۱ تیر ۱۳۸۵

گذر از اخلاق كودكان


بنا نداشتم در مورد انتخابات پارسال چيزي بنويسم. يك دليلش اين بود كه وقتي اطرافم را مي‌ديدم و بحث‌ها را مي‌شنيدم باز مي‌يافتم كه هنوز گويي دوستان در فضاي پيش از انتخابات نفس مي‌زنند و گويي هنوز همان موضع‌گيري‌ها را تكرار مي‌كنند كه امروز با مسامحه‌آميزترين تعبير بايد گفت كه تاريخ‌شان گذشته است. موضع‌گيري «تحريمي» و «مشاركتي» موضع‌گيري‌اي مربوط به آن زمان بود و از نظر سياسي هم در همان موقعيت معنا داشت و به گمان من، نه اين‌كه اصلاً نتوان، اما نمي‌توان به نحوي معني‌داري به آينده امتدادش داد.

من هم چنان كه بر آشنايان پوشيده نيست در انتخابات موضعي داشتم و در آن شركت كردم؛ به اندازه بضاعتم بحث و استدلال نظري مطرح كردم؛ با مردمان به گفت و گو نشستم و براي تبليغ به خيابان رفتم. امروز كه نگاه مي‌كنم انتخاب‌هاي نهايي خودم را در آن روزها درست مي‌بينم و گمان مي‌كنم كه بسياري از مواضعم هم درست بوده است. از اين بايت احساس پشيماني نمي‌كنم كه چرا به چنان راهي رفتم چون با امكان‌هاي پيش‌ِرو كار بهتر و مسئولانه‌تري نمي‌توانستم بكنم.

من هم از جمله كساني، و شايد از اولين كساني، بودم كه با امكاناتي كه داشتم بحثِ «خطر فاشيسم» را طرح كردم. (با وجود آن‌كه در ابتدا نمي‌دانستم الگوهاي كلاسيك را تا كجا مي‌شود قابل انطباق دانست، اما رفته رفته الگوي خودم را يافتم و هنوز هم درباره آن فكر مي‌كنم و بسطش مي‌دهم). اكنون هم برايم آزاردهنده است كه مي‌بينم برخي از دوستان با همه آن‌چه كه امروزه روز مي‌بينند به خود اجازه مي‌دهند ما را براي طرح چنين بحثي متهم به بي‌اخلاقي كنند: كدام بي‌اخلاقي؟ به گمان من دوستان در فهم «اخلاق» آن‌جا كه به حيطه عمومي برمي‌گردد دچار مشكل هستند. و فكر مي‌كنم بد نيست اگر تامل و مطالعه‌اي بكنند و هر چند بي‌سر و صدا اين امكان را به خودشان بدهند كه اگر ديدند سوء تفاهمي داشته‌اند در آن تجديد نظر كنند. ما كه همگي دائم در حال تغيير هستيم...


مسئله عمل اخلاقي و به‌طور مشخص اخلاق اجتماعي و سياسي، با مفهوم مسئوليت پيوند خورده است. وقتي از اين مي‌پرسيم كه چه كسي عمل اخلاقي انجام داده است، در واقع مي‌پرسيم كه تا چه حد مسئولانه عمل كرده است؟ تا چه حد نسبت به پيامدهاي پيش‌بيني‌پذير اعمالش حساس بوده است؟ تا چه حد پيش‌بيني‌هاي محتمل را جدي گرفته و در برابر احتمالاتي كه ديگران هم مطرح مي‌كرده‌اند معقول برخورد كرده است؟ مسئله صداقت هم، كه مولفه جدائي‌ناپذير اخلاق است ولي به هيچ‌وجه تعيين كننده تمامي ساحت عمل اخلاقي نيست، در همين چهارچوب معني مي‌يابد. عمل و رفتار صادقانه، عمل و رفتاري است كه به قصد روشن‌گري باشد و براي توجيه موضع خود پرده‌پوشي نكند و نكوشد اهميت مواضع ديگران را به دروغ و با هياهو و اتهام‌زدن مخدوش كند. صداقت جزئي از مسئوليت‌پذيري است و مسئوليت‌پذيري بدون پيامدگرايي بي‌معني است. رفتار سياسي اخلاقي، همانا رفتار سياسي پيامدگرايانه است.

رويكردهاي تقليل‌گرايانه‌اي كه با توسل به مفاهيمي چون صداقت و دادن تعبيرهايي محدود از اين مفهوم مي‌خواهند حيطه عمل اخلاقي را به نفع خود مصادره كنند، در واقع نوعي اخلاق خطرناك مي‌پرورند كه در بهترين و معصومانه‌ترين تعبير «اخلاقي كودكانه» است. مي‌توان به اين بحث پرداخت كه چرا برخي از دوستان از همه حيطه‌هاي سياست حالا به تصرف حيطه «عمل اخلاقي» آن همه با اين باز-تعريفِ تقليل‌گرايانه روي آورده‌اند ولي من پرهيز از چنين بحثي را در اين موقعيت بهتر مي‌دانم و طرحش را خلاف نيتم مي‌دانم.

همه اين‌ها را گفتم كه بگويم باز گشودن بحث‌ «تحريمي» و «مشاركتي» چنان‌كه گويي موضع‌گيري‌هايي قابل امتداد و خط كشي‌هايي تعيين كننده حقيقي وضعيت سياسي اكنون هستند اشتباه بزرگي خواهد بود؛ اشتباه ديگري كه ما ايرانيان با خوش‌خيالي‌هاي تاريخي‌مان و كلبي‌مسلكي‌اي كه گويي ديگر دارد جزئي جدايي‌ناپذير از منش سياسي‌مان مي‌شود ممكن است مرتكبش شويم. امتداد دادن چنين بحثي از طرف هر كسي كه باشد، خود مي‌تواند مصداقي باشد از همان «اخلاق كودكان».

ديروزِ ما هرچه بود نتيجه‌اش را امروز مي‌توانيم ببينيم. براي امروز بايد به اين فكر كنيم كه چه راه‌هايي براي باز-زايي ظرفيت‌هاي دموكراتيك جامعه ايراني وجود دارد؛ من از چپ و تو از راست؛ منِ جامعه‌گرا و تو ليبرال در يك چيز اتفاق اساسي داريم و آن اين است كه هر دومان دموكراسيِ خوش ساختي را كه به درستي كار كند و به برطرف كردن فسادهاي ساختاري دولت و اجتماع كمك كند در چشم‌انداز داريم. حتي اگر ايده‌هايمان درباره چنين دموكراسي‌اي و ابعادش متفاوت باشد دستِ كم مي‌دانيم كه در تضاد آن با همه اشكال استبداد اتفاق نظر داريم. ائتلاف امروزِ منِ تو بايد بر اساس همين دموكراسي‌خواهي و نفي استبداد باشد. شايد ما نتوانيم شيوه‌هامان را با هم هماهنگ كنيم؛ شايد بر سر روش‌ها اختلاف‌هاي رفع نشدني ميان گروه‌هاي مختلف موجود و گروه‌هاي در حال زايش وجود داشته باشد، كه دارد، اما مهم اين است كه ارزش‌هاي مشترك دموكراتيك را از ياد نبريم و هنگامي كه هنگامه آن‌هاست همديگر را تنها نگذاريم.

اگر چنين كنيم آن‌گاه حتي از دل اين زمانه عسرت هم امكان برآمدن سنتي دموكراتيك وجود خواهد داشت؛ اخلاق كودكان را كنار بگذاريم، ما هم‌چون بزرگ‌سالاني كه به قلّت بضاعت خود آگاهند، به فهم و ياري يكديگر بيش از اين‌ها محتاجيم.

***

ادامه: خواننده‌اي به‌نام بابك كامنت گذاشته كه "ميشه لطفن لينک بدين که کجا بحثِ «خطر فاشيسم» رو مطرح کرديد تا ما هم ببينيم؟"

الان كه گشتم عجالتآً اين‌ها را پيدا كردم:

برابرسازى فاشيستى در برابر برابرى طلبى چپ

اين يادداشت مشخصاً يك روز قبل از دور دوم انتخابات منتشر شد و در همان صفحه حامد يوسفي و اميد مهرگان هم ترجمه‌هايي در همين باب دارند. اين البته آخرين مطلب بود و البته هنوز هم بر سر آن هستم. در صفحه انديشه شرق مطالب متعددي در اين‌باره در همان دوره مطالب متعددي در صفحه انديشه شرق كه من هم در آن كار مي‌كنم منتشر شد. به‌خصوص به قلم مرحوم مسعود يزدي و به ترجمه صالح نجفي.

درباره اين‌كه گفتم در ابتدا با اين مفهوم‌پردازي مشكل داشتم هم مي‌توانم توضيحي را كه در ذيل اين مطلب نوشته‌ام شاهد بياورم:
پاسخي به علي افشاري
چنان‌كه گفتم الان هم اين مفهوم‌پردازي را به شكل كلاسيكش كارساز نمي‌بينم اما مولفه‌هاي اصلي آن را تبيين كننده مي‌دانم.

اگر نيت كامنت گذار را مي‌دانستم شايد مي‌توانستم كمك بيش‌تري بكنم.

۲۹ خرداد ۱۳۸۵

چه چيزي باقي مي‌ماند؟

اين يادداشت را براي صفحه يك امروز شرق نوشته بودم؛ خوب خودم هم مي‌دانستم كه چاپ نمي‌شود. يعني از همان موقع كه نوشتم به سردبير و معاونش گفتم كه قابل چاپ نيست؛ «اين چه برخورديست ديگر!؟».

***

فرض كنيد شما قدرت سياسي را در دست داريد؛ فرض كنيد با اعتماد به نفس كامل به خودتان اجازه مي‌دهيد كه در مورد خوب بودن و بد بودن آدم‌ها و سود و زيان‌شان براي آن‌چه از «جامعه» تصور مي‌كنيد تشخيص دهيد و از آن مهمتر تشخيص‌تان را به اجرا درآوريد. مي‌توان گفت كه در اين صورت شما براي مدتي آدم‌ بختياري بوده‌ايد كه توانسته‌ايد «جامعه» را، اين‌بار فراي آن‌چه خودتان از آن تصور مي‌كنيد، با ايده‌هايتان و اعمال‌تان متأثر كنيد؛ و البته شما در موقعيتي قرار گرفته‌ايد كه معاصران و آيندگان درباره اين تاثير شما را قضاوت كنند. اگر شما آدم‌هاي تمامت‌خواهي باشيد؛ اگر فكر كنيد كه مي‌توانيد صلاح و خير مردمان را بهتر از هر كسي در آينده و گذشته بفهميد، و اگر در عمل بر چنين مبنايي اصرار داشته باشيد، آن‌گاه ممكن است كارهايي بكنيد كه دست‌آوردهاي خردورزي پيشينيان را به باد دهيد و هم‌عصران و آيندگان را براي مدت‌هاي مديد به حسرت بياندازيد- حسرتِ ناشي از پس‌افتادگي‌ها و از دست دادنِ سرمايه‌ها. پس اگر شما قدرت داريد، و اگر فكر نمي‌كنيد بهتر از هر كسي در گذشته و آينده هر چيزي را مي‌فهميد، بهتر است در اعمال قدرت‌تان محتاط باشيد.

سرمايه‌هاي علمي و انساني يك جامعه جايگزين ناپذيرند و اين ربطي به خوشايند و بدآيند ما از آن‌ها ندارد. دانشگاه و استادان دانشگاه از مهمترين اين سرمايه‌ها هستند. جوامعي كه توانسته‌اند نهادهاي علمي مملو از نخبگان نام‌آور داشته باشند همان‌هايي هستند كه امروز گلبانگ سربلندي سر داده‌اند. قدرت‌مداراني كه مخالفان دانشمند خود را نيازرده‌اند و در پي حذف آنان نبوده‌اند نام نيك از خود به‌جا گذاشته‌اند و به نيكي از آن‌ها ياد شده؛ چيزي كه تنگ چشمان هرگز اهميت آن را نديده‌اند.

در تاريخ خودمان كه بنگريم، سلطان محمود جهان‌گشا هيچ نامِ نيكي در صحيفه دانشمندان و نويسنداگان پرآوازه براي خود باقي نگذاشت؛ نه تنها به خاطر ديگر-كيش كشي‌اش؛ كه حتي ابوريحان مسلمانِ سني مذهب هم كه در ركاب سپاه او به هند و اقصاي جهان رفت از بردن نامش به نيكي اكراه داشت؛ آخر محمود قاتل دانشمنداني بود كه در سلسله استادانش بودند. محمود مرد و از مذهبش، كراميه، هم جز نامي نماند. خيل گشتگانِ نام‌دار و بي‌نام تاثير خود را بر آينده گذاشتند. محمود آن‌ها را كشت اما نتوانست آينده را از اثر آن‌ها پاك كند و نتوانست آن را چنان كه مي‌خواست بسازد؛ اول برگشت كننده از سيره محمود، جز آن‌جا كه به آدم‌كشي مربوط بود، مسعود پسرِ خود او بود.

در دوران معاصر هم رژيم استالينيستي شوروي با دانشگاه چنان كرد كه هيچ صداي مخالفي از آن امكان برخاستن نداشت. چنان فضايي ساخته شده بود كه حتي پيش آمد كه فيزيكداني به‌خاطر سفارش مقاله‌اي در مورد نسبيت عام كارش به سرويس‌هاي امنيتي بكشد و يك عمر زير سايه ترس زندگي كند. علوم انسانيِ غالب هم چيزي نبود جز روايت‌هاي ملال‌آور ماركسيزم-لنينيزم با تجديد نظرهاي استالينيستي؛ هيچ بر هيچ. اما سرانجام؟ همه مي‌دانيم. حزب سود چنداني نبرد، اما جامعه زياني بي‌حساب ديد.

دانشگاه نهاد نخبگان است؛ دانشگاه جاي نخبگان است – و نه جاي فرومايگان. اگر نخبگان را در دانشگاه جايي ندهيم، به زحمت هم شده بالاخره جاي خود را پيدا مي‌كنند. كاري كه ما با حذف نخبگان از دانشگاه كرده‌ايم فقط حذف رقباي سياسي نيست؛ ضرر زدن بي‌حساب به جامعه‌اي است كه بعد از حيات ما هم ممكن است تداوم حيات داشته باشد. ما با خالي كردن دانشگاه از نخبگان البته تنها امكان رشد نخبگان مخالف را سلب نمي‌كنيم بلكه هواداران خود را هم آسوده خاطر مي‌كنيم تا هر چه بيشتر به بطالت بگذرانند. بكذاريم دانشگاه دانشگاه بماند؛ قدري به خودمان زحمت بيشتري بدهيم.

بازگشت به جايي كه تركش نكرده بودند

روزآن‌لاين:

با افزايش فشار بر منتقدان و بالا رفتن آمار بازداشت شدگان در ماه هاي اخير، بسياري نگران بازگشت اعترافات تلويزيوني توسط برخي نهادها هستند. در تازه ترين مورد مهندس علي اکبر موسوي خوئيني، دبيرکل سازمان دانش آموختگان ايران طي تماس تلفني از محل بازداشت خود، اعلام کرد: "ملاک اعتبار، سخنان و مواضع من در خارج از زندان بوده و هر گونه نوشته و يا فيلم که مغاير با مواضع من در خارج از زندان باشد از درجه اعتبار ساقط خواهد بود."

پيغام کوتاه تلفني خوئيني اخبار مبني بر تحت فشار بودن عابد توانچه و ياشار قاجار براي اقرار تلويزيوني در آستانه 18 تير را تقويت کرد.

خبر ديگر از روزنا:

وزير دادگستري‌ و دادستان‌ عمومي‌ و انقلاب‌ تهران‌ جهت‌ شركت‌ در مراسم‌ آغاز به‌ كار شوراي‌ حقوق‌ بشر جديد سازمان‌ ملل‌ امروز به‌ ژنو سفر مي‌ كنند. اين‌ مراسم‌ بناست‌ با حضور نمايندگان‌ بيش‌ از 100 كشور جهان‌ برگزار شود.
من البته از اين مسئله استقبال مي‌كنم؛ اين نشانه دوري از ريا و اعزام نمايندگان راستين نظام به مجامع جهاني است. البته از پيش نمي‌دانم كه چه خواهند گفت و چه خواهند شنيد، اما رفتن اين آقايان يعني «همين است كه هست». و جايي براي ناراحتي و حتي لعتراض ندارد. من فكر مي‌كنم هيچ فرد ديگري نمي‌توانست بهتر از اين آقايان وضعيت حقوق بشر را در ايران «نمايندگي» كند؛ و اگر شما هم مانند من فكر مي‌كنيد، چه جاي اعتراض و ناراحتي؟

نكته ديگر درباره خبر اول كه از روز‌آن‌لاين نقل كردم؛ اين‌كه چنين چيزهايي ادامه پيدا كند يا نه و چگونه ادامه پيدا كند، مي‌تواند بستگي قابل توجهي به واكنش ما داشته باشد؛ واكنش مايي كه بالاخره بخشي از افكار عمومي را مي‌سازيم. چيزي كه من مي‌دانم اين است كه پخش چنين اعترافاتي را بايد بدون هيچ قضاوتي درباره محتواي آن‌ها محكوم كرد. آن‌چه پيشاپيش محكوم است، اعتراف‌گيري و پخش آن به‌اين شيوه است. محتواي اعترافات را بايد كاملاً بي‌اعتبار دانست و به آن كاملاً بي اعتنايي كرد. اين‌كه برخي مي‌گويند «دوره اين كارها گذشته است»، با چنين رويكردي در عمل ما معني مي‌يابد.


۲۳ خرداد ۱۳۸۵

دل‌مان بي‌غم است، فقط انرژي هسته‌اي‌مان كم است

حرفي براي گفتن نيست، ديدن كفايت مي‌كند.

عكس اول و دوم را آرش آشوري‌نيا گرفته، در بين عكس‌هاي شاهكارش از تجمع زنان:



خانمي‌را كه دارند مي‌برند به گمانم دورادور مي‌شناسم. محافظان ناموس مردم دارند كشان كشان مي‌برندش نكند كه او و ساير تجمع كنندگان حرف‌هايي را فرياد كنند كه مردم را گم‌راه كند و از طريق عفاف بيرون برد؛ آي مردم ضعيف عقل آسيب‌پذيرِ شريف! نگران نباشيد و آسوده بخوابيد كه محافظان ناموس‌تان بيدارند. خدا از شما هم قبول كند خانم پليس.






اين از اين كه خيال‌مان آسوده شد. دو عكس ديگر را هم شما از قسم همان نشانه‌هاي آباداني و پيش‌رفت ببينيد كه مدام مي‌خواهند به‌عنوان خدمات‌شان به چشم‌مان فرو كنند تا خفقان بگيريم و حرف زيادي نزنيم. اين‌ها همان "غارنشين‌هايي" هستند كه به‌قول آقاي زادسر ماموران امام زمان كشف‌شان كردند و از خدا و اسلام و ولايت هم خبر ندارند (بي‌چاره‌ها، چه محروميتي مي‌كشند!). مي‌توانيد باقي تصاوير را هم كه عكاس مهر گرفته ببينيد.
و بخوانيد كه خبرنگارشان با صفاي دل اين‌ها چه حالي كرده و چه نماز جماعتي جلوي روي‌شان خوانده‌اند! خدا قبول كند .






شهرزاد مي‌خواهد با كسي كه نشنيده سخن بگويد

روی سخنم با کسی است که حرف هایمان را نشنیده تیغ به رویمان می کشد.
روی سخنم به کسی است که درد و رنج را نمی بیند و فریاد عدالت خواهی سر می دهد.
....
به عدد 500 هم نمی رسیدیم دی روز و چنان ترسیدید! مگر چه می خواستند که این چنین بی شرمانه به روی هم وطنان تان باتوم می کشیدید
گفتم که بگویم درد همان پلیس زن هم بر شانه هایم سنگینی می کند. او که کورکورانه آلت دست مشتی مرد قدرت طلب شده و خواهران خویش را به خاک می کشد و شب در پستوی خانه اش اگر شوهری داشته باشد از او کتک نوش جان می کند و یا تحقیر می شود و اگر پدری داشته باشد این اوست که زور می گوید و زن با عقده های شبش فردا به سوی ما خواهد آمد.
چرا نگذاشتید بگوییم آن چه را که برای همه مان می خواستیم.
برای مادری که شش ماه است روی فرزندش را ندیده. فرزندی که دیگر پدر ندارد اما قانون او را به پدربزرگش سپرده است.
برای زنی که قانون هیچ حقی برای او قائل نیست و همین پلیس مردمی به او می گوید" اگر کار نداری وایسا کنار خیابون!"
حالم بد است از اين همه درد؛ از ديدنِ اين همه قدرت طلبي.

۵ خرداد ۱۳۸۵

نامه‌اي براي آزادي جهانبگلو
اينك بيش از دو هفته [يك ماه] است كه رامين جهانبگلو، استاد دانشگاه، محقق، نويسنده و مترجم سرشناس، دستگير شده، در زندان به سر مي‌برد و امكان ارتباط با خانواده، وكلا و دوستان خويش را ندارد، و در مورد وضعيت وي هنوز به‌جز اتهام گنگِ «ارتباط با بيگانگان» چيز ديگري بيان نشده است. از آن‌جا كه سرنوشت اين نويسنده موجب بروز نگراني‌هايي در سطح داخلي و جهاني شده، دستگيري ايشان با توجه به ابهامات آن و جبهه‌گيري منفيِ رسانه‌هاي خارجي نسبت به ايران در شرايط كنوني حتي به‌نفع دولت جهوري اسلامي نيز نيست، چه رسد به منافع ملي؛ علاوه بر اين، طرح اتهام گنگ مذكور، هم به‌لحاظ حقوقي فاقد وجاهت است و هم به‌لحاظ سياسي ناروشن، نگران‌كننده و تهديد‌آميز است. ما امضا‌ءكنندگان اين نامه خواستار روشن‌شدنِ سريعِ وضعيت حقوق و اطمينان از سلامتي‌ ايشان هستيم و در عين دفاع از حقوق شهرونديِ ايشان، ازجمله ملاقات با وكيل و تفهيم صريحِ اتهام، اميدواريم تا زمانِ روشن‌شدن ابهامات پرونده و رسيدگي به وضعيت حقوقي او، رامين جهانبگلو آزاد شود.

مراد فرهادپور- اميد مهرگان- صالح نجفي- علي معظمي- امير احمدي آريان- اميرهوشنگ افتخاري راد- آرش ويسي- جواد گنجي- علي عباس بيگي- انوشيروان گنجي‌پور...
***
اين نامه را مدت‌ها پيش، يعني همان دو هفته بعد از دستگيري جهانبگلو جمعي از دوستان نوشته بودند و روزي كه به من دادند اين تعداد امضا كه مي‌بينيد هم پاي آن بود. آن روزها كلي متن را به اين و آن نشان دادند براي امضا كردن و هر كس هم پيشنهادي داشت. تا اين كه در آستانه انتشار آن نامه 620 نفري ديگر با وجود تفاوت متن ما امضا جمع كردن براي اين يكي را كنار گذاشتيم و برخي‌مان هم آن نامه ديگر را امضا كرديم.
اما رامين جهانبگلو هنوز به نحوي كه آشكارا غير قانوني است در بند است؛ چنان كه ديگراني مانند منصور اسانلو هم مدت‌ها است دربندند.
ديگراني هم هستند كه البته دربند نيستند، هر چند ممكن است ما فكر كنيم آدم‌هاي واقعاً خطرناكي باشند؛ مثل عبدالمالك ريگي.
***
چيزهاي ديگر
دانشگاه‌هاي تهران شلوغ شده، حتماً مي‌دانيد. وضع آشفته‌اي است. بسياري از دوستان دانشجو گمان مي‌كنند كه در آشتانه انقلاب فرهنگي ديگري با تفاوت‌ها و شباهت‌هايي با قبلي قرار داريم. متاسفانه من هم فكر مي‌كنم كه بي‌راه نمي‌گويند. در هر حال هوشياري براي نيروهاي دموكراسي‌خواه و آزادي‌خواه شرط اصلي عمل است؛ ما با عقل‌مان كار سياسي مي‌كنيم نه با احساس‌مان. و زماني كه دست‌مان خالي از قدرت است اتفاقاً عمل كردن بر اساس معيارهاي دموكراتيك مهم‌تر است.
***
در مورد اين قضيه كاريكاتور هم بهتر است چيزي نگويم؛ كساني كه فكر مي‌كنند هر وقت دامن زدن به احساسات به نفع‌شان است بايد اين‌كار را بكنند، بايد الان جواب‌گوي اين جو احساسات زده باشند؛ جايي كه براي چند كاريكاتور در آن‌سوي آب‌ها مردماني را كه آن را هم نديده‌اند به راه مي‌اندازيد كه سفارت‌خانه آتش بزنند، ديگر سوء تعبير از كار مانا نيستاني و غيره و غيره سوگمندانه قابل انتظار است. كساني كه مسئول دامن زدن به اين جو و مسئول سياست‌هاي غلط قومي و زباني هستند، شايد فكر كنند كه بستن روزنامه و به زندان فرستادن روزنامه‌نگار هزينه‌اي نيست كه غباري بر خاطرشان بنشاند. اما در مورد ميدان يافتن ناسيوناليسم افراطي چه مي‌خواهند بگويند؟
***
نوشتن اين‌جا برايم سخت شده.

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵

"شيطان بزرگ در برابر محور شرارت "

كاوه احساني، كه از اعضاي هيئت تحريريه نشريه گفتگو است و از انسان‌هايِ دوست داشتني، در اين شماره اَپن‌دموكراسي مطلبي دارد درباره راه بديل در برابر جنگ محتمل بين ايران و آمريكا؛ جنگي كه تندروان دو سوي اقيانوس به آتش زير خاكسترش مي‌دمند.

اين شماره اَپن‌دموكراسي هم كلاً پر و پيمان است؛ مقاله هاليدي درباره جنبش زنان، مقاله راجرز درباره كشت تجارت ترياك در افغانستان، مقاله اپل درباره چشم‌انداز ترسناك ناسيوناليسم روس، ومطلب مك‌فادين درباره شكست حزب كارگر و برآمدن نئوفاشيست‌ها در انتخابات محلي انگلستان- كه آن را محصول سياست‌هاي حزب كارگر مي‌داند- همه مهم هستند.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۵

نامه ٤٤٥ نفر از شخصیت های سیاسی، دانشجویی و فرهنگی کشور
منصور اسانلو را آزاد كنيد!

اینک افزون بر چهار ماه است که منصور اسانلو فعال کارگری به ناحق در بازداشتگاه امنیتی در سلول انفرادی و در شرایطی سخت به سر می برد و پاره ای از گزارشها حاکی از اعمال فشار شدیدبر نامبرده برای اخذ اعترافات غیرواقعی است .او در این مدت از تمامی حقوق انسانی و شهروندی اعم از ملاقات متعارف با خانواده و وکیل و ... محروم بوده است .علی رغم ترفند همیشگی طرح اتهامات گسترده در بدو بازداشت تا کنون هیچ مدرک مستندی از سوی دستگاه قضایی منتشر نشده است .بنیانگذاری و فعالیت درسندیکای کارگری مطابق اعلامیه جهانی حقوق بشر ، الزامات عضویت در سازمان جهانی کار و قانون اساسی حق مسلم و بدیهی فعالان کارگری است .از این رو تلاشهای بی وقفه و خستگی ناپذیر منصور اسانلو در بنیانگذاری سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی و پیگیری برای تحقق خواسته های صنفی اعضاء این سندیکا ضمن آنکه اقتضاء حقوق شهروندی ایشان است، در خور تشویق و قدردانی است . ما امضا کنندگان زیر با الهام از اعلامیه جهانی حقوق بشر، مقاوله نامه های جهانی کار که به تایید و امضاء جمهوری اسلامی نیز رسیده و موظف به عمل به آنها است و دوماهه بودن مهلت بازداشت موقت خواستار آنیم که به فوریت آقای منصور اسانلو از زندان آزاد شوند و زمینه احقاق حقوق ایشان با برگزاری دادگاه صالح علنی فراهم شود و همچنین تاکید می کنیم که برخورداری از سندیکای مستقل کارگری حق بدیهی و سلب ناشدنی کارگران و زحمتکشان می باشد که مطالبه آن نباید با زندان ، اخراج و اذیت و آزار خانواده ها مواجه شود . آنهم در زمانه ای که قبضه کنندگان قدرت شعار "حمایت از محرومان " را سر می دهند .
در پایان موکدا از مسئولان مربوط می خواهیم به خواسته های صنفی رانندگان شرکت واحد توجه نشان داده، زمینه بازگشت به کار شرافتمندانه رانندگان اخراج شده به دلایل سیاسی را فراهم سازند
.

اصل نامه و امضاها را در ايران امروز ببينيد.

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۵

والرشتاين و حمله به ايران
امانوئل والرشتاين حمله به ايران را جدي نمي‌گيرد. متنش جدلي است اما خب لحنش با محتواي حرفي كه مي‌زند هم مي‌خواند؛ من قضاوتي ندارم البته. اگر دوست داشتيد بخوانيد.

خواب‌نما


ديشب مينو من را خواب كرد؛ آن‌قدر برايش قصه گفتم تا خودم خوابم برد و او رفت و دو ساعتي ديگر بازي كرد. شب پريشاني بود. كم خوابيدم؛ دوبار، ولي هر بار خواب ديدم.

بار اول، ديدم كه در خانه تنگ‌هاي ماهي هست كه يكي پس از ديگري مي‌شكنند و ماهي‌ها بر زمين مي‌افتند. براي گرفتن ماهي‌ها مي‌دويدم جمع‌شان مي‌كردم و در چاله‌هاي آبي كه از شكسته شدن تنگ‌ها مانده بود يا تنگ‌هايي كه هنوز نشكسته بود مي‌انداختم. تنگ‌ها اما باز هم مي‌شكستند. مثل دنياي اطرافم كه ذره ذره دارد فرو مي‌ريزد...

بار دوم خواب ماركس را ديدم! باور كنيد! مفصل صحبت كرديم؛ نمي‌دانم اين بابا به چه دليلِ بي‌دليلي اميدوار بود كه به‌زودي اوضاع جهاني به نفع يك سياست مترقي و پيشرو عوض مي‌شود. البته اين آقا موقعي هم كه زنده بود و در بيداري مردم برايشان مي‌نوشت سابقه خوبي در پيش‌بيني نداشت. هر چه سعي مي‌كردم حاليش كنم كه وضع خيلي خراب است كوتاه نمي‌آمد.

در خواب كه صحبت مي‌كرديم ديدم اطلاعاتش كاملاً به روز است، يا دست‌كم اين‌طور ادعا مي‌كرد، اما فكر مي‌كرد نشانه‌هاي واضحي براي بهبود اوضاع وجود دارد. از بد حادثه جنگ را قطعي مي‌دانست اما اهميت زيادي براي بلايي كه سر ما مي‌آمد قائل نبود؛ برايش مهم اين بود كه آن را پايان امپراطوري آمريكا مي‌دانست. گمانم مقاله طارق علي را خوانده بود. (آدم از اين بهتر پيدا نكردي آقا جان كه تحليل بدهد!؟ مي‌خواهي مقاله از يك آدم حسابي برايت بفرستم!؟)

خلاصه اين‌كه آخرش در خواب من را هم خر كرد؛ ولي در بيداري خبري از آن اميدواري نبود. حيف، كاش خواب مي‌ماندم.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۵

چرا؟ / روز جهاني كارگر
كسي در مورد اين پستي كه وحيد گذاشته چيزي مي‌داند؟ به روز آن‌لاين ارجاع داده كه متاسفانه فيلتر است. اي‌ميل بزنيد لطفاً كامنت‌هايم مشكل دارد. يعني دوباره آقايان در يك هچل خارجي افتادند و يكي بايد اين‌جا... به قول دوبله‌هاي سيما «لعنت!»
***
اين هم يادداشت من است براي اول ماه مي كه در شرق امروز چاپ شد. به همت بابك حقيقي‌راد و صالح و اميد تمام صفحه انديشه به
همين مناسبت اختصاص دارد.
*
اتحاديه، به‌مثابه حامل واقعي دموكراسي


ليبراليسم و نو-ليبراليسم معاصر، به‌ويژه شكل‌هاي بومي شده‌شان در ايران اغلب روايتي وارونه از تحقق تاريخي دموكراسي به دست مي‌دهند. ليبراليسم مدعي است كه تحقق دموكراسي در كشورهاي دموكراتيك پيوندي وثيق با وجود و حضور بازار آزاد و مالكيت خصوصي داشته است. سپس گفته مي‌شود كه اين بازار آزاد و مالكيت خصوصي بودند كه زمينه را براي تحقق آزادي‌هايي، مانند آزادي بيان، آماده كردند كه بن‌مايه‌هاي اساسي تحقق دموكراسي بودند. اين روايت بسيار قابل مناقشه است؛ چيزي كه هست اين‌كه دموكراسي پيش از آن و بيش از آن كه متعلق به چپ يا راست باشد، يك ميراث عمومي بشري است. و نه تنها يك «ميراث» مشترك كه يك ارزش مشترك بشري است. اما خدشه‌اي كه به اين نوع روايت وارد است اين است كه با اين كه در تشخيص زمينه‌هاي ظهور دموكراسي تا حد زيادي درست مي‌گويد، اما در اين ميان با پررنگ كردن «زمينه»، از «عاملان» دموكراسي چشم مي‌پوشد.

اين چشم‌پوشي ناديده گرفتن بسياري از تحولات اساسي‌اي است كه عاملان آن طبقات فرودست و فاقد مالكيت يا كارگران تشكل يافته بودند. در ابتداي تشكيل هر دو جمهوري مدرنِ آمريكا و فرانسه، حق راي، حقي همگاني نبود و تنها به مردان مالك تعلق داشت – با اين استدلال كه تنها كساني شايسته راي دادن و تصميم‌گيري بودند كه به دليل مالك بودن و مرد بودن، معناي مسئوليت را «مي فهميدند» و بنابراين حق تصميم‌گيري داشتند. همگاني شدن حق راي كه امروزه جزء مفاخر دموكراسي است اتفاقاً با تلاش طبقات فرودستي به دست آمد كه فاقد مالكيت بودند و شايسته راي دادن دانسته نمي‌شدند. با اين همه باز هم دهه‌ها گذشت تا در همان مهدهاي جمهوري نوين زنان به حق راي دست يافتند؛ اين‌جا هم بازار آزاد و مالكان كاري براي ايشان نكردند بلكه اين خود زنان بودند كه بدون داشتن مالكيت مبارزه كردند و حق راي خود را به‌دست آوردند.

بسياري از حقوق ديگري هم كه امروزه زمينه‌ساز زندگي‌اي انساني در دموكراسي‌هاي موجود شده‌اند و امتيازات دموكراسي‌ها به حساب مي‌آيند، به همين ترتيب به دست آمده‌اند؛ حق هشت ساعت كار در روز، حق بيمه درماني، حق تحصيل رايگان، و... همه اين‌ها مولود تلاش اتحاديه‌هاي قوي كارگري و اصناف تشكل يافته بودند.

ليبراليسم معاصر وضعيت شوروي سابق را مثالي براي حكومتي غير دموكراتيك يافته است و با ساده‌سازي روندها و اتفاقات پيچيده رخ داده در درون آن مي‌كوشد كه هر گونه حركت جمع‌گرايانه را با نسبت دادن آن به الگوهاي بلشويستي مردود و غير دموكراتيك بداند؛ آن‌چه ليبراليسم تبليغ مي‌كند و به نحوي آگاهانه مورد پذيرش مخالفان غير مدرن آن‌هم قرار گرقته، يكي بودن دموكراسي با ليبراليسم است كه نقد شوروي هم يكي از پايه‌هاي چنين ايده‌اي است. از يك‌طرف ليبراليسم خود را با دموكراسي يك‌سان نشان مي‌دهد تا راه رسيدن به آن را به پذيرفتن معيارهاي خود منحصر كند و از سوي ديگر غير مدرن‌هاي مخالف دموكراسي، دموكراسي را با ليبراليسم يكي مي‌گيرند تا با يك تير دو نشان بزنند و با همان نقدِ به اصطلاح فرهنگي خود از ليبراليسم، دموكراسي را هم مردود بدانند.

حقيقت، چنان كه گفتيم، غير از هر دو اين‌هاست. در تمامي دوران بسط دموكراسي در غرب همواره جناح‌هاي مهم سوسيال دموكرات و سوسياليست بوده‌اند كه در پيوند با اتحاديه‌ها براي تحقق حقوق برابر و براي حفظ و گسترش آزادي‌هاي مدني تلاش كرده‌اند. استاندارد بالاي زندگي در دولت‌هاي رفاه اروپايي كه امكان تداوم دموكراسي و جلوگيري از چرخش‌هاي فاشيستي پس از جنگ دوم را فراهم آورد نيز مديون چند دهه جنبش كارگري بود كه از اواخر قرن نوزدهم آغاز شد... پيش از آن هم فاشيسم عملاً در كشورهايي شكست خورد و نتوانست قدرت را در دست بگيرد كه مانند انگلستان در دهه‌هاي 1920 و 1930 اتحاديه‌هاي كارگري قوي داشتند؛ اتحاديه‌هايي كه حتي رودررويي تن به تن با قدرت‌نمايي‌هاي فاشيستي در خيابان‌ها را هم آن‌ها به انجام رساندند (حتي در جايي مانند ايتاليا هم كه فاشيست‌ها پيروز شدند، تا به آخر اصلي‌ترين نيروي روبه‌رويشان همين نيروهاي كارگري بودند).

پرسش مهم در اين ميان اين است كه چرا اتحاديه‌هاي كارگري توانستند نقشي اساسي در بسط دموكراسي به دست آورند؟ اتحاديه‌ها عموماً براي اين به‌وجود مي آيند و آمده‌اند كه امكان چانه زني بر سر حقوق كارگران و شرايط كار را به‌وجود آورند. يعني اين‌كه اتحاديه نهادي است كه با رعايت دموكراسي در درون براي حفظ موقعيت جمع اعضاي خود تلاش مي‌كند. متمركز بودن تلاش اتحاديه حول «شرايط كار» دو جنبه اساسي دارد؛ نخست اين‌كه كار و توليد تقريباً در همه اشكال متعارف خود مي‌تواند به عنوان مولد يا موزع قدرت شناخته شود. پس تلاش اتحاديه‌ها حتي در غير سياسي‌ترين شكل‌شان هم در بنياد تلاشي سياسي است؛ تلاشي كه ماهيتاً مي‌تواند به سوي توزيع برابر و «دموكراتيك» قدرت سوق يابد. از طرف ديگر كار، بدواً، ايدئولوژيزه نيست (اگرچه مي‌تواند بشود)؛ در هر دولتي كه باشيد براي گذران امور به كار احتياج داريد و در تعيين الزامات ابتدايي توليد و كار معمولاً شرايطي بيشترين تاثير را دارند كه تابع عينيت‌هاي مستقل از ايدئولوژي‌هاي حاكم هستند؛ خوردن و پوشيدن و ساير نيازهاي اوليه كه در نتيجه كار به دست مي آيند مستقل از ساختار ايدئولوژيك، تامين خود را طلب مي‌كنند. نيازهاي كارگران نيز چنين هستند. تلاش‌هاي اتحاديه‌اي هم كه معطوف به تامين نيازهاي كارگران و تعيين شرايط عادلانه كار هستند معمولاً در طول تاريخ دو قرن گذشته وجوه مشترك بسياري را نشان داده‌اند كه حكايت از اين غير ايدئولوژيك بودن مي‌كند (خواست‌هاي جناح چپ كارگري در شوروي سابق كه سرانجام به دست استالين سركوب شدند با خواست‌هاي دموكراتيك بسياري ديگر از كارگران اروپايي و غير اروپايي قابل قياس بود. تثبيت استبداد بوروكراتيكِ استاليني هم با سركوب كامل جناح چپ كارگري و برانداختن كامل بنيه‌هاي اتحاديه‌اي ربطي وثيق داشت؛ اين‌ها نيروهايي هستند كه كاركرد دموكراتيك‌شان در عين ماهيت جمع گرايانه‌شان از سوي بسياري از منتقدان سوسياليسم كه شوروي را نمونه ديكتاتوري مي‌دانند، ناديده گرفته مي‌شود). اين نوع غير ايدئولوژيك بودن در عين تكثر و آزادي تشكيل اتحاديه‌ها است كه تضمين مي‌كند خواست‌هاي اتحاديه‌اي نتايج فراگير و دموكراتيك داشته باشند. خلاصه اين كه، نه تنها اعاده حقوق صنفي ما، بلكه تحقق دموكراسي با مباني عرفي منوط به تشكيل سنديكاهاي مستقل و دموكراتيك است. تنها با داشتن اتحاديه‌ها است كه ما قادر به دفاع از حقوق خود خواهيم بود و اين عطيه‌اي است كه ديگران براي ما به ارمغان نخواهند آورد.

۳ اردیبهشت ۱۳۸۵

«پوپوليسم اقتصادي»
مراد فرهادپوردرباره طرح كاهش نرخ بهره بانكي:
...اساسى ترين نكته در اين طرح پوپوليستى كه گويا قرار است سهم مناطق محروم را از توسعه و درآمدهاى نفتى ميان آنها تقسيم كند مى تواند به شكلى اصولى از طريق پيگيرى سياست تمركززدايى اقتصادى تحقق يابد. مردمان اين مناطق مى توانند از طريق نمايندگان محلى خود درباره سهم بحق خود و چگونگى خرج كردن آن در بودجه تصميم گيرى كنند. در اين صورت چرا اين مردم بايد همچون خيل گدايان به دنبال ماشين بدوند و از شدت بيم و اميد بيهوش شوند؟چرا آنها بايد حق خود را به عنوان هديه و پاداش از دست ديگرى دريافت كنند؟
مقاله فرهادپور را در شرق امروز بخوانيد.

۲ اردیبهشت ۱۳۸۵

ازدواج هسته‌اي با دختر فيليپيني!
ايرنا، سرويس «فرهنگي»: يك دختر فليپيني با تشرف به دين مبين اسلام، با جوان ايراني " اهل سجاس از توابع شهرستان خدابنده در استان زنجان " ازدواج كرد. خانم "اوي چري" ‪ ۲۷‬ساله، روز شنبه به خبرنگار ايرنا گفت: پس از مطالعه و تحقيق فراوان درباره ي دين اسلام و مشاهده‌ي موفقيت‌هاي مسلمانان ، به‌اين دين مشرف شده است. وي اضافه كرد: با روي آوردن به دين مبين اسلام نام مقدس "فاطمه" را براي خود انتخاب كردم. فاطمه، ايراني‌ها را مردمي مهربان و خوش‌خلق توصيف و از آغاز زندگي مشترك خود با يك جوان ايراني ابراز خوشحالي كرد.

"اسدالله گنج‌خانلو" همسر ‪ ۲۷‬ساله‌ي اين خانم فيلييني نيز گفت: فاطمه از موفقيت دانشمندان ايراني در دستيابي به فناوري هسته‌اي بسيار خوشحال است و اين توفيق را حاصل ايستادگي و استواري مردم ايران درمقابل آمريكا مي‌داند. وي، نحوه‌ي آشنايي خود با "فاطمه" را همكاري با وي در هتلي در شهر دوبي ذكر كرد.
اين موفقيت هسته‌اي چه كارها كه نمي‌كند!

۱ اردیبهشت ۱۳۸۵

چهارده كشته در تظاهرات دموكراسي‌خواهان نپال

پايتخت نپال، كاتماندو، چندي است كه عرصه تظاهرات مردمي است كه خواستار برگزاري انتخابات آزاد هستند؛ محرك تظاهرات مائوئيست‌ها و سياسيون مخالف سلطنت هستند. نيروهاي امنيتي پادشاه نپال چهارده نفر را در اين تظاهرات كشته‌اند و بسياري ديگر را به بيمارستان فرستاده‌اند.
طنز اين قضيه تلخ اين‌جاست كه مسئولان قضايي پادشاهي مائوئيست‌ها را در اين قضيه مقصر مي‌دانند؛ به جرم تحريك مردم و شليك به‌طرف پليس (كه البته تنها منبع اين ادعا هم خودشان هستند). از اين‌جا نتيجه مي‌گيريم كه «در زير آسمان هيچ چيز تازه‌اي نيست»!
دو گزارش گاردين را در اين مورد ببينيد؛ 1 و 2.

جنگ در اكتبر؟


پل راجرز در شماره اخير اَپن‌دموكراسي مطلبي نوشته با عنوان «ايران: جنگ در اكتبر؟» و در آن با بررسي اوضاع منطقه خصوصاً تحولات عراق و افغانستان و سپس پرداختن به مباحثي كه اخيراً در مورد جنگ احتمالي آمريكا با ايران در گرفته نتيجه گرفته كه:
چشم‌انداز جنگ [آمريكا] با ايران را وقتي دست‌كم احتمالي براي آن وجود دارد نمي‌توان ناديده گرفت. با اين وجود اگر بتوان پيش‌بيني معقولي درباره زمان احتمالي آغاز منازعه بزرگ ميان ايران و آمريكا داشت، اواخر اكتبر 2006 اصلي‌ترين نامزد چنين زماني است. همچنين مي‌توان گفت كه اگر چنين درگيري‌اي در سال 2006 و اوائل 2007 قابل اجتناب باشد، بخت بيش‌تري براي حل مسالمت آميز مسئله و گسترش روابط سازنده ميان تهران و واشنگتن وجود دارد، هرچند، در شرايط حاظر چنين گزينه‌اي كم‌ترين احتمال را دارد.
باقي مطلب را بخوانيد.

۳۰ فروردین ۱۳۸۵

فرهاد دريا در ميان كودكان خياباني


من هميشه اين خواننده افغان را دوست داشته‌ام؛ مينو، دخترمان، هم كه عاشق چند كليپي است كه از او داريم و بعضي وقت‌ها هم پاره‌هاي اشعارش را تكرار مي‌كند. آشنايي من با فرهاد دريا هم از زماني بود كه در شماره ويژه شعر افغانستان ماهنامه سوره خواندم كه شعر آزادي قهار عاصي را او به آواز خوانده است؛ هنوز پي ان آوازم.
امروز در بي‌بي‌سي فارسي خواندم كه فرهاد دريا براي كودكان خياباني افغان كنسرت گذاشته است. خبر كامل را(به تحرير رامين انوري) اين‌جا مي‌گذارم:
فرهاد دريا، آوازخوان مشهور افغانستان در يک اقدام بی سابقه در برابر حدود چهار صد کودک خيابانی افغان در کابل برنامه ای موسيقی و تفريحی اجرا کرد. حضور اين کودکان در برنامه فرهاد دريا موسوم به کوچه، ظاهرا تغيير بزرگی در زندگی روزمره اين کودکان بود که هر روز از بام تا شام در خيابانهای کابل مصروف دست فروشی و گدايی هستند.
در آغاز برنامه تلويزيونی کوچه، فرهاد دريا سوار بر يک سرويس (اتوبوس) گروه های کودکان خيابانی را از نقاط مختلف شهر کابل با خود همراه کرد. فضای اين برنامه که در تالار راديو و تلويزيون افغانستان در کابل برگزار شد، دوستانه و عاری از تکلف هايی معمول بود.
او پس از آن، آهنگی را به لهجه محلی هزاره ای اجرا کرد که به گفته خودش برای کودکی پسرش ساخته بود: "يک دانه باچه (پسر) دارم – باچه گک طلايی – چشمکايشی (چشم هايش) وا (باز) ميشه – لا لا لا لا يی..."
در اين برنامه به شکلی هم تلاش شد هنرهای پنهانی کودکان خيابانی که شايد در لابلايی کار روزانه آنها گم شده است، دوباره زنده شده و به مردم نمايان شود. فرهاد دريا در بخش های جداگانه از پسربچه های خوردسال که به هنرهای نقاشی، موسيقی و آوازخوانی دسترسی داشتند خواست تا نمايش هايی را روی صحنه اجرا کنند. دريا به يک پسر بچه ده - دوازده ساله که در يک بايسکل (دوچرخه) سازی کار می کرد و آهنگی را با همراهی هارمونيه اجرا کرد، يک هارمونيه هديه داد. اين برنامه با اجرای مسابقه هايی ميان کودکان و اجرای چند آهنگ دسته جمعی دوام کرد.
او هفته های پيش حدود ده هزار دلار به يک موسسه فعال در زمينه پرورش و آموزش کودکان خيابانی موسوم به آشيانه کمک کرد. هزاران کودک خوردسال در جاده های کابل و ساير شهرهای افغانستان مشغول دست فروشی، موتر شويی و گدايی هستند. بيشتر اين کودکان پدران خود را در جنگ های داخلی افغانستان از دست داده اند و با اشتغال به اين کارها زندگی می کنند؛ مشغوليت هايی که گاهی مانع رفتن آنها به مکتب می شود. اين کودکان ظاهرا در روزمرگی حوادث و جريانات داغ سياسی افغانستان فراموش شده اند و به نظر می رسد فرهاد دريا با اجرای برنامه ويژه ای برای آنها، تلاش دارد توجه دولت و مردم را به اين کودکان جلب کند.

زندگي بمب و ديگر هيچ


از آن‌سوي ديوار: «...معمولاً تا جواب بشنوی هر لحظه‌ سالی می‌شود. در دلت دعا می‌کنی که جای پرتی باشد، که فقط زخمی شده باشند یا اگر کسی کشته شده تعداد بالا نباشد، که هیچ‌کس را نشناسی، که اگر می‌شناسی از دور بشناسی و هزار و یک فکر دیگر...»

روايت كامران را از بمب‌گذاري انتحاري اخير در تل آويو بخوانيد


۲۸ فروردین ۱۳۸۵


ايمني هسته‌اي؟

در اين افتخار ملي هسته‌اي ما درباره تنها چيزي كه صحبت نمي‌شود بحث ايمني است. مانند خيلي چيزهاي ديگر ما نمي‌دانيم كه اين حق مسلم را به چه بهايي دارند به ملت مي‌دهند؛ نمي‌دانيم كه مردم اطراف سايت‌هاي هسته‌اي بايد منتظر چه پيامدهايي باشند و چه فكري براي ايمني‌شان شده است. با توجه به مخفي‌كاري‌ها و فشارهايي كه در ميان بوده و در مملكتي كه چند روز در ميان هواپيما مي‌افتد و پمپ بنزين مي‌تركد و قطار پنبه و بنزين آتش مي‌گيرد چشممان نبايد آب بخورد.

از اين‌ها گذشته عكس‌هايي كه اين روزها به عنوان تصاوير نمايشي منتشر مي‌شود آدم را شديداً مي‌ترساند؛ به بادگيرهاي پيك موتوري و دستكش‌هاي جراحي اين جوانان دانشمند هسته‌اي در كنار اين دستگاه لخت و بي‌حفاظ و آن ظرف كيك زرد نگاه كنيد:

حالا تصوير اين آقا را هم در كنار يك سانتريفوژ درون پوشش محافظ در يكي از نيروگاه‌هاي فرانسه ببينيد:


در اين دو لينك هم مي‌توانيد پوشش‌هاي معمول محافطت در برابر تشعشع را ببينيد (+ و *). اين يكي هم تصاويري از سايت ناتو است كه افرادي را با پوشش محافظ در برابر تشعشع هسته‌اي نشان مي‌دهد. اين عكس هم مربوط به يكي از تعضاي دپارتمان كامپيوتر دانشگاه تورونتو است كه در يك نيروگاه هسته‌اي انداخته و در سايتش گذاشته.

به نظر شما اين‌ها چه‌قدر با تصاوير ايراني مشابه كه تازه جنبه تبليغي هم دارد قابل مقايسه هستند؟ تازه اين‌ها به اصطلاح همان جوان‌هاي افتخار آفريني هستند كه اين‌همه درباره‌شان داد سخن داده مي‌شود. با وجود اين وضعيت بر سر مردم منطقه چه مي‌آيد؟

راستي، به سالگرد فاجعه چرنوبيل، 26 آوريل 1986، 9 روز مانده است. تصوير پايين هم بناي يادبود اين حادثه است كه در بيرون مسكو ساخته‌اند.





۲۷ فروردین ۱۳۸۵

«چگونه مي‌توان شوهر را با آتم آشتي داد؟»!

اين مسئله هسته‌اي ايران به قول علي ملائكه كه مرا به اين عكس دلالت كرد همواره «ناموسي و تبليغاتي» بوده است. كليشه تصوير يكي از روزنامه‌هاي پيش از انقلاب را كه ويكيپديا به‌عنوان تصوير معرف برنامه هسته‌اي ايران در زمان شاه برگزيده را ببينيد:


اين خواهرهاي محترم هم كه در پائين عكس‌شان را مي‌بينيد، براي خوردن كيك زرد سر و دست مي‌شكنند. چنين صحنه‌هايي را فقط در اين مرز پر گهر مي‌توان شاهد بود؛ تصاويري كه نشانگر بلوغ ملي و ميزان سواد و آگاهي ما مردم از وضع سياسي‌مان هستند. باقي عكس‌هاي خوردن 114 كيلو كيك زرد را هم در اين‌جا ببينيد. در همه چيز اوليم بحمدالله.



۲۵ فروردین ۱۳۸۵

پراكنده‌يِ هسته‌اي


دوستي بزرگوار از لندن زنگ زده بود كه آن‌جا چه خبر است؟! او كه خود دستي در كار خبر رساني دارد و از طرف ديگر در يك محيط دانشگاهي كار مي‌كند مي‌گفت كه ديگر نمي‌تواند جواب هم‌كارانش را بدهد و وقتي مي‌پرسند كه چه اتفاقي دارد در ايران مي‌افتد مجبور است بگويد كه نمي‌داند. گفتم شما نگران نباشيد اين‌جا جشن است! همه هم خوش‌حال هستند. بعضي هم كه خوش‌حال‌تر هستند دارند بين مردم كيك زرد و شربتِ آب سنگين پخش مي‌كنند. دوستم مكثي كرد و گفت: مي‌ترسم كار به آب زرد و كيك سنگين بكشد!
***
در بيمارستان كه بوديم، دختري در تخت مجاور فاطمه بستري شد كه از يكي از بيماري‌هاي رماتيسمي بسيار شديد رنج مي‌برد و چهارده‌سال بود كه هر روز بدتر مي‌شد. وضعش بسيار تأثرآور بود. همه مفاصل دست و پا تغيير شكل داده بودند. ديگر نه قادر بود چيزي را با دست بگيرد نه مي‌توانست بر پا بايستد. حال كه دستي نداشت كه چهره‌اي بيارايد، موهايش را تراشيده بودند. يك‌بار كه كمكش كردم آب بخورد ديدم كه چند جاي گردنش هم براي رگ گرفتن زخمي شده. ظاهراً هر از چندي كارش به بيمارستان مي‌كشيد و اين طاقت مادرش را كه تنها سرپرست او بود بريده بود. در بيمارستان، به اشاره‌اي فرياد دردش به هوا بود. نه خواب داشت نه آسايش. تنها لحظات آسوده‌اش وقتي بود كه نهايتاً از درد يا خستگيِ شكايت و فرياد از حال مي‌رفت. پيدا بود كه زماني صورتي زيبا داشته است. هنوز هم جوان بود و حسرت ناكامي‌هايش را مي‌خورد...

از همان ساعات نخست كه ديدمش فكر كردم اگر روزي وضع به‌جايي برسد كه اين مادر بي‌چاره ديگر نتواند براي دخترش همين آمپول‌هاي هر روزه كورتون را تهيه كند، كار او به كجا خواهد كشيد؟ آيا مادر خواهد ديد كه چگونه دخترش بعد از عمري رنج، نهايتاً جلو چشمانش از شدت درد جان مي‌سپارد؟

به چه كسي برمي‌خورد كه فردا هزاران نفر چون او در شرايط تحريم و جنگ و ويراني جان بكنند؟ آقاياني كه اين عدالت هسته‌اي را براي اين ملت بيچاره به ارمغان آورده‌اند؟

***

روزي كه آن شماره شرم‌آور هسته‌اي شرق منتشر شد در آب‌دارخانه كه غذا مي‌خورديم با چند تا از دوستان صحبت همين مسائل و روزنامه آن روز و اين چيزها بود. مسئولان آب‌دارخانه شرق دو مرد مسن جا افتاده و محترم هستند كه يكي‌شان بي‌اغراق پرابهت‌ترين آدم روزنامه است! با يكي از دوستان بحث از سرمقاله به صفحه ما كشيد و به وقايع فرانسه.

اين‌جا همان كه گفتم پرابهت است و همه ازش حساب مي‌برند وارد بحث ما شد و شروع به مقايسه حساسيت مردم فرانسه نسبت به وضع‌شان با مردم ايران كرد. مي‌گفت و افسوس مي‌خورد از اين‌كه ما چقدر بي‌خبريم از ان‌چه به سرمان مي‌آورند و آن‌ها چه اندازه هشيار. از آن مهم‌تر، چيزي كه هم‌كارش را هم به بحث كشاند، اين بود كه بر بي‌تفاوتي متقابل ما نسبت به سرنوشت هم‌ديگر تاكيد مي كرد؛ از اين‌كه تا بلا به سر خودمان نيايد و، و حتي بعد از اين كه بلا به سرمان هم بيايد!، خياليمان نيست كه ديگري چه مي‌كشد و بر او چه مي‌گذرد.

هم‌كارش هم كه در همين‌جا وارد بحث شده بود شروع كرد به تعريف از تجمع‌هاي كارگري كه در آن‌ها شركت كرده بودند و كتك‌هايي كه خورده بودند. اگرچه پيش‌تر هم، خصوصاً در ايام انتخابات با هم بحث كرده بوديم، اما انگار كه اين‌بار تازه وجهي ناگشوده از شخصيت‌شان برايم عيان شده بود؛ اين‌كه پشت اين‌ چهره‌هاي آرام و گاه ملول و شاكي شخصيت فعال ديگري هست كه بي‌سر و صدا در تجمع شركت مي‌كند و كتك مي‌خورد و بعد تجربه‌اش را بازانديشي مي‌كند. ديدم كه اگرچه از هم بي‌خبريم و با هم تفاوت داريم، اما تنها نيستيم.

اين‌جا بود كه باز ديدم جنگ‌طلباني كه ايران را به سمت بحران مي‌برند، چگونه همين شعله‌هاي باقي‌مانده حساسيت اجتماعي را هدف گرفته‌اند و مي‌خواهند كه در هياهوي بحراني خود ساخته خاموش‌شان كنند...