به نحوه انتخاب قهرمان در مسابقات ژيمناستيك يا اسكيت موزن كه در آن داوران امتيازات مختلفي را به شركت كنندگان مي دهند و جمع امتياز هر فرد رتبه فرد را مشخص مي كند).

مدلي كه در آن كانديدها بتوانند راي منفي نيز به صندوق بياندازند، مدل چند-گزينه اي متوازن مي خوانند. اين مدل اين تفاوت اساسي را با مدل هاي استاندارد دارد كه به انتخاب كنندگان اين امكان را مي دهد كه هم راي مثبت و هم راي منفي را به صندوق بياندازند. راي مثبت (مانند سيستم استاندارد) يك راي به آراي نامزدي كه نامش برده مي شود اضافه مي كند و راي منفي يك راي از آراي نامزدي كه نامش برده مي شود كم مي كند. بديهي است كه اگر يك انتخاب كننده، راي مثبت و منفي خود را به يك نامزد واحد اختصاص دهد، اين راي تفاوتي با راي ندادن ندارد (صرفاً آمار شركت كنندگان را بالا مي برد). اما جذابيت اين مدل آن است كه انتخاب كننده مي تواند راي مثبت خود را به يك نامزد و راي منفي خود را به نامزد ديگري اختصاص دهد. در واقع اين نوع راي نشان دهنده اين است كه انتخاب كننده اولاً ترجيح مي دهد چه كسي انتخاب شود و ثانياً ترجيح مي دهد چه كسي انتخاب نشود. در حالتي كه هيچ كدام از نامزدها صلاحيت لازم را از ديد انتخاب كننده نداشته باشند و در نتيجه نخواهد راي مثبتي به صندوق بياندازد، هنوز ممكن است ترجيح دهد از راي منفي خود استفاده كند. به احتمال زياد اگر چنين سيستمي در انتخابات سال 2000 ميلادي در ايالات متحده اجرا مي شد، ال گور به راحتي بر جورج بوش پسر پيشي مي گرفت.

مشكل سيستم هاي استاندارد اين است كه هر تلاشي براي انتخاب نشدن يك كانديدا تنها از طريق افزايش راي هاي مثبت غيرواقعي كانديداهاي رقيب ممكن است. در مقابل، در مدل متوازن، امكان دادن راي منفي تعداد راي هاي مثبت غيرواقعي را به حد زيادي كاهش مي دهد.

پيشنهاد مي‌كنم همه مطلب را بخوانيد. خصوصا كه در انتها پيوندي هم به يك مصاحبه مفصل با مايكل دامت در همين مورد دارد.

منطق تحريم

من اين روزها در بيش‌تر تاكسي‌ها و شخصي‌هايي را كه سوار مي‌شوم از راننده مي‌پرسم كه راي مي‌دهد يا نه. خيلي از اوقات با طرح اين پرسش، باقي مسافران هم درگير بحث مي‌شوند.

در چند روز اخير، دست كم دوبار پشت سر هم بوده كه كساني با قاطعيت مي‌گفتند راي نمي‌دهند. جمعه شبي دير وقت از ميهماني‌اي برمي‌گشتيم. از راننده پرسيدم كه راي مي‌دهد يا نه. گفت كه نمي‌دهد و گفت كه تنها رايي كه داده بار اول خاتمي بوده. بعد شروع كرد به استدلال كردن؛ از ساختار سياسي مملكت گفت و اين كه حالا چرا رييس جمهور؟ يك سرباز را بگذاريد همين كارها را بكند...

حرف زياد زد و نمي‌خواهم نقل كنم - نمي توانم هم. ولي نكته مهم سواي استدلال‌هايش خشمي بود كه در صحبت‌هايش بود. خصوصاً وقتي كه مي‌گفت "...راي بدهم؟ الان نيمه شب است و من دارم كار مي‌كنم. فردا ساعت 5 صبح هم بايد سر كار باشم."

فرداي همان روز، صبح كه به سر كار مي‌رفتم در اواخر مسير از راننده باز همين سوال را كردم. راننده مرد مسني بود كه معلوم شد مي‌خواهد به احمدي‌نژاد راي بدهد - به صراحت نگفت اما از استدلالش اين برمي‌آمد. من صندلي جلو نشسته بودم و در صندلي عقب دو نفر از مسافران وارد بحث شدند. يكي آقاي ميان‌سال و خوش پوشي بود كه مي‌خواست به موسوي راي بدهد و ديگري خانم كارمند حدوداً چهل ساله‌اي كه نمي‌خواست راي بدهد.

زن كارمند هم به شرايط انتخابات، به اين كه راي چطور هدايت مي‌شود و به بسياري مايه‌هاي بدبيني ديگر اشاره مي‌كرد؛ و اين كه نهايت براي او چه فرقي مي‌كند؟ اما نكته مهمي هم در حرف‌هايش بود كه از محتواي استدلال‌هايش جدا بود: بسيار با شدت‌تر از راننده و آقاي مسافر كه هر دو مي‌گفتند بايد راي داد حرف مي‌زد. از سر خشم و اعتراض حرف مي‌زد. و اين لحن معترضانه در قياس با لحن آن دو تن ديگر به وضوح بارز بود- من خفه شده بودم البته.

بين اين خانم و آقاي راننده ديشبي يك منطق مشترك وجود داشت: هر دو راي ندادن را نمايش اعتراض مي‌ديدند. اين فقط به استدلال‌شان برنمي‌گشت؛ دقيقاً سبك حرف زدن، لحن و انتخاب كلمات، معترضانه بود. حرف‌هاشان از سر بي خيالي، سياست گريزي يا بي‌تفاوتي نبود. اعتراض بود. اعتراض به وضع موجود، اعتراض به همه كساني كه در مقابل‌شان مي‌گفتند بايد راي داد و از نظر آن‌ها ناديده‌شان مي‌گرفتند. هر دو به نوعي مي‌گفتند كه ناديده گرفته شده‌اند، و به نوعي مي‌گفتند كه راي دادن هم ادامه همان ناديده گرفته شدن است.

اين‌ها را نوشتم تا بگويم، دوستاني كه مي‌گويند راي دادن استفاده از "تنها فرصت ابراز نظر" است و نتيجه مي‌گيرند كه پس بايد راي داد؛ كساني كه مي‌گويند راي ندادن يعني راي دادن به احمدي‌نژاد و كساني كه تحريم كنندگان انتخابات را "احمق" مي‌دانند، حقيقت بزرگي را مي‌پوشانند يا ناديده مي‌گيرند.

آن حقيقت اين است كه اين تحريم كنندگان عادي انتخابات، مي‌خواهند دقيقاً از همين تنها فرصت استفاده كنند تا اعتراض كنند. دوستاني كه تحريم كنندگان را ناسزا مي‌گويند، توجه نمي‌كنند كه تحريم براي يافتن استدلال خود به وي او اي و اكبر گنجي و غيره نياز ندارد؛ منطق تحريم دقيقاً از همين وضعيتي برمي‌آيد كه دوستان مي‌خواهند براساسش به راي دادن استدلال كنند.

منطق تحريم براي بخشي از اين مردم عادي، حاصل تبعيت از اين يا آن روشنفكر و رسانه نيست: برآمده از وضع زندگي خودشان و حاصل خشمي است كه از ناديده گرفته شدن و انكار شدن در عين حضورشان بهشان دست مي‌دهد.

گيرم كه اعتراض‌ چنين مردمي نوميدانه است، گيرم كه اعتراض‌شان خاموش است؛ اما نمي‌توان انكار كرد كه اعتراض است.

دوستان روشنفكر غير تحريمي، با ناديده گرفتن اين حقيقت، در واقع ميليون‌ها مردمي را كه از اين تنها فرصت به منت داده شده در سياست ايران براي اعتراض استفاده مي‌كنند ناديده مي‌گيرند، و آن‌ها را احمق مي‌نامند. آدم‌هايي كه من محض نمونه نقل كردم، آدم‌هاي بي‌خبر و ناداني نبودند. جايي كه زندگي مي‌كردند را مي‌شناختند و مي‌فهميدند كه چه مي‌گويند.

سوال من اين است كه چرا بايد همه معايب و زشتي‌هاي ديگر را ناديده گرفت، و آن‌وقت به مردمي كه از تنها فرصت‌شان براي اعتراض استفاده مي‌كنند ناسزا گفت؟ اين مردم مي‌گويند ما كه شب و روز جان مي‌كنيم اما به هيچ كجا نمي‌رسيم، ما كه هيچ جا به شمار نمي‌آييم، بگذار حالا كه مي‌خواهند بشمارند و بودن‌مان را، به رغم همه نبودن‌مان، اعلام كنند ما هم همين نبودن حقيقي‌مان را براي شمردن عرضه كنيم.

من قصدم اين نيست كه بگويم اين مردم درست مي‌گويند يا اشتباه مي‌كنند، يا چه وقت اين منطق درست است و چه وقت نيست. مي‌خواهم بگويم دوستاني كه به تحريم ناسزا مي‌گويند اين مردم و منطق‌شان را ناديده مي‌گيرند؛ مردمي كه از قضا بسيار شبيه خودشان هستند.

من امروز ترجيح مي‌دهم كه به اين مردم احترام بگذارم و حقيقت اعتراض‌شان را به رسميت بشناسم. همين مردم هميشه خاموشي كه اعتراض‌شان هم خاموش است و اقسام گرايش‌هاي مشاركتي هم فقط سر انتخابات يادشان مي‌افتند تا تطميع‌شان كنند، يا ناسزاشان بگويند.

تروريسم و بعد

هفتم خرداد: يك عمليات تروريستي در مسجد اميرالمومنين زاهدان موجب مي‌شود كه 21 نفر كشته و بيش از 180 نفر مجروح ‌شوند.

هشتم خرداد: رييس دادگستري كل استان سيستان و بلوچستان مي‌گويد كه يك نفر را به اتهام شركت در اين بمب‌گذاري دستگير كرده‌اند، ولي مي‌گويد كه به طور قطع معلوم نيست كه اين فرد به چه گروهي وابسته است و انگيزه‌اش چيست ولي در همين مصاحبه مي‌گويد كه "عامل انفجار يك نفر بوده كه در حين اداي نماز مغرب در هفتم خردادماه سال جاري در صف آخر نماز جماعت در ميان نمازگزاران مرد حاضر و اقدام به بمب‌گذاري كرده كه اين عامل انفجار نيز به هلاكت رسيده است." (يعني حمله انتحاري...)

نهم خرداد: دادستان زاهدان مي‌گويد "صبح امروز شنبه 9 خرداد ماه سال 1388 سه تن از عوامل انفجار تروريستي در مسجد علي بن ابي طالب در ملا عام و با حضور دادستان اعدام شدند." دادستان تاكيد مي‌كند: "تمام مراحل دادرسي براي اين متهمان طي شده و با حضور وكيل محاكمه شدند."

در حالي كه تا روز قبل مقامات قضايي از دستگيري يك نفر خبر داده بودند كه به طور قطع معلوم نبود به چه گروهي وابسته است، خبر بعدي از اعدام سه نفر حكايت مي‌كند كه "با گروهك مالك در ارتباط بوده‌اند".

اما در طي همين يك روز نه تنها بدون اين كه پيش از اعدام، خبري از دستگيري دو نفر ديگر منتشر شود، رابطه "همه" دستگير شدگان با گروه عبدالمالك ريگي مشخص شده است، بلكه معلوم شده كه:

اين گروه يك تيم سه نفره بودند ضمن اين‌كه مواد منفجره را از كشورهاي همجوار وارد ايران مي‌كردند، به گروگانگيري دو شهروند زاهداني، عمليات سال گذشته در منطقه لار عليه نيروي انتظامي و سپاه، بمب گذاري در مسجد الغدير زاهدان و بمب گذاري در راهپيمايي 22 بهمن در زاهدان كه منجر به كشف بمب شد و يك سري عمليات تروريستي ديگر نيز اعتراف كردند.
همچنين معلوم شده، و اين احتمالاً مهم‌ترين اطلاع مصاحبه دادستان است، كه:
سه نفر در اين بمب گذاري دست داشتند و يكي از آنها نيز كه حامل بمب بوده به هلاكت رسيده است... اين متهمان در بازجويي‌ها اعلام كردند قصد بمب گذاري در سطح استان و انجام هشت فقره عمليات تروريستي را داشتند كه با شناسايي و دستگيريشان نتوانستند به اين مقاصد شوم دست پيدا كنند.

دادستان تاكيد كرده كه همه اين اتفاقات در حضور وكيل متهمان صورت گرفته، و براي اين كه شائبه‌اي در روند قضايي باقي نماند مي‌گويد كه:
متهمان در مراحل دادرسي به اتهامات انتسابي كاملا اعتراف كردند، گفت: از مراحل رسيدگي به اتهام محاربه و افساد في الارض اين متهمان به طور كامل فيلمبرداري شده است و تقاضاي تجديدنظرخواهي آنها نيز انجام شده است.


پس تقاضاي تجديد نظر هم داده‌اند، پيش از اين كه اعدام شوند...

حالا يعني عدالت براي نوجوان 10 ساله قرباني اجرا شد؟ عدالت اجرا شد؟ عدالت...

۹ خرداد ۱۳۸۸

مرگ كارگر در خيابان شريعتي

اين خبر به 4 ارديبهشت برمي‌گردد حسين جاويد مي‌گويد:
حوالی شش بعد از ظهر، گذارم به خیابان شریعتی افتاده بود. دوستان ساکن تهران لابد دیده‌اند که چند ماهی‌ست در مسیر شمال به جنوب این خیابان عملیات عمرانی انجام می‌شود، به این شکل که در فواصل کوتاه حفاری صورت گرفته و دور تا دور مکان حفاری‌ها را هم جدول‌های بتونی بزرگ چیده‌اند...
بعد از پل صدر و نرسیده به دولت، صحنه‌ی بسیار غم‌انگیزی دیدم. یکی از کارگران نگون‌بخت، که لابد در عمق چاه مشغول به کار بوده، خفه شده بود. آتش‌نشانی جسد را بیرون کشیده و روی تل خاک بالای چاه گذاشته بود... بر تن جنازه کفنی با نشان آتش‌نشانی بود و پاهای‌اش کبود کبود، و این دو نشان از بیرون آوردن جنازه توسط آتش‌نشانی و خفه‌گی می‌داد.
آمدم منزل و آخر شب به همه‌ی سایت‌های خبری سر زدم و سرویس حوادث‌شان را چک کردم؛ دریغ از یک خط خبر درباره‌ی این ماجرا. ام‌روز هم، تا لحظه‌ی نوشتن این یادداشت، یعنی ساعت ۱۰ شب، هم‌این کار را چندین بار تکرار کردم و باز هم خبری نشد که نشد. به سایت سازمان آتش‌نشانی هم سر زدم، اما در این سایت هم، در حالی که همه‌ی عملیات آتش‌نشانی را گزارش می‌کند، ذکری از ‌این حادثه به میان نیامده است. انگار نه انگار که یک انسان، آن هم انسانی زحمت‌کش و رنج‌دیده، قربانی بی‌مبالاتی کارفرمایان‌اش شده. (نگویید که یک مقنی خودش باید بر امنیت کار نظارت داشته باشد.)
از دوستان كسي مي‌داند كه آيا خبري در اين مورد منتشر شده است يا نه؟
(ممنون ازبامدادي براي توجه دادن به اين خبر).

۸ خرداد ۱۳۸۸

دو هفته ديگر تمام مي‌شود

من به دلايلي مجبورم كمي از قولي كه دادم تخطي كنم.

انتخابات دو هفته ديگر مي‌گذرد و مي‌رود. گيرم اگر خوش شانس باشيم، سه هفته ديگر. باز ما مي‌مانيم و همين نومنكلاتوراي جمهوري اسلامي كه از قبل هم بوده‌اند؛ دقيقاً همين آدم‌هايي كه از قبل بوده‌اند. و من يكي به خوردم نمي‌رود كه يك‌دفعه آخوند هفتاد ساله‌اي سياستمدار مدرن شده باشد يا آن يكي تنها فرصت براي دموكراسي.

همان قدر كه توهمي ندارم كه موسوي قرار نيست "آزادي" بياورد، اين حرف‌هاي عجيب را هم كه كروبي سياستمدار مدرن است نمي‌توانم بپذيرم؛ كدام مدرن؟ كدام حزب؟ كارنامه اخير اعضاي ناشناخته حزب ايشان همدستي با فارس نيوز در تكفير آغاجري بوده است و آدم‌هاي ديگري كه دور وبرش هستند همه ياغي‌هاي احزاب ديگر و مصداق كار غير حزبي. ديگر عجيب‌تر از مورد كرباسچي در دنيا پيدا مي‌شود كه دبير كل حزب يك طرف است و بقيه حزب آن يكي طرف؟

بنده ترديدي نداشته و ندارم كه مثلاً موسوي طرف‌دار حجاب اجباري بوده است؛ خودش هم كه نشان داده ترديدي ندارد! مسئله اين است كه اگر ثابت كنيم موسوي مثلاً مرتجع است، اين با هيچ استدلالي ترقي كروبي يا فلاني را نشان نمي‌دهد. اين كه خانم كديور در لندن جلو دوربين بي بي سي فقط روسري سر مي‌كند و اينجا با چادر براي آقاي كروبي تبليغ مي‌كند، يا به آن خانم محترم مجوز مي‌دهد كه در خارج از ايران حجاب نداشته باشد ولي به يادش مي‌آورد كه در ايران حجاب "قانون" است و "ضمانت‌هاي اجرايي خودش را دارد" هيچ حجتي به نفع كروبي نيست.

ترديدي نيست كه مثلاً موسوي همه هويتش را از رهبر پيشين جمهوري اسلامي مي‌گيرد، اما مگر نطق تلويزيوني كروبي چيزي جز اين نمايش مي‌داد؟ امام سه چيز برايش مهم بود، اسلاميت، جمهوريت، ايرانيت. دقت كرديد براي امام مهم بود و به همين دليل براي آقاي كروبي هم مهم است. باقي چيزهايي كه براي امام مهم بود هم ترديد نكنيد كه براي آقاي كروبي مهم است.

همه ما الكن بودن موسوي در برابر پرسش از دهه 60 را ديده‌ايم. اما اگر او كارگزار خاموش سياست‌هاي نظام در دهه 60 بود، آقاي كروبي از قضا بسيار پرجوش و خروش بوده‌اند. ايشان كارنامه‌اي خواندني از خود به جا گذاشته‌اند از موضع‌گيري‌ها در برابر آقاي منتظري و نيز ستايش‌هايي كه از عوامل واقعه تابستان 67 درست در پاييز آن سال به عمل آوردند - با اشاره به سوابق و "صلابت" آقايان. من در اينجا مجال اشاره واضح ندارم، دوستان اهل مطالعه خيلي راحت مي‌توانند خودشان اين چيزها را پيدا كنند. (و نمي‌دانم چرا هيچ كس از آقاي كروبي در مورد آخرين حجي كه امير الحاج بود و سعودي‌ها در آن 500 حاجي بي‌گناه را كه تحت سرپرستي ايشان بودند كشتند، سوال نمي‌كند).

حرف من اين است؛ مي‌فهمم و مي‌دانم كه دوستان مي‌توانند حصه وجاهت خود را هر طور كه از نظر سياسي و غير سياسي درست مي‌دانند استفاده كنند؛ كسي نمي‌تواند براي ديگري دستورالعمل صادر كند، اما شايد درست نباشد براي كساني كه در نهايت فرسنگ‌ها با آرمان‌هاي ما و شما فاصله دارند چيزهاي مهم‌مان را خرج كنيم.

من عرضم اين است كه گيرم ما به اين تصميم برسيم كه در شرايط حاضر بايد به يكي از اين موجودات راي بدهيم يا حتي براي‌شان فعاليت كنيم؛ فرض كنيم اين درست باشد. اما آيا نبايد حقيقت فاصله خود با اين آقايان را ببينيم؟

در مورد كسي مانند موسوي كه مي‌گويد "امنيت مردم از امنيت دولت مهم‌تر است" نبايد از خود بپرسيم كه چرا اين قدر با دقت كلماتش را انتخاب مي‌كند و مي‌گويد "دولت" و نمي‌گويد "نظام"؟ و در مورد كروبي نبايد كارنامه او در مجلس ششم، و كارنامه اطرافيانش در شهروند امروز و غيره را به ياد داشته باشيم؟

انتخابات دو هفته ديگر تمام مي‌شود. ما مي‌مانيم و خواسته‌هايي كه هيچ كدام از آدم‌هاي حاضر در صحنه جمهوري اسلامي نمايندگي‌اش نمي‌كنند؛ نه خواسته‌هاي من كه مثلاً چپ‌تر هستم نه خواسته‌هاي شما كه شايد راست‌تر هستيد. اگر قرار است كسي را بر آقاي احمدي‌نژاد ترجيح دهيم و فكر كنيم كه اين ترجيح ممكن است تاثيري داشته باشد، چه خوب است كه حد و حدود اين راي "منفي" را نگه داريم؛ راي منفي، راي منفي است لازم نيست حتماًً كسي را اثبات كنيم.

سعي نكنيم اين مصيبت را با پوشاندن برخي چيزهاي مهم برخوردمان، ساده‌تر كنيم. درد را تا آخر بكشيم!

۷ خرداد ۱۳۸۸

عفو بین‌الملل: رکود اقتصادی به رونق سرکوب انجامیده است

به نقل از راديو فردا:

یک اعتراض کارگری در قزاقستان(مارس ۲۰۰۹)

عفو بین‌الملل می‌گوید در پی بحران جهانی اقتصاد میلیون‌ها کارگر در چین، آمریکای لاتین و قاره آفریقا که نسبت به وخیم شدن وضع معاش خود اعتراض دارند، با سرکوب دولتی مواجه هستد.

به گفته ایرنه کان، دبیر کل سازمان عفو بین‌‌الملل، در حالی که توجه جهانی معطوف به فروپاشی بازارهای مالی در کشورهای توسعه یافته است، کشورهایی که در کف هرم اقتصاد جهانی قرار دارند بیشترین آسیب‌ها را متحمل شده‌اند.

‌دبیر کل عفو بین‌الملل دراین باره می‌گوید: «شاهد نوعی زنجیره‌‌‌‌‌‌‌‌‌ از پدیده‌های متاثر از هم هستیم... آنهایی که در آسیب‌پذیرترین حلقه‌های پایانی این زنجیره هستند، بیشترین فشار را متحمل می‌شوند.»


به گفته ایرنه کان، توجه فوق‌العاده برای حل معضل نظام مالی جهانی، بحث درباره بی‌عدالتی، ناامنی و سرکوب را به حاشیه کشانده است.

‌دبیر کل عفو بین‌الملل می‌گوید: «وقتی که بانک‌های بزرگ وال استریت در حال سقوط هستند، صحبت کردن از مرگ مادران مشکل‌تر از پیش شده است.»

عفو بین‌الملل در ارزیابی امسال خود به میلیون‌ها کارگر مهاجر چینی در این کشور پرداخته است؛ کارگرانی که از سراسر سرزمین پهناور چین به نواحی صنعتی این کشور مهاجرت می‌کنند و نان‌آور خانواده‌های خود هستند.

با رسیدن طوفان بحران مالی و اقتصادی جهانی به چین و کم شدن چشمگیر صادرات این کشور، کارگران مهاجر نیز در امان نمانده‌اند به طوری ‌که میلیون‌ها نفر از آنها کار خود را از دست داده یا در معرض بیکاری هستند

سازمان عفو بین‌الملل می‌گوید کارگران چینی که درصدد اعتراض به از دست دادن شغل یا عدم پرداخت دستمزدهایشان هستند با سرکوب دولتی مواجه شده و شماری نیز به زندان افتاده‌اند.

‌عفو بین‌الملل همچنین نسبت به شرایط کارگران آمریکای لاتین نیز در بحبوحه بحران اقتصادی ابراز نگرانی کرده است.

این سازمان اوضاع قاره آفریقا را نیز نگران‌کننده دانسته و خاطر نشان می‌کند افزایش هزینه‌های زندگی در این قاره به ناآرامی‌های اجتماعی و اعتراض‌ها دامن زده است که پاسخ آن از سوی دولت‌ها سرکوب بوده است.

مالی، کامرون، تونس، سومالی، زیمباوه و آفریقای جنوبی از جمله کشورهای آفریقایی هستند که در ارزیابی سازمان عفو بین‌الملل بحران اقتصادی، در آنها به ناآرامی اجتماعی و نقض بیشتر حقوق بشر انجامیده است.

به گفته دبیرکل سازمان عفو بین‌الملل در این بحبوحه ایالات متحده نیز بیشتر به نجات اقتصاد خود توجه داشته است تا به مسائل حقوق بشری در سراسر جهان.

ایرنه کان با این حال می‌گوید که جامعه مدافعان حقوق بشر هنوز به دولت باراک اوباما خوشبین است و امیدوار است که وی حقوق بشر را در در کانون توجهات خود قرار دهد.


۵ خرداد ۱۳۸۸

در ادامه ماجراي ايسنا

در ادامه ماجرا، من دارم به دو نامه فكر مي‌كنم. يكي به ايسنا، يكي به انجمن صنفي.
لطف مي‌كنيد نظرتان را بگوييد. طبيعتاً به جايي برسم به دوستان مي‌گويم.

حجت‌هاي انتخاباتي

[يك عصر افسرده در يك جايي كه درش فلسفه مي‌خوانند، دو نفر كه وسط بحث به خودشان زنگ تفريح داده‌اند به سراغ يكي مي‌روند كه دارد متني را درباره ارسطو ترجمه مي‌كند]

اولي (بدون اين كه شيطنت خود را پنهان كند) به دومي: يك حالي ازش بپرس خيلي ناراحته!
دومي به سومي: چيه آقا چرا اين‌قدر كلافه‌اي؟!
سومي: نه من اصلاً كلافه نيستم همه مشكلاتم هم حل شده و از وقتي شما به خانم هديه تهراني استناد كردي و گفتي كه حجت تمامه، من هم قبول كردم و مي‌خوام به پيروي از ايشون برم و به موسوي راي بدم.
اولي به سومي: ببين به حرف اين گوش نده، اين اگه فردا ژوليت بينوش بگه به احمدي‌نژاد راي بدين، ميره راي مي‌ده!
دومي: نه خب اون موقع تزاحم ادله پيش مياد بايد ببينيم چه‌جوري حل ميشه!
سومي: اشكالي نداره، در اين مورد به قضيه حمار استناد مي‌كنيم حل ميشه...

[توضيحِ شايد لازم: قضيه حمار يك قضيه جدي است، اين كه داخل اسمش مشهورترش "حمار" دارد تقصير من نيست و توهين به هيچ كسي هم نبايد شمرده شود.]

مغز

امروز در كامنت‌هاي اين پست حامد قدوسي ديدم كه يكي از خواننده‌هاش به اسم كيوان لينك يك خبر ايلنا را گذاشته بود و گفته بود به پاراگراف آخرش يك نگاهي بيندازيد.

خبر درباره يك به دوهاي اين روزهاي اطرافيان نامزدهاي انتخاباتي است: "وزير راه و ترابري [بهبهاني] در واكنش به مصاحبه‌هاي اخير احمد خرم، وزير راه و ترابري دولت اصلاحات در مورد عملكرد وزارت راه در دولت نهم گفت: اين آقا كه تا پيش از اين زنده نبود، دو سه ماهي است كه زنده شده و ما را به سفيدنمايي و سياهي‌هايي متهم مي‌كند اما من تنها از ايشان مي‌پرسم آزادراه تهران ـ‌ شمال را چرا راه نيانداختيد..."

اين‌ها مهم نيست. اصل ماجرا همان پاراگراف آخر است:
بهبهاني با اشاره به زمان تحصيل خود در خارج از كشور گفت: مغز هر جوان ايراني معادل چهار مغز اروپايي است. دانشجويان آنجا همچون گاو و گوسفند هستند به طوري كه براي روشن‌ كردن مطلب واضحي نيز دهانشان همچون غار علي‌صدر باز مي‌ماند.

۳ خرداد ۱۳۸۸

با ايسنا تماس بگيريد

[پي‌نوشت دارد]
درست قبل از اين كه اين كلمات را شروع به نوشتن كنم، با ايسنا تماس گرفتم. روابط عمومي به گروه اجتماعي وصلم كرد تا درباره گزارشي كه مي‌خواستم به آن اعتراض كنم صحبت كنم. در آن‌جا با خانمي صحبت كردم كه اسمش را به من نگفت و من هم البته نپرسيدم. ايشان البته يك‌بار در اثناي صحبت به من گفت كه نمي‌داند من كيستم كه لازم بداند جواب بدهد.

اسمم را گفتم. طبعاً دانستن اسم من تفاوتي در ماجرا پديد نمي‌آورد؛ شايد صرفاً كمك مي‌كرد كه ايشان فكر نكند كسي مي‌خواهد كاملاً ناشناس حرفي بزند. البته اگر چنين كمكي كرده باشد.

گفتم به گزارش اعتراض دارم چون نژادپرستانه و توهين‌آميز است. تاريخ و عنوان گزارش را برايش خواندم و توضيح دادم كه اين روزها دارد روي اينترنت خوانده مي‌شود. گزارش برايش كاملاً آشنا بود، و بار اولي كه خواستم يك قسمتش را برايش بخوانم گفت كه همه‌اش را حفظ است (البته من هم باز خواندم، و راست مي‌گفت قبل از اين كه جمله را تمام كنم تا تهش را مي‌دانست).

گفت اين نظر شخصي شماست كه گزارش را نژادپرستانه مي‌خوانيد و مبنايي ندارد چون درباره اين گزارش تا به حال نقد زياد بوده (نگفت چه نقدهايي) ولي كسي چنين حرفي نزده. گفتم طبيعتاً نظر شخصي من است، اما اين دليل بي‌مبنا بودنش نيست.

گفتم نگاه نويسنده اين است كه افغان‌ها از همين مختصر امكاناتي كه دارند هم نبايد برخوردار باشند. ادبياتش هم توهين آميز است.

ايشان از لحن و محتواي گزارش كاملاً دفاع مي‌كرد و مشخصاً با اين كه افغان‌ها نبايد از همين امكاناتي كه دارند، برخوردار باشند كاملاً‌موافق بود. در هر قسمتي كه برايش خواندم هم هيچ توهيني نمي‌ديد. سعي كرد برايم استدلال كند كه مطالب كاملاً به جا و درست است.

اول درباره اين حرف زد كه تيتر هست "افغان‌هاي تهراني" كه دارد اشاره مي‌كند به اين كه اين‌ها "اصالت ندارند". گفتم خانم اصالت چيست؟ گفت خود شما اصالتت تهراني است! گفتم من اصلاً اصالت ندارم. گفت ايراني بودن اصالت است! گفتم خانم از قضا گزارش شما مشخصاً دارد درباره كساني حرف مي زند كه در ايران به دنيا آمده‌اند و همين‌جا بزرگ شده‌اند...

باور اين خانم به اين كه خودش واقعاً يك چيزي دارد به اسم اصالت ايراني و ديگران هم يك چيزهايي دارند به اسم اصالت افغاني و غيره سفت‌تر از آن بود كه من از پسش برآيم (دقت كنيد: هيچ نژادپرستي‌اي دركار نيست؛ ما فقط با آدم‌هاي اصيل و غير اصيل، يا بگوييم آدم‌هايي با اصالت‌هاي متفاوت طرف هستيم.)

اين‌جا بگويم كه اين خانم طرف صحبت من با وجود استدلال‌هايي كه داشت و اعتماد به نفسي كه در دفاع از اين "گزارش" از خودش بروز مي‌داد، خيلي جاها هم به‌نوعي از بحث طفره مي‌رفت و مثلا به قديمي بودن گزارش يا اين كه "يك عالمه گزارش مثل اين جاهاي ديگر چاپ شده" اشاره مي‌كرد (در اين مورد گفتم من جاهاي ديگر هم اعتراض كرده‌ام.)

فكر كردم شايد با اين آدم اصيل بتوانم از در ديگري وارد شوم؛ خصوصاً وقتي كه گفت "شما به اهداف گزارش توجه نكرده‌ايد." گفتم چرا اتفاقاً به اهدافش خوب توجه كرده‌ام و هدفش اين است كه افغان‌ها بايد از امكانات حداقلي كه دارند محروم شوند.

اين‌جا بحث شكل عجيبي گرفت: من در ادامه همين جمله گفتم خانم شما روزنامه‌نگار هستيد، خبرنگار هستيد، دليلي ندارد نقش پليس را به عهده بگيريد، و كار پليس را بكنيد. سريع گفت ما كار پليس را نمي‌كنيم، اما بلافاصله اضافه كرد: ما در وزارت كشور يك طرحي داريم به اسم "طرح طرد" ... و رسيد به اين كه "افغان‌ها بايد بروند. اين‌ها در بيست سال گذشته كلي از امكانات اين كشور استفاده كرده اند و شما مي‌دانيد كه همين الان چقدر دارند از اين امكانات استفاده مي‌كنند؟".

درست قبل از اين قسمت گفت و گو برايش همان تكه‌اي را خوانده بودم كه داشت مي‌گفت هر افغان "روزي بيش از دو دلار از يارانه" استفاده مي‌كند. گفتم بله خبرنگار شما نوشته كه روزي بيش از 2 دلار! و اضافه كردم كه "پس درست فكر مي‌كردم، چون شما داريد نقش پليس را بازي مي‌كنيد."

گفتم خانم محترم، شما خبرنگار كشوري هستيد كه 4 ميليون پناهنده در دنيا دارد. اگر يكي از روزنامه‌هاي دست سوم آمريكايي چنين مطلبي درباره ايرانيان مهاجر چاپ كند ممكن است سردبيرش بي‌كار شود. گفتم در چند سال گذشته كودكان افغان از حق تحصيل محروم بوده‌اند: اين براي شما مهم نيست؟ شما اگر بچه داشته باشيد (گفت دارم) به هر جاي دنيا برويد بچه‌تان بايد از حق درس خواندن بهره‌مند باشد؛ گفت آنجا هم قانون دارد. گفتم بله دارد، كنوانسيون‌هاي جهاني هست كه آن كشورها را الزام مي‌كند به بچه شما حق تحصيل بدهند.
...

اين گفت و گو سويه‌هاي ناراحت كننده ديگري هم براي من داشت. الان فكر مي‌كنم كاش زنگ نزده بودم تا به عمق فاجعه پي ببرم. البته اين فكر غلطي است: اين باعث شد كه بفهمم با يك تصادف سر و كار نداريم. فكري پشت اين جور نوشته‌ها هست، كه حاضر است از سر اعتقاد، و يا شايد با گرفتن سفارش (نمي‌دانم) در خدمت امثال "طرح طرد" درآيد.

(اين فكر البته اصلاً هم برنمي‌تابد كه بهش بگويي "نژادپرستانه"؛ شايد چون ما ايراني‌ها اصلاً نژادپرست نيستيم. و نمي‌توانيم هم باشيم چون مردمان "اصيلي" هستيم لابد. آن‌ها هم "اصالت‌شان" افغان است و بايد بروند...)

من توصيه مي‌كنم شما هم با ايسنا تماس بگيريد. اين دوستان اصيل ما نبايد فكر كنند قضيه واقعاً عادي است و هيچ كار شرم‌آوري انجام نداده‌اند. اصلاً وقت نشد كه درباره سخافت گزارش از نظر فرم گزارش نويسي با ايشان حرف بزنم (نمي دانم آن‌جا مي‌توانستم چيز بيش‌تري حالي كنم يا نه).

توصيه مي‌كنم شما هم به ايسنا زنگ بزنيد و سعي كنيد با گروه اجتماعي درباره گزارش صحبت كنيد. من خيلي سعي كردم عصباني حرف نزنم و مودب باشم تا حرف گم نشود؛ اين‌جور جاها به محض اين كه عصباني شوي فكر مي‌كنند برهان "طرد" تو را يافته‌اند.

دوستاني كه زنگ مي‌زنند لطف بزرگي خواهند كرد اگر كنند حاصل مكالمه‌شان را در جايي بنويسند. اين شايد به تصميم درباره مرحله بعدي اعتراض كمك كند.

لينك: روابط عمومي ايسنا
در همين زمينه: باز هم نژادپرستي ايراني

پي‌نوشت:
دوست ديگري (فرناز سيفي) با ايسنا تماس گرفت و نتيجه را برايم نوشت كه من گزارش مي‌كنم. در ضمن من متوجه شدم كه به احتمال زياد با خود نويسنده صحبت كرده بودم، چون فرناز با خود خانم نويسنده صحبت كرده كه ادبياتش بسيار با همان كسي كه من با او حرف زدم شبيه بوده است.
فرناز از نويسنده پرسيده كه چرا از بالا به افغان‌ها نگاه كرده؟ خانم نويسنده جواب داده‌: "اگر شما حس كردي كه من به افغان‌ها از بالا نگاه كرده‌ام، پس من موفق شده‌ام، چون مي‌خواستم نگاه از بالا داشته باشم! چون ايراني هستم و ايران مال ما ايراني‌هاست! و هر كس درباره كشورش مي‌نويسد بايد از نگاه بالا باشه! خانم نويسنده بعد به فرناز گفته كه "تو حق نداري وارد حيطه كار من بشوي و نظر بدهي!
فرناز پرسيده كه: مگر تو اين را براي مخاطب ننوشته‌اي؟
- شما هم فقط يك مخاطبي كه گزارش را اصلا خوب نخواندي

- ايراني اصيل اين گزارش رو تحسين ميكنه!
- زن حسابي ايراني اصيل چه مرضي‌ست ديگر!؟ به خودت زحمت دادي بري كمپ‌ها و محلات افغان‌ها ببيني از حقوق بديهي انساني محرومند، كه درس حتي نميتوانند بخوانند، بعد تو متلك ميگي كه آدامس مي‌جوند؟
فرناز جواب شنيده كه "ارزش‌هاي روزنامه‌نگاري" را نمي‌شناسد! (البته به نويسنده ارزش‌شناس گفته كه فوق ليسانس ژورناليسم دارد و سواد ژورناليسمش احتمالاً از خانم نويسنده بيشتر است.)
بعد خانم نويسنده گفته كه خيلي‌ها از گزارش ايشان تعريف كرده‌اند
- وزارت كشور و پليس احتمالاً؟ شما خبرنگاري، بايد كنار مردم بايستي، نه اين كه از بالا به مردم نگاه كني.
- آن‌ها مردم كشور من نيستند!
- در دانشگاه به شما ياد داده‌اند كه "مردم"، فقط مردم كشور ايران هستند؟! شما درباره مردم ايالات متحده هم احتمالاً با همين نگاه از بالا مي‌نويسي؟ يا آن‌جا خودت را پايين‌تر مي‌بيني؟

از باقي مكالمه بگذريم. من نمي‌دانم چند نفر در رسانه‌هاي ما ممكن است مثل ايشان فكر كنند. اما حتي يك نفر هم زياد است؛ حتي اين كه يك نفر خانم نويسنده در ايسنا هست كه اين‌طور فكر مي‌كند و مي‌نويسد و نوشته‌اش هم منتشر هم مي‌شود خيلي، خيلي زياد است
اين كه خانم نويسنده نمي‌تواند بفهمد كه مادر افغان هم همان‌قدر مادر است كه خود او، و فرزند آن مادر هم همانقدر حق انساني دارد كه فرزند او دارد، جاي تاسف است.
بايد به ايشان گفت كه اين طرز فكرش نه تنها درست نيست، نه تنها غير انساني است، بلكه مي‌تواند به انسان‌هايي مثل خود او آسيب بزند.
اين كه خانم نويسنده نمي‌تواند بفهمد كه مادر افغان هم همان‌قدر انسان و همان‌قدر مادر است كه خود او، و اين كه كه فرزند آن مادر هم همان‌قدر حق و حقوق دارد كه فرزند او، جاي تاسف است. اميدوارم هيچ وقت روزي نيايد كه اين چيزها را در عمل بفهمد...

اين كه خانم نويسنده نمي‌تواند بفهمد كه مادر افغان هم همان‌قدر مادر است كه خود او، و فرزند آن مادر هم همانقدر حق انساني دارد كه فرزند او دارد، جاي تاسف است.

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

ايسنا بايد عذرخواهي كند

هيچ توجيهي نمي‌تواند در كار باشد. خبرگزاري ايسنا بايد بابت مطلب زشت، توهين آميز، نژادپرستانه و شنيعي كه درباره مهاجران افغان نوشته عذر خواهي كند.

كساني كه مسئوليت نوشتن و انتشار چنين مطلبي را داشته‌اند بايد معرفي و توبيخ شوند. با در نظر گرفتن كم‌ترين استانداردهاي توبيخ، سردبير اين بخش بايد بركنار شود.

ايسنا بهتر است هر چه زودتر، در همين يكي دو روز آينده چنين اقدامي بكند. در غير اين صورت بايد خود را براي اعتراض‌هاي جدي‌تري آماده كند.

جاي هيچ توجيهي وجود ندارد؛ عذرخواهي كنيد.

پي‌نوشت: اين چند روز دنبال يك راه حل جمعي براي اعتراض به ايسنا بودم تا جدي گرفته شود. خصوصاً اين كه مطلب به چند ماه پيش برمي‌گردد و تا به حال هم به آن اعتراض جدي نشده... اما نكته‌اي كه اين وسط يافتم اين بود كه ظاهراً خبرگزاري معظم ايسنا نساني اي ميل براي روابط عمومي‌اش اعلام نكرده و فقط تلفن دارد.

در همين زمينه:
كشفيات يك خبرنگار شهري ناقلا
حرفي با دوستان روزنامه نگار

مسؤوليني كه وقوع اين گونه حوادث را عادي مي‌دانند...

ایلنا: خانواده‌هاي جان‌باختگان حادثه انفجار در معدن باب نيزو در نامه‌اي خطاب به نمايندگان عضو كميسيون صنايع و معادن مجلس خواستار رسيدگي ريشه‌اي به مطالبات خود شدند.
به گزارش ايلنا، در اين نامه آمده است: "قرين يك ماه است كه از انفجار معدن باب نيزو در شهرستان زرند مي‌گذرد. گرچه مدت‌هاست گرد و غبار انفجار معدن بر زمين نشسته است اما هنوز غبار غم و اندوه بر چهره‌هاي معصوم فرزندان يتيم اين حادثه نمايان است. در ميان اين همه غم و اندوه، تحمل سكوت مرگبار بعضي از مسؤولين و نوع نگاه به اين موضوع از تحمل مصيبت وارده سخت‌تر شده است؛ همان مسؤوليني كه وقوع اين گونه حوادث را عادي مي‌دانند. گويي اتفاقي پيش نيامده. به نظر مي‌رسد موضوع فراموش شده اين انفجار، جان انسان‌ها و ارزش آن است."
در ادامه اين نامه آمده است: "ما خانواده‌هاي داغديده انتظار داريم همانطور كه شما عزيزان نسبت به فجايع انساني در ساير نقاط دنيا نگاهي فرا ملي داريد، در خصوص اين حادثه نيز به عنوان يك هموطن نگاهي ملي داشته باشيد. مهم نيست اين انفجار در حوزه استحفاظي كدام نماينده اتفاق افتاده است؛ ما همه ايراني هستيم و به كشور عزيزمان ايران و كشته‌شدگان انفجار معدن باب نيزو افتخار مي‌كنيم. ما خانواده‌هاي داغدار، شناسايي و تعقيب كيفري افراد خاطي را خواستاريم."

۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

پراكنده تب دار

چهل و 5 - امروز يكي از بچه‌ها نامه سروش به دولت آبادي را در تاكسي دست يكي ديده بود. اول نفهميده بود نويسنده كيست. فكركرده بود فرورتيش رضوانيه نوشته.

23 - ديشب كه از تب خوابم نمي‌برد فكر مي‌كردم بيماري من به نحو پيامدگرايانه مي‌تواند به جنگ سوم جهاني بيانجامد.

سينزده - من بالاخره تصميمم را گرفتم. در انتخابات فعاليت مي‌كنم. لازم مي‌دانم بگويم كه براي آقاي محسن رضايي كار نمي‌كنم. درست است كه تب دارم، اما يادم است كه تنها كسي كه با "همدلي" ازش حرف زده بودم محسن رضايي بود!

سيزده - چطوري تصميم گرفتم فعاليت انتخاباتي كنم؟ بس‌كه خبر رشوه خوندم مخم تركيد. شعار انتخاباتي ام هم با الهام از معصومه ناصري در آن ترانه‌اي كه گفته بود، اين است: "به تحقير دائم بگو نه!"

17 - مگه فعال انتخاباتي هم برا خودش شعار داره؟

دوازده - هيچ معلوم نيست چيزهايي كه اين‌جا مي‌خوانيد محصول عقل سالم باشد (جز چهل و 5، كه اونو يكي ديگه گفته).

يك -
نويسنده الان بايد خواب باشه. خوب هم بود اشكالي نداره.

2 -
من جداً فرورتيش رضوانيه رو دوست دارم. گفتم بگم يك وقت بهش برنخوره.

يك استدلال به نفع خصوصي‌سازي

روزبه نظري براي پست "به خصوصي‌سازي بي‌تفاوت نباشيم" گذاشته بود كه من با تاخير بسيار به آن جواب مي‌دهم.

روزبه مي‌گويد در ايران "هميشه شيپور رو از تهش ميزنن و خصوصي سازي رو از بهداشت و آموزش و پرورش و تامين اجتماعي شروع" مي‌كنند، اما مي‌پرسد كه در يك سير بلند مدت و تاريخي "چه راه ديگه اي براي ايجاد قدرتي مستقل از حكومت وجود داره؟"

به نظر روزبه "خصوصي سازي فعلاً موجود" را شايد نشود اصلاً خصوصي سازي دانست؛ چون درش صنايع به بخش نظامي واگذار مي‌شود. روزبه اضافه مي‌كند:
اما معتقد نيستي كه تا وقتي همه اقتصاد دست دولتي هست كه متكي به درآمد نفته، «هيچ وقت» امكان ايفاي حداقل حقوق مردم هم وجود نداره؟ من فكر مي كنم در درازمدت و با مستقر شدن بخش خصوصي متكي بر سرمايه، چون سرمايه رابطه وحدت و تضاد با كار داره، ميشه امتيازاتي از بخش خصوصي گرفت. اما از دولت متكي به نفت -كه هيچ وابستگي به كار نداره- هيچ امتيازي نميشه گرفت.
اين برخلاف استدلال‌هاي معمول، كه رويكرد ليبرالي دارند، يك استدلال از چپ به نفع خصوصي‌سازيست. در شيوه توليد سرمايه‌داري، روند مبارزه براي انتقال قدرت به مردم وقتي اساساً روندي دموكراتيك خواهد بود كه سلطه اقتصادي مبتني بر سرمايه به چالش كشيده شود.

در نوع سرمايه‌دارلي دولتيِ كه مشخصاً وابسته به نفت است، دولت ظاهرا مي‌تواند درآمدي مستقل از كار و توليد داشته باشد (مي‌گويم ظاهراً چون من اين‌جا حرف دارم). روزبه بر چنين مبنايي مي‌گويد از دولتي كه با پول نفت متكي است و به قول او "هيچ وابستگي به كار ندارد" نمي‌شود امتياز گرفت؛ چون تضاد "كار-سرمايه" در آن نيست كه بشود به واسطه آن تضاد مبارزه‌اي را سازمان داد.

من اينجا دو نوع حرف دارم. اول حرف‌هاي كلي‌تر را مي‌زنم بعد مي‌روم سر استدلال مشخص روزبه.

يك- آيا اساساً مي‌توانيم خصوصي‌سازي را قبول كنيم؟ يعني آيا مي‌شود مثلاً به عنوان يك تاكتيك در مسير دموكراتيسم به خصوصي‌سازي نگاه كرد؟ به نظر من نه، به هيچ وجه. اتفاقي كه در خصوصي‌سازي مي‌افتد، اساساً نوعي از انباشت اوليه سرمايه است كه چهره قهرآميز آن در بي‌كاري‌هايي كه به وجود مي‌آورد و سلب امكانات رفاهي گسترده از كارگران هويداست. اين‌جا دو مسئله داريم اول اين كه خصوصي‌سازي نوعي تصرف در حق ديگران است، و به اين دليل مردود است (توضيح مي‌دهم)، و دوم اين كه خصوصي‌سازي رويه قهرآميز دارد كه هم زيان‌هاي آني و هم زيادن‌هاي دراز مدت بر نيروي كار وارد مي‌كند.

مثلاً مورد خصوصي‌سازي صنعت فولاد را در نظر بگيريد؛ اصلاً كاري ندارم كه به چه كسي واگذار شد (كه اتفاقاً در واگذاري اوليه به شخصي غير نظامي رسيد). اتفاقي كه قبل از خصوصي كردن افتاد اين بود كه آمدند همه زوايد را از شركت جدا كردند تا به اصطلاح براي بخش خصوصي "خريدني" باشد. بيمه‌هاي سفت و محكم كارگران تغيير كرد، روندهاي معمول براي ريزش نيرو در پيش گرفته شد و امكانات رفاهي مانند درمانگاه‌ها پيش پيش به بخش خصوصي واگذار شد تا باري بر دوش خريدار نباشد. اين كارها بايد انجام مي‌شد تا مال قابل عرضه باشد. در اين‌جا فرقي نمي‌كند كه خريدار نظامي باشد يا غير نظامي. اين‌ها اتفاق‌هاي معمول است.

اما تاثير خشونت‌باري كه بي‌كاري و تغيير بيمه‌ها و تقليل امكانات رفاهي بر كارگران و خانواده‌هاشان وارد مي‌كند به اين‌جا ختم نمي‌شود.

خصوصي‌سازي يكي از ابزار‌هاي شناخته شده براي در هم كوبيدن همبستگي كارگري و زدن اتحاديه‌ها و تشكل‌ها است. لازم نيست به وقايع تاچريسم رجوع كنيم يا روايت ديويد هاوري از وقايع نيويورك در دهه 1970 را بخوانيم*. در همين ايران خودمان، جنبش كارگران شركت واحد اتوبوس‌راني تهران يكي از بزرگ‌ترين ضربه‌ها را از خصوصي‌سازي خورد.

در دور اول خصوصي‌سازي، كه بعد از حمله به اعتصاب كارگران و بازداشت جمعي از آن‌ها آغاز شد، اتوبوس‌هاي ارزان قيمتبه كارگران پيش‌نهاد كردند تا با خريد آن‌ها به شركت‌هاي حمل و نقل خصوصي بپيوندند. به ايت وسيله همبستگي كارگري را شكستند و جمعي جدا شدند. بعد شرايط مالي مشكل‌تر شد، اما ديگر كار بر روي دور افتاده بود. در اين‌جا مسئله فقط ضربه زدن به يك همبستگي موجود نبود. خصوصي‌سازي واحد، تداوم يك تجربه را هدف گرفت.

تاسيس شركت‌هاي متفاوت اتوبوس‌راني كه به اعضاي مختلف اليت حمل و نقل تهران تعلق داشتند، كارگران را پراكند. بسياري هم كه اصلاً از كار اتوبوس‌راني خارج شدند و مي‌شوند. به اين ترتيب اساساً تجربه سير چندين ساله‌اي كه به تشكيل سنديكاي واحد انجاميد و مي‌توانست هزاران كارگر را درگير خود كند به جمع بسيار كوچك‌تري محدود مي‌شود. مورد كارگران هفت تپه هم يكي از نگراني‌هاي مشابه است.

از طرف ديگر، شركت‌هاي تازه تاسيس هيچ كدام امكانات و خدمات شركت واحد را ندارند. ظرف 3 تا 5 سال آينده كه روند فرسوده شدن اتوبوس‌هاشان تشديد شود، كيفيت حمل و نقل شهري به شدت آسيب خواهد ديد و احتمالاً دست به دامان دولت خواهند شد تا وام‌هاي مفت بگيرند كه "به داد حمل ونقل شهري برسيد". يعني خدمات جانبي‌اي كه در شركت واحد به طور سيستماتيك وجود داشت و كار آفرين بود، در اين شركت‌هاي خصوصي به دليل "هزينه" داشتن، و زيان اين حذف هزينه مثل هميشه اساساً متوجه مصرف كننده خواهد بود.

اما مسئله اساسي‌تر اين است؛ مگر "دولت" مالك اين‌ها است كه دارد مي‌فروشدشان؟ شركت واحد، مخابرات، معادن، اين‌ها همه جزء مالكيت عمومي هستند. هيچ حكم، ماده قانوني، يا فرماني مجوز فروش مال همگاني به يك عده خاص را (هر كه باشند) فراهم نمي‌كند.

از اين گذشته، و اين در مسئله مبارزه مهم است، كسي كه مي‌تواند چنين اموالي را بخرد، يا از اليت قدرت است كه مي‌تواند با پول كم بخرد، يا در 30 سال گذشته موقعيت انباشت و حفظ سرمايه را داشته است. در هر دو حالت، اموال عمومي با در هم كوبيدن زمينه‌هاي همبستگي نيروي كار به كساني منتقل مي‌شود كه از قضا همبسته قدرت‌هاي موجود هستند.

به همه اين دلايل، خصوصي‌سازي در هيچ تاكتيك يا استراتژي‌اي كه مدعي دموكراتيسم است نمي‌گنجد. استدلال‌هاي ليبرالي به نفع خصوصي‌سازي به همين دليل چيزي بيش از نوعي فريب نيستند. خصوصي‌سازي به دليل ابتناي دوگانه‌اش بر روند انباشت اوليه سرمايه، اساساً ماهيتي ضد دموكراتيك و معطوف به تمركز قدرت دارد.

روسيه فعلي نمونه اعلاي چنين روندي است و مي‌شود در موردش بسيار حرف زد.

دو- اين استدلال كه دولت نفتي به كار وابستگي ندارد استدلال دقيقي نيست. دولت نفتي مي‌تواند درآمدي داشته باشد كه از چاه نفت و نه از هيچ توليد ديگري برآيد. مي‌تواند به اتكاي همين درآمد، توليد و سرمايه‌داري صنعتي را كنار بگذارد و صرفاً به سرمايه داري تجاري اتكا كند. مي‌تواند با پول نفت همه كالاها را وارد كند و بعد بقيه پول نفت را بدهد دست مردمي كه ديگر توليدي ندارند و بسياري‌شان بي‌كارند، تا كالاهاي نفتي را بخرند و مصرف كنند... اما اين همه ماجرا نيست.

چرا كه كارگر، فقط كارگر صنعتي نيست. معلم، پرستار، راننده، رفتگر، گوركن و... همه كساني كه جز نيروي كارشان براي فروختن ندارند، كارگر هستند. بدون كار اين ‌همه، زندگي جمعي و دولت اساساً وجود نخواهد داشت. دولت سرمايه داري نفتي هم فقط به "نفت" متكي نيست. مثل هر دولت ديگري اگر جريان كار در مملكت مختل شود آسيب مي‌بيند.

سرمايه داري نفتي هم اگر دوام مي‌آورد فقط به دليل درآمد نفتي‌اش نيست؛ به دليل تلاش مداومش براي جدايي انداختن ميان اصناف مختلف نيروي كار و رودرروي هم قرار دادن آن‌هاست.

اين خصلت اساسي سرمايه‌داري، اين‌جا هم نقش كاملاً تعيين كننده است. اگر روزي اين خودآگاهي براي اصناف "كارگران" حاصل شود كه همگي به اين معنا كارگرند كه همگي نيروي كارشان را مي‌فروشند (گيرم به پول نفت بفروشند)، اين امكان به وجود مي‌آيد كه خواست مشترك پيدا كنند. اين امكان پيدا مي‌شود كه به يك‌سان خواهان حق تعيين سرنوشت در كار و زندگي‌شان شوند.

از همين روست كه تداوم سلطه دولت نفتي هم مثل هر دولت سرمايه‌دار ديگري وابسته به مبارزه مداومش با شكل‌گيري "طبقه درخود" است و نه صرفاً به خاطر منبع اصلي درآمدش كه صرفاً با كار كارگران صنعت نفت حاصل مي‌شود.
--------------------
* كتاب تاريخ مختصر نوليبراليسم را محمود عبدالله زاده به فارسي برگردانده و نشر اختران در سال 1387 چاپش كرده است.

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

اين‌جا نيست، آن‌جاست


دوستان، آشنايان راي دهندگان، شركت كنندگان، غيرِ تحريميان عزيز؛ ايرادي ندارد كه به من پيغام بفرستيد و گله كنيد از نوشته‌هاي سابق من درباره انتخابات ونامزدهاي محترم فحش هم خواستيد بدهيد؛ باور كنيد مي‌فهمم چقدر عصباني هستيد، چون خودم هم همين‌قدر عصبانيم! (راستي من كه خودم گفتم بس كرده‌ام، ديگربايد چه بگويم ؟)

اصلاً همه حق با شما؛ فحش از دهن تو طيبات است. من هم خودم به تنهايي از همه مسئولان طيب و طاهر و سابق و لاحق جمهوري اسلامي معصيت‌كارترم و حق صحبت درباره‌شان را ندارم. خوب شد؟!

فقط لازم مي‌دانم يك عرضي را محض يادآوري تكرار كنم؛ برادر و خواهر گرامي چنان كه شما بهتر از من مي‌دانيد راي در وب نيست، در دِه است.

وبلاگ من را سر جمع صد نفر مي‌خوانند كه بحمدالله نود و هشت نفرشان مي‌خواهند راي بدهند. اصلاً اگر راضي‌ مي‌شويد من هم به برهان قاطع شما ايمان مي‌آورم و روز موعود مي‌روم پاي صندوق به هركسي كه شما گفتيد راي مي‌دهم (به دكتر كه قرار نيست راي بدهم؟)

اما راي اين‌جا نيست، با نوشته‌هاي اين‌جا هم نمي‌پرد (حالا گيرم كه راي، راي باشد اصلاً).

شما بهتر مي‌دانيد كه رايِ تعيين كننده در مشاركت روستاييان و شهرهاي كوچك است. روستايان ايران جمعيتي زير 40 درصد جمعيت كشور را تشكيل مي‌دهند، اما به دليل مشاركت بالاشان (بالاي 85 درصد معمولاً) حدود 50 درصد كل آرا را به خود اختصاص مي‌دهند.

به اين آمار جمعيت شهرهاي كوچك را هم اضافه كنيد، از 50 درصد بالاتر مي‌رود.

طرح‌هاي اقتصادي دولت هرجا هر نتيجه‌اي به بار آورده باشند، در شهرهاي كوچك و روستاها به دليل اقتصاد كوچك‌شان نتايج غير قابل پيش‌بيني‌تر، و متفاوت‌تري با شهرهاي بزرگ داشته‌اند. نمي‌گويم لزوماً نتايج آن‌ها مفيد به بالا بردن محبوبيت دولت بوده است. مي‌گويم ممكن است بوده باشد.

چون به همان نسبت كه نابودي توليدات باغي و كشاورزي در دوره اخير و بالا رفتن تورم مي‌تواند در ميان طبقاتي از روستاييان و ساكنان شهرهاي كوچك نارضايتي ايجاد كرده باشد، پول‌ها و وام‌هاي كوچك دولت هم مي‌تواند در كنار ساخت و سازها، محبوبيت آفرين بوده باشد. بعد هم آقاي دكتر- چهره آشناي تمام اين چهار سال براي همه ايرانيان و جهانيان - خصوصاً براي روستاييان كه كم‌تر به رسانه هاي غير بهداشتي آلوده‌اند، آشناتر است.

حاصل اين همه حرف اين‌كه شما اگر در پي راي هستيد، اين جا خبري نيست. باشد هم فرق زيادي نمي‌كند. بر آن‌كه به دنبال راي براي آخرت بعد از انتخاباتش مي‌گردد لازم است اين توهم وب‌ناك را كنار بگذارد و به ده برود. به‌جاي گير دادن به منِ بي‌مقدار به نامزدهاي عالي مقام‌تان بگوييد به شهرهاي كوچك و روستاها التفات كنند.

نظريه‌پردازان و روزنامه‌نگاران هم شايد براي خودشان بهتر باشد كه از اين عمل مضحك بر سر رقيب هم اصلاح‌طلب زدن دست بردارند؛ بيايند بر سر ما بزنند. هرچند آن قسم موجود مايه تفريح است و قسم موعود مقدر به الم...

(راستي شما واقعاً خودتان هم فكر مي‌كنيد كه دور دوم "موسوي-كروبي"؟! يا صرفاً پلتيك مي‌فرماييد؟ جداً!؟ لطفاً اي ميل بزنيد دست كم با داده‌هاتان ما را از توهم درآوريد. تصور من به شخصه اين است كه زماني كه "ما نبوديم" خوش گذشته است. شايد دوستان بتوانند مرا هم در شادي‌شان شريك كنند).

پس عزيزان من، به جاي اين كه بياييد اين‌جا وقت‌تان تلف شود و اعصاب‌تان ناراحت، به مردمان شهرهاي كوچك كه از بليه اينترنت به دورترند سري بزنيد. به خدا مفيدتر است، هم براي شما هم براي من. (تذكر لازم: منظور از "عزيزان" در اين بند با "دوستان" در بند قبل تفاوت دارد. سوء تفاهم نشود).

بنده كم‌ترين از آغاز هم با علم به اين كه نوشته‌هايم عملاً به جايي برنمي‌خورد تعريضي به ساحت مبراي نامزدان محترم نمودم؛ محض اجتناب از گرفتن حناق. بعد از آن هم كه عرض شد ديگر خرده گيري نمي‌كنيم. شما ديگر اعصاب نازنين‌تان را آزرده مداريد.

مويد باشيد
--------------
پي نوشت وتوضيح: دوستان لطف كرده‌اند و برايم چند تحليل از آراي انتخابات رياست جمهوري قبل فرستاده اند. من الاه نمي‌توانم درست بخوانم‌شان. ولي يكي از دوستاني كه اين لطف را در حق من كرده يك نتيجه‌گيري مختصري هم نوشته كه تصوير ديگري درباره
آراي روستاها و شهرهاي كوچك مي‌دهد. براي اين كه بر اشتباه اصرار نكنم اشاره او را نقل مي‌كنم (با اندكي تصرف):
مشکل روستاها نیستند. مشکل حتی شهرهای کوچک هم نیستند. معین و کروبی توی روستاها و شهرهای کوچک و متوسط رای بالایی داشتند. ظاهرا مسئله حاشیه نشینان شهرهای بزرگ هستند. احمدي‌نژاد در شهرهای بزرگ رای زیادتری اورده. اصلاح طلبان هم توی این ۴ سال به این دموگرافی توجه نکرده بودند. ... روستاییان شبیه ترین الگوی رای به روشنفکران رو داشتن. آمار که اینو می گه
فقط توضيحي كه من مي‌خواهم اضافه كنم اين است كه من بر اساس اطلاع از آمار دوره قبل اين حرف‌ها را نزدم؛ حرف من (كه ايراد هم دارد) با توجه به روال گذشته در چهار سال اخير و عمل‌كرد رييس جمهور مستقر است. يعني سياست‌هاي اقتصادي - تبليغي دولت حاضر (با احتمال تاثيرشان)، و رويكرد تبليغي فعلي اصلاح‌طلبان (كه ناشي از محدوديت‌هاي مادي و فكري‌شان است).