خون جنون شد
كتاب از نظر ادبي قطعاً اثر مهمي است، اما به نظر من اهميت سياسي آن بسيار بيشتر است. در حضر روايتي اول شخص از انقلاب است، روايتي كه راوي، از همان آغاز فاصله خود را با رويداد پيشِ رو روشن ميكند و سپس ميتواند با چيره دستي نشان دهد كه چرا و چگونه هر روز فاصلهاش با آن بيشتر ميشود. اميرشاهي هر آنچه را ديگران بر آن چشم ميپوشند برجسته مينماياند، و قدر و اعتبار آنچه ديگران مهم ميبينند را به محك طنز تلخ خود ميكاهد.
اميرشاهي با شنيدن خبر كشتار در ميدان ژاله راهي آنجا ميشود. او هم مانند بسياري ميشنود كه سربازان اسراييلي مردم را به خون كشيدهاند. نويسنده به ميدان ميرود؛ زمين را از خون شستهاند، و هيچكس، حتي سربازي كه برايش گلنگدن ميكشد، "عبري" صحبت نميكند.
فاصلهاي كه اميرشاهي را از "حقيقت" انقلاب جدا ميكند از همين آغاز پديدار ميشود؛ او نميفهمد كه اين ناباوري مردم از كشتار است كه در نسبت دادن آن به "سربازان اسراييلي" متجسم شده است. از آن مهمتر، او خون را در خيابان نميبيند؛ به نحوي نمادين، و شايد ناخودآگاه اميرشاهي ميگويد كه وقتي او به ميدان ژاله ميرسد خيابان را "شستهاند".
اين كه اميرشاهي فكر ميكند دولت بختيار ميتواند راه نجات باشد؛ اين كه اصلاً فكر ميكند كه بختيار جايي در آن لحظه تاريخي خواهد يافت، به دليل "نديدن" خوني است كه در خيابان ريخته شده. همين ناديده گرفتن اين امكان را از او ميگيرد كه بفهمد چرا ديگر جايي براي راه حلهاي ظاهراً "عاقلانه"اي چون راه حل بختيار نيست.
اميرشاهي با همه تيزبيني كه دارد، اين منطق تاريخي را در نمييابد كه وقتي خون مردم عادي خيابان را رنگين كرد - و نه خون همه چريكها و مجاهدان و سياسيوني كه پيش از آن كشته شده بودند و ميشدند - ديگر جايي براي سازش نيروهاي سياسي و پيگيري راه حل قانوني، چنان كه بختيار مدعي بود، باقي نميماند. مردم همان قانون را كه به ديده او راه حل بود، آمر و عامل خونريزي ميديدند.
ريختن خون مردمان بيگناهِ گمنام در خيابان به اسم حكومت نظامي و فرمان شاهنشاه، همه دستگاه قانوني كه خونريزان بر آن ايستاده بودند را بياعتبار كرد. سلطنت، در همان لحظه كه فرمان داد در روز روشن و در خيابان خون مردمان را بريزند، شكست خود را هم اعلام كرد. فرمان كشتار در واقع اعلان بي اعتباري نهايي همه راههايي بود كه به نوعي با خاستگاه مشروعيت شاهنشاه گره ميخوردند؛ خواه نخست وزير قانوني ميبود، يا دعوي بازگشت به قانون اساسي مشروطه - قانون مشروطهاي كه در نهايت آن قدر توانمند نبود كه شاه را به سلطنت كردن در چارچوب خود مقيد كند.
سه - هنرمندان ديگري هم بودند كه كه در فهم و واكنش آنها به كشتار 17 شهريور ميتوان اهميت تاريخي اين رويداد را يافت. چيزي از به خون نشستن ميدان ژاله نگذشته بود كه حسين عليزاده، سياوش كسرايي و گروه موسيقي عارف "ژاله خون شد" را سرودند. شعر اين سرود، نمونهاي كم نظير از شعر انقلابي است. موقعيت فراگير انقلابي كه از معدود لحظههاي تاريخي است كه در آن "مردم" معنا و مصداق مييابد و قابل اشاره ميشود در اين شعر به خوبي بيان شده است. در موقعيت انقلابي، "مردم" به مثابه موجوديتي فراگير و داراي هويت سياسي مشترك، با نفي ديكتاتوري و خواست آزادي معنا مييابند؛ خواست آزادي، در تقابل با ديكتاتوري، تنها خواستي است كه ميتواند كثرت فراگير مردم را حول كنشهاي سياسي وحدت بخشد؛ اين تنها نفي و اثباتي است كه ميتواند چنين هويت فراگيري را سامان دهد و دقيقاً نفي و اثباتي است كه موقعيت انقلابي را هم معنا ميبخشد:
جان خواهر، كارگر، روستايي، برادرموقعيت انقلابي، اگرچه در جغرافيايي محدود رخ نموده، اما چون به رهايي انسان نظر دارد، انساني كه حتي جانش را هم بر سر اين رهايي و براي رسيدن به آزادي گذاشته است، گويي وعدهاي فراتر از جغرافياي خود ميجويد. گويي انقلاب وعده ميدهد كه در صورت تحقق نه تنها در محدوده وقوع خود وضع را دگرگون ميكند، بلكه با به ثمر نشاندن خونهايي كه ريخته ميشد، "دنياي بهتري" هم خواهد ساخت، و به اين ترتيب محدوده وقوع خود را هم از مرزهايش فراتر ميبرد:
پيشه ور، اي جوان، اي دلاور
ما همه يک صف و در برابر
آن ستمکاره، آن تاج بر سر
خواهر من، گرامي برادراين استدلال غريب اما - چون به هر حال تنهاست مادر - حامل همان جنون انقلاب است؛ و به نوعي بازگو كننده جبر انقلاب نيز؛
چون به هر حال تنهاست مادر
من به خاك افتادم تو بگذر
بهر ايجاد دنياي بهتر
ژاله بر سنگ افتاد ، چون شدگويي واژگوني سلطنت، با خون شدن ژاله بيفاصله بوده است؛ طي شدن اين راه، عاقلانه نمينمايد؛ "خون چه شد؟ خون چه شد؟ خون جنون شد"...
ژاله خون شد
خون چه شد ؟ خون چه شد؟
خون جنون شد
ژاله خون کن ، خون جنون کن
سلطنت زین جنون واژگون کن
سرود ژاله خون شد را ميتوانيد از اينجا بشنويد.







