۹ مرداد ۱۳۸۵

اكبر محمدي در زندان بر اثر اعتصاب غذا درگذشت

در مرخصي بوده كه دوباره مي‌گيرندش؛ به‌اعتراض اعتصاب غذا مي‌كند. از شش روز پيش ممنوع‌الملاقاتش مي‌كنند. روز نهم اعتصاب به‌گفنه زندان‌بانان افت فشار مي‌كند و درمي‌گذرد: اين[...] گفته كه: «با اين كه وضعيت او در حال طبيعي بود و تحت نظر پزشك قرار داشت و پزشك براي وي سرم هم وصل كرده بود،اما ايشان به توصيه هاي مسئولان زندان و قاضي ناظر در پايان دادن به اعتصاب غذا توجهي نكرده و يك مرتبه با افت فشار مواجه شده و فوت كرده‌ است.»
خوب لابد بايد توجه مي‌كرد؛ لابد بايد وقتي مي‌مرد كه با برنامه اين‌ها جور بود. فقط مي‌توانم بگويم كه از زنده بودنم در اين كثافت‌خانه شرمنده‌ام. و سرشارم از خشم؛ سرشارم از غضب؛ از نفرت سرشارم. و آدم‌هاي بسياري را مي‌شناسم كه چون من هستند. ما اما اين نفرت را به گور نخواهيم برد؛ مطمئن باشيد.

***

از علي معظمي سپاسگزارم كه اجازه داد در وبلاگش يكي دو جمله زاري كنم
از زماني كه خبر درگذشت اكبر محمدي را شنيدم تا اكنون كه ساعاتي از آن مي گذرد بارها دچار حسي دوگانه در باره "زيستن"شده‌ام
تجربه مرگ محمدي براي او بي شك با دوگانه اي از رهايي/دشواري همراه بوده است اما براي ما كه زنده ايم اين دوگانه به عطفي در شرمساري ختم مي شود
صداي خنده‌ها در تحريريه،نور نئوني كه ياد آور "آرامش در پناه لذت"است و هر كس كه در پيرامونم نسبت به اين "خبر"بي‌تفاوت است يا خود را به بي تفاوتي مي زند همان نيمه پنهان جنايتكاري است كه نيمه عريان اش را همه مي شناسيم
مرگ اكبر محمدي را به خودم و شما تسليت"بي تبريك"مي‌گويم
امروز بيشتر از روزهاي ديگر چندش آور است و احياناً تا مدت‌ها همين طور خواهد بود
نادر فتوره چي

۳۱ تیر ۱۳۸۵

Letting Lebanon Burn

From the Editors of Middle East Report Online

July 21, 2006

موضع‌گيري سردبيري نشريه "ميدل ايست ريپورت آن‌لاين" درباره جنگ جاري در منطقه را بخوانيد.

۳۰ تیر ۱۳۸۵

لبنان / اسرائيل
لينك‌ها:
- چه كسي ربوده شده است؟!، يادداشتي از يك سرباز اسرائيلي درباره ربودن فلسطيني‌ها به‌دست اسرائيل (مطلب چنان‌كه مي‌بينيد در يك روزنامه اسرائيلي چاپ شده؛ كدام كشور ... در زمان جنگ مي‌گذارد... بگذريم) ترجمه مطلب را گويا نيوز گذاشته و من هم لينكش را از همان‌جا پيدا كردم.
- اخلاق نبرد، ميكل والزر (رجيستر بايد كرد ولي مجاني است)

۲۶ تیر ۱۳۸۵

تا اطلاع ثانوي دنيا در دست ديوانگان است

لينك‌ها:
- هفت كانادايي هم در حمله اسرائيل به لبنان كشته شده‌اند. در اين ديوانگي من با هر دو طرفي كه جنگ را به‌پا كرده‌اند مخالفم اما تصور كنيد آن‌ها در حمله لبناني‌ها به اسرائيل كشته مي‌شدند؛ دست‌كم خيلي بيشتر تحويل‌شان مي‌گرفتند!
***
خبرهاي بدي هم از رامين جهانبگلو مي‌رسد؛ اين كه فيلمي از"اعترافات" او را در شوراي عالي انقلاب فرهنگي نشان داده‌اند؛ همان سناريوي كثيف و مهوع اعتراف‌گيري كه ديگر همه چيزش را مي‌دانيم. براي كساني كه هنوز توهمي دارند بايد بگويم كه در هيچ نظام حقوقي معتبري كسي را به صرف اين‌كه در هر شرايطي عليه خودش اعتراف كند نمي‌توان مجرم دانست؛ و ديگر اين‌كه شكنجه مصداق جنايت عليه بشريت است.
در اين مورد باز هم مي‌نويسم.

9 كشته در آخرين حمله اسرائيل به بيروت


8 كشته در آخرين حمله حزب‌الله به حيفا

كاش مي‌شد عكس همه طرف‌هايي كه با جنازه‌ كشته‌گان و اشك داغ‌ديدگان معامله و قمار قدرت مي‌كنند را هم گذاشت.


۲۵ تیر ۱۳۸۵

بازداشت 9 نفر از فعالان كارگري درتهران


به نقل از روزآن‌لاين:


به گزارش سايت "ادوارنيوز" تعداد ۶۰ نفر ازکارگران از کار معلق شده شرکت واحد اتوبوسراني پس از عدم رسيدگي به درخواست هاي خود مبني بر بازگشت به کار از سوي اداره کار شرق تهران و اداره کار استان تهران، صبح ديروز با مراجعه به وزارت کار خواهان رسيدگي به وضعيت خود و ملاقات نمايندگانشان با وزير کار شده اند.

ادوار نيوز گزارش داده که در ادامه اين حرکت، زماني که ابراهيم مددي، يعقوب سليمي و سيد داوود رضوي به عنوان نمايندگان کارگران جهت مذاکره به داخل ساختمان رفته و ساير کارگران در برابر ساختمان وزارت کار به انتظار نتيجه مذاکران آنان نشسته بوده اند، نيروهاي امنيتي و انتظامي حاضر به کارگران اعلام کرده اند که بايد محل را ترک کنند و در غير اين صورت با ايشان برخورد خواهد شد. در پي اين هشدار، نيروهاي حاضر در محل اقدام به پراکنده ساختن کارگران کرده و عطا باباخاني، منوچهر مهدوي، سيد رضا نعمتي پور و ناصر غلامي [به روايت ايلنا: غلامين] را بازداشت کرده اند. نيروهاي امنيتي همچنين ابراهيم مددي نايب رييس سنديکا ، يعقوب سليمي و گوهري را که براي مذاکره به داخل ساختمان وزارت کار رفته بودند ، پس از خروج دستگير نموده اند.

خبرگزاري ايلنا در همين ارتباط اسامي 2 نفر ديگر را نيز به عنوان بازداشت شدگان ديروز ذکر کرده است که عبارتند از: داوود نوروزي و داوود رضوي. اين خبرگزاري، از قول يکي از کارگران حاضر در محل آورده که بازداشت ‌‏شدگان، ابتدا به پايگاه هشتم اداره آگاهی واقع در ميدان حر و سپس به پليس امنيت عمومی تهران بزرگ، واقع در منطقه عشرت‌‏آباد تحويل داده شده‌‏اند. وی با تاکيد بر اينکه معلوم نيست در داخل وزارت کار چه گفت‌‏وگوهايی با نمايندگان کارگران اخراجی صورت گرفته است، افزوده: در حال حاضر به همراه خانواده‌‏های بازداشت‌‏شدگان به دنبال کسب خبر از آخرين وضعيت کارگران بازداشت‌‏شده هستيم.


مادر

پسری دارد هم‌سنِ من. اما 25 سال است نديده‌اش. از سياسی‌های قديم
است. بعد از اعدامِ همسرش، در زندان زايمان کرده و بعد از يک سال بچه‌اش را
گرفته‌اند و... هر سال، روز مادر که می‌شود، يا در آغوشم اشک می‌ريزد (می‌ريزيم) يا
پای تلفن. و اين زنِ تنها، سرشار از محبت است و کينه و در عين حال منفعل.

۲۱ تیر ۱۳۸۵

عابد توانچه آزاد شد
خبر خوبي‌ست؛ به اميد خبرهاي بهتر. يادمان هست كه هنوز منصور اسانلو در زندان است، رامين جهانبگلو در زندان است، ياشار قاجار در زندان است، علي‌اكبر موسوي خوئيني در زندان است...
در مورد آزادي توانچه اين‌ها را مي‌توانيد ببينيد:

۱۷ تیر ۱۳۸۵

دوباره 18 تير مي‌آيد. تيره و خسته‌ام. از ياد اما چاره‌اي نيست؛ ياد آخرين گواه انسان بودن است، آخرين گواه انسان ماندن. مي‌گشتم، اين وبلاگ را ديدم كه به نام «عزت ابراهيم نژاد» است. دو تا از شعرهايش را كه در آن وبلاگ گذاشته بودند، اين‌جا مي‌آورم:

روز

قطارِ خاليِ روز ـ

كاهلانه از كنارِ تو مي گذرد

و تو

مثلِ هر روز، خالي تر از ديروز

خسته از سفري نرفته و راهي نپيموده

زانو سُست مي‌كني،

كوله بار مي‌گشايي،

تا شب بيايد

تا بيايد شب وُ

قرصِ تنهايي‌ات كامل شود.

تا كامل شود اين بغضِ هنوز مانده تا گريه.

تا زانو در بغل بگيري،

بباري در خود.

تا دوباره روز

قطارِ خالي روز

كاهلانه از كنار تو بگذرد .

***

باد مرثيه سراي كيست؟

و اين نيلوفران

كه به حيرت دست گشاده‌اند

به جانبِ آسمان

و آن پروانه ها كه بر گِردِ گور مي گردند

از فراق كدام كس پَرپَر مي‌زنند؟

در خاك و خاكستر

اي باد مويه‌گر

بيد براي كه موي پريشان … مي‌كند

لاله از ماتم كه داغ بر دل است

و آن كوكبه‌هاي خاكستري‌پوش

كه اشك در آتش اجاق مي‌بارند

تابه ماه را براي چه واژگون مي‌كنند

در پس هزار تويِ ابرها

تابه‌اي كه نامش گرمي بخش خانه بود

آخر هر وقت نان گرمِ گندم بود

به ياد مي‌آوردم كه جهانِ ما

در همين مطبخ تاريك

در دست‌هاي مادرم مي‌گردد

دريغا از گيسوانِ سوگوارش كه در غبار …

و سايه‌اي كه تقسيم مي‌شود

ميان دو سرنوشت

و علف كه پايان فاصله‌هاست.

۱۲ تیر ۱۳۸۵

داستانِ مينيمالِ مصور

روزگاري در شهر قصه ما قبيله‌اي آدم‌خوار زندگي مي‌كردند...
...هنوز هم مي‌كنند


("نقاشي"، اثر فرانسيس بيكن)

۱ تیر ۱۳۸۵

گذر از اخلاق كودكان


بنا نداشتم در مورد انتخابات پارسال چيزي بنويسم. يك دليلش اين بود كه وقتي اطرافم را مي‌ديدم و بحث‌ها را مي‌شنيدم باز مي‌يافتم كه هنوز گويي دوستان در فضاي پيش از انتخابات نفس مي‌زنند و گويي هنوز همان موضع‌گيري‌ها را تكرار مي‌كنند كه امروز با مسامحه‌آميزترين تعبير بايد گفت كه تاريخ‌شان گذشته است. موضع‌گيري «تحريمي» و «مشاركتي» موضع‌گيري‌اي مربوط به آن زمان بود و از نظر سياسي هم در همان موقعيت معنا داشت و به گمان من، نه اين‌كه اصلاً نتوان، اما نمي‌توان به نحوي معني‌داري به آينده امتدادش داد.

من هم چنان كه بر آشنايان پوشيده نيست در انتخابات موضعي داشتم و در آن شركت كردم؛ به اندازه بضاعتم بحث و استدلال نظري مطرح كردم؛ با مردمان به گفت و گو نشستم و براي تبليغ به خيابان رفتم. امروز كه نگاه مي‌كنم انتخاب‌هاي نهايي خودم را در آن روزها درست مي‌بينم و گمان مي‌كنم كه بسياري از مواضعم هم درست بوده است. از اين بايت احساس پشيماني نمي‌كنم كه چرا به چنان راهي رفتم چون با امكان‌هاي پيش‌ِرو كار بهتر و مسئولانه‌تري نمي‌توانستم بكنم.

من هم از جمله كساني، و شايد از اولين كساني، بودم كه با امكاناتي كه داشتم بحثِ «خطر فاشيسم» را طرح كردم. (با وجود آن‌كه در ابتدا نمي‌دانستم الگوهاي كلاسيك را تا كجا مي‌شود قابل انطباق دانست، اما رفته رفته الگوي خودم را يافتم و هنوز هم درباره آن فكر مي‌كنم و بسطش مي‌دهم). اكنون هم برايم آزاردهنده است كه مي‌بينم برخي از دوستان با همه آن‌چه كه امروزه روز مي‌بينند به خود اجازه مي‌دهند ما را براي طرح چنين بحثي متهم به بي‌اخلاقي كنند: كدام بي‌اخلاقي؟ به گمان من دوستان در فهم «اخلاق» آن‌جا كه به حيطه عمومي برمي‌گردد دچار مشكل هستند. و فكر مي‌كنم بد نيست اگر تامل و مطالعه‌اي بكنند و هر چند بي‌سر و صدا اين امكان را به خودشان بدهند كه اگر ديدند سوء تفاهمي داشته‌اند در آن تجديد نظر كنند. ما كه همگي دائم در حال تغيير هستيم...


مسئله عمل اخلاقي و به‌طور مشخص اخلاق اجتماعي و سياسي، با مفهوم مسئوليت پيوند خورده است. وقتي از اين مي‌پرسيم كه چه كسي عمل اخلاقي انجام داده است، در واقع مي‌پرسيم كه تا چه حد مسئولانه عمل كرده است؟ تا چه حد نسبت به پيامدهاي پيش‌بيني‌پذير اعمالش حساس بوده است؟ تا چه حد پيش‌بيني‌هاي محتمل را جدي گرفته و در برابر احتمالاتي كه ديگران هم مطرح مي‌كرده‌اند معقول برخورد كرده است؟ مسئله صداقت هم، كه مولفه جدائي‌ناپذير اخلاق است ولي به هيچ‌وجه تعيين كننده تمامي ساحت عمل اخلاقي نيست، در همين چهارچوب معني مي‌يابد. عمل و رفتار صادقانه، عمل و رفتاري است كه به قصد روشن‌گري باشد و براي توجيه موضع خود پرده‌پوشي نكند و نكوشد اهميت مواضع ديگران را به دروغ و با هياهو و اتهام‌زدن مخدوش كند. صداقت جزئي از مسئوليت‌پذيري است و مسئوليت‌پذيري بدون پيامدگرايي بي‌معني است. رفتار سياسي اخلاقي، همانا رفتار سياسي پيامدگرايانه است.

رويكردهاي تقليل‌گرايانه‌اي كه با توسل به مفاهيمي چون صداقت و دادن تعبيرهايي محدود از اين مفهوم مي‌خواهند حيطه عمل اخلاقي را به نفع خود مصادره كنند، در واقع نوعي اخلاق خطرناك مي‌پرورند كه در بهترين و معصومانه‌ترين تعبير «اخلاقي كودكانه» است. مي‌توان به اين بحث پرداخت كه چرا برخي از دوستان از همه حيطه‌هاي سياست حالا به تصرف حيطه «عمل اخلاقي» آن همه با اين باز-تعريفِ تقليل‌گرايانه روي آورده‌اند ولي من پرهيز از چنين بحثي را در اين موقعيت بهتر مي‌دانم و طرحش را خلاف نيتم مي‌دانم.

همه اين‌ها را گفتم كه بگويم باز گشودن بحث‌ «تحريمي» و «مشاركتي» چنان‌كه گويي موضع‌گيري‌هايي قابل امتداد و خط كشي‌هايي تعيين كننده حقيقي وضعيت سياسي اكنون هستند اشتباه بزرگي خواهد بود؛ اشتباه ديگري كه ما ايرانيان با خوش‌خيالي‌هاي تاريخي‌مان و كلبي‌مسلكي‌اي كه گويي ديگر دارد جزئي جدايي‌ناپذير از منش سياسي‌مان مي‌شود ممكن است مرتكبش شويم. امتداد دادن چنين بحثي از طرف هر كسي كه باشد، خود مي‌تواند مصداقي باشد از همان «اخلاق كودكان».

ديروزِ ما هرچه بود نتيجه‌اش را امروز مي‌توانيم ببينيم. براي امروز بايد به اين فكر كنيم كه چه راه‌هايي براي باز-زايي ظرفيت‌هاي دموكراتيك جامعه ايراني وجود دارد؛ من از چپ و تو از راست؛ منِ جامعه‌گرا و تو ليبرال در يك چيز اتفاق اساسي داريم و آن اين است كه هر دومان دموكراسيِ خوش ساختي را كه به درستي كار كند و به برطرف كردن فسادهاي ساختاري دولت و اجتماع كمك كند در چشم‌انداز داريم. حتي اگر ايده‌هايمان درباره چنين دموكراسي‌اي و ابعادش متفاوت باشد دستِ كم مي‌دانيم كه در تضاد آن با همه اشكال استبداد اتفاق نظر داريم. ائتلاف امروزِ منِ تو بايد بر اساس همين دموكراسي‌خواهي و نفي استبداد باشد. شايد ما نتوانيم شيوه‌هامان را با هم هماهنگ كنيم؛ شايد بر سر روش‌ها اختلاف‌هاي رفع نشدني ميان گروه‌هاي مختلف موجود و گروه‌هاي در حال زايش وجود داشته باشد، كه دارد، اما مهم اين است كه ارزش‌هاي مشترك دموكراتيك را از ياد نبريم و هنگامي كه هنگامه آن‌هاست همديگر را تنها نگذاريم.

اگر چنين كنيم آن‌گاه حتي از دل اين زمانه عسرت هم امكان برآمدن سنتي دموكراتيك وجود خواهد داشت؛ اخلاق كودكان را كنار بگذاريم، ما هم‌چون بزرگ‌سالاني كه به قلّت بضاعت خود آگاهند، به فهم و ياري يكديگر بيش از اين‌ها محتاجيم.

***

ادامه: خواننده‌اي به‌نام بابك كامنت گذاشته كه "ميشه لطفن لينک بدين که کجا بحثِ «خطر فاشيسم» رو مطرح کرديد تا ما هم ببينيم؟"

الان كه گشتم عجالتآً اين‌ها را پيدا كردم:

برابرسازى فاشيستى در برابر برابرى طلبى چپ

اين يادداشت مشخصاً يك روز قبل از دور دوم انتخابات منتشر شد و در همان صفحه حامد يوسفي و اميد مهرگان هم ترجمه‌هايي در همين باب دارند. اين البته آخرين مطلب بود و البته هنوز هم بر سر آن هستم. در صفحه انديشه شرق مطالب متعددي در اين‌باره در همان دوره مطالب متعددي در صفحه انديشه شرق كه من هم در آن كار مي‌كنم منتشر شد. به‌خصوص به قلم مرحوم مسعود يزدي و به ترجمه صالح نجفي.

درباره اين‌كه گفتم در ابتدا با اين مفهوم‌پردازي مشكل داشتم هم مي‌توانم توضيحي را كه در ذيل اين مطلب نوشته‌ام شاهد بياورم:
پاسخي به علي افشاري
چنان‌كه گفتم الان هم اين مفهوم‌پردازي را به شكل كلاسيكش كارساز نمي‌بينم اما مولفه‌هاي اصلي آن را تبيين كننده مي‌دانم.

اگر نيت كامنت گذار را مي‌دانستم شايد مي‌توانستم كمك بيش‌تري بكنم.

۲۹ خرداد ۱۳۸۵

چه چيزي باقي مي‌ماند؟

اين يادداشت را براي صفحه يك امروز شرق نوشته بودم؛ خوب خودم هم مي‌دانستم كه چاپ نمي‌شود. يعني از همان موقع كه نوشتم به سردبير و معاونش گفتم كه قابل چاپ نيست؛ «اين چه برخورديست ديگر!؟».

***

فرض كنيد شما قدرت سياسي را در دست داريد؛ فرض كنيد با اعتماد به نفس كامل به خودتان اجازه مي‌دهيد كه در مورد خوب بودن و بد بودن آدم‌ها و سود و زيان‌شان براي آن‌چه از «جامعه» تصور مي‌كنيد تشخيص دهيد و از آن مهمتر تشخيص‌تان را به اجرا درآوريد. مي‌توان گفت كه در اين صورت شما براي مدتي آدم‌ بختياري بوده‌ايد كه توانسته‌ايد «جامعه» را، اين‌بار فراي آن‌چه خودتان از آن تصور مي‌كنيد، با ايده‌هايتان و اعمال‌تان متأثر كنيد؛ و البته شما در موقعيتي قرار گرفته‌ايد كه معاصران و آيندگان درباره اين تاثير شما را قضاوت كنند. اگر شما آدم‌هاي تمامت‌خواهي باشيد؛ اگر فكر كنيد كه مي‌توانيد صلاح و خير مردمان را بهتر از هر كسي در آينده و گذشته بفهميد، و اگر در عمل بر چنين مبنايي اصرار داشته باشيد، آن‌گاه ممكن است كارهايي بكنيد كه دست‌آوردهاي خردورزي پيشينيان را به باد دهيد و هم‌عصران و آيندگان را براي مدت‌هاي مديد به حسرت بياندازيد- حسرتِ ناشي از پس‌افتادگي‌ها و از دست دادنِ سرمايه‌ها. پس اگر شما قدرت داريد، و اگر فكر نمي‌كنيد بهتر از هر كسي در گذشته و آينده هر چيزي را مي‌فهميد، بهتر است در اعمال قدرت‌تان محتاط باشيد.

سرمايه‌هاي علمي و انساني يك جامعه جايگزين ناپذيرند و اين ربطي به خوشايند و بدآيند ما از آن‌ها ندارد. دانشگاه و استادان دانشگاه از مهمترين اين سرمايه‌ها هستند. جوامعي كه توانسته‌اند نهادهاي علمي مملو از نخبگان نام‌آور داشته باشند همان‌هايي هستند كه امروز گلبانگ سربلندي سر داده‌اند. قدرت‌مداراني كه مخالفان دانشمند خود را نيازرده‌اند و در پي حذف آنان نبوده‌اند نام نيك از خود به‌جا گذاشته‌اند و به نيكي از آن‌ها ياد شده؛ چيزي كه تنگ چشمان هرگز اهميت آن را نديده‌اند.

در تاريخ خودمان كه بنگريم، سلطان محمود جهان‌گشا هيچ نامِ نيكي در صحيفه دانشمندان و نويسنداگان پرآوازه براي خود باقي نگذاشت؛ نه تنها به خاطر ديگر-كيش كشي‌اش؛ كه حتي ابوريحان مسلمانِ سني مذهب هم كه در ركاب سپاه او به هند و اقصاي جهان رفت از بردن نامش به نيكي اكراه داشت؛ آخر محمود قاتل دانشمنداني بود كه در سلسله استادانش بودند. محمود مرد و از مذهبش، كراميه، هم جز نامي نماند. خيل گشتگانِ نام‌دار و بي‌نام تاثير خود را بر آينده گذاشتند. محمود آن‌ها را كشت اما نتوانست آينده را از اثر آن‌ها پاك كند و نتوانست آن را چنان كه مي‌خواست بسازد؛ اول برگشت كننده از سيره محمود، جز آن‌جا كه به آدم‌كشي مربوط بود، مسعود پسرِ خود او بود.

در دوران معاصر هم رژيم استالينيستي شوروي با دانشگاه چنان كرد كه هيچ صداي مخالفي از آن امكان برخاستن نداشت. چنان فضايي ساخته شده بود كه حتي پيش آمد كه فيزيكداني به‌خاطر سفارش مقاله‌اي در مورد نسبيت عام كارش به سرويس‌هاي امنيتي بكشد و يك عمر زير سايه ترس زندگي كند. علوم انسانيِ غالب هم چيزي نبود جز روايت‌هاي ملال‌آور ماركسيزم-لنينيزم با تجديد نظرهاي استالينيستي؛ هيچ بر هيچ. اما سرانجام؟ همه مي‌دانيم. حزب سود چنداني نبرد، اما جامعه زياني بي‌حساب ديد.

دانشگاه نهاد نخبگان است؛ دانشگاه جاي نخبگان است – و نه جاي فرومايگان. اگر نخبگان را در دانشگاه جايي ندهيم، به زحمت هم شده بالاخره جاي خود را پيدا مي‌كنند. كاري كه ما با حذف نخبگان از دانشگاه كرده‌ايم فقط حذف رقباي سياسي نيست؛ ضرر زدن بي‌حساب به جامعه‌اي است كه بعد از حيات ما هم ممكن است تداوم حيات داشته باشد. ما با خالي كردن دانشگاه از نخبگان البته تنها امكان رشد نخبگان مخالف را سلب نمي‌كنيم بلكه هواداران خود را هم آسوده خاطر مي‌كنيم تا هر چه بيشتر به بطالت بگذرانند. بكذاريم دانشگاه دانشگاه بماند؛ قدري به خودمان زحمت بيشتري بدهيم.

بازگشت به جايي كه تركش نكرده بودند

روزآن‌لاين:

با افزايش فشار بر منتقدان و بالا رفتن آمار بازداشت شدگان در ماه هاي اخير، بسياري نگران بازگشت اعترافات تلويزيوني توسط برخي نهادها هستند. در تازه ترين مورد مهندس علي اکبر موسوي خوئيني، دبيرکل سازمان دانش آموختگان ايران طي تماس تلفني از محل بازداشت خود، اعلام کرد: "ملاک اعتبار، سخنان و مواضع من در خارج از زندان بوده و هر گونه نوشته و يا فيلم که مغاير با مواضع من در خارج از زندان باشد از درجه اعتبار ساقط خواهد بود."

پيغام کوتاه تلفني خوئيني اخبار مبني بر تحت فشار بودن عابد توانچه و ياشار قاجار براي اقرار تلويزيوني در آستانه 18 تير را تقويت کرد.

خبر ديگر از روزنا:

وزير دادگستري‌ و دادستان‌ عمومي‌ و انقلاب‌ تهران‌ جهت‌ شركت‌ در مراسم‌ آغاز به‌ كار شوراي‌ حقوق‌ بشر جديد سازمان‌ ملل‌ امروز به‌ ژنو سفر مي‌ كنند. اين‌ مراسم‌ بناست‌ با حضور نمايندگان‌ بيش‌ از 100 كشور جهان‌ برگزار شود.
من البته از اين مسئله استقبال مي‌كنم؛ اين نشانه دوري از ريا و اعزام نمايندگان راستين نظام به مجامع جهاني است. البته از پيش نمي‌دانم كه چه خواهند گفت و چه خواهند شنيد، اما رفتن اين آقايان يعني «همين است كه هست». و جايي براي ناراحتي و حتي لعتراض ندارد. من فكر مي‌كنم هيچ فرد ديگري نمي‌توانست بهتر از اين آقايان وضعيت حقوق بشر را در ايران «نمايندگي» كند؛ و اگر شما هم مانند من فكر مي‌كنيد، چه جاي اعتراض و ناراحتي؟

نكته ديگر درباره خبر اول كه از روز‌آن‌لاين نقل كردم؛ اين‌كه چنين چيزهايي ادامه پيدا كند يا نه و چگونه ادامه پيدا كند، مي‌تواند بستگي قابل توجهي به واكنش ما داشته باشد؛ واكنش مايي كه بالاخره بخشي از افكار عمومي را مي‌سازيم. چيزي كه من مي‌دانم اين است كه پخش چنين اعترافاتي را بايد بدون هيچ قضاوتي درباره محتواي آن‌ها محكوم كرد. آن‌چه پيشاپيش محكوم است، اعتراف‌گيري و پخش آن به‌اين شيوه است. محتواي اعترافات را بايد كاملاً بي‌اعتبار دانست و به آن كاملاً بي اعتنايي كرد. اين‌كه برخي مي‌گويند «دوره اين كارها گذشته است»، با چنين رويكردي در عمل ما معني مي‌يابد.


۲۳ خرداد ۱۳۸۵

دل‌مان بي‌غم است، فقط انرژي هسته‌اي‌مان كم است

حرفي براي گفتن نيست، ديدن كفايت مي‌كند.

عكس اول و دوم را آرش آشوري‌نيا گرفته، در بين عكس‌هاي شاهكارش از تجمع زنان:



خانمي‌را كه دارند مي‌برند به گمانم دورادور مي‌شناسم. محافظان ناموس مردم دارند كشان كشان مي‌برندش نكند كه او و ساير تجمع كنندگان حرف‌هايي را فرياد كنند كه مردم را گم‌راه كند و از طريق عفاف بيرون برد؛ آي مردم ضعيف عقل آسيب‌پذيرِ شريف! نگران نباشيد و آسوده بخوابيد كه محافظان ناموس‌تان بيدارند. خدا از شما هم قبول كند خانم پليس.






اين از اين كه خيال‌مان آسوده شد. دو عكس ديگر را هم شما از قسم همان نشانه‌هاي آباداني و پيش‌رفت ببينيد كه مدام مي‌خواهند به‌عنوان خدمات‌شان به چشم‌مان فرو كنند تا خفقان بگيريم و حرف زيادي نزنيم. اين‌ها همان "غارنشين‌هايي" هستند كه به‌قول آقاي زادسر ماموران امام زمان كشف‌شان كردند و از خدا و اسلام و ولايت هم خبر ندارند (بي‌چاره‌ها، چه محروميتي مي‌كشند!). مي‌توانيد باقي تصاوير را هم كه عكاس مهر گرفته ببينيد.
و بخوانيد كه خبرنگارشان با صفاي دل اين‌ها چه حالي كرده و چه نماز جماعتي جلوي روي‌شان خوانده‌اند! خدا قبول كند .






شهرزاد مي‌خواهد با كسي كه نشنيده سخن بگويد

روی سخنم با کسی است که حرف هایمان را نشنیده تیغ به رویمان می کشد.
روی سخنم به کسی است که درد و رنج را نمی بیند و فریاد عدالت خواهی سر می دهد.
....
به عدد 500 هم نمی رسیدیم دی روز و چنان ترسیدید! مگر چه می خواستند که این چنین بی شرمانه به روی هم وطنان تان باتوم می کشیدید
گفتم که بگویم درد همان پلیس زن هم بر شانه هایم سنگینی می کند. او که کورکورانه آلت دست مشتی مرد قدرت طلب شده و خواهران خویش را به خاک می کشد و شب در پستوی خانه اش اگر شوهری داشته باشد از او کتک نوش جان می کند و یا تحقیر می شود و اگر پدری داشته باشد این اوست که زور می گوید و زن با عقده های شبش فردا به سوی ما خواهد آمد.
چرا نگذاشتید بگوییم آن چه را که برای همه مان می خواستیم.
برای مادری که شش ماه است روی فرزندش را ندیده. فرزندی که دیگر پدر ندارد اما قانون او را به پدربزرگش سپرده است.
برای زنی که قانون هیچ حقی برای او قائل نیست و همین پلیس مردمی به او می گوید" اگر کار نداری وایسا کنار خیابون!"
حالم بد است از اين همه درد؛ از ديدنِ اين همه قدرت طلبي.

۵ خرداد ۱۳۸۵

نامه‌اي براي آزادي جهانبگلو
اينك بيش از دو هفته [يك ماه] است كه رامين جهانبگلو، استاد دانشگاه، محقق، نويسنده و مترجم سرشناس، دستگير شده، در زندان به سر مي‌برد و امكان ارتباط با خانواده، وكلا و دوستان خويش را ندارد، و در مورد وضعيت وي هنوز به‌جز اتهام گنگِ «ارتباط با بيگانگان» چيز ديگري بيان نشده است. از آن‌جا كه سرنوشت اين نويسنده موجب بروز نگراني‌هايي در سطح داخلي و جهاني شده، دستگيري ايشان با توجه به ابهامات آن و جبهه‌گيري منفيِ رسانه‌هاي خارجي نسبت به ايران در شرايط كنوني حتي به‌نفع دولت جهوري اسلامي نيز نيست، چه رسد به منافع ملي؛ علاوه بر اين، طرح اتهام گنگ مذكور، هم به‌لحاظ حقوقي فاقد وجاهت است و هم به‌لحاظ سياسي ناروشن، نگران‌كننده و تهديد‌آميز است. ما امضا‌ءكنندگان اين نامه خواستار روشن‌شدنِ سريعِ وضعيت حقوق و اطمينان از سلامتي‌ ايشان هستيم و در عين دفاع از حقوق شهرونديِ ايشان، ازجمله ملاقات با وكيل و تفهيم صريحِ اتهام، اميدواريم تا زمانِ روشن‌شدن ابهامات پرونده و رسيدگي به وضعيت حقوقي او، رامين جهانبگلو آزاد شود.

مراد فرهادپور- اميد مهرگان- صالح نجفي- علي معظمي- امير احمدي آريان- اميرهوشنگ افتخاري راد- آرش ويسي- جواد گنجي- علي عباس بيگي- انوشيروان گنجي‌پور...
***
اين نامه را مدت‌ها پيش، يعني همان دو هفته بعد از دستگيري جهانبگلو جمعي از دوستان نوشته بودند و روزي كه به من دادند اين تعداد امضا كه مي‌بينيد هم پاي آن بود. آن روزها كلي متن را به اين و آن نشان دادند براي امضا كردن و هر كس هم پيشنهادي داشت. تا اين كه در آستانه انتشار آن نامه 620 نفري ديگر با وجود تفاوت متن ما امضا جمع كردن براي اين يكي را كنار گذاشتيم و برخي‌مان هم آن نامه ديگر را امضا كرديم.
اما رامين جهانبگلو هنوز به نحوي كه آشكارا غير قانوني است در بند است؛ چنان كه ديگراني مانند منصور اسانلو هم مدت‌ها است دربندند.
ديگراني هم هستند كه البته دربند نيستند، هر چند ممكن است ما فكر كنيم آدم‌هاي واقعاً خطرناكي باشند؛ مثل عبدالمالك ريگي.
***
چيزهاي ديگر
دانشگاه‌هاي تهران شلوغ شده، حتماً مي‌دانيد. وضع آشفته‌اي است. بسياري از دوستان دانشجو گمان مي‌كنند كه در آشتانه انقلاب فرهنگي ديگري با تفاوت‌ها و شباهت‌هايي با قبلي قرار داريم. متاسفانه من هم فكر مي‌كنم كه بي‌راه نمي‌گويند. در هر حال هوشياري براي نيروهاي دموكراسي‌خواه و آزادي‌خواه شرط اصلي عمل است؛ ما با عقل‌مان كار سياسي مي‌كنيم نه با احساس‌مان. و زماني كه دست‌مان خالي از قدرت است اتفاقاً عمل كردن بر اساس معيارهاي دموكراتيك مهم‌تر است.
***
در مورد اين قضيه كاريكاتور هم بهتر است چيزي نگويم؛ كساني كه فكر مي‌كنند هر وقت دامن زدن به احساسات به نفع‌شان است بايد اين‌كار را بكنند، بايد الان جواب‌گوي اين جو احساسات زده باشند؛ جايي كه براي چند كاريكاتور در آن‌سوي آب‌ها مردماني را كه آن را هم نديده‌اند به راه مي‌اندازيد كه سفارت‌خانه آتش بزنند، ديگر سوء تعبير از كار مانا نيستاني و غيره و غيره سوگمندانه قابل انتظار است. كساني كه مسئول دامن زدن به اين جو و مسئول سياست‌هاي غلط قومي و زباني هستند، شايد فكر كنند كه بستن روزنامه و به زندان فرستادن روزنامه‌نگار هزينه‌اي نيست كه غباري بر خاطرشان بنشاند. اما در مورد ميدان يافتن ناسيوناليسم افراطي چه مي‌خواهند بگويند؟
***
نوشتن اين‌جا برايم سخت شده.

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۵

"شيطان بزرگ در برابر محور شرارت "

كاوه احساني، كه از اعضاي هيئت تحريريه نشريه گفتگو است و از انسان‌هايِ دوست داشتني، در اين شماره اَپن‌دموكراسي مطلبي دارد درباره راه بديل در برابر جنگ محتمل بين ايران و آمريكا؛ جنگي كه تندروان دو سوي اقيانوس به آتش زير خاكسترش مي‌دمند.

اين شماره اَپن‌دموكراسي هم كلاً پر و پيمان است؛ مقاله هاليدي درباره جنبش زنان، مقاله راجرز درباره كشت تجارت ترياك در افغانستان، مقاله اپل درباره چشم‌انداز ترسناك ناسيوناليسم روس، ومطلب مك‌فادين درباره شكست حزب كارگر و برآمدن نئوفاشيست‌ها در انتخابات محلي انگلستان- كه آن را محصول سياست‌هاي حزب كارگر مي‌داند- همه مهم هستند.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۵

نامه ٤٤٥ نفر از شخصیت های سیاسی، دانشجویی و فرهنگی کشور
منصور اسانلو را آزاد كنيد!

اینک افزون بر چهار ماه است که منصور اسانلو فعال کارگری به ناحق در بازداشتگاه امنیتی در سلول انفرادی و در شرایطی سخت به سر می برد و پاره ای از گزارشها حاکی از اعمال فشار شدیدبر نامبرده برای اخذ اعترافات غیرواقعی است .او در این مدت از تمامی حقوق انسانی و شهروندی اعم از ملاقات متعارف با خانواده و وکیل و ... محروم بوده است .علی رغم ترفند همیشگی طرح اتهامات گسترده در بدو بازداشت تا کنون هیچ مدرک مستندی از سوی دستگاه قضایی منتشر نشده است .بنیانگذاری و فعالیت درسندیکای کارگری مطابق اعلامیه جهانی حقوق بشر ، الزامات عضویت در سازمان جهانی کار و قانون اساسی حق مسلم و بدیهی فعالان کارگری است .از این رو تلاشهای بی وقفه و خستگی ناپذیر منصور اسانلو در بنیانگذاری سندیکای شرکت واحد اتوبوسرانی و پیگیری برای تحقق خواسته های صنفی اعضاء این سندیکا ضمن آنکه اقتضاء حقوق شهروندی ایشان است، در خور تشویق و قدردانی است . ما امضا کنندگان زیر با الهام از اعلامیه جهانی حقوق بشر، مقاوله نامه های جهانی کار که به تایید و امضاء جمهوری اسلامی نیز رسیده و موظف به عمل به آنها است و دوماهه بودن مهلت بازداشت موقت خواستار آنیم که به فوریت آقای منصور اسانلو از زندان آزاد شوند و زمینه احقاق حقوق ایشان با برگزاری دادگاه صالح علنی فراهم شود و همچنین تاکید می کنیم که برخورداری از سندیکای مستقل کارگری حق بدیهی و سلب ناشدنی کارگران و زحمتکشان می باشد که مطالبه آن نباید با زندان ، اخراج و اذیت و آزار خانواده ها مواجه شود . آنهم در زمانه ای که قبضه کنندگان قدرت شعار "حمایت از محرومان " را سر می دهند .
در پایان موکدا از مسئولان مربوط می خواهیم به خواسته های صنفی رانندگان شرکت واحد توجه نشان داده، زمینه بازگشت به کار شرافتمندانه رانندگان اخراج شده به دلایل سیاسی را فراهم سازند
.

اصل نامه و امضاها را در ايران امروز ببينيد.

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۵

والرشتاين و حمله به ايران
امانوئل والرشتاين حمله به ايران را جدي نمي‌گيرد. متنش جدلي است اما خب لحنش با محتواي حرفي كه مي‌زند هم مي‌خواند؛ من قضاوتي ندارم البته. اگر دوست داشتيد بخوانيد.

خواب‌نما


ديشب مينو من را خواب كرد؛ آن‌قدر برايش قصه گفتم تا خودم خوابم برد و او رفت و دو ساعتي ديگر بازي كرد. شب پريشاني بود. كم خوابيدم؛ دوبار، ولي هر بار خواب ديدم.

بار اول، ديدم كه در خانه تنگ‌هاي ماهي هست كه يكي پس از ديگري مي‌شكنند و ماهي‌ها بر زمين مي‌افتند. براي گرفتن ماهي‌ها مي‌دويدم جمع‌شان مي‌كردم و در چاله‌هاي آبي كه از شكسته شدن تنگ‌ها مانده بود يا تنگ‌هايي كه هنوز نشكسته بود مي‌انداختم. تنگ‌ها اما باز هم مي‌شكستند. مثل دنياي اطرافم كه ذره ذره دارد فرو مي‌ريزد...

بار دوم خواب ماركس را ديدم! باور كنيد! مفصل صحبت كرديم؛ نمي‌دانم اين بابا به چه دليلِ بي‌دليلي اميدوار بود كه به‌زودي اوضاع جهاني به نفع يك سياست مترقي و پيشرو عوض مي‌شود. البته اين آقا موقعي هم كه زنده بود و در بيداري مردم برايشان مي‌نوشت سابقه خوبي در پيش‌بيني نداشت. هر چه سعي مي‌كردم حاليش كنم كه وضع خيلي خراب است كوتاه نمي‌آمد.

در خواب كه صحبت مي‌كرديم ديدم اطلاعاتش كاملاً به روز است، يا دست‌كم اين‌طور ادعا مي‌كرد، اما فكر مي‌كرد نشانه‌هاي واضحي براي بهبود اوضاع وجود دارد. از بد حادثه جنگ را قطعي مي‌دانست اما اهميت زيادي براي بلايي كه سر ما مي‌آمد قائل نبود؛ برايش مهم اين بود كه آن را پايان امپراطوري آمريكا مي‌دانست. گمانم مقاله طارق علي را خوانده بود. (آدم از اين بهتر پيدا نكردي آقا جان كه تحليل بدهد!؟ مي‌خواهي مقاله از يك آدم حسابي برايت بفرستم!؟)

خلاصه اين‌كه آخرش در خواب من را هم خر كرد؛ ولي در بيداري خبري از آن اميدواري نبود. حيف، كاش خواب مي‌ماندم.