۸ شهریور ۱۳۸۵

رامين جهانبگلو آزاد شد

خبر خوبي‌ست اميدوارم حالش خوب باشد يا زود خوب بشود. همه جاهايي كه نقل كرده‌اند خيلي خبر را مختصر گفته‌اند:
خبر ايسنا
خبر فارس
رويترز به نقل از فارس

۷ شهریور ۱۳۸۵

'

'Are you in pain, dear mother?'

'I think there's a pain somewhere in the room', said Mrs. Gradgrind, 'but I couldn't positively say that I have got it.'

Dickens, Hard Times

۲۴ مرداد ۱۳۸۵

"امت برگزيده‌ی خدا"
ترجمه كورش از مطلب يوستين گردر را بخوانيد؛ جالب است. دست كورش هم درد نكند.
راستي بد نيست به صفحه‌اي كه ويكيپديا در مورد بحث‌هايي كه همين مطلب دامن زده هم سري بزنيد. لينكش در صفحه معرفي خود گردرهم هست.
من با خيلي قسمت‌هاي مطلب گردر مي‌توانم همدلي كنم؛ به‌ويژه تعميمي كه مي‌شود سر مفهوم امت برگزيده داد و نيز اسرائيلِ 1948...
و با وجود اين‌كه آنتي‌سميتيزم را هم مردود مي‌دانم و هم خطرش را جدي مي‌گيرم، اما فكر نمي‌كنم كه آنتي‌سميتيك دانستن مطلب گردر درست باشد.

۲۱ مرداد ۱۳۸۵

براي معرفي مديرمسوول جديد؛

هيات نظارت بر مطبوعات به روزنامه شرق يك ماه مهلت داد

ايسنا:

هيات نظارت بر مطبوعات در پنجاه و هشتمين نشست خود كه در تاريخ ‌85/5/16 برگزار شد به روزنامه‌ي شرق يك ماه مهلت داد تا نسبت به معرفي مديرمسوول جديد خود اقدام كند.

به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) هيات نظارت اعلام كرده است كه در اين جلسه، براي سومين بار پرونده‌ي روزنامه‌ي شرق را بررسي كرده و با عنايت به صدور بيش از ‌٧٠ اخطار و تذكر به اين نشريه و با توجه به:

‌١-انتشار مطالب الحادي در اين روزنامه

‌٢- انتشار مطالب تفرقه‌آميز مشتمل بر توهين به شخصيت‌هاي ديني، سياسي و ملي

‌٣- انتشار مطالب مغاير با مصوبات شوراي عالي امنيت ملي

هم‌چنين به منظور حمايت از انتشار نشريات، مقرر كرد به اين روزنامه مدت يك ماه مهلت داده شود تا نسبت به معرفي مديرمسوول جديد كه پس از تصويب هيات نظارت بر مطبوعات دقت بيشتري در انتشار مطالب داشته باشد، اقدام كند.

اين هيات هم‌چنين اعلام كرده پرونده‌ي روزنامه‌ي شرق در اين مدت در هيات نظارت بر مطبوعات مفتوح خواهد.


خبر ناخوشايندي است؛ نمي‌دانم بعد از معرفي مدير مسئول جديد چه مراحلي در پيش است و چه اتفاق‌هايي مي‌افتد. از اين گذشته اين هم اگرچه اتفاق كاملاً تازه‌اي نيست و به‌گمانم چنين رويه‌اي سابقه داشته اما در مورد يك روزنامه معناي خاصي دارد در هر حال...


۱۸ مرداد ۱۳۸۵

آزادي اسانلو / لغو ختم اكبر محمدي
ساعتي پيش، منصور اسانلو، فعال سنديكايي پس از تحمل نزديك به هشت ماه زندان با سپردن صد و پنجاه ميليون تومان وثيقه آزاد شد. اميدوارم سلامت باشد و پايدار؛ و از اين سختي‌ها بسيار آموخته باشد. تبريك به خودش، خانواده‌اش و دوستانش.
***
خبر ديگر اين‌كه ظاهراً مراسم ختمي كه خانواده اكبر محمدي مي‌خواستند در تهران برگزار كنند لغو شده است؛ مسجدالنبي روبه‌روي كوي دانشگاه را براي ساعت پنج ونيم بعدالظهر پنج‌شنبه گرفته بودند.
تا پيش از اين اتفاق مگر خبري از زندان مي‌رسيد كه به ياد اين دربندان كوي مي‌افتاديم. حالااز اينخاطره خالي نمي‌شويم. يك ختم را هم اجازه نمي‌دهند؛ اشكالي ندارد؛ زنده ختم نمي‌خواهد.

۱۴ مرداد ۱۳۸۵

صفحه انديشه امروز چيزي نيست كه ما مي‌خواستيم چاپ شود؛ دو مطلب از اميد مهرگان و نادر فتوره‌چي كلا حذف شده و مطالب وسط صفحه هم كه از من و صالح نجفي است جراحي شده است. انتظاري ديگري نداشتم، هر كسي كار خودش را مي‌كند؛ مطابق موقعيتش و اعتقاداتش. در هر حال من همه مطالب را آن‌گونه كه در اصل بوده‌اند اين‌جا در يك پست مي‌گذارم. دوست داشتيد بخوانيد.

***

پايان مراقبت از نفس

اميد مهرگان

حتي دروني‌ترين و شخصي‌ترين مراودات آدمي با نفس‌اش، با بدن خويش، نيز به‌ هيچ‌رو مستقل از ميانجي‌گري واقعيت اجتماعي تحقق نمي‌يابد. در تحليل نهايي، تن فرد در حكم دارايي دولت است، زيرا ما همگي اجزاي پيكره لوياتان (هيولاي خشكي، همان دولت) هستيم، نه پيكره انسانيت. البته اين تفاوت جزيي كاملاً با منطق حاكميت و شيوه ساختاربخشي دولت به وضعيت اوليه جور درمي‌آيد. ما زماني «انسان» به‌ حساب مي‌آييم كه از قبل درون قلمرو دولتشهر، و زير سايه حاكم، پذيرفته شده باشيم. پس بني‌آدم نه اعضاي يكديگر، بلكه اعضاي چيزي كمتر و در عين حال بيشتر از خويش‌اند: پيكره سياسي دولتشهر. و اين تعلق همواره سرشتي سياسي داشته است. ما زماني انسان مي‌شويم كه پيشتر به‌عنوان «بخشي» از تن لوياتان ادغام شده باشيم.

استعاره تن و بدن در نظريه سياسي دولت نزد هابز بي‌معنا نيست. اين استعاره خود گواهي است بر اين واقعيت كه سياست همواره زيست ‌سياست (biopolitics) بوده است، با اين فرق كه فقط در عصر مدرن است كه اين خصيصه به ‌تمامي بارز شده است. از مناقشات علمي و قضايي بر سر پيامدهاي مرگ مغزي گرفته تا جرم‌بودنِ خودكشي و اعتصاب فردي منتهي به مرگ، آنچه هست پيوند سياست و حاكميت با تن و مرگ و حيات آن است. حاكم همان كسي است كه در اين باره تصميم مي‌گيرد. زيرا توگويي به‌محض آن‌كه فرد در پيكره لوياتان ادغام مي‌شود و به «انسان» بدل مي‌گردد، لاجرم تن او نيز ديگر صرفاً دارايي خود او نيست. پس فرد بايد حواسش باشد و از آن مراقبت كند، هرچند كه فرمان به مراقبت از نفس (اعم از جسم و جان و روان) غالباً در قالب توصيه‌هاي بهداشتي و «مفيد براي خود فرد» و نهايتاً در قالب دستورهاي اخلاقي اعلام مي‌شود. آنچه در اين ميان پنهان و مسكوت گذاشته مي‌شود همان سويه حقوقي اين فرمان است كه احتمالاً فقط در وضعيت‌هاي مرزي و استثنايي رومي‌آيد. اخلاق و حقوق از ديرباز به هم گره خورده‌اند.

تقدس زندگي در جهان معاصر، ستايش از نفسِ زندگي و «وجود داشتن» (حال به هر قيمتي)، وجه ديگري از همين سياسي ‌بودنِ زندگي (روزمره) و تعلق تن فرد به دولت است. قوانين عجيب و غريبي كه در برخي كشورها عليه اقدام به خودكشي وجود دارد و نيز جرم ‌محسوب‌ شدنِ اعتصاب يا «امتناع» از غذا در زندان به‌ عنوان نوعي تخلف انضباطي، معرف تصور دولت‌ها از تن افراد به‌ منزله دارايي خودشان است. پس اين‌كه فرد با خودش چه رفتاري مي‌كند، موضوعي تماماً شخصي نيست. به‌ نظر مي‌رسد اين خصلتي مدرن و مربوط به شكل‌ دولت‌ -‌ ملت‌هاي مدرن است. فرمان مراقبت از نفس فرماني است در مورد مراقبت از نهاد جامعه و نهايتاً مراقبت از عنصر ساختاردهنده به كل وضعيت، يعني دولت. هر فردي در طول زندگي، گذشته از موارد پرشمارِ ديگر، دست‌كم دو بار مجبور است به ديدار دولت رود: هنگام تولد، براي ثبت هويت و گرفتن شناسنامه، و هنگام مرگ براي تائيد مرگ و اخذ جواز دفن. در كنار ديگر موارد، مرگ و زندگي جزء كسب و كار اصلي سياست دولتي است. به يك معنا، بدن‌هاي ما نيز در رديف اموال دولتي به شمار مي‌رود.

در نظام‌هاي جزايي، ايده مجازات همواره با تنبيه تن گره خورده است. وقتي كسي جرمي مرتكب مي‌شود بايد كيفر ببيند. اين مسئله صرفاً امري اخلاقي نيست، زيرا در اين صورت نياز نبود تا فرد توسط مراجع زميني مجازات شود. اخلاق در بنيان خود با حقوق جزا پيوند دارد. تن و درد جسماني نقطه ضعف آدمي است. اخلاق و حقوق، و در سطحي ديگر، شكنجه براي گرفتن اعتراف نيز سرانجام با تن سروكار دارند. شكنجه نوعي بلوف است: افزايش تدريجي درد و رنج در شكنجه به‌واقع هشدار جلاد در اين باره است كه اگر فرد اعتراف نكند اين درد و رنج تا سرحد مرگ ادامه خواهد يافت. حال فرض كنيم فرد در اين بين عملاً همان كاري را انجام دهد كه شكنجه‌گر صرفاً بلوف‌اش را زده است: كشتنِ واقعي تن. از ياد نبريم كه شكنجه وابسته به «زنده‌ ماندن» فرد است. زيرا اگر قرباني در نيمه كار بميرد، شكنجه‌گر عملاً شكست خورده و مغلوب شده است. دولت‌هايي كه دست به شكنجه‌گري براي گرفتن اعتراف مي‌زنند (كه بحث بر سر مشروع‌ بودن و نبودن آن دوباره در آمريكا داغ شده است) به‌واقع تصور خويش در مورد «تن افراد در مقام مايملك دولت» را تاييد كرده‌اند. هر شكنجه‌اي به ‌نحوي با قانون پيوند دارد و «هدف» خاصي را دنبال مي‌كند، حتي شكنجه‌گري وحشيانه افراد ساديست كه ظاهراً اين كار را بي‌هيچ هدفي مگر «كسب لذت» بيمارگونه انجام مي‌دهند، و از قضا مكانيسم نهفته در پس اين نوع اعتراف نيز خود گواه ديگري بر حضور قانون در پس‌زمينه است.

پس آنجا كه پاي دولت و زندان و شكنجه در ميان است، ما با مورد دقيقي از پيوند سياست و تن و حاكميت و مرگ/ حيات طرفيم. هر نوع مقاومت فعالانه‌اي از سوي فرد مجرم يا زنداني يا شكنجه‌گر مي‌تواند به ضرر فرد و به نفع دولت تمام شود، زيرا خود اين مقاومت مي‌تواند دليلي در تاييد اين ادعاي قانون تلقي گردد: فرد مورد نظر خاطي است و دست به خشونت غيرقانوني زده است. در اين معنا، مبارزه فردي فعالانه و ايجابي عليه نظم قانوني (كه حق اِعمال خشونت را كاملاً در انحصار خود دارد) به‌راحتي ممكن است به ضدخويش بدل گردد يا سر از جنون درآورد. پس فرد در برابر خشونت مستقيم و فيزيكي‌اي كه توسط قانون بر تن او اعمال مي‌شود چه مي‌تواند كند؟ پيش‌دستي‌ كردن بر خشونت، و معطوف‌كردن آن به تن خويش به‌منزله دارايي قانون. در اين صورت، قانون شوكه مي‌شود (هرچند ممكن است به روي خود نياورد) زيرا رودست خورده است. در چنين شرايطي، فرمان مراقبت از نفس و تن (چه در گفتار پزشكي‌- ‌قانوني و چه گفتار اخلاقي‌- ‌سياسي) نقض مي‌گردد. بي‌جهت نيست كه در زندان‌ها و اردوگاه‌ها هرگونه وسيله‌اي نظير ميخ، سوزن، كمربند، نوار پارچه‌اي و غيره را كه بتواند به آلتي براي خودكشي بدل شود از فرد مي‌گيرند، زيرا او حق ندارد در اعمال خشونت بر خويش پيش‌دستي كند. اما حتي در اين حالت نيز راه ديگري هست: نه گفتن به خواسته‌هاي فيزيكي ارگانيسم. اين همان نقطه‌اي است كه به‌طرزي عجيب، بريدن انگشت خود مي‌تواند به امري كاملاً سياسي و حتي ضدقانوني بدل شود. هر نوع مقاومتي بايد اين پيوند تن و سياست را به ياد داشته باشد.

***

سه‌نوع مرگ

نادر فتوره‌چي

اينكه مرگ با چه كيفيتي، در چه محيطي، با چه حجم از دردناكي يا آرامشي اتفاق بيفتد، تنها در دو حال واجد اهميتي ذاتي است. يا زماني كه بوروكراسي خفقان‌آوري كه مي‌كوشد همه چيز را در كنترل داشته باشد و احياناً اگر كيفيت مرگ به گونه‌اي بود كه نياز به پيگيري، كشف حقيقت و... داشت، بتواند دستگاه عريض و طويل‌اش را به حركت درآورد و يا در زماني كه مرگ واجد محركي نمادين براي يك فعل جمعي باشد. به عبارت ديگر مرگي كه معطوف به يك عمل سياسي است در قسم دوم جاي مي‌گيرد و اولي در هر حال حادثه‌اي پر‌بسامد و طبيعي است.

تنها در اين دو حال علت مرگ اهميت مي‌يابد چرا كه قرار است براساس كشف ريشه‌هاي وقوع‌اش عملي در عالم واقع رخ دهد.

قسم اول، مورد بحث نيست از آن رو كه هر روز و بر تك‌تك ما فرآيند ملال‌آور «جواز مردن» اعمال مي‌شود. براي جنازه جوازي رسمي از پزشكي قانوني نياز است تا بتوان آن را به خاك سپرد.

هر آن كس كه درمي‌گذرد، سرنوشت پيكرش تا پيش از دفن شدن در دست نظام بوروكراتيك دولت است تا اگر «طبيعي» تشخيص داده شد، سريع در خاك وگرنه بايد علت‌يابي و شكافته شود. هر چند كه سرانجام در خاك خواهد شد. بازماندگان هم به ميزان كنكاش بوروكراتيكي كه بر پيكر درگذشته و «عزيزشان» بر حجم زاري و شيون مي‌افزايند و از رنجي كه مرده مي‌برد، مي‌گويند!

قسم دوم اما، از دايره مرگ به مثابه پيروز‌ غايي ديالكتيكي در دوگانه زيست/ مرگ خارج است. مسيري طبيعي ندارد.

محركي براي يك امر واقعي، گسترده و احياناً دگرگون‌ساز است.

به واقع زماني كه مرگ يك انسان كه براساس تصادف، اعتصاب، اعتراض، هيستري موجود در خشم عمومي (شايد هم توهمي از خشم) و... بسترساز اتحاد گروه‌هايي از انسان‌ها در برابر خصمي (يا توهمي از خصم مشترك و مشخص) مي‌شود كه مي‌تواند در كسري از زمان مثلاً نيروهاي پليس حمله‌كننده به يك تجمع اعتراض‌آميز يا آمران آنها و حتي كل ساختارهاي قدرت مرئي و نامرئي را درنوردد.

نشانه‌هاي تاريخي، هسته منظور را مي‌شكافد.

در سال‌هاي پرهياهوي دهه 60 زماني كه پادشاه وقت ايران در حال بازديد از موزه شهرداري برلين بود، جواني آلماني به نام «بنه اونه زورگ»(اونه زورگ در آلماني به معناي بي‌خيالش است) كه در آن دوران تحت تاثير تفكرات چپ‌گرايانه گروه‌هاي سياسي مهاجر ايراني (مشخصاً كنفدراسيون دانشجويان و سازمان انقلابي جوانان حزب توده در خارج از كشور) قرار داشت، به واسطه حماقت يك نيروي پليس كه پيش از حد «مجاز» دچار هيستري شده بود كشته مي‌شود. مرگ اين جوان سلسله‌اي از التهابات را مي‌آفريند كه طي سال‌هاي 67 و 68 منجر به تزلزل دولت آلمان و البته در نهايت سقوط دولت دوگل در فرانسه مي‌شود.

به همين سادگي! اونه زورگ كشته مي‌شود، هيچ‌ كميته حقيقت‌ياب و يا بوروكراسي دولتي هم در پي كشف «علت مرگ» برنمي‌آيد. نيازي هم نبوده است. پيكر اونه زورگ بي‌خيال محرك يك فعل سياسي شده بود كه مي‌توانست «چيزي» را در عالم واقع جابه‌جا يا ريشه‌كن كند.

حال بماند كه در ايران قبل از انقلاب و در كوران گرايش‌ها به مبارزات مسلحانه تفكر حاكم بر گروه‌هاي راديكال چپ از جمله «سوك» (سازمان وحدت كمونيستي) به تئوري‌پردازي درباره اين جنس از «عمل انقلابي» مي‌پردازد. انديشه‌اي كه معتقد بود، نيروهاي انقلاب با فداي جان خود مي‌توانند جرقه‌اي در خرمن آماده اشتعال خلق معترض باشند. چيزي شبيه همين حركت‌هاي استشهادي در سال‌هاي اخير.

يا در مورد ديگر همان پسربچه‌اي كه در سال 1976 در كيپ‌تاون و در جريان مبارزات سياهان عليه حكومت آپارتايد كشته مي‌شود. هكتور پترسون 14ساله در حال تماشاي اعتراض بانتونشين‌هاي منطقه روسيوو بود كه به طور كاملاً «تصادفي» هدف گلوله‌اي مي‌شود.

مرگ «بي‌علت» هكتور همان جرقه اوليه در خرمن‌ آماده اشتعال بود كه سرانجام در سال‌هاي بعد به آزادي ماندلا و سرنگوني حكومت آپارتايد در آفريقاي جنوبي منجر مي‌شود.

شواهدي از «مرگ نوع دوم» كه يا خود و يا برجسته‌كنندگانشان آنها را محوناشدني كرده‌اند، در اين نقطه مشتركند كه در «جمع» رخ داده‌اند و البته «علت‌»شان هرگز كالبدشكافي نشد.

اما شايد بتوان اين روزها «مرگ نوع سومي» را هم اگرچه استثنا باشد، در خاطره ثبت كرد. مرگي معطوف به فعلي سياسي كه در «تنهايي عريان» رخ مي‌‌دهد، آگاهانه انتخاب مي‌شود و البته هيچ نقطه‌اي را در عالم واقع تكان نمي‌‌دهد. هيچ نظمي را دگرگون نمي‌كند و در خود فروخورده مي‌شود و احياناً در كنار سيماي پرزرق‌وبرق «شهر» و نور نئون‌هايي كه «كالا» تبليغ و تجويز مي‌كنند و فرصت انتخاب و تامل را از ديدگان مي‌گيرند، به گوشه‌اي در يكي از سياه‌چال‌هاي ذهن محصور ما پرتاب مي‌شود و البته علتش هم هرگز اهميت پيدا نمي‌كند.

***


گناه زنده ماندن و منطق مصالحه

صالح نجفي

«براي آدمي هيچ چيز فريبنده‌تر از آزادي وجدان نيست و در عين حال هيچ‌چيز هم مايه رنجي بيشتر از آن نيست.»

(از گفته‌هاي مفتش اعظم، «برادران كارامازُف»، ترجمه صالح حسيني، انتشارات ناهيد، ص 358)

1- گئورگ لوكاچ در نوشته‌هاي جواني‌اش زندگي را طيفي از امكان‌هاي گونه‌گون توصيف مي‌كند. يك سر طيف، زندگي «روزمره» قرار دارد كه در آن همه گزينه‌ها به يك اندازه محتمل‌اند وز همين روي هيچ يك از قواي «انساني» به فعليت نمي‌پيوندد. در اين مرتبه آدمي در سيطره «نياز»ها به سر مي‌برد و بالاتر از همه در سيطره غريزه بقا، اين قاعده كه بايد به هر قيمتي زنده ماند. در اين رتبه ارزش‌هاي مطلق، پاي‌مال نيازها مي‌شوند: انسان گامي بيش تا حيوان شدن ندارد. در سوي ديگر طيف زندگي در اوج تنش و كنش پيش مي‌رود، تنشي كه از تفكر مي‌زايد- يگانه وجه فارق انسان از حيوان- كنشي كه از انتخاب برمي‌خيزد؛ برترين جلوه اين قسم زندگاني در تراژدي روي مي‌نمايد، در لحظه‌هاي بزرگ و كميابي كه آدمي خود زندگي را نثار ارزش‌هاي مطلق مي‌كند. به عقيده لوكاچ تنها در اين لحظه‌هاي تك و بي‌همتا است كه حقيقتاً زندگي مي‌كنيم، كه به خويشتن انساني راستين خويش مي‌رسيم، در لحظه‌هايي كه زندگي به مرگ پيوند مي‌خورد، در لحظه‌هايي كه آري گفتن به اصل زندگي انساني در گرو نه گفتن به زندگي مقهور نيازها است، لحظه‌هايي كه تصديق حقيقت حيات به بهاي مرگ تمام مي‌شود...

2- اصل بنيادي فلسفه اخلاق تئودور آدورنو در اين قاعده به ظاهر ساده اما سهمگين خلاصه مي‌شود كه زندگي بد را نمي‌توان خوب زيست. به بيان ساده‌تر در زندگي بد، خوب زيستن محال است. آدورنو براي توضيح اين قاعده به پرسشي اشاره مي‌كند كه نيچه در قطعه 34 «انساني زياده انساني» پيش كشيده است: «آيا آدمي مي‌تواند آگاهانه در ناراستي سكني گزيند؟ آيا بهتر آن نيست كه مرده باشيم و مجبور نباشيم در ناراستي به سر بريم؟» مثالي بزنيم، وقتي هوا بد است كسي نمي‌تواند (ادعا كند) هواي خوب تنفس (مي‌) كند، جايي كه هوا بد است خوب نفس كشيدن محال است. حال تصور كنيد اين هواي بد براي كساني خوب (و منظور از خوب در اين جا همان «سودآور»‌ است) باشد؛ خيال كنيد باشند كساني كه از قبل اين هواي بد نان مي‌خورند- كشيشاني كه گناه آدميان را مي‌خرند و در ازاي آن بهشت مي‌فروشند، پليس‌هايي كه براي نمايش اقتدارشان نياز به تخلف شما دارند... مسئله اين است كه وقتي هوا بد است، هوا بد است و بزرگترين دروغ اين است كه بگويي «اما من حالم خوب است، چون بلدم چگونه خوب نفس بكشم»...

3- در ميانه‌هاي طيفي كه لوكاچ براي توصيف سلسله‌مراتب زندگي‌هاي ما پيش‌نهاده يك منطق حكم مي‌راند و بس: منطق مصالحه. در كشاكش برآوردن نيازها و تحقق بخشيدن به ارزش‌ها (يعني خيال‌هاي بلندي كه از تفكر مي‌زايند) مدام تن به مصالحه مي‌‌دهيم. در اين ميانه ولي يك معيار هست كه به همه چيز خط مي‌دهد و يك‌ريز در گوش‌مان مي‌خواند كه تا چه حد گوش به نياز بسپاريم و تا كجا دل به آرمان بدهيم و متناظراً تا چه پايه از نياز چشم پوشيم و چه مايه پاي روي ارزش بگذاريم:

آن معيار چيزي نيست جز «نياز» به زنده ماندن. پس اگر دقت كنيد، منطق مصالحه باز ناگزير آدمي را به سمت نوع اول زندگي مي‌كشد، منطق مصالحه كار را به حيوان شدن تدريجي مي‌كشاند. در مقابل اين نياز، فريبنده‌ترين «ميل» آدمي ايستاده: ميل به آزادي، به آزادي وجدان؛ همان كه به تعبير «مفتش اعظم» داستايوفسكي زاينده بزرگترين رنج‌ها است، رنج نيستي. اسلاوي ژيژك در صورت‌بندي فلسفي تكان‌دهنده‌اي نشان مي‌دهد كه «ميل بشري برخلاف غريزه حيواني همواره از راه رجوع به نيستي شكل مي‌گيرد.» (كتاب «رخداد»، ص 105) باري، منطق «ميل»، برخلاف منطق «نياز»، آدمي را به سر ديگر طيف مي‌برد، به سمت تراژدي. اين هر آينه سرشت بنيادي «كنش سياسي» راستين است: دل‌بستگي لجوجانه به آزادي وجدان كه همانا جايگزين ميل معطوف به نيستي است. هنگام كه از تو مي‌خواهند به گناه نكرده اعتراف كني يعني وجدانت را بفروشي و از شر مصايب آزادي وجدان خلاص شوي - و در عوض، زنده بماني كه همانا نياز «طبيعي» همه ماست، لازم نيست زياد فكر كنيد، همين كه دست از اين كار بيهوده (فكر كردن را مي‌گويم) برداري، «منطق مصالحه» ترتيب همه چيز را مي‌دهد، اين يعني در هواي بد هم مي‌توان نفس كشيد (خوب و بدش را بي‌خيال)، مگر ما زندگان جز اين مي‌كنيم...

وقتي هوا بد است اما كسي از هواي بد نمي‌ميرد (اتفاقي كه در واقعيت «معمولاً» مي‌افتد، چون بدي هوا به ندرت به حدي مي‌رسد كه درجا بكشد، كه اگر مي‌رسيد شايد به خودمان مي‌آمديم)، شايد يك كار خوب و لاجرم تراژيك بتوان كرد، اين كه سعي كني خوب نفس بكشي. اين كار مرگت را شتاب مي‌بخشد و به ميزاني كه هوا بد و بدتر باشد، مرگت زود و زودتر روي خواهد داد. در هواي بد، كنش سياسي راستين همان خوب نفس كشيدن است. موريس مرلوپونتي جايي گفته است، «زماني كه سقراط نمي‌پذيرد كه بگريزد [بنا به روايت افلاطون در رساله «كريتون» اين مجال به طور جدي براي سقراط پيش مي‌آيد]، از آن روي نيست كه براي دادگاه ارزشي قائل است بلكه مي‌خواهد ناصالح بودن آن را هر چه بهتر اثبات كند.» از اين روي است كه مرگ سقراط در كليت يكپارچه و به ظاهر بي‌نقص قوانين دولت‌شهر آرماني خود سقراط ترك مي‌افكند و در روح و جان آتني‌ها (و نيز ما) زخمي مرهم‌ناپذير مي‌گذارد. اگر سقراط نمي‌مرد، كسي از كم و كيف قوانين پرسشي نداشت و بيماري حيات ‌آتن نهان مي‌ماند، ضمن اين كه هيچ بعيد نبود آيندگان سقوط آتن را حمل بر حوادث پيشامدي تاريخ كنند نه فسادي كه آرام‌آرام ريشه‌هاي حيات انساني سياسي را در آن ديار مي‌پوساند. در زندگي بد، زندگي خوب و خوب زيستن ممكن نيست اما شايد خوب مردن ممكن باشد (بايد باشد). آزادي وجدان كه تنها در نتيجه كنش / تفكر سياسي حاصل مي‌شود، در اكثر قريب به اتفاق موارد ثمري جز افزايش رنج ندارد، رنجي كه البته في‌نفسه ملال نمي‌آورد و تنها به گاه بي‌معنايي از حد تحمل مي‌گذرد و چيزي كه به اين رنج معنا مي‌دهد همانا آزادي است و بس؛ بگذريم كه داستايوفسكي يك‌بار از قول يكي از شخصيت‌هايش اين تذكر تلخ را تا ابد در گوش‌مان جايگير كرده است كه «تاكنون براي بشر و جامعه بشري هيچ چيز تحمل‌ناكردني‌تر از «آزادي» نبوده است.»

***

آزادي، مرگ، و اراده معطوف به اعتراض

درباره بديهياتي فراموش شده

علي معظمي

آزادي

اين پرسشي قديمي است كه «آزادي به چه‌كار آدميان مي‌آيد؟» و يا به تقريري ديگر «آدميان آزادي را براي چه مي‌خواهند؟» اما اين پرسش «مقدماتي» زماني معنا مي‌يابند كه از پيش پاسخ داده باشيم كه «آزادي چيست؟» در اين‌جا اما قصد ندارم درباره اين پاسخ بحث كنم: پاسخي را مفروض مي‌گيرم؛ آزادي به معناي «زير سلطه نبودن» است، به معناي رهايي از بندهاي ناخودخواسته است. اگر اين را بپذيريم، به يك معنا آزادي را «تعريف» كرده‌ايم و به پرسش از آزادي پاسخي هميشگي داده‌ايم. در عين حال به معنايي ديگر پرسش از آزادي، باز هم پرسشي است كه در هر موقعيتي نو مي‌شود؛ چه خودش و چه پاسخ‌هاي مقدرش. نو‌شوندگي هر‌روزه پرسش از آزادي به‌ذات «سياسي»اش برمي‌گردد. آزادي به مثابه عدم سلطه وضعيتي است كه براي فرد يا جمع، در مقام عامل سياسي معنا دارد. يعني براي عاملي كه در روابط قدرت قرار دارد؛ عاملي كه بايد پيوستگي‌ها و گسستگي‌هاي خود را با ديگران مشخص كند، به‌همين معناست كه پرسش از آزادي مي‌تواند هر روز پرسشي نو باشد، چرا كه هر روزِ نويي، و هر برهه‌اي، مي‌تواند موقعيتي جديد براي روابط قدرت باشد. در عين حال، پرسش از آزادي هميشه به همان معناي قديمي است كه بود؛ آزادي همواره رهايي از بند است. رهايي براي اينكه چنان زندگي كنيم كه خود مي‌خواهيم. به‌اين معنا آزادي سياسي، اگرچه «بايد» در تعريف خالي از حد و مرزگذاري‌هاي «اخلاقي» و «آئيني» باشد و بايد به معنايي كه آيزايا برلين مراد مي‌كرد حائز وجهي منفي باشد، اما نهايتاً ما، هر يك از ما به‌عنوان سوژه‌اي انساني، آزادي را براي ساختن خودمان مي‌خواهيم و به‌اين‌ترتيب آزادي در «نهايت» برايمان وجهي «مثبت» مي‌يابد. اما پارادوكس آزادي مثبتي نفس‌هاي ساخته شده را لايق آزادي مي‌داند، اين است كه مي‌خواهد چيزي را كه ما قرار است با آزادي‌مان در مقام انتخابش قرار بگيريم، پيش‌شرط اعطاي آزادي قرار دهد؛ راهي كه قدرت براي قلب و استخدام مفهوم آزادي مي‌گشايد.

آزادي، وراي تعريفش، همان چيزي است كه ما براي خود بودن و خودساختن‌مان مي‌خواهيم و لازم داريم. آن‌كه آزادي ما را نمي‌خواهد هم به همين سبب نمي‌خواهد؛ او نمي‌خواهد ما چنان باشيم كه خود مي‌خواهيم؛ ما را چنان مي‌خواهد كه خود مي‌خواهد. اما ما اگر چنان باشيم كه او خواسته است، ديگر خود نيستيم؛ ديگر موجوديتي نارسيده‌ايم. سوژه‌اي هستيم كه ديگري ساخته يا دست‌كاري‌اش كرده است.

خود بودن

ما يك‌بار بيشتر در اين جهان زندگي نمي‌كنيم. يك‌بار. و در اين يك‌بار جهان، خودمان، ديگران، زندگي و... همه و همه مسائلي ناگشوده‌اند. ما اگر زندگي‌اي، كم و بيش، انديشيده پيشه كنيم؛ يا بخواهيم مسئولانه زندگي كنيم، ناچاريم كه با اين پرسش‌ها روبه‌رو شويم. «ناچاريم» كه سربه زير نباشيم و هر چه بر ما مي‌رود را بي‌چرا نپذيريم. اگر به هر آنچه موجود است، از راه مي‌رسد، و يا تحميل مي‌شود تن دهيم، چيزي جز تصادف يا رخداد بي‌معنايي در اين دنيا نبوده‌ايم. ما وقتي معنا‌دار زندگي مي‌كنيم، وقتي درخور لقب «شخص» و «خويشتن» هستيم كه آگاهانه انتخاب كنيم اما قدرتِ ديگري در ميانه ما و اين آگاهي و آن انتخاب حائل مي‌شود. ديگريِ قدرتمند مي‌خواهد ما چنان باشيم كه او مي‌خواهد؛ مي‌خواهد چنان باشيم كه بر وفق مراد او است. ما همچون عاملاني كنشگر در اين جهان، بالقوه، مي‌توانيم از خواست او ديگرگون باشيم و خود را و جهان خود را، و جهان او را هم، چنان بسازيم كه با خواست او ديگرگون است. اما زماني هست، كه قدرتي هست، كه به اين ديگرگوني تن نمي‌دهد؛ قدرتي كه نمي‌خواهد خود را در مقام سوژه‌اي چون ما و برابر با ما ببيند؛ سوژه قدرتمندي كه خود را برتر از هرآنچه هست مي‌داند و نمي‌خواهد جز خود را در مقام برسازنده ببيند؛ نمي‌خواهد با آگاهي‌ها يا خواست‌هاي ديگرگون برابر بنشيند و «گفت‌وگو» كند. تنها مي‌خواهد خود بگويد. اين به معناي لغوي كلمه همان استبداد است؛ استبداد است كه حتي مي‌خواهد معناي آزادي را هم چنان كه گفتيم از آن خود كند. اين‌جا ما از اعتراض ناچاريم؛ ناچار از مبارزه‌ايم تا بر روي آگاهي خود پا نگذاريم. ما ناچار از مبارزه‌ايم تا بتوانيم خودمان را آگاهانه بسازيم. خودآگاهي ما در اين‌جا با اعتراض پيوند مي‌خورد.

اعتراض

آگاهي سوژه به‌اين كه در موقعيتي ناآزاد است، آگاهي اوست به اينكه از خود بودن و خود را ساختن باز داشته شده است. كسي كه اين را فهم كند و «نخواهد» كه خود را به‌دست ديگري بدهد لاجرم اعتراض مي‌كند. اعتراض تنها نتيجه فهم اين موقعيت ناآزاد نيست؛ نتيجه اراده‌اي است كه نمي‌خواهد ديگران او را بخواهند؛ اين «اراده معطوف به اعتراض» است. اعتراض به ناآزادي مبرم‌ترين اعتراضي است كه مي‌تواند و بايد صورت گيرد. اعتراضي است براي حفظ و خواست خويشتنِ خويش، چنان كه خود مي‌توانيم بسازيمش. اراده معطوف به اعتراض، در كنار خودآگاهيِ سوژه مولفه ديگر خودبودگي و خودسازي او است. اعتراض به ناآزادي وقتي محقق مي‌شود كه اراده خود- بودن شكل بگيرد. من نمي‌خواهم ديگري مرا چنان بخواهد كه اراده اوست؛ پس اراده من با اراده او در تضاد مي‌افتد. تضاد اراده او و من درباره آزادي من و انتخاب آن‌كه و آنچه بايد «من» را بسازد، به مبارزه من با او مي‌انجامد. مبارزه‌اي كه برسر هويت «من» رخ مي‌دهد. من بايد مبارزه كنم تا بتوانم چنان باشم كه خودم مي‌خواهم. به‌اين‌ترتيب وقتي كه روابط قدرت استبدادي است، من از مبارزه براي حفظ خويشتنِ خويش ناگزيرم و اعتراض، اگرچه در نظر لازمه خودسازي نيست، اما در عمل جزيي مي‌شود از همين خودبودگي من. چنين اعتراضي درخور ستايش است و رو به رهايي (emancipation) دارد.

مرگ

اما حد و غايت اعتراض كجا است؟ تا كجا بايد اعتراض كرد؟ تا كجا بايد مبارزه كرد؟ اعتراض و مبارزه از ما مي‌كاهند؛ ما در مبارزه چيزهايي از دست مي‌دهيم تا چيزهايي به دست آوريم. اما آيا «معقول» است كه اعتراض را تا آنجا ادامه دهيم كه به جان باختن بينجامد؟ آيا ادامه اعتراض و مبارزه تا چنين پايه‌اي با آنچه مي‌خواهيم به آن برسيم در تناقض نيست؟ هنگامي كه ديگر خودي در ميان نباشد كه بخواهيم بسازيمش، پس ديگر براي چه مبارزه مي‌كنيم؟ مگر اعتراض را به اين سبب درخور ستايش ندانستيم كه رو به رهايي داشت و از ما «خود»ي باقي مي‌گذاشت كه ديگرانش نساخته بودند؟ پس اعتراض آنجا كه خودي باقي نمي‌گذارد، چه معنا و فايده‌اي دارد؟

مرگ بي‌شبهه هدف اعتراض نيست، اما گاهي اعتراض به آن «مي‌انجامد». مرگ، بنابه ‌طبيعت بشر، به‌ندرت در مقام يك انتخاب براي «خود» قرار مي‌گيرد. اما آيا در نهايت، هيچ‌گاه مرگ در مقام يك انتخاب معقول يا موجه قرار مي‌گيرد؟ آري.

قدرتِ آن ديگري، گاهي همه آنچه در خزانه دارد را بسيج مي‌كند تا ما را از خود بستاند. نه تنها مي‌خواهد آن‌گونه باشيم كه مي‌خواهد، بلكه مي‌خواهد به اين خواهش نامشروع او اعتراض هم نكنيم؛ مي‌خواهد به آنچه او مي‌خواهد «راضي» باشيم يا دست‌كم چنين وانمود كنيم. اما اين نه تنها با آگاهي و اراده «ما» در تناقض است، بلكه آخرين نماد خود بودن ما را نيز از ما مي‌ستاند؛ آنجا كه ما نمي‌توانيم حتي چنان باشيم كه مي‌خواهيم، و به اين اعتراض مي‌كنيم، او مي‌خواهد حتي چنان ننماييم كه چنان‌كه خود مي‌خواسته‌ايم نزيسته‌ايم. او مي‌خواهد ما خواست او را هم از آن خود كنيم تا او بتواند سطحي‌ترين جلوه خود بودن ما را هم از ما بستاند.

اين‌جا گاهي انتخابِ مرگ آخرين تير تركش مبارزه مي‌شود؛ ما مرگ را برمي‌گزينيم تا با نبودن‌مان، «چنان كه او مي‌خواهد» نباشيم. ما نخواهيم بود؛ اما او نيز كامياب نخواهد بود. اين‌گونه مرگ «انتخابي» مي‌شود براي اينكه اگر ما «مي‌بازيم» و جان خود را در اين انتخاب مي‌بازيم، دست‌كم او هم نبرد.

...و آن ديگري

در چنين مبارزه‌اي، زماني كه ما تا آنجا رانده مي‌شويم كه جان ببازيم تا تنها بازنده نباشيم، بر سر آن ديگري، آن‌كه هر آنچه توانسته براي ستاندن ما از خودمان كرده است، چه مي‌آيد؟ ما نابود مي‌شويم. اما چيزي كه از او مي‌ماند «سوژه»اي است كه «بود» خود را بر سر ازخودبيگانه كردن ديگران گذاشته است. او چنين هويت مي‌يابد. هويت او همانا با زوري كه اعمال مي‌كند و با جان‌هايي كه مي‌ستاند و روان‌هايي كه مي‌آزارد متعين مي‌شود. او هر چيز ديگري هم كه به‌دست آورده باشد، و با هر كس ديگر هم هر چه كرده باشد، در نسبتش با سوژه‌هاي انساني؛ و همانا در نسبتش با انسانيت، مقامي جز اين ندارد كه جان‌ستان بوده است و روان‌آزار؛ «كسي كه يك نفر را كشته باشد مانند اين است كه همگان را كشته است.» او عامل از‌خودبيگانگي است. اما ديالكتيك خودسازيِ اين عامل ازخودبيگانگي، از او جز سوژه‌اي تهي باقي نمي‌گذارد؛ سوژه‌اي «تهي» و نه حتي سوژه‌اي ازخودبيگانه. رمز «ابتذال شر»، كه از عامل آن سوژه‌اي تهي از انسانيت باقي مي‌گذارد در همين نسبت‌يابي منفي اوست با ديگر سوژه‌هاي انساني. او مي‌خواهد كه خود بسازد؛ اما اين ساختن خود را از راه ناآزادي و ازخودبيگانگي ديگران مي‌خواهد و نه حتي از راه «گرفتن» چيزي از آنها. او آنها را چيزي مي‌خواهد كه خود آنها نباشند و بنابراين در نهايت نمي‌تواند از انسان‌هايي كه خودساخته، آزاد و مستقل هستند چيزي بخواهد يا چيزي بگيرد. او همه را به اراده خود مي‌خواهد، اما اين اراده در نهايت اراده‌اي تهي و مبتذل است كه از «خود» چيزي ندارد؛ خود او هرگز ساخته نشده است و هرگز ساخته نمي‌شود؛ اراده او جز ويراني ارمغاني ندارد. به‌اين‌ترتيب سوژه زورمدار، تهي مي‌ميرد، حتي اگر آخرين كسي باشد كه مي‌ميرد. چرا كه او خود را نيز ويران كرده است.

۱۱ مرداد ۱۳۸۵

و آنك كيهان


كيهانِ چهارشنبه، خبر ويژه:

يك مقام آگاه خبر داد رامين جهانبگلو كه به اتهام فعاليت عليه نظام جمهوري اسلامي ايران در بازداشت به سرمي برد، به تازگي اعتراف كرده كه وظيفه راه اندازي يك شبكه وسيع تحت «وب» را براي جمع آوري اطلاعات طبقه بندي شده از جريان ها، گروه ها و عناصر فعال سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي برعهده داشته است.
وي فاش ساخته كه درصدد اجراي طرح شبكه جاسوسي «سايبر» به نام C.E.S در ايران بوده و گروهي از روزنامه نگاران سايبرنتيك، فعالان اينترنتي- ايراني در ياهو، گوگل و مديران چندين سايت فيلتر شده را براي اين كار ساماندهي كرده بود.
اگر چه هم اكنون كميته هاي ويژه جرايم اينترنتي و رايانه اي تشكيل شده اند اما اعتراف جهانبگلو، ضرورت اتخاذ تدابير ويژه براي جلوگيري از اجراي اين گونه طرح ها و برنامه هاي جاسوسي را دوچندان مي كند.
پرسش‌ها:
الف) به‌نظر شما چه‌طور مي‌شود يك شبكه جاسوسي تحت وب راه انداخت و اسناد طبقه‌بندي شده را روي آن گذاشت!؟ آن‌وقت جاسوسي يعني چه!؟
ب) روزنامه‌نگار سايبرنتيك يعني چه؟
پ) فعال ايراني در ياهو و گوگل چه‌جور موجودي‌ست!؟ يعني در ياهو و گوگل چه مي‌كند؟ (پاسخ احتمالي: اي‌ميل‌هايش را چك مي‌كند.)
ت) چه تدابير ويژه‌اي لازم است؟
ث) ما چه‌قدر احمق فرض مي‌شويم؟
ج) سواد يعني چه و براي چه كساني لازم نيست؟

پاسخ‌هاي خود را در اسرع وقت به اي‌ميل اين‌جانب ارسال فرمائيد؛ شايد من هم چيزي بفهمم.

۱۰ مرداد ۱۳۸۵

اكبر محمدي

ديشب پدر و مادرش را در فرودگاه دستگير كرده‌اند؛ جنازه‌اش را هم برده‌اند در روستايي در اطراف آمل بدون حضور بستگان و دوستان دفن كرده‌اند. در ضمن پزشك قانوني گفته كه تشخيص علت مرگ يك‌ماه طول مي‌كشد. زرافشان هم در زندان گفته كه محمدي در بهداري سكته كرده بوده ولي به‌جاي مراقبت ويژه به بند برگردانده شده.

۹ مرداد ۱۳۸۵

اكبر محمدي در زندان بر اثر اعتصاب غذا درگذشت

در مرخصي بوده كه دوباره مي‌گيرندش؛ به‌اعتراض اعتصاب غذا مي‌كند. از شش روز پيش ممنوع‌الملاقاتش مي‌كنند. روز نهم اعتصاب به‌گفنه زندان‌بانان افت فشار مي‌كند و درمي‌گذرد: اين[...] گفته كه: «با اين كه وضعيت او در حال طبيعي بود و تحت نظر پزشك قرار داشت و پزشك براي وي سرم هم وصل كرده بود،اما ايشان به توصيه هاي مسئولان زندان و قاضي ناظر در پايان دادن به اعتصاب غذا توجهي نكرده و يك مرتبه با افت فشار مواجه شده و فوت كرده‌ است.»
خوب لابد بايد توجه مي‌كرد؛ لابد بايد وقتي مي‌مرد كه با برنامه اين‌ها جور بود. فقط مي‌توانم بگويم كه از زنده بودنم در اين كثافت‌خانه شرمنده‌ام. و سرشارم از خشم؛ سرشارم از غضب؛ از نفرت سرشارم. و آدم‌هاي بسياري را مي‌شناسم كه چون من هستند. ما اما اين نفرت را به گور نخواهيم برد؛ مطمئن باشيد.

***

از علي معظمي سپاسگزارم كه اجازه داد در وبلاگش يكي دو جمله زاري كنم
از زماني كه خبر درگذشت اكبر محمدي را شنيدم تا اكنون كه ساعاتي از آن مي گذرد بارها دچار حسي دوگانه در باره "زيستن"شده‌ام
تجربه مرگ محمدي براي او بي شك با دوگانه اي از رهايي/دشواري همراه بوده است اما براي ما كه زنده ايم اين دوگانه به عطفي در شرمساري ختم مي شود
صداي خنده‌ها در تحريريه،نور نئوني كه ياد آور "آرامش در پناه لذت"است و هر كس كه در پيرامونم نسبت به اين "خبر"بي‌تفاوت است يا خود را به بي تفاوتي مي زند همان نيمه پنهان جنايتكاري است كه نيمه عريان اش را همه مي شناسيم
مرگ اكبر محمدي را به خودم و شما تسليت"بي تبريك"مي‌گويم
امروز بيشتر از روزهاي ديگر چندش آور است و احياناً تا مدت‌ها همين طور خواهد بود
نادر فتوره چي

۳۱ تیر ۱۳۸۵

Letting Lebanon Burn

From the Editors of Middle East Report Online

July 21, 2006

موضع‌گيري سردبيري نشريه "ميدل ايست ريپورت آن‌لاين" درباره جنگ جاري در منطقه را بخوانيد.

۳۰ تیر ۱۳۸۵

لبنان / اسرائيل
لينك‌ها:
- چه كسي ربوده شده است؟!، يادداشتي از يك سرباز اسرائيلي درباره ربودن فلسطيني‌ها به‌دست اسرائيل (مطلب چنان‌كه مي‌بينيد در يك روزنامه اسرائيلي چاپ شده؛ كدام كشور ... در زمان جنگ مي‌گذارد... بگذريم) ترجمه مطلب را گويا نيوز گذاشته و من هم لينكش را از همان‌جا پيدا كردم.
- اخلاق نبرد، ميكل والزر (رجيستر بايد كرد ولي مجاني است)

۲۶ تیر ۱۳۸۵

تا اطلاع ثانوي دنيا در دست ديوانگان است

لينك‌ها:
- هفت كانادايي هم در حمله اسرائيل به لبنان كشته شده‌اند. در اين ديوانگي من با هر دو طرفي كه جنگ را به‌پا كرده‌اند مخالفم اما تصور كنيد آن‌ها در حمله لبناني‌ها به اسرائيل كشته مي‌شدند؛ دست‌كم خيلي بيشتر تحويل‌شان مي‌گرفتند!
***
خبرهاي بدي هم از رامين جهانبگلو مي‌رسد؛ اين كه فيلمي از"اعترافات" او را در شوراي عالي انقلاب فرهنگي نشان داده‌اند؛ همان سناريوي كثيف و مهوع اعتراف‌گيري كه ديگر همه چيزش را مي‌دانيم. براي كساني كه هنوز توهمي دارند بايد بگويم كه در هيچ نظام حقوقي معتبري كسي را به صرف اين‌كه در هر شرايطي عليه خودش اعتراف كند نمي‌توان مجرم دانست؛ و ديگر اين‌كه شكنجه مصداق جنايت عليه بشريت است.
در اين مورد باز هم مي‌نويسم.

9 كشته در آخرين حمله اسرائيل به بيروت


8 كشته در آخرين حمله حزب‌الله به حيفا

كاش مي‌شد عكس همه طرف‌هايي كه با جنازه‌ كشته‌گان و اشك داغ‌ديدگان معامله و قمار قدرت مي‌كنند را هم گذاشت.


۲۵ تیر ۱۳۸۵

بازداشت 9 نفر از فعالان كارگري درتهران


به نقل از روزآن‌لاين:


به گزارش سايت "ادوارنيوز" تعداد ۶۰ نفر ازکارگران از کار معلق شده شرکت واحد اتوبوسراني پس از عدم رسيدگي به درخواست هاي خود مبني بر بازگشت به کار از سوي اداره کار شرق تهران و اداره کار استان تهران، صبح ديروز با مراجعه به وزارت کار خواهان رسيدگي به وضعيت خود و ملاقات نمايندگانشان با وزير کار شده اند.

ادوار نيوز گزارش داده که در ادامه اين حرکت، زماني که ابراهيم مددي، يعقوب سليمي و سيد داوود رضوي به عنوان نمايندگان کارگران جهت مذاکره به داخل ساختمان رفته و ساير کارگران در برابر ساختمان وزارت کار به انتظار نتيجه مذاکران آنان نشسته بوده اند، نيروهاي امنيتي و انتظامي حاضر به کارگران اعلام کرده اند که بايد محل را ترک کنند و در غير اين صورت با ايشان برخورد خواهد شد. در پي اين هشدار، نيروهاي حاضر در محل اقدام به پراکنده ساختن کارگران کرده و عطا باباخاني، منوچهر مهدوي، سيد رضا نعمتي پور و ناصر غلامي [به روايت ايلنا: غلامين] را بازداشت کرده اند. نيروهاي امنيتي همچنين ابراهيم مددي نايب رييس سنديکا ، يعقوب سليمي و گوهري را که براي مذاکره به داخل ساختمان وزارت کار رفته بودند ، پس از خروج دستگير نموده اند.

خبرگزاري ايلنا در همين ارتباط اسامي 2 نفر ديگر را نيز به عنوان بازداشت شدگان ديروز ذکر کرده است که عبارتند از: داوود نوروزي و داوود رضوي. اين خبرگزاري، از قول يکي از کارگران حاضر در محل آورده که بازداشت ‌‏شدگان، ابتدا به پايگاه هشتم اداره آگاهی واقع در ميدان حر و سپس به پليس امنيت عمومی تهران بزرگ، واقع در منطقه عشرت‌‏آباد تحويل داده شده‌‏اند. وی با تاکيد بر اينکه معلوم نيست در داخل وزارت کار چه گفت‌‏وگوهايی با نمايندگان کارگران اخراجی صورت گرفته است، افزوده: در حال حاضر به همراه خانواده‌‏های بازداشت‌‏شدگان به دنبال کسب خبر از آخرين وضعيت کارگران بازداشت‌‏شده هستيم.


مادر

پسری دارد هم‌سنِ من. اما 25 سال است نديده‌اش. از سياسی‌های قديم
است. بعد از اعدامِ همسرش، در زندان زايمان کرده و بعد از يک سال بچه‌اش را
گرفته‌اند و... هر سال، روز مادر که می‌شود، يا در آغوشم اشک می‌ريزد (می‌ريزيم) يا
پای تلفن. و اين زنِ تنها، سرشار از محبت است و کينه و در عين حال منفعل.

۲۱ تیر ۱۳۸۵

عابد توانچه آزاد شد
خبر خوبي‌ست؛ به اميد خبرهاي بهتر. يادمان هست كه هنوز منصور اسانلو در زندان است، رامين جهانبگلو در زندان است، ياشار قاجار در زندان است، علي‌اكبر موسوي خوئيني در زندان است...
در مورد آزادي توانچه اين‌ها را مي‌توانيد ببينيد:

۱۷ تیر ۱۳۸۵

دوباره 18 تير مي‌آيد. تيره و خسته‌ام. از ياد اما چاره‌اي نيست؛ ياد آخرين گواه انسان بودن است، آخرين گواه انسان ماندن. مي‌گشتم، اين وبلاگ را ديدم كه به نام «عزت ابراهيم نژاد» است. دو تا از شعرهايش را كه در آن وبلاگ گذاشته بودند، اين‌جا مي‌آورم:

روز

قطارِ خاليِ روز ـ

كاهلانه از كنارِ تو مي گذرد

و تو

مثلِ هر روز، خالي تر از ديروز

خسته از سفري نرفته و راهي نپيموده

زانو سُست مي‌كني،

كوله بار مي‌گشايي،

تا شب بيايد

تا بيايد شب وُ

قرصِ تنهايي‌ات كامل شود.

تا كامل شود اين بغضِ هنوز مانده تا گريه.

تا زانو در بغل بگيري،

بباري در خود.

تا دوباره روز

قطارِ خالي روز

كاهلانه از كنار تو بگذرد .

***

باد مرثيه سراي كيست؟

و اين نيلوفران

كه به حيرت دست گشاده‌اند

به جانبِ آسمان

و آن پروانه ها كه بر گِردِ گور مي گردند

از فراق كدام كس پَرپَر مي‌زنند؟

در خاك و خاكستر

اي باد مويه‌گر

بيد براي كه موي پريشان … مي‌كند

لاله از ماتم كه داغ بر دل است

و آن كوكبه‌هاي خاكستري‌پوش

كه اشك در آتش اجاق مي‌بارند

تابه ماه را براي چه واژگون مي‌كنند

در پس هزار تويِ ابرها

تابه‌اي كه نامش گرمي بخش خانه بود

آخر هر وقت نان گرمِ گندم بود

به ياد مي‌آوردم كه جهانِ ما

در همين مطبخ تاريك

در دست‌هاي مادرم مي‌گردد

دريغا از گيسوانِ سوگوارش كه در غبار …

و سايه‌اي كه تقسيم مي‌شود

ميان دو سرنوشت

و علف كه پايان فاصله‌هاست.

۱۲ تیر ۱۳۸۵

داستانِ مينيمالِ مصور

روزگاري در شهر قصه ما قبيله‌اي آدم‌خوار زندگي مي‌كردند...
...هنوز هم مي‌كنند


("نقاشي"، اثر فرانسيس بيكن)

۱ تیر ۱۳۸۵

گذر از اخلاق كودكان


بنا نداشتم در مورد انتخابات پارسال چيزي بنويسم. يك دليلش اين بود كه وقتي اطرافم را مي‌ديدم و بحث‌ها را مي‌شنيدم باز مي‌يافتم كه هنوز گويي دوستان در فضاي پيش از انتخابات نفس مي‌زنند و گويي هنوز همان موضع‌گيري‌ها را تكرار مي‌كنند كه امروز با مسامحه‌آميزترين تعبير بايد گفت كه تاريخ‌شان گذشته است. موضع‌گيري «تحريمي» و «مشاركتي» موضع‌گيري‌اي مربوط به آن زمان بود و از نظر سياسي هم در همان موقعيت معنا داشت و به گمان من، نه اين‌كه اصلاً نتوان، اما نمي‌توان به نحوي معني‌داري به آينده امتدادش داد.

من هم چنان كه بر آشنايان پوشيده نيست در انتخابات موضعي داشتم و در آن شركت كردم؛ به اندازه بضاعتم بحث و استدلال نظري مطرح كردم؛ با مردمان به گفت و گو نشستم و براي تبليغ به خيابان رفتم. امروز كه نگاه مي‌كنم انتخاب‌هاي نهايي خودم را در آن روزها درست مي‌بينم و گمان مي‌كنم كه بسياري از مواضعم هم درست بوده است. از اين بايت احساس پشيماني نمي‌كنم كه چرا به چنان راهي رفتم چون با امكان‌هاي پيش‌ِرو كار بهتر و مسئولانه‌تري نمي‌توانستم بكنم.

من هم از جمله كساني، و شايد از اولين كساني، بودم كه با امكاناتي كه داشتم بحثِ «خطر فاشيسم» را طرح كردم. (با وجود آن‌كه در ابتدا نمي‌دانستم الگوهاي كلاسيك را تا كجا مي‌شود قابل انطباق دانست، اما رفته رفته الگوي خودم را يافتم و هنوز هم درباره آن فكر مي‌كنم و بسطش مي‌دهم). اكنون هم برايم آزاردهنده است كه مي‌بينم برخي از دوستان با همه آن‌چه كه امروزه روز مي‌بينند به خود اجازه مي‌دهند ما را براي طرح چنين بحثي متهم به بي‌اخلاقي كنند: كدام بي‌اخلاقي؟ به گمان من دوستان در فهم «اخلاق» آن‌جا كه به حيطه عمومي برمي‌گردد دچار مشكل هستند. و فكر مي‌كنم بد نيست اگر تامل و مطالعه‌اي بكنند و هر چند بي‌سر و صدا اين امكان را به خودشان بدهند كه اگر ديدند سوء تفاهمي داشته‌اند در آن تجديد نظر كنند. ما كه همگي دائم در حال تغيير هستيم...


مسئله عمل اخلاقي و به‌طور مشخص اخلاق اجتماعي و سياسي، با مفهوم مسئوليت پيوند خورده است. وقتي از اين مي‌پرسيم كه چه كسي عمل اخلاقي انجام داده است، در واقع مي‌پرسيم كه تا چه حد مسئولانه عمل كرده است؟ تا چه حد نسبت به پيامدهاي پيش‌بيني‌پذير اعمالش حساس بوده است؟ تا چه حد پيش‌بيني‌هاي محتمل را جدي گرفته و در برابر احتمالاتي كه ديگران هم مطرح مي‌كرده‌اند معقول برخورد كرده است؟ مسئله صداقت هم، كه مولفه جدائي‌ناپذير اخلاق است ولي به هيچ‌وجه تعيين كننده تمامي ساحت عمل اخلاقي نيست، در همين چهارچوب معني مي‌يابد. عمل و رفتار صادقانه، عمل و رفتاري است كه به قصد روشن‌گري باشد و براي توجيه موضع خود پرده‌پوشي نكند و نكوشد اهميت مواضع ديگران را به دروغ و با هياهو و اتهام‌زدن مخدوش كند. صداقت جزئي از مسئوليت‌پذيري است و مسئوليت‌پذيري بدون پيامدگرايي بي‌معني است. رفتار سياسي اخلاقي، همانا رفتار سياسي پيامدگرايانه است.

رويكردهاي تقليل‌گرايانه‌اي كه با توسل به مفاهيمي چون صداقت و دادن تعبيرهايي محدود از اين مفهوم مي‌خواهند حيطه عمل اخلاقي را به نفع خود مصادره كنند، در واقع نوعي اخلاق خطرناك مي‌پرورند كه در بهترين و معصومانه‌ترين تعبير «اخلاقي كودكانه» است. مي‌توان به اين بحث پرداخت كه چرا برخي از دوستان از همه حيطه‌هاي سياست حالا به تصرف حيطه «عمل اخلاقي» آن همه با اين باز-تعريفِ تقليل‌گرايانه روي آورده‌اند ولي من پرهيز از چنين بحثي را در اين موقعيت بهتر مي‌دانم و طرحش را خلاف نيتم مي‌دانم.

همه اين‌ها را گفتم كه بگويم باز گشودن بحث‌ «تحريمي» و «مشاركتي» چنان‌كه گويي موضع‌گيري‌هايي قابل امتداد و خط كشي‌هايي تعيين كننده حقيقي وضعيت سياسي اكنون هستند اشتباه بزرگي خواهد بود؛ اشتباه ديگري كه ما ايرانيان با خوش‌خيالي‌هاي تاريخي‌مان و كلبي‌مسلكي‌اي كه گويي ديگر دارد جزئي جدايي‌ناپذير از منش سياسي‌مان مي‌شود ممكن است مرتكبش شويم. امتداد دادن چنين بحثي از طرف هر كسي كه باشد، خود مي‌تواند مصداقي باشد از همان «اخلاق كودكان».

ديروزِ ما هرچه بود نتيجه‌اش را امروز مي‌توانيم ببينيم. براي امروز بايد به اين فكر كنيم كه چه راه‌هايي براي باز-زايي ظرفيت‌هاي دموكراتيك جامعه ايراني وجود دارد؛ من از چپ و تو از راست؛ منِ جامعه‌گرا و تو ليبرال در يك چيز اتفاق اساسي داريم و آن اين است كه هر دومان دموكراسيِ خوش ساختي را كه به درستي كار كند و به برطرف كردن فسادهاي ساختاري دولت و اجتماع كمك كند در چشم‌انداز داريم. حتي اگر ايده‌هايمان درباره چنين دموكراسي‌اي و ابعادش متفاوت باشد دستِ كم مي‌دانيم كه در تضاد آن با همه اشكال استبداد اتفاق نظر داريم. ائتلاف امروزِ منِ تو بايد بر اساس همين دموكراسي‌خواهي و نفي استبداد باشد. شايد ما نتوانيم شيوه‌هامان را با هم هماهنگ كنيم؛ شايد بر سر روش‌ها اختلاف‌هاي رفع نشدني ميان گروه‌هاي مختلف موجود و گروه‌هاي در حال زايش وجود داشته باشد، كه دارد، اما مهم اين است كه ارزش‌هاي مشترك دموكراتيك را از ياد نبريم و هنگامي كه هنگامه آن‌هاست همديگر را تنها نگذاريم.

اگر چنين كنيم آن‌گاه حتي از دل اين زمانه عسرت هم امكان برآمدن سنتي دموكراتيك وجود خواهد داشت؛ اخلاق كودكان را كنار بگذاريم، ما هم‌چون بزرگ‌سالاني كه به قلّت بضاعت خود آگاهند، به فهم و ياري يكديگر بيش از اين‌ها محتاجيم.

***

ادامه: خواننده‌اي به‌نام بابك كامنت گذاشته كه "ميشه لطفن لينک بدين که کجا بحثِ «خطر فاشيسم» رو مطرح کرديد تا ما هم ببينيم؟"

الان كه گشتم عجالتآً اين‌ها را پيدا كردم:

برابرسازى فاشيستى در برابر برابرى طلبى چپ

اين يادداشت مشخصاً يك روز قبل از دور دوم انتخابات منتشر شد و در همان صفحه حامد يوسفي و اميد مهرگان هم ترجمه‌هايي در همين باب دارند. اين البته آخرين مطلب بود و البته هنوز هم بر سر آن هستم. در صفحه انديشه شرق مطالب متعددي در اين‌باره در همان دوره مطالب متعددي در صفحه انديشه شرق كه من هم در آن كار مي‌كنم منتشر شد. به‌خصوص به قلم مرحوم مسعود يزدي و به ترجمه صالح نجفي.

درباره اين‌كه گفتم در ابتدا با اين مفهوم‌پردازي مشكل داشتم هم مي‌توانم توضيحي را كه در ذيل اين مطلب نوشته‌ام شاهد بياورم:
پاسخي به علي افشاري
چنان‌كه گفتم الان هم اين مفهوم‌پردازي را به شكل كلاسيكش كارساز نمي‌بينم اما مولفه‌هاي اصلي آن را تبيين كننده مي‌دانم.

اگر نيت كامنت گذار را مي‌دانستم شايد مي‌توانستم كمك بيش‌تري بكنم.

۲۹ خرداد ۱۳۸۵

چه چيزي باقي مي‌ماند؟

اين يادداشت را براي صفحه يك امروز شرق نوشته بودم؛ خوب خودم هم مي‌دانستم كه چاپ نمي‌شود. يعني از همان موقع كه نوشتم به سردبير و معاونش گفتم كه قابل چاپ نيست؛ «اين چه برخورديست ديگر!؟».

***

فرض كنيد شما قدرت سياسي را در دست داريد؛ فرض كنيد با اعتماد به نفس كامل به خودتان اجازه مي‌دهيد كه در مورد خوب بودن و بد بودن آدم‌ها و سود و زيان‌شان براي آن‌چه از «جامعه» تصور مي‌كنيد تشخيص دهيد و از آن مهمتر تشخيص‌تان را به اجرا درآوريد. مي‌توان گفت كه در اين صورت شما براي مدتي آدم‌ بختياري بوده‌ايد كه توانسته‌ايد «جامعه» را، اين‌بار فراي آن‌چه خودتان از آن تصور مي‌كنيد، با ايده‌هايتان و اعمال‌تان متأثر كنيد؛ و البته شما در موقعيتي قرار گرفته‌ايد كه معاصران و آيندگان درباره اين تاثير شما را قضاوت كنند. اگر شما آدم‌هاي تمامت‌خواهي باشيد؛ اگر فكر كنيد كه مي‌توانيد صلاح و خير مردمان را بهتر از هر كسي در آينده و گذشته بفهميد، و اگر در عمل بر چنين مبنايي اصرار داشته باشيد، آن‌گاه ممكن است كارهايي بكنيد كه دست‌آوردهاي خردورزي پيشينيان را به باد دهيد و هم‌عصران و آيندگان را براي مدت‌هاي مديد به حسرت بياندازيد- حسرتِ ناشي از پس‌افتادگي‌ها و از دست دادنِ سرمايه‌ها. پس اگر شما قدرت داريد، و اگر فكر نمي‌كنيد بهتر از هر كسي در گذشته و آينده هر چيزي را مي‌فهميد، بهتر است در اعمال قدرت‌تان محتاط باشيد.

سرمايه‌هاي علمي و انساني يك جامعه جايگزين ناپذيرند و اين ربطي به خوشايند و بدآيند ما از آن‌ها ندارد. دانشگاه و استادان دانشگاه از مهمترين اين سرمايه‌ها هستند. جوامعي كه توانسته‌اند نهادهاي علمي مملو از نخبگان نام‌آور داشته باشند همان‌هايي هستند كه امروز گلبانگ سربلندي سر داده‌اند. قدرت‌مداراني كه مخالفان دانشمند خود را نيازرده‌اند و در پي حذف آنان نبوده‌اند نام نيك از خود به‌جا گذاشته‌اند و به نيكي از آن‌ها ياد شده؛ چيزي كه تنگ چشمان هرگز اهميت آن را نديده‌اند.

در تاريخ خودمان كه بنگريم، سلطان محمود جهان‌گشا هيچ نامِ نيكي در صحيفه دانشمندان و نويسنداگان پرآوازه براي خود باقي نگذاشت؛ نه تنها به خاطر ديگر-كيش كشي‌اش؛ كه حتي ابوريحان مسلمانِ سني مذهب هم كه در ركاب سپاه او به هند و اقصاي جهان رفت از بردن نامش به نيكي اكراه داشت؛ آخر محمود قاتل دانشمنداني بود كه در سلسله استادانش بودند. محمود مرد و از مذهبش، كراميه، هم جز نامي نماند. خيل گشتگانِ نام‌دار و بي‌نام تاثير خود را بر آينده گذاشتند. محمود آن‌ها را كشت اما نتوانست آينده را از اثر آن‌ها پاك كند و نتوانست آن را چنان كه مي‌خواست بسازد؛ اول برگشت كننده از سيره محمود، جز آن‌جا كه به آدم‌كشي مربوط بود، مسعود پسرِ خود او بود.

در دوران معاصر هم رژيم استالينيستي شوروي با دانشگاه چنان كرد كه هيچ صداي مخالفي از آن امكان برخاستن نداشت. چنان فضايي ساخته شده بود كه حتي پيش آمد كه فيزيكداني به‌خاطر سفارش مقاله‌اي در مورد نسبيت عام كارش به سرويس‌هاي امنيتي بكشد و يك عمر زير سايه ترس زندگي كند. علوم انسانيِ غالب هم چيزي نبود جز روايت‌هاي ملال‌آور ماركسيزم-لنينيزم با تجديد نظرهاي استالينيستي؛ هيچ بر هيچ. اما سرانجام؟ همه مي‌دانيم. حزب سود چنداني نبرد، اما جامعه زياني بي‌حساب ديد.

دانشگاه نهاد نخبگان است؛ دانشگاه جاي نخبگان است – و نه جاي فرومايگان. اگر نخبگان را در دانشگاه جايي ندهيم، به زحمت هم شده بالاخره جاي خود را پيدا مي‌كنند. كاري كه ما با حذف نخبگان از دانشگاه كرده‌ايم فقط حذف رقباي سياسي نيست؛ ضرر زدن بي‌حساب به جامعه‌اي است كه بعد از حيات ما هم ممكن است تداوم حيات داشته باشد. ما با خالي كردن دانشگاه از نخبگان البته تنها امكان رشد نخبگان مخالف را سلب نمي‌كنيم بلكه هواداران خود را هم آسوده خاطر مي‌كنيم تا هر چه بيشتر به بطالت بگذرانند. بكذاريم دانشگاه دانشگاه بماند؛ قدري به خودمان زحمت بيشتري بدهيم.