۲۷ تیر ۱۳۸۶

اولين شب انفرادي

به بهانه بازَداشت فعالان دانشجویی

نادرفتوره چی

اولین مواجهه هر زندانی با سلول انفرادی پرسش از زمان باز شدن مجدد آن درب آهنینی است که منفذی متحرک در وسط یا منتهی‌الیه پایین دارد.اینکه آیا درب بار دیگر گشوده خواهد شد؟

تا چشم‌ها به تاریکی یا پر نوری عادت کند ماخولیا کار خود را می‌کند. هر صدایی از بیرون که قاعدتاً چیزی جز برخورد سرد و سنگین دو جسم فولادی (درب‌ها و چهار چوب‌ها) نخواهد بود، احساس مرگ‌بار «در مغاک افتادگی» را در وجود زندانی بر می‌انگیزد

خصلت و «کارایی» انفرادی همین است. ایجاد فضایی نامتناهی برای مواجهه بی‌واسطه و دیوانه‌وار فرد با سرمای مادی‌ای که برای تشدید احساس درماندگی تمهید شده است. پرسش‌های درونی مدام هولناک‌تر می‌شوند: آیا درب هرگز باز خواهد شد؟

رانه امر منفی در ذهن و روان زندانی، بدترین احتمالات ممکن را در نظر می‌آورد: درب هرگز باز نخواهد شد

ترشح مضاعف آدرنالین، مردمک چشم ها را در تاریکی گشادتر می‌کند. زندانی تا زمان بازجویی احتمالی، کاری جز پرسش از باز شدن درب فولادی و تجسم آن لحظه ندارد. ماخولیا اما به سرعت و بسیار تروماتیک‌تر از لحظه قبل گسترش می‌یابد. وحشتی که خود وحشت می‌دمد

چند دقیقه کافیست تا زندانی پریشان‌وار از خود سوال کند که اگر زلزله حادث شود چگونه می‌توان از این درب فولادی عبور کرد؟ او تجسم می‌کند که احتمالاً بر اثر تخریب دیوار‌های بی‌چارچوب محوطه درون «بند انفرادی‌ها» تلی از آوار پشت درب را خواهد پوشاند و چیزی تا پایان یافتن اکسیژن اتاق باقی نیست. معمولاً پس از این توهم، زندانی به درب فولادی نزدیک می‌شود و با تمام توان آن را در جهت مخالف هل می‌دهد

ناامیدانه به عقب بر می‌گردد، چشم‌ها به تاریکی و در مواردی معدود به نور شدید عادت کرده است. شخصیت بیمار/زندانی فرومی‌پاشد. هیچ مکان «امن»ی در تجسم او وجود ندارد

تشریفات اولیه به درستی و آنگونه که طراحی شده اجرا می‌شود. ملغمه‌ای از توهمات ذهنی و جسمی که از ترشح بیش از حد آدرنالین و احساس خستگی کاذب زندانی را در مغاکی بیمار‌گونه فرو می‌برد

اکنون فوبیای «درب فولادی» زندانی را با احساسی درونماندگار از اضطراب ناشی از واماندن در «مطلق تنهایی» به کنج سلول می‌کشد

آغاز دردهای عضلانی و نوعی احساس هوشیاری کاذب ، افکار و توهمات ماخولیایی را دوچندان می کند. احساس در دم جان دادن، انعکاس صداهای موهومی که در خلع سلول می‌پیچد، «هستن» در بی‌زمانی، تجسم «خود» در آن‌سوی درب فولادی و احتمالاً تجسم زندان‌بانانی که «بند انفرادی» را ترک کرده‌اند، حمله‌های اضطرابی را شدیدتر می‌کند. بیمار/زندانی احساس دیوانه‌ای دارد که هر دم در پی «انکار» است. ساعات اولیه «حضور» در انفرادی چیزی جز این تجربه «جهنمی» نخواهد بود

فوبیای «درب فولادی» زندانی را مغلوب می‌کند. نوبت تجسم زمان محاکمه فرا می‌رسد. مروری سریع بر تمام اتهامات محتمل و بار دیگرسیطره همان حس «در مغاک افتادگی». سلول انفرادی مملو از «زمان» و «توهم» است. زندانی هر دم خود را بازجوی و محکوم می‌کند. هر بار سنگین‌تر از قبل

پس از تجربه مازاد وحشت و خستگی‌ای در جان بیمار/زندانی می‌خلد، او مشتاقانه در انتظار بازجویی است

در ذهن زندانی، بازجویی راهی به رهایی از مغاک است. به هر حال نوعی گفتار و کنش زبانی در آن جریان دارد. نوعی «بازگشت» به دایره قانون و این حس نامحسوس «درپناه قانون بودگی» و«دیده شدن» حتی به قیمت گزاف

آتشی بی منشاء در او گام بر می‌دارد. او در انتظار «کلمه» می‌ماند. درب فولادی اما همچنان سرد و بی‌کلام است

[علي معظمي: اين يادداشت را نادر ابتدا براي جاي ديگري نوشته بود، اما چون آن‌جا منتشر نشد، دعوتش كردم كه از اين فضا استفاده كند، كه دعوتم را رد نكرد. چنان كه برمي‌آيد، اين نوشته مسبوق به تجربه است...]

در آستانه

از وبلاگ آسيه اميني

سينا پايمرد- كه در 16 سالگي مرتكب قتل شد- در آستانه اعدام است
سينا پايمرد پسر 19 ساله اي است كه دو سال و نيم پيش در نزاعي خياباني مردي 38 ساله را به قتل رساند. او محكوم به اعدام شد.
چندي بعد از 18 سالگي و برخلاف ماده 37 كنوانسيون حقوق كودك كه تصريح مي كند افراد زير 18 سالي كه مرتكب قتل مي شوند نبايد به مجازات اعدام محكوم شوند، دستور اجراي حكم دريافت كرد.
در پاي چوبه دار، قاضي از سينا درباره آخرين خواسته اش پرسيد. سينا كه از كودكي فلوت مي زد درخواست كرد كه فلوتش را بياورند. زمان لازم بود و 6 اعدامي منتظر برآورده شدن آخرين تقاضاهايشان ، تا احكام اجرا شود.
ولي قاضي با درخواست سينا موافقت كرد. فلوتش را آوردند و صدايي كه از ناي جان پسر بلند شد، حاضران را دگرگون كرد. او بداهه نوازي مي كرد و بعدها حتا به ياد نمي آرود كه چه نواخته است.
شور نواي ساز سينا به حدي بود كه يكي از خانواده هاي اولياء دم كه براي اجراي حكم حاضر شده بودند، خون فرزندشان را به مقتولي كه طناب برگردن داشت بخشيدند و او آزاد شد.
آنها از خانواده مردي كه به دست سينا به قتل رسيده بود نيز خواستند كه او را ببخشايد. و آنها پذيرفتند به شرطي كه خانواده سينا پايمرد بتواند 150 ميليون تومان را براي آنها در مهلت مقرر آماده كند.
پدر سينا خانه اش را فروخت. اما همه دارايي كه توانست جمع كند 70 ميليون تومان شد. او كه درگير ماجراي پسرش بود كارش را هم از دست داد. مادر سينا هم پرستاري بيكار است.
امروز مهلت آماده كردن پول تمام شد . و صبح امروز به پدر ،‌خبر دادند كه آماده اجراي حكم پسرش در امشب باشد.
پيش از آن ظاهرا گفته شده بود كه اگر بتواند مقدار ديه را به 100 ميليون برساند، باقي ديه را مي شود كاري كرد. اما امشب پسري، نه به خاطر قتل، كه به خاطر 30 ميليون تومان پول درآستانه اعدام قرار مي گيرد.
نسرين ستوده و پدر سينا از صبح زود درگير اينند كه بتوانند مهلتي ديگر بگيرند. اگر اينگونه شد و فرصتي ديگر به سينا دادند به نظرم همه بايد كمك كنيم كه اين پسر 19 ساله كه دقيقا سه سال از عمر خود را در زندان و زير سايه سنگسن مرگ گذرانده رهايي يابد

۲۲ تیر ۱۳۸۶

پروین اردلان: مقاومت مداوم ، سرکوب مداوم را به چالش می کشد

نوشته اخير پروين اردلان در سايت زنستان نمونه‌اي است از نوشته‌هاي درخشان و حسرت برانگيز؛ درخشان چون بي‌توهم و شجاعانه وضع موجود را چنان كه هست بازمي‌نمايد و در عين حال در آن‌چه پس از تحليل وضع موجود پيش‌مي‌نهد واقع بين است و نگاهي اميدوار و رو به جلو دارد؛ نگاهي به معني دقيق كلمه "مترقي" و پيش‌رو كه در اين روزها به امثال آن بسيار محتاجيم.

اين نوشته هم‌چنان حسرت برانگيز است چرا كه خواننده‌اي چون من را كه به موضوعات مطرح شده در آن نوشته مي‌انديشم، به اين حسرت دچار مي‌كند كه چرا از نوشتن در اين حد ناتوان است. پاسخ البته مشخص است ؛ فضل جاي ديگري نشسته است

نيمه نخستين مقاله را اين‌جا مي‌آورم باقي را همان‌جا بخوانيد
مقاومت مداوم ، سرکوب مداوم را به چالش می کشد

advar.jpg

سحرگاه 18 تیر ماه 1386، بار دیگر خلاقیت شورشی، تکانه ای ذهنی بر کالبدهای جامعه منفعلمان می دمد. خبر بازداشت اعضای مرکزی دفتر تحکیم وحدت، بهاره هدایت، محمد هاشمی، علی نیکو نسبتی، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی و علی وفقی به سرعت پخش می شود. آنها پلاکارد به دست نشسته اند روی زمین و درقاب تصویر با ما حرف می زنند. تحصن و تصویر تحصن آن 6 تن در ساعت 6 صبح دربرابر دانشگاه امیر کبیر بازآفرینی خلاقانه واقعیت کوی دانشگاه 1378 در برابر دیدگان فراموشکار است. این بار آنان هستند که به عکس نیروهای فشار بر ذهن ما یورش می برند و از ما می خواهند در برابر انفعال مسری دوران، خلاقانه مقاومت کنیم. ما را وامی دارند که 18 تیر کوی دانشگاه را فراموش نکنیم، ما را وا می دارند تلاش برای آزادی 8 دانشجوی دربند امیرکبیر را از یاد نبریم. آنها بی آنکه تحصن شان را اعلام عمومی کنند، حضور خود را عمومی می کنند تا ترس ها و مصلحت اندیشی ها را به مقابله بخوانند و بیهوده نیست که هزینه این حضور، نه تنها به بازداشت خودشان که به بازداشت 10 عضو دیگر و پلمب دفترادوار تحکیم منجر می شود

در فضایی که اقتصاد دلالی و زیستن بر مبنای هزینه و فایده، در همه جوانب زندگی ریشه می دواند و در ژستی روشنفکرانه، منش سیاسی دوران می شود و هرگونه هزینه پردازی را - نه به دلیل فشار و سرکوب که به دلیل حفظ منافع اقتصادی، سیاسی و موقعیتی - غیرعقلانی توصیف می کند، و راه بر هر گونه تغییر را به تعویق می اندازد، حرکت آگاهانه آنان نشانه انتخاب آگاهانه شان علیه تقدیرگرایی ساری و جاری است. آنان نه به خاطر قهرمان سازی از خود و نه به خاطر افراطی گری که به خاطر شورش بر انفعال و منفعت طلبی دوران، ذهن ما را می آشوبند

عمومی کردن حضور آنان در قاب تصویر، حتی بیش از شنیدن خبر تحصن آنان قدرت تاثیر گذاری دارد، شاید به این خاطر که آنان در این تصویر بر تصاویر متعارف دوران خود یورش می برند و ذهن ها را به حرکت وا می دارند. هیچ کس نمی تواند 18 تیر 78 را بدون تصویری از پیراهن خونین در دست احمد باطبی به خاطر بیاورد

330batebi.jpg

چه کسی می تواند تصویر کشیده شدن دلارام علی را روی زمین، ژیلا بی یعقوب دست بند به دست و ضرب و شتم مظلومانه زنان در 22 خرداد را از یاد ببرد؟
e.jpg

کدام روایت می تواند جایگزین تصویر چهره خونین دختری شود که به خاطر نوع پوشش اش مورد تهاجم پلیس قرار گرفته است؟

girl-attacking-thumb.jpg

کدام روایت می تواند فراتر از تصویر خود به دار آویخته کارگری که اعتراض صنفی اش پاسخ نگرفته روایت گر درد و رنج و و استیصال و اعتراض باشد؟ کدام روایت می تواند خشونت خونین دولتی را فراتر از تصویر مردان آفتابه به گردن تصویر کند؟

g.jpg

کدام روایت می تواند جز تصویر نیمه ی بدن زنی یا مردی در خاک ذهن را از خشونت سنگسار مشمئز کند؟

/ جایی که رسانه های رسمی از افتتاح و استقبال می گویند و اعتراض ها را پنهان می دارند، و یا در شکل عوام فریبانه ، اخبار مخملین! «هشت و سی» 8.30 تولید می کنند تا تحریف و واژگون نمایی را خبرسازی جلوه دهند، این تصاویر سمج و ماندگار که روز به روز بر تعدادشان افزوده می شود چون «کلاه کلمنتیس» چشم ها را می آزارد و لابد خواب ها را هم پریشان می کند. تصاویر دلارام ها و احمد باطبی ها ایجاد ترس می کنند، زیرا هرگز درپس پاسخ های زیرکانه سیاستمداران پنهان و تلطیف نمی شوند، این تصاویر برش هایی از حقیقتی هستند که همواره سعی در مخفی کردن آن می شود، تصاویری که هیچ لبخند توجیه گر رسانه ای و جملات طلایی ورویایی نمی تواند خشونت آشکار موجود در آن ها را پنهان بدارد، تصاویری از واقعیت که ذهن ها را هوشیار می طلبد

باقي مقاله را اين‌جا بخوانيد


۲۰ تیر ۱۳۸۶

منصور اسانلو بازداشت شد

شب گذشته منصور اسانلو در حالي كه به خانه بازمي‌گشت بازداشت شد. بنا به گفته ابراهيم مددي، عضو ديگر سنديكاي كارگران شركت واحد اتوبوسراني تهران، ساعت 7 بعد از ظهر سه‌شنبه، يك خودرو با سر نشينان لباس شخصي اتوبوسي كه اسانلو هم سوار آن بوده را متوقف كرده‌اند و او را با خود برده‌اند. ظاهراً دستگيري او با ضرب و شتم همراه بوده است
(عكس مربوط است به سخن‌راني اسانلو در كنفرانس اخير اتحاديه بين‌المللي كارگران حمل و نقل)

خبر در روز‌آنلاين

خبر راديو فردا

خبر (انگليسي) سايت ائتلاف بين‌المللي در دفاع از كارگران ايران

۱۹ تیر ۱۳۸۶

بيش از اعدام 20 نفر

بايد بگويم كه من در حق سخنگوي قوه قضاييه كم گذاشته‌ام؛ يك لينك پايين يك پست غير مرتبط واقعاً‌در حكم كم توجهي به حرف‌هاي او است

جمشيدي خبر داده كه بعد از اين همه روز بازداشت بدون امكان دسترسي به وكيل تازه "تحقيقات جديد درباره هاله اسفندياري و تاجبخش شروع شده است" از شاكري هم كه اصلاً خبري نيست

درباره اجراي سنگسار جعفر كياني گفته است "...با توجه به قطعيت راي، حكم مزبور براي مرد اجرا شد اما براي زن حكم متوقف شده است. " و البته لازم ديده كه در آخر بگويد كه "دستگاه قضائيه در صدور و حكم احكام الهي تابع فشارهاي حقوق بشري نيست و تابع شرع و قوانين كشور است" و من از حرف‌هاي او واقعاً نفهميدم كه بالاخره تكليف قوه قضاييه با حكم سنگسار چيست؟
وي با تاكيد بر اين‌كه سياست قوه قضائيه درباره حكم سنگسار نسبت به گذشته هيچ تغييري نكرده است بار ديگر متذكر شد: از آنجا كه رئيس قوه قضائيه با استفاده از اختيارات خاص خود مي‌تواند دستور توقف اجراي چنين احكامي را صادر كند اما گاهي نيز به اعتبار استقلال قضات در صدور حكم، حكم سنگسار قابل اجراست
و در اين "گاهي"، گاهي كساني زير باران سنگ جان مي‌بازند

در مورد بازداشت اعضاي متحصن شوراي مركزي تحكيم و دستگيري اعضاي ادوار تحكيم در دفتر اين سازمان، متن خبر فارس در نقل قول از او جالب توجه است است
سخنگوي قوه قضائيه در ادامه و در پاسخ به سؤالي درباره بازداشت روز گذشته تعدادي از دانشجويان مقابل دانشگاه امير كبير ضمن تائيد اينكه روز گذشته در دو مرحله 16 نفر دستگير شدند، هويت اين تعداد از بازداشت شدگان را غير دانشجو اعلام كرد. جمشيدي به استناد مواد 610 و 500 قانون مجازات اسلامي عنوان اتهامي اين 16 تن را شركت در تجمعات غير قانوني و بر هم زدن امنيت كشور اعلام كرد. وي در عين حال پلمب ساختمان دفتر تحكيم وحدت را تائيد كرد
جايي كه خبرنگار فارس هم (تا اين لحظه البته!) از "بازداشت روز گذشته تعدادي از دانشجويان" صحبت مي‌كند، آقاي سخنگو "هويت" بازداشت شدگان را "غير دانشجو" دانسته است. "غير دانشجو" هويت است؟ و لابد كساني هم كه در دفتر ادوار بوده‌اند"تجمع غير قانوني" كرده بودند؟ در ساختمان "تجمع غير قانوني" كرده بودند؟ همه اين‌ها به كنار، دفتر تحكيم به استناد كدام قانون پلمب ‌شد؟ چون اعضاي شوراي مركزي را گرفتيد، پلمب دفتر هم ماده قانوني مي‌يابد؟

ايشان براي روزنامه‌نگاران هم‌ميهن نيز حرفي دارند: بستن مطبوعات براي دستگاه قضائي امري ناخوشايند است. راستي چرا ناخوشايند؟ اجراي "قانون" چه جاي ناخوشايندي دارد؟ ايلنا هم كه اصلاً به حساب نيامده و وضعش فرق مي‌كند

اعلام اعدام قريب الوقوع بيست نفر، و همه خبرهاي بالا بايد واقعاً شغل دشواري باشد؛ شنيدنش كه طاقت فرساست، گفتنش را نمي‌دانم

مسئله کوی، و مسئله اصلاحات

پيش‌نهاد مي‌كنم يادداشت نادر را بخوانيد
...
به عقب تر که بنگریم ریشه های مشترک این "ابتذال" را خواهیم یافت. کوی از زمانی به "انحراف" یا "مسئله" تغییر شکل داد که "سیاست" از "خیابان" دریغ شد. همانجایی که خط فرضی شکافنده بین اعتدال و افراط، بار دیگر سیطره یافت. آنکه مداخله کرد افراطی شد و آنکه کناره گیری، معتدل، از عقلا، سیاست ورز و... .سیاست ابتذال در عرصه نمادین متجلی است تا دیگر جایی برای خاطره نمادین "حادثه" کوی دانشگاه باقی نماند.

شاید به همین دلیل است که در هشتمین سالگرد کوی مردی در خفا سنگسار می شود و دانشجویان را با بهانه "جمع آوری معتادان" از طبقه دوم "ساختمان" –و نه خیابان- بازداشت می کنند

مرز مداخله یا کناره گیری چنان باریک است که در غبار موجود، اینکه در کدام سو ایستاده ایم، جز با نوعی نگاه اخلاقی "خود آیین" قابل تشخیص نیست. نوعی تقابل "فرد" ها با "پدیده"ها ست. شاید از همین روست که "مسئله کوی" را انکار می کنیم تا مجبور به انتخاب بین مداخله یا کناره گیری نباشیم

و پيش‌نهاد مي‌كنم براي حفظ اعصاب گزارش سخنراني خاتمي را، من تازه ديده‌ام، نخوانيد؛
در اصلاحات تاكيد بر آزادي هاي اساسي در جامعه و حمايت از آن، دفاع از حق حاكميت مردم بر سرنوشت خود يك اصل اساسي است و متهم كردن كساني كه دم از آزادي و دفاع از حقوق مردم مي زنند به ليبرال و ليبراليسم يك انحراف بزرگ است و اين در حاليست كه بيشترين و علمي‌ترين نقدها پيرامون مباني فلسفي ليبراليسم از طرف بسياري از اصلاح طلبان از جمله خود من صورت گرفته است؛ همانگونه كه مدرنيته نقد شده است
تا به حال نمي‌دانستم كه اين "اصلاحات" خودش براي خودش مكتبي است كه در مقابل ليبراليسم هم مي‌ايستد و متفكراني دارد، از جمله خود ايشان، كه "علمي‌ترين نقدها پيرامون مباني فلسفي ليبراليسم" را منتشر كرده‌اند؛ تازه مدرنيته را هم نقد كرده‌اند. بندگان خدا مهجور مانده‌اند در دنياي تبادل افكار فلسفي؛ شايد هم ما غافليم كه سهم ايشان را در ادبيات فلسفي معاصر نمي‌بينيم. احتمالا با نتيجه‌گيري‌هاي عملي خيلي فوري‌اي كه از صرف وجود اين نقدها مي‌شود، نشرياتي مثل فيلاسوفي اند پابليك افيرز بايد خيلي مغبون باشند كه اين نقدهاي علمي را از دست داده‌اند، خودتان پايان‌بندي سخن‌راني را به نقل اين گزارش بخوانيد
وي با اشاره به بد اخلاقي هاي رايج در جامعه گفت: عده‌اي به صراحت اعلام مي‌كنند كه نبايد بگذاريم بعضي افراد و گروهها در عرصه انتخابات شركت كنند و براي تخريب به هر نوع دروغ و تهمت و شانتاژي نيز متوسل مي‌شوند در حاليكه آزموده‌اند اين روشها در جامعه اثر عكس دارد، خيلي ها از اينكه جامعه به يك اصلاح‌طلبي معتدل جلب شده و شود نگرانند و از همين حالا درصدد بدنام كردن و زمينه سازي براي رد صلاحيت ها هستند، ولي به ياري خداوند همه آنان كه دلسوز انقلاب، كشور و مردم اند، بايد با نشاط فراوان در صحنه هاي سرنوشت بخصوص انتخابات حضور داشته باشند
من كه ليبرال نيستم اما مي‌توانم به ليبرال‌هايي كه احياناً از وجود چنين نقدهايي نگران شده‌اند اين تسلي را بدهم كه زياد هم نگران نقدهاي جديد نباشند چون متفكران اصلاح‌طلب الان خيلي مشغول اجازه گرفتن براي شركت در انتخابات هستند و عجالتاً به يادآوري همان نقدهاي پيشن اكتفا مي‌كنند شايد فرج تاييد صلاحيتي حاصل شود و بعد به كار نقادي‌شان باز مي‌گردند. ليبرال‌هاي محترم در اين فاصله اگر نقدهاي علمي اصلاح‌طلبان را پيدا كردند، خوب است ببينند كه مثلاً از كانت به بعد چيزي در سنت‌شان هست كه بتوانند با آن در مقابل نقدهاي "اصلاحات" مقاومت كنند، يا اين كه بايد فكر تازه‌اي بكنند

غير مرتبط: گفته كه بيست تن از اشرار به زودي اعدام مي‌شوند. كدام دادگاه محاكمه كرد؟ چه زماني؟ وكيل كه بود؟

۱۸ تیر ۱۳۸۶

هجده تير است


امروز هجده تير و اين‌جا ايران است؛ جايي كه مي‌گويند يكي را سنگسار كرده‌اند و مردم با موبايل عكس و فيلم گرفته‌اند

پي‌نوشت: خب مثل اين كه هنوز هم هجده تير است و آقاياني كه مي‌خواستند همه چيز را به يك ريش‌تراش تقليل دهند و امروز هم مي‌خواهند بگويند كشته شدن عزت ابراهيم‌نژاد كار ستاد تبليغات روزنامه‌هاي آن‌روز بوده، امروز اعضاي شوراي مركزي دفتر تحكيم را دستگير كرده‌اند. همه خبر را از وبلاگ نسرين افضلي مي‌آورم كه خودش از ادوار نيوز نقل كرده و ادوار فيلتر است

پي‌نوشت 2: مريم شباني مي‌گويد كه به ادوار تحكيم هم حمله كرده‌اند و عبدالله مومنی، بهرام فیاضی، مرتضی اصلاحچی، حبیب حاج حیدری، عزت الله قلندری و مجتبی بیات، را دستگير كرده‌اند
همسایه های هراسان را با گفتن این جمله متفرق کرده اند: عملیات بازداشت معتادان موادمخدر است، متفرق شوید

ادوارنیوز: نیروهای انتظامی و لباس شخصی صبح امروز (18تیرماه) با حمله به تحصن اعضای شورای دفتر تحکیم وحدت در برابر درب ولی عصر دانشگاه پلی تکنیک این دانشجویان را بازداشت کردند.

به گزارش خبرنگار ادوارنیوز اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت که از ساعت 6 صبح امروز در پاسداشت 18 تیرماه و در اعتراض به ادامه بازداشت 8 دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک در برابر دانشگاه پلی تکنیک متحصن بودند مقارن ساعت 7:30 دقیقه با حمله نیروهای انتظامی و لباس شخصی بازداشت و به نقطه نامعلومی منتقل شده اند. گزارش شاهدان عینی از درگیری دانشجویان پیش از بازداشت با پلیس حکایت دارد

محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، مهدی عربشاهی، بهاره هدایت، حنیف یزدانی و علی وفقی اعضای بازداشت شده شورای مرکزی تحکیم هستند

شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت با انتشار بیانیه زیر از صبح امروز در برابر دانشگاه پلی تکنیک متحصن شده بودند. در بیانیه این اتحادیه دانشجویی آمده است

به نام خدا
برخاسته ایم تا بانگ بیدارباش سردهیم
بیانیه اعلام تحصن شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در پاسداشت 18 تیر

در دوران نشست و سکوتِ جامعه ایرانی، و در زمانِ انفعال و سردرگمی روشنفکر و سیاستمدار مدعی، و آن هنگام که صدای کوسِ استبداد بر آستانِ بلندِ میهنمان سرآساییده و چتر حیاتش بر اول و آخر ایرانمان گسترده است، و در کویی که نجوای شهادتِ شاهدِ شریفِ شرفِ نسلمان شهید عزت ابراهیم نژاد به گوش می رسد، و در روزگاری که عزت و اقتدار میهنمان برپای ذلت و ناتوانی حاکمانمان بر آب رفته است؛ برخاسته ایم تا بانگ بیدارباش سردهیم و جامعه ی ایرانی و روشنفکران و سیاستمداران و شاهدان شریفِ شرفِ نسلمان و آستانِ بلندِ تاریخِ میهنمان و عزت و اقتدارمان را بازخوانیم.

هرچند دنیای دانشگاه و حدیث رفته بر آن در چند صباح گذشته از این، و در این کنونِ پر سئوالِ بی جواب، به رنگِ سیاه ظلم و ستم آغشته است. ما که خاطر از دشنه ی سبزوار داریم و یادمان با زندان و تعلیق و تعطیل و ستاره رنگین است؛ در انتظار آزادی دوستان دربندمان ننشسته ایم؛ که ایستاده و استوار چون آنان برای رهایی شان رها از خویش گشته ایم.

شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت در شرایطی اقدام به تحصن در راستای استیفای حقوقی از دست رفته می کند که انفعال و مصلحت سنجی پاره ای از روشنفکران و سیاستمداران بر جای حقیقت گرائی و حق محوری نشسته است. در نتیجه غبار یأس و ناامیدی دامن جامعه را آلوده است. ما فریاد نسلی هستیم تاوان پرداز نخواسته ها و نکرده ها. مگرنه اینکه نسل ما نسل بی انتخاب است؟ نسلی که پرسشهایش بی پاسخ و کنشش واکنش تعبیر می شود. رسالت روشنفکر دمیدن در شیپور آگاهی است. آگاهی از رهگذر شنیدنِ پاسخِ پرسش حاصل می شود حال آنکه روشنفکران زمانه ی ما را یارای برآمدن از پس پرسشهای ما نیست.

نگاه به قدرت به مثابه ابزار سلطه بر مردمانی که در شناسائی و خواست حقوق شهروندی خویش درمانده اند مشخصه ی کنش سیاستمداران و حاکمانی است که در پس نقاب عدالت و آزادی و دینداری دروغینشان پنهان شده اند، و در این میان نسل ماست که مسرور از نقاب برافکندن از چهره ی دروغین مدعیان، منادی عدالت و آزادی است. دانشگاه زنده است پس نسل ما زنده است، و فریاد آزادی و عدالت و دموکراسی و حقوق بشر از کنه وجود آن سربرمی آورد.

امروز هیجدهم تیرماه ، هشت سال پس از تیرماه جاودان یکهزار و سیصد و هفتاد و هشت ـ روز تبلور روح اعتراض دانشگاه بر استبدادزائی و استبدادخوئی ـ بود. پس امروز که کوله بار پرسشمان از علل استبداد رفته بر وجودمان، پاسخی از صدائی نمی شنود به بست سرور حیات منحصر به فرد خویش نشسته ایم تا به مردمان و نسلمان و روشنفکران و اساتیدمان و سیاستمداران و حاکمانمان، بود وجود پرسشهایمان را در این زمانه ی سراسر نیاز که کویر تشنه ی عطشناک جستجوگر ذهنمان لطافت بارش بارانی را احساس نمی کند، یادآور شویم. از این رو بدانید که هم اینک به بست غم ننشسته ایم. که آرمانهایمان بساط بستمان است.

شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت
18 تیرماه 1386




۱۵ تیر ۱۳۸۶

خريدار و اعتماد به نفس

ديروز فاطمه داشت كتاب خاطرات "افضل وزيري" را مي‌خواند. افضل وزيري دختر بي‌بي خانم استرآبادي موسس "دبستان دوشيزگان" بوده است و در همان نوجواني خودش هم در مدرسه درس مي‌داده؛ تا اين كه مادر روشنفكرش او را به برادرزاده‌اش كه خان استرآباد بوده و دو زن ديگر هم داشته شوهر مي‌دهد و ... خلاصه يكي قصه است عبرت آموز اين كتاب. خاطرات افضل وزيري را دخترش، مهرانگيز ملاح، نقل كرده و ويرايش كتاب و افزودن اسناد هم كار افسانه نجم‌آبادي است. كتاب هم در خارج از ايران چاپ شده و هم در ايران نشر شيرازه آن را به چاپ رسانده.

يكي از قسمت‌هاي جالب كتاب خاطره‌اي است ظاهراً مربوط به بعد از به توپ بستن مجلس و دوره استبداد صغير كه مرتجعان اقدام به دست‌اندازي به باقي دست‌آوردهاي مشروطه هم كرده‌اند و از جمله بي‌بي‌ خانم استرآبادي را هم تكفير كرده اند كه چرا "دبستان دوشيزگان" درست كرده است. افضل وزيري مي‌گويد
هنگامي كه مجلس را به توپ بسته بودند يكي از روحانيون در شاهزاده عبدالعظيم به منبر رفت و فرياد زد: واشريعتا كه مملكت مشروطه شد. روزي هم هم فرياد زد : بر آن مملكت بايد گريست كه در آن دبستان دوشيزگان باز شده است . و مردم هم زار گريستند و در محله خود ما آقاي سيد علي شوشتري ورقه‌اي چاپ كرد كه عنوانش از اين قرار بود كه اين دبستان دوشيزگان كه بي‌بي خانم افتتاح كرده است، اين زن مفاسد دينيه دارد، در منزلش تار مي‌زنند و اجتماع هنرمندان است. اين تكفير نامه مادرم را دم در واگن هاي اسبي ورقه‌اي يك شاهي مي‌فروختند

در همان اوقات اوباش محل را هم تحريك مي‌كردند تا بريزند و مدرسه را غارت كنند و به هم بزنند. اين صحبت‌ها به گوش مادر رسيد. بلند شد و رفت به وزارت معارف؛ وزير معارف وقت مخبرالسلطنه هدايت بود

بي بي عرض حال خود را داد و روبه‌روي وزير نشست و گفت: آمده‌ام دادخواهي، مگر كاري خلاف شرع كرده‌ام؟ مدرسه باز كرده‌ام تا دخترها باشواد شوند. چرا بايد آقاي سيد علي شوشتري بخواهد مدرسه را به هم بريزد؟

وزير معارف گفت: خانم از من كاري ساخته نيست. مادر گفت: زني لچك به سرم و از مدرسه‌ام دفاع مي‌كنم، چگونه است كه وزير اين مملكت هستيد و نمي‌توانيد آن را اداره كنيد. وزير گفت: نه با روحاني نمي‌توانم دربيفتم ولي شما يك كار مي‌توانيد بكنيد. مادر پرسيد چه كار؟

او گفت: شما روي تابلوي مدرسه بنويسيد در اين دبستان دختر از چها تا شش سال پذيرفته مي‌شود و بزرگترها را هم مدرسه اخراج كنيد زيرا آقاي سيد علي شوشتري گفته‌اند دوشيزه به معني باكره است و باكره شهوت‌انگيز است
راستش در همه اين حكايت جالب‌ترين قسمتش براي من آن‌جا بود كه تكفيرنامه را مي‌فروختند؛ تصورش را بكنيد كساني آن‌قدر اعتماد به‌نفس دارند كه چيزي مانند تكفيرنامه را كه در حكم اعلاميه‌اي سياسي است به دست مردم نمي‌دهند تا بخوانند و از مواضع‌شان "آگاه" شوند؛ هم‌چون چيزي كه نيازي از ايشان را بر مي‌آوردبه آن‌ها مي‌فروشندش. فكرش را كه مي‌كنم مي‌بينم اعتماد به‌نفس‌شان چندان هم بي‌جا نبوده و نيست؛ خريدار داشته‌اند كه مي‌فروخته‌اند

آدم ياد پاراگراف دوم كاپيتال مي‌افتد

The commodity is, first of all, an external object, a thing which through its qualities satisfies human needs of whatever kind. The nature of these needs, whether they arise, for example from the stomach, or imagination, makes no difference

اعتماد به نفس

ديروز فاطمه داشت كتاب خاطرات "افضل وزيري" را مي‌خواند. افضل وزيري دختر بي‌بي خانم استرآبادي موسس "دبستان دوشيزگان" بوده است و در همان نوجواني خودش هم در مدرسه درس مي‌داده؛ تا اين كه مادر روشنفكرش او را به برادرزاده‌اش كه خان استرآباد بوده و دو زن ديگر هم داشته شوهر مي‌دهد و ... خلاصه يكي قصه است عبرت آموز اين كتاب. خاطرات افضل وزيري را دخترش، مهرانگيز ملاح، نقل كرده و ويرايش كتاب و افزودن اسناد هم كار افسانه نجم‌آبادي است. كتاب هم در خارج از ايران چاپ شده و هم در ايران نشر شيرازه آن را به چاپ رسانده.

يكي از قسمت‌هاي جالب كتاب خاطره‌اي است ظاهراً مربوط به بعد از به توپ بستن مجلس و دوره استبداد صغير كه مرتجعان اقدام به دست‌اندازي به باقي دست‌آوردهاي مشروطه هم كرده‌اند و از جمله بي‌بي‌ خانم استرآبادي را هم تكفير كرده اند كه چرا "دبستان دوشيزگان" درست كرده است. افضل وزيري مي‌گويد

هنگامي كه مجلس را به توپ بسته بودند يكي از روحانيون در شاهزاده عبدالعظيم به منبر رفت و فرياد زد: واشريعتا كه مملكت مشروطه شد. روزي هم هم فرياد زد : بر آن مملكت بايد گريست كه در آن دبستان دوشيزگان باز شده است . و مردم هم زار گريستند و در محله خود ما آقاي سيد علي شوشتري ورقه‌اي چاپ كرد كه عنوانش از اين قرار بود كه اين دبستان دوشيزگان كه بي‌بي خانم افتتاح كرده است، اين زن مفاسد دينيه دارد، در منزلش تار مي‌زنند و اجتماع هنرمندان است. اين تكفير نامه مادرم را دم در واگن هاي اسبي ورقه‌اي يك شاهي مي‌فروختند

در همان اوقات اوباش محل را هم تحريك مي‌كردند تا بريزند و مدرسه را غارت كنند و به هم بزنند. اين صحبت‌ها به گوش مادر رسيد. بلند شد و رفت به وزارت معارف؛ وزير معارف وقت مخبرالسلطنه هدايت بود

بي بي عرض حال خود را داد و روبه‌روي وزير نشست و گفت: آمده‌ام دادخواهي، مگر كاري خلاف شرع كرده‌ام؟ مدرسه باز كرده‌ام تا دخترها باشواد شوند. چرا بايد آقاي سيد علي شوشتري بخواهد مدرسه را به هم بريزد؟

وزير معارف گفت: خانم از من كاري ساخته نيست. مادر گفت: زني لچك به سرم و از مدرسه‌ام دفاع مي‌كنم، چگونه است كه وزير اين مملكت هستيد و نمي‌توانيد آن را اداره كنيد. وزير گفت: نه با روحاني نمي‌توانم دربيفتم ولي شما يك كار مي‌توانيد بكنيد. مادر پرسيد چه كار؟

او گفت: شما روي تابلوي مدرسه بنويسيد در اين دبستان دختر از چها تا شش سال پذيرفته مي‌شود و بزرگترها را هم مدرسه اخراج كنيد زيرا آقاي سيد علي شوشتري گفته‌اند دوشيزه به معني باكره است و باكره شهوت‌انگيز است


راستش در همه اين حكايت جالب‌ترين قسمتش براي من آن‌جا بود كه تكفيرنامه را مي‌فروختند؛ تصورش را بكنيد كساني آن‌قدر اعتماد به‌نفس دارند كه چيزي مانند تكفيرنامه را كه در حكم اعلاميه‌اي سياسي است به دست مردم نمي‌دهند تا بخوانند و آگاه شوند؛ به آن‌ها مي‌فروشند. فكرش را كه مي‌كنم مي‌بينم اعتماد به‌نفس‌شان چندان هم بي‌جا نبوده و نيست؛ خريدار داشته‌اند كه مي‌فروخته‌اند


۱۲ تیر ۱۳۸۶

دو سال و 10 ماه حبس و 10 ضربه شلاق براي شركت در تجمع 22 خرداد

تغییر برای برابری : در پی احضار دلارام علی به دادگاه، او روز دوشنبه 11 تیرماه 1386در شعبه 15 دادگاه حاضر و دلیل احضارش را جویا شد اما در آنجا حکم اش به او ابلاغ و تنها به او اجازه داده شد که از روی حکم رونوشت بردارد . دلارام علي، فعال اجتماعی، امور زنان و دانشجویی و از اعضای کمپین یک میلیون امضا، به دليل شرکت در تجمع مسالمت آميز 22 خرداد سال 85 در ميدان هفت تير تهران که در اعتراض به نقض حقوق زنان در قوانین برگزار شده بود به دو سال و ده ماه حبس، و ده ضربه شلاق، بدون هيچگونه تعليق، محکوم شد

در همين ارتباط؛
 شيرين عبادي: صدور حکم سنگین برای دختری که می خواهد مانند یک انسان کامل در اجتماع و در قانون به حساب بیاید باعث تاسف و تعجب است



۵ تیر ۱۳۸۶

پاسخ

خواننده‌اي به نام جواد پاي مطلب قبلي كه در واقع لينك مطلب آرش حسن‌نياست اين كامنت را گذاشته

علی حدس ميزنی اين "منتقد منصف" که پای مطلب آرش کامنت ميزاه و حسابی حال نادر رو گرفته کيه؟ خيلی باحاله دمش گرم. آخه نادر طوری حرف ميزنه که انگار فرشته بيگناه بوده و توی اين هشت نه سال جز منتقدهای سرسخت بوده. نه بابا ما که نادر رو ميشناسيم و از اين حرفها نيست. قربانت

در يكي از كامنت‌هاي مطلب آرش هم شخص ديگري با نام بهنام طلايي من را خطاب قرار داده

چند نكته هست كه بد نيست در مورد اين دو كامنت روشن بگويم

الف- پاسخ به جواد و بهنام طلايي را در جايي كه به نادر فتوره‌چي مربوط است به عهده خودش مي‌گذارم. من كامنت بهنام طلايي را درباره نادر توهين‌آميز مي‌دانم، اما اگر بخواهم با كلمات جواد كه مشابه همان مضامين را بدون فحاشي منتقل مي‌كند قضاوت كنم بايد بگويم؛ كه البته نه من و نه نادر و نه هيچ كس ديگر فرشته بي‌گناه نبوده است و نخواهد بود. و تا جايي كه من مي‌فهمم مسئله مطلب آرش حسن‌نيا و همين‌طور كامنت‌هاي نادر جدا كردن اوليا از اشقيا نيست. مسئله بر سر نقد رويه حاضر اصلاح‌طلبان است. اصلاح‌طلبان زماني تندترين شعارها را بر عليه آقاي قاليباف دادند (در انتخابات رياست جمهوري نهم) و زماني ديگر در انتخابات شوراي شهر به ايشان راي دادند؛ بسيار خب سياست‌شان تغيير كرده است. سياست مي‌تواند با معيارهايي تغيير كند اما اين معيارها مهم هستند و خط فاصل مي‌كشند؛ خط فاصلي كه ميان ما و اصلاح طلبان كشيده شده. با اين همه من در هيچ جا نديديم كه اصلاح‌طلبان لازم ديده باشند توضيحي مستدل براي تغيير سياست‌شان بدهند؛ هيچ‌گاه نگفتند چگونه كسي كه تندترين حمله‌ها را به او كردند توانست موتلف آن‌ها باشد. در عوض من و نادر هم زماني با اصلاح‌طلبان همراهي كرديم و تا جايي كه شخصاً به خاطر دارم و از وقتي كه نادر را مي‌شناسم همواره مسائلي كه نادر در اين كامنت‌ها به آن‌ها اشاره كرده براي ما مسئله بود. بخش بزرگي از گفت و گوهايي كه ما در طي سال‌هاي دوستي‌مان داشتيم بر سر همين مسائل بود. زماني تحليل ما اين بود كه اصلاح طلبان قصد كرده‌اند و ممكن است بتوانند حاملان دموكراسي باشند؛ درست يا غلط، همراهي ما با ايشان بر مبناي همين تحليل بود. بر همين مبنا هم سعي مي كرديم بفهميم كه چگونه بايد پيشينه آن‌ها را با در نظر داشتن حال‌شان نقد كرد. در زمان همراهي هم البته دوستان اصلاح طلب را از پرسش در باره اين موارد فارغ نمي‌گذاشتيم. اما زماني كه آن‌ها ديگر به آن راه نمي‌روند، و نمي‌بينيم كه ارداده‌اي براي ادامه آن راه درشان مانده باشد، طبعاً پرسش‌ها و فهم ما از همه گذشته‌شان، از جمله دوره دموكراسي‌خواهي، تغيير مي كند

حالا نوشتن چيزهايي كه نادر نوشته و چيزهايي كه من دارم مي‌نويسم، در عين حال توضيحي است براي اين كه چه تغييري در ما نسبت به اصلاح‌طلبان صورت گرفته. كاري كه مشابهش را اصلاح‌طلبان نمي كنند و در مورد چرخش‌هاشان توضيحي نمي‌دهند. آن‌ها نشان داده‌اند كه تا حد زيادي گفتارهايي كه حامل ارزش‌هاي سياسي است را ابزاري مي‌بينند. براي نمونه اگر احمدي‌نژاد هالوكاست را انكار مي‌كند، براي اصلاح‌طلبان فقط در همين حد مهم است كه ابزاري به دست‌شان داده براي نقدي بي‌رمق. ولي به هيچ وجه با وارد شدن به بحث اساسي بر سر اين ماجرا خطر نمي‌كنند؛ و از آن بدتر در عين نق زدن به احمدي‌نژاد كاملاً ناديده مي‌گيرند كه محتشمي‌پور رئيس فراكسيون اصلاح‌طلبان در مجلس، كه نحوه ورودش را به مجلس ششم از ياد نبرده‌ايم، در سمينار (انكار) هالوكاست كه در تهران برگزار شد فعالانه شركت داشت؛ به اين در سياست مي‌گويند برخورد با معيار دوگانه

ب- در مورد كامنتي كه براي "منقد منصف" در پست آرش حسن نيا گذاشتم بايد توضيحي بدهم (خصوصاً با توجه به اشاره جواد). به گمان من ايشان يا متوجه فضاي روزنامه‌هاي اصلاح‌طلب، به‌ويژه هم ميهن، نيست يا به هر دليل ديگر رويكرد آن‌ها را در برابر مسئله دست دادن آقاي خاتمي ناديده مي‌گيرد؛ مشخصاً هم‌ميهن تمام قد از تكذيبيه آقاي خاتمي دفاع كرده است

تكذيبيه خاتمي براي من البته تاسف‌آوراست. معلوم است كه من نمي‌توانم به قطع بگويم ايشان دست داده يا دست نداده؛ اگر دست داده خوب بايد بپذيرد و بگويد چرا اين‌كار را كرده (چرا اين‌كار پيش پا افتاده را كرده!) و خوب اگر حالا خيلي ناراحت است كه اين‌كار را كرده و فكر مي‌كند كه خلافي انجام داده خوب است همان‌طور كه شريعتمداري در كيهان به ايشان توصيه كرده اظهار ندامت كند؛ در صورتي كه اين كار را كرده و اينقدر برايش مهم است كه درباره‌اش حرف بزند بالاخره يا بايد بگويد كار درستي كرده يا بايد "اشتباه"ش را بپذيرد و بگويد پشيمان است؛ شرط صداقت اين است

اما فرض بعيد كنيم كه "فيلم مونتاژ" است؛ آقاي خاتمي و طرف‌دارانش بايد براي اين مسئله توضيحي داشته باشند كه چگونه چنين مونتاژي صورت گرفته؛ چون تا جايي كه من به خاطر مي‌آورم "اصلاح‌طلبان" انكار فيلم هاله نور از سوي دفتر احمدي‌نژاد را بسيار به ديده ترديد نگريستند. اين‌طور نيست؟ جا ندارد شما در موردي كه قبلاً درباره مشابه آن ترديد كرده‌ايد، حالا كه براي خودتان پيش آمده توضيحي داشته باشيد تا دست كم معلوم شود فرق شما با آن ديگري كه از او انتقاد مي‌كنيد چيست؟اين هم نمونه ديگري است از برخورد دوگانه

با همه اين‌ها روزنامه‌هاي اصلاح‌طلب و اصلاح‌طلبان در كل به تبع شخص خاتمي به راه ديگري مي‌روند. بايد روشن باشد كه در چنين فضايي نادر يا من يا هر كس ديگري كه خارج از اين روزنامه‌هاست بهتر مي‌بيند كه با نوشتن نظر مخالف خود براي آن‌ها دوستان را به زحمت نيندازد كه يا به فرض بعيد خود را در موقعيت ناخوشايند چاپ قسمت‌هايي از آن قرار دهند، يا بخواهند به اولين يادداشت دوست‌شان بعد از مدت‌ها نه بگويند (چرا كه مخالف رويه‌اي ايست كه آن‌ها حياتي تشخيصش داده‌اند). اميدوارم اين توضيح براي دوست "منتقد منصف" پذيرفتني باشد. و مي‌گذرم از بسط اين نكته كه ديدن اين رويه آدم را به ترديد مي اندازد كه آقاي خاتمي و دوستان تا چه ديگر به شعار قديمي شفافيت سياسي (كه لازمه حركت دموكراتيك بود) ملتزم هستند

پ- برگردم به بخشي از كامنتي كه بهنام طلايي در آن مرا خطاب كرده است

تا وقتی تو روزنومه شرق بودن دنباله رو قوچانی بودن و می رفتن سر میادین برای نامزد پیزوری شون تبلیغ می کردن و یک مدت هم دنبال هاشمی راه افتادند و امضا براش جمع می کردن علی آقای معظمی شما هم اگر اشتباه نکنم برای هاشمی امضا جمع می کردن و اگر یادم مونده باشه حتی توصیه داشتین برای نیومدن مصباح با خامنه ای هم می شه ائتلاف کرد . این حرفا رو تو شرق باید از شما شنیده باشم دیگه درسته ؟ چه جور می شه با همون آدمی که شما خوتون رو براش تو اون یک هفته کشتین حالا ائتلاف با اون این همه ننگه... تو ایران این جوریه دیگه شما و امثال سجحر خیز هر کاری دلتان می خواست انجام می دین و وقتی می بینین مردم ناراضی شدن به جای دفاع از کارتون یا توضیح اون خودتون رو کنار می کشین و می گین مرگ بر اصلاح طلبان که این همه ننگ به بار آوردن . اصلاح طلبا اون موقع ننگ به بار آوردن که به دروغ نوشتن هاشمی مسبب قتل های زنجیره ایه . الان هم چارتا بچه راه افتادین با همون نامزد تون دارین به ائتلاف می تازین . چی گیرتون میاد /الان وضعتون خیلی خوبه ؟ اگه خوبه خوش باشین و وضعتون مستدام باشه

اول اين‌كه من در شرق بودم و نه نادر و من هم تا جايي كه مي‌دانم در آن‌جا دنباله رو كسي نبودم. چه آقاي قوچاني چه كس ديگر (اين قضيه "دنباله رو" بودن باز هم در كامنت بهنام طلايي تكرار مي‌شود و براي همين توجه من را جلب كرد). سواي اين كار آن روز ما در شرق اگر حسني داشت يكيش اين بود كه آقاي قوچاني به امثال من كه با او اختلاف داشتيم مجال كار مي‌داد؛ ايشان البته با وقوف به همين اختلاف‌ها باز هم براي همكاري در هم‌ميهن هم از من دعوت كرد ولي در نهايت ترجيح من به نرفتن بود

آن يك مدت كه ما "براي هاشمي" امضا جمع مي‌كرديم (و البته "دنبالش نيفتاده بوديم" چون او در آن موقعيت حساس هم سر جايش نشسته بود و جايي نمي‌رفت كه كسي بخواهد دنبالش برود)، در فاصله دور اول و دوم انتخابات بود. آن امضاها هم پاي بيانيه‌اي بود كه به خطري كه با آمدن احمدي‌نژاد قابل تصور بود هشدار مي‌داد و از مردم مي‌خواست به هاشمي راي دهند. در اين مورد حرف‌هايي هست كه مي‌گويم

دومين نكته اين كه قول بهنام طلايي (كه نمي‌شناسمش) نادرست است كه خطاب به من مي‌گويد "حتی توصیه داشتین برای نیومدن مصباح با خامنه‌ای هم می‌شه ائتلاف کرد. این حرفا رو تو شرق باید از شما شنیده باشم دیگه درسته؟" من مسلماً چنين چيزي نگفته‌ام. حدس من اين است كه اين دوست ما احتمالاً چيزي از يكي از جلسات، بعد از انتخابات، روزنامه‌نگاران حامي معين به يادش مانده كه من در آن‌جا درباره تغيير جايگاه سياسي روحانيون در فرايند جديد صحبت كردم و بعد آقاي تاجزاده صحبت‌هايي كرد كه در آن با بخشي از حرف‌هاي من هم موافقت كرد و بعد چيزهاي ديگري گفت كه مضاميني "نزديك" داشت (البته با تقريب بسيار!) به حرفي كه آقاي بهنام طلايي نقل كرده. گمانم اين احتمالاً همان چيزي است كه بهنام طلايي به آن استناد مي‌كند

نكته سوم اين‌كه نه نادر و نه من هيچ جا نگفتيم "مرگ بر اصلاح‌طلبان"؛ چرا بهنام طلايي اصرار دارد مدام تفنگ و مرگ و خون و خون ريزي را وسط بكشد وقتي حرف چيز ديگري است؟ اين "سجحر خيز" (عيسي سحرخيز) هم نمي‌دانم اين وسط از كجا پيدايش شده؛ فقط با دقتي كه آقاي بهنام طلايي در نقل قول‌هاشان نشان داده‌اند (از جمله نقل "مرگ بر اصلاح‌طلبان" از كامنت‌هايي در چند سانتيمتر پايين‌تر)، به گمانم همين كه احتمالاً ديده‌اند زماني نادر و من در جلسه‌اي شصت هفتاد نفري بوده‌ايم كه سحرخيز هم بوده، كافي ديده‌اند تا ضمن فحش دادن به ما روح از همه‌جا بي‌خبر سحرخيز بيچاره را هم احضار كند

چهارم اين كه بهنام طلايي مي‌گويد؛ " هر کاری دلتان می خواست انجام می دین و وقتی می بینین مردم ناراضی شدن به جای دفاع از کارتون یا توضیح اون خودتون رو کنار می کشین". ما متاسفانه هر چقدر هم كه دلمان مي‌خواهد تا به حال نتوانسته‌ايم، چنان كه بهنام فرض كرده است، خودمان را كنار بكشيم. همين كه درگير چنين بحث‌هايي مي‌شويم به خاطر اين است كه نمي‌توانيم بار گذشته‌مان را آسان به زمين بگذاريم. بله، ما زماني و در موقعيت‌هايي با اصلاح‌طلبان به دليل اشتراك‌هايي كه شايد توهم كرده بوديم همراه شديم (ببينيد؛ دارم مي‌گويم اشتباه از ماست!). اما اگر شما فكر مي‌كنيد به دليل آن همراهي پيشين حالا بايد خفقان بگيريم خب اين اشتباه شماست

در آخر برسم به بحث هاشمي. در انتخابات نهم رياست جمهوري تحليل من اين بود كه وضعيت پيش رو به سمت فرادستي قوه قهريه و عامليت‌هاي آن پيش مي‌رود. مبناي اين فكر نوعي تحليل گرامشي‌وار از مسئله انتقال هژموني بود، كه بر شواهد وضع موجود در آن زمان متكي بود. الان كه نگاه مي‌كنم آن تحليل را از بسياري جهات متحقق، و از برخي جنبه‌ها هم فقير و ناكافي مي‌بينم

من، با چنين تحليلي، فكر مي‌كردم كه بايد در "انتخابات" شركت كرد چرا كه انتخابات به‌مثابه فرصتي است كه در ايران بدنه اجتماعي عموماً غير سياسي را درگير مسئله انتخاب سياسي مي‌كند، و مي‌تون از اين فرصت استفاده كرد و با پيش‌آمد فرادستي يافتن قوه قهريه مقابله كرد. گمان من اين بود كه شركت در انتخابات مسئولانه‌ترين گزينه است و شركت نكردن غير مسئولانه. فكر مي‌كردم با فرض اين كه دستگاه خاتمي مي‌تواند تضمين كند كه راي ريخته شده همان راي خوانده شده است بايد مردم را ترغيب كرد كه بيايند و راي دهند. فرض من اين بود كه اگر اين حساب درست از كار درآيد و مردم نامزد مخالف جرياني كه من از آن بيم داشتم را رئيس جمهور كنند، قوه قهريه در ميان مدت عقب مي‌نشيند. ميان مدتي كه از نظر من بايد صرف تحكيم همبستگي‌هاي اجتماعي در قالب نهادهاي مردم‌بنياد مي‌شد. فرض من اين بود كه در صورت پيروزي در انتخابات بايد بسيج براي تاسيس و تحكيم چنين همبستگي‌هاي دموكراتيكي را با قوت دنبال كرد(يعني همان كاري كه اصلاح‌طلبان عملاً در هشت سال قبل سهل‌گيرانه همه فرصت‌هاي انجامش را سوزانده بودند). فرض من اين بود كه شوك انتخابات نهم براي اصلاح‌طلبان آن‌قدر قوي خواهد بود كه حتي در صورت پيروزي پاي اين پروژه بيايند. امروز مي‌توانم ببينم كه برخي از فرض‌هايم اساسي نادرست داشتند

با چنين فرض‌هايي با تحريم انتخابات مخالف بودم و با شركت در آن موافق. و چه در روزنامه و چه در وبلاگ آن زمانم در اين باره بسيار نوشتم. كار از نوشتن گذشته بود و به قول بهنام طلايي به خيابان رفته بودم. اين‌ها البته هيچ‌كدام الان برايم تاسف‌آور نيست، ولي نمي‌توانم تاسفم را پنهان كنم از اين كه در آن دوران پر عصبيت به برخي از دوستانم، مانند مزدك دانشور، و برخي آشنايان، مانند آقاي زيدآبادي، به خاطر موضع مخالفشان پرخاش كردم. بايد از همه چنين دوستاني عذر بخواهم كما اين كه در همان وقت از آقاي زيدآبادي عذر خواستم

بعد از باخت معين، نامزدي كه به گمان من به دليل شعار دموكراسي‌خواهي و حقوق بشر مناسب‌ترين گزينه براي جلوگيري از تفوق قوه قهريه بود، من هم از كساني بودم كه به سرعت به گزينه هاشمي فكر كردم؛ درباره اشتباه بودن اين انتخاب حرف‌هاي قابل تامل بسياري گفته‌اند و مي‌توان گفت. اما در واقع بايد اعتراف كنم كه براي من انتخاب هاشمي يك فرايند دفعي نبود؛ من با اين تحليل كه نوع سرمايه‌سالاري‌اي كه هاشمي نماينده آن است با فرادستي قوه قهريه همساز نيست، از همان آغاز هم گزينه هاشمي را كلاً مردود نمي‌دانستم. هاشمي دستي آلوده بود كه به گمان من در آن بازي آلوده و خطير مي‌توانست تاخيري از نوع ديگر را بر سر راه فرادستي قوه قهريه ايجاد كند. پس از همان آغاز با "زدن" هاشمي به وسيله طرفداران معين هم مخالف بودم؛ در اين باره يادداشتي نوشته بودم با عنوان "زدن هاشمي با كدام چشم‌انداز؟"

بايد اعتراف كنم كه به اگر چه شيوه حمله اصلاح‌طلبان به هاشمي و برخي رقباي ديگر شيوه‌اي نادرست بود، در گفتن اين موضوع همان زمان هم ترديد نمي‌كردم، اما الان به فريبرز رييس دانا غبطه مي‌خورم كه مي‌توانست در مصاحبه‌اي كه بعد از اتمام انتخابات با روز انجام داد بگويد خوشحال است كه نيروهاي چپ پشت هاشمي نرفتند. من هم انتخابات را باختم هم از خوشحالي او بي نصيب ماندم

البته امروز فكر نمي‌كنم كه در باره مقاصد قوه قهريه اشتباه كرده‌ام، اشتباه من از بابت عامليت‌هايي بود كه آلترناتيو آن پنداشته بودم. اما امروز فقط با نتايج يك اشتباه مواجه نيستم، بلكه دردمندم از اين بابت كه مي‌بينم چطور استدلال‌هاي آن روز مسخ شده‌اند به بدترين استدلال سياسي ممكن: يعني اين استدلال كه هر وقت بد و بدتري را جلوي رويت قرار دادند "مسئولي" كه بد را انتخاب كني. من امروز خودم و امثال خودم را در برابر اين مسخ مسئول مي‌دانم. من رنج مي‌كشم از اين كه نمي‌فهميدم در هموار كردن چه مسيري همراهي كرده‌ام. بايد اين روز را تصور مي‌كردم كه تنها بلندگوهاي مجاز شبه اپوزيسيون هم ديگر همه شعارهاي دموكراتيك و حقوق بشري سابق را از ياد برده‌اند تا اجازه پيدا كنند "بد"ي باشند در برابر "بدتر"ي به هر سازشي تن مي‌دهند

بهنام طلايي، هم لازم نيست اين‌قدر نگران اين تاثير اين چند وبلاگ با چند خواننده‌شان بر "ائتلاف"‌ مورد علاقه‌اش باشد. ما تاثيري در راي كسي نداريم و به ائتلافي هم خللي وارد نخواهيم كرد. نه قصدش را داريم و نه توهمش را. و البته باز هم بايد به بهنام طلايي و امثال او اطمينان دهم كه چه براي ائتلاف و چه براي "تاختن" به ائتلاف، دنبال هيچ نامزدي هم راه نيفتاده‌ايم و راه هم نخواهيم افتاد. اين خوان ائتلاف ارزاني شما؛ با اميد پيروزي‌هاي بزرگ بعديتان. فقط بايد بگويم كه در اين ميان اگر "ننگي" هست براي كساني است كه نام‌خود را اصلاح‌طلب مي گذارند و با كساني كه تا ديروز در كنارشان بوده‌اند و امروز نقدشان مي‌كنند با اين زبان سخن مي‌گويند؛ فقط به توهم اين كه ممكن است چنين نقدهايي لطمه‌اي به ائتلاف با دشمنان ديروزشان بزند

۲ تیر ۱۳۸۶

تقليل گرايي تا مرگ آرمان‌ها، آرش حسن‌نيا،هنوز
...
دو سال پس از آغازرسمی سیاست ائتلاف با همه، اتخاذ استراتژی چندش آورانتخاب میان بد وبدتر و رضایت دادن به حداقل هایی که هر روز پایین تر می روند و کوچک تر می شوند. فرصت خوبی است تا اصلاح طلبان یا هر اسم دیگری که برای طیف پیروز در دوم خرداد 76 می گذاریم، با بررسی میزان موفقیت این راهکار نسبت به تداوم این سیاست به اصطلاح عمل گرایانه بکوشند یا با تغییردراین رویکرد و بازگشت به حرکتی شناسنامه دار و اصیل راه تازه ای برای اصلاح طلبی بگشایند. اگرچه امیدی به این نيست که اصلاح طلبان سودای نشستن برسفره رانت نفت و دولت رانتیرنفتی را با هیچ تامل، درنگ و اندیشه ملال آور دشواری برای یافتن راهی دیگر برای حکومت کردن تعویض کنند، اما شاید کوشش در نقد و بررسی حرکت آغاز شده از فردای دور نخست انتخابات ریاست جمهوری نهم در دو سال قبل و تکرار آن در ایام بعد بتواند راهگشای کسانی باشد که تحمل کنار ماندن از خوان نعمت نفت را دارند

...
پيشنهاد مي‌كنم مطلب آرش و بحثي كه در كامنت‌هايش در گرفته را بخوانيد

***

"بيانيه فعالان كمپين "قانون بي سنگسار" درباره توقف اجراي حكم سنگسار در تاكستان" را هم ديده‌ايد؟


۱ تیر ۱۳۸۶


گوشه‌اي از "اقتصاد سياسي" وضع موجود

رضا كنگراني فراهاني از سنديكاليست‌هاي كهنه‌كار و از اعضاي "هيئت موسس سنديكاهاي كارگري" است. فراهاني كارگر بوده است و بينشي عميق به روابط كاري و كارگري در ايران دارد؛ اين را همان باري كه سال‌ها پيش به همراه يكي ديگر از اعضاي هيئت موسس به ضميمه همشهري دعوت‌شان كرده بوديم دريافتم. او سال‌هاست كه در اين‌باره مي‌نويسد؛ مشخصا از زماني كه با گشايش مجله "انديشه جامعه" بار ديگر امكاني براي چنين نوشتن‌هايي باز شد. اگر اشتباه نكنم در "فرهنگ و توسعه" هم از او چيزهايي خوانده‌ام. در هر حال حافظه قابل اطميناني ندارم. در شماره پنج‌شنبه روزنامه "هم‌ميهن" فراهاني يادداشتي نوشته با عنوان "
تشكل‌هاي كارگري نياز به مجوز ندارند" كه بايد خواند

در آستانه ورود به سال جديد بحث پوشش خانم‌ها و شرعي و غيرشرعي بودن آن مطرح شد همين امر باعث شده كه تمامي توليدكنندگان مانتو، سرگردان و بلاتكليف بمانند و دست به كاري نزنند تا حد شرعي كوتاهي و بلندي مانتو مشخص شود

در نتيجه حدود 20 هزار نفر از كارگران شاغل در توليدي‌هاي مرتبط بلاتكليف و بيكار شدند. بازگشت به كار در توليدي‌هاي تي‌شرت و پيراهن‌دوز، هميشه و هر ساله از 15 فروردين قطعي و حتمي بود. توليد تابستاني تي‌شرت مردانه و زنانه باعث مي‌شد حتي در ايام تعطيلات عيد هم كارگران اين رشته سر كار بيايند و مشغول به كار باشند

اما امسال صحبت درباره مارك‌هاي خارجي و چاپ روي پارچه كه مي‌توانست از طرف مميزي‌هاي گوناگون، غيرشرعي شناخته شود باعث شد بسياري از توليدكنندگان دست نگه دارند و تا تعيين تكليف حدود تعيين‌شده قلم و چاپ و مارك خارجي سرمايه خود را به خطر نيندازند

همين امر باعث شد كه آن بخش از توليدكنندگان تي‌شرت و پيراهن، كارگاه‌هاي خود را بسته و غيرفعال نگه دارند و كارگران درمانده كه تازه از زير هزينه‌هاي ايام نوروز درآمده و با جيب خالي به سركار آمده بودند با در بسته كارگاه روبه‌رو شدند
بخش مهم ديگري از تمهيدي كه فراهاني براي زدن حرف اصلي‌اش آورده آن جا است كه مي‌گويد

با وجود گراني وحشتناك و غيرقابل باور كرايه مسكن و ساير اقلام مورد مصرف و با توجه به اين گستردگي بيكاري و به تبع آن فقر مطلق بسياري خانواده‌هاي كارگري كدام مرجع مي‌خواهد به اين وضعيت رسيدگي كند. كدام نهاد خود را در قبال اين همه درد و رنج مسوول مي‌داند

اتحاديه‌‌هاي كارفرمايي در صنوف ذكرشده به علت وابستگي و سرسپردگي به نهادهاي قدرت اجازه يك اعتراض كوچك به وضعيت موجود به خود نمي‌دهند

حتي در مقابل ورود بدون حد و مرز كالاي خارجي اعتراضي جدي نمي‌كنند كه پيش‌كششان اكثرا خود رهبران اتحاديه‌هاي كارفرمايي واردكننده كالاهاي خارجي هستند. كارخانه‌داري بزرگ كه شيرآلات و اتصالات توليد مي‌كند و جنس توليدي كارخانه‌اش از مرغوبيت نسبي و شهرتي مطلوب برخوردار است اخيرا اقدام به واردات وسيع همان شير و اتصالات كرده، به كارخانجات چيني سفارش داده و با همان مارك، توليد را به چين منتقل كرده و در حال چانه‌زني براي اخراج كارگران كارخانه خود است.كارگران كارخانه او از هم‌اكنون درصدد پيدا كردن مشاغل كاذب مانند مسافركشي با اتومبيل موتورسيكلت يا دستفروشي كنار خيابان هستند

يادداشت فراهاني، و حرف اصلي و اتفاقاً حداقلي‌اش، را مي‌توانيد در همين لينك (ستون سمت راست) بخوانيد. با احترام به هم‌كاري كه هنوز چراغ اين بحث‌ها را روشن نگه داشته است

۳۰ خرداد ۱۳۸۶


بعد از اين همه وقت ننوشتن، آمده‌ام كه لينك نوشته آخر پيام يزدانجو را بگذارم

خدا را شكر، مملكتي داريم كه سينماگرش هم «خانه‌­ي سينما» دارد و هم كانون و هم صنف و هم ساير متعلقات، و ايضا" مقادير معتنابهي محبوبيت از بركت صدا و سيما، كه حد و حسابي ندارد. حسادت مي‌­كنم؟ اصلا". نمي‌­­گويم چرا وقتي يك نويسنده­‌ي‌ مملكت نه از ترس مال نداشته، كه از ترس جان بي‌­ارزش به خود مي‌­لرزيد از حمايت اين­ همه «هنرمند» كذا و كذا خبري نبود، و نمي‌­پرسم چند نفر از اين جماعت سينمايي يك بار هم كه شده با يك نويسنده­‌ي‌‌ دربند و جان­باخته و ... همدردي كرده­‌ا‌‌‌ند. فقط: «هنر»مند اند؟ هنرشان براي­شان ارزش دارد؟ پس چرا اين همه سال يك بار هم به ­خاطر «سانسور» فيلم‌­ها و ايجاد اين همه مانع در راه سينماي آزاد، طومار و تجمعي در كارشان نبود؟

زمانه‌ايست؛ در روزگاري كه پناهنده و مهاجر را با خشونت بي حد اخراج مي‌كنند، دانشجو را بي‌امكان دفاعي به زندان مي‌اندازند ، كارگر از زور بي‌ناني خودكشي مي‌كند؛ اين "هنرمند" ماست و آن هم رسانه‌هاي بي‌هنر ما؛ دريغ از يك خبر راست و قابل فهم از آن چه اين روزها مي‌گذرد

۲۰ خرداد ۱۳۸۶

زندانيان پلي‌تكنيك


همين تابستان پيش بود. آخرين جشنواره تابستاني پلي‌تكنيك؛ مجبورشان كرده بودند اسم "جشنواره" را عوض كنند. اسم را پوستر و هر آن‌چه نشاني از امتداد كارشان داشت. بچه‌هاي انجمن اما با صبوري كار را پيش برده بودند تا چند جلسه مختصري را كه مي‌شد برگزار كنند...هنوز رئيس جمهور عدالت محور پايش به پلي‌تكنيك نرسيده بود. جلسه كه تمام شد خواهش كردم خرابه‌هاي ساختمان انجمن را نشانم دهند. از انجمن چيزي البته نمانده بود. با لودر خراب كرده بودند بعد هم خرابه را جمع كرده بودند. تمام. در آن شرايط هم حس طنز اين بچه‌ها پايان‌ناپذير به نظر مي‌آمد.

از ميان چند نفري كه تابستان گذشته ديده بودم، با ديدن عكس‌ها احسان منصوري را به ياد آوردم. مي‌گويند زمان دستگيري در خانه نزديكانش با او درگير شده‌اند، تير هوايي شليك كرده‌اند، و حتي شنيده‌ام كه كتفش را شكسته‌اند. تصورش هم دردناك است

حالا ديگر هشت نفر از دانشجويان پلي‌تكنيك در زندان هستند؛ احمد قصابان، مقداد خلیل پور، پویان محمودیان، مجید شیخ‌پور، مجید توکلی، احسان منصوري، عباس حكيم‌زاده، و علي صابري

به جز احسان منصوري كه مي‌گويند با ضرب و شتم و آسيب دستگير شده وضعيت عباس حكيم‌زاده هم وخيم است. حكيم‌زاده تحت عمل ستون فقرات بوده و هر گونه ضربه يا شرايط نگهداري نامناسب مي‌تواند برايش خطر جاني داشته باشد

همه اين‌ها براي چيست؟ قدرت‌نمايي و منكوب كردن چند دانشجو كه فقط مي‌خواهند سرشان را بالا بگيرند به بهانه توهيني كه از آن تبري مي‌جويند و شما هم در هيچ دادگاه عادلانه‌اي اثباتش نكرده‌ايد و اگر كرده بوديد هم مجازاتشان اين نبود. مسئولان قضايي كه اين را بهتر مي‌دانند، اين‌طور نيست؟

۱۷ خرداد ۱۳۸۶

سياستِ ابتذال، و دموكراسي بي مردم

حسین شریعتمداری همواره ترجیح می دهد تئوریسین اصولگرایان باشد
کسی که مراقب است حتی اگر اصولگرایان هم از اصول خود عقب نشینی کردند با تندی و
تیزی منحصر به فرد خودش با آنها برخورد کند. اگرچه چهره بیرونی حسین شریعتمداری
آدمی تندخو و سازش ناپذیر است اما اطرافیانش، کسانی که از نزدیک با او کار می کنند،
فروتنی و سلامت ایدئولوژیک او را ستایش می کنند. تابه حال از میان چهره های نظام که
در پست های امنیتی فعالیت داشته اند کمتر کسی است که چون شریعتمداری بر عقاید
ایدئولوژیک خود پافشاری کند. گویا تساهل و مدارا دو واژه ای است که شریعتمداری از
آنان خاطره خوشی ندارد. همه این ویژگی ها می توانست شریعتمداری را در جایگاه مهم‌
تری از وزارت ارشاد قرار دهد اما فروتنی آمیخته به غرور او هرگز نمی گذارد جایگاه
مطمئن و موثر خود را رها کند و به جایی برود که ناچار به تساهل و مدارا
شود.صفارهرندی نیز در این ویژگی ها با یار دیرینه خود مشترکاتی فراوان دارد
واقعاً اين كلمات را چگونه بايد خواند؟ چگونه بايد فهميد؟ چرا؟
سواي محتوا، اصلاً دليل نوشتن چنين كلماتي و دليل چنين باج دادن‌هايي چيست؟ يعني آقايان هنوز نمي‌فهمند كه نوشتن اين مزخرفات بر پافشاري ايدئولوژيك و "فروتني آميخته به غرور" امثال شريعتمداري تاثيري نخواهد داشت؟ واقعاً جاي تاسف است
اين يك‌طرف، شيوه و موضوع انتقادهاي دوستان ديگر اصلاح‌طلب هم يك طرف. جواد روح كه براي من دوست محترمي بوده، به جمع نويسندگاني پيوسته كه عكس احمدي‌نژاد و خنده‌اش را نقد كرده: با عنوان قهقهه نااهلان
فکر کردم این عکس، چنان نمادین است که جا دارد در «صمیمانه‌تر» هم به آن پرداخته شود.هنر عکاسی «آرش خاموشی» در سالگرد درگذشت بنیانگذار جمهوری اسلامی به زیبایی محقق شدن نگرانی و هشدار همیشگی آیت‌الله خمینی را به نمایش می‌گذارد که «نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد». البته هشدار آیت‌الله خمینی به نیروهای خط امامی دهه 60 و مجموعه حاکمیت آن زمان، هشداری کاملا غیردموکراتیک و مخالف حق دخالت آحاد شهروندان (اعم از اهل و نااهل!) در سرنوشت سیاسی خویش است و اصولا بسیاری از محدودیت‌های سیاسی و مدنی دهه دوم انقلاب (بویژه نظارت استصوابی شورای نگهبان) در پرتو چنین وصایای غیردموکراتیکی توجیه و تئوریزه شده و می‌شود. همچنین است ممانعت از فعالیت سیاسی جدی بسیاری از نیروها و احزاب مؤثر در انقلاب (بویژه نهضت آزادی و ایت‌الله منتظری) که به استناد جملات و نامه‌های بنیانگذار جمهوری اسلامی صورت می‌گیرد. اما اگر زاویه دید دموکراتیک را کنار بگذاریم و بخواهیم به همان جمله بنیانگذار جمهوری اسلامی هم عمل کنیم، این عکس نماد نتیجه‌ای است که پس از 18 سال و شاید 28 سال در پی آمده
...
البته اگر بخواهم به شکلی دقیق‌تر سخن بگویم، حاکم شدن چهره‌هایی چون حدادعادل و احمدی‌نژاد مولود طبیعی پروژه حذفی است که از ابتدای انقلاب در جریان بوده و با خالی شدن بیشه از شیران، کودکان مجال بازی و خنده
یافته‌اند
...
بايد همه متن جواد را بخوانيد تا شايد در تاسف من شريك شويد؛ من نمي‌فهمم اصلا نوشتن اين‌ها چه معني دارد؟ آقا اگر يك كسي نزديك‌ترين عضو فاميلش هم مرده باشد، احمقانه است كه بگويي چرا بعد از 18 سال در سالمرگ طرف داري مي‌خندي و به اين دليل نااهلي يا ناخلف؛ اين حرف‌ها چه معني دارد جز اين كه شما مي‌خواهيد به هر بهانه‌اي احمدي‌نژاد را در مقابل هاشمي بكوبيد؟ حتي با اين استدلال كه هاشمي از احمدي‌نژاد در جمهوري اسلامي اصالتش بيشتر است. و اين چه دخلي به شما دارد؟
جواد عزيز اصل مسئله اتفاقا در همان "زاویه دید دموکراتیک" است كه شما مي‌توانيد براي طرح هر نقد بي‌اساسي كنارش بگذاريد؛
اين كه شما مي‌توانيد براي زدن حريف هم كه شده آن زاويه ديد دموكراتيك را "موقتاً" كنار بگذاريد، و اين كه زاويه ديد دموكراتيك‌تان هم محدود به اين است كه"نظام" را "از بزرگان و مؤثرانی چون مهندس بازرگان،آیت‌الله منتظری، آیت‌الله موسوی اردبیلی، مهدی کروبی، بهزاد نبوی،حبیب‌الله پیمان، عزت‌الله سحابی، ابراهیم یزدی، آیت‌الله طاهری اصفهاني" نبايد ستاند، نشان مي‌دهد كه چگونه مردم به عنوان عاملان نهايي هر سياست دموكراتيكي از انديشه سياسي شما غايبند، دوست عزيز من
***
و همه اين‌‌ها را چه روزهايي مي خوانيم؟ روزهاي دستگيري دانشجويان، روزهايي هجوم به خانه‌هاي مردم براي گرفتن اشرار، روزهاي اخراج ظالمانه مهاجران افغان، روزهايي كه بوي تند معده‌هاي گرسنه جويندگان جنگ از هر سو فضاي دنيا را متعفن كرده است؛ظاهراً عراق براي بعضي‌ها حتي اين اندازهمايه تأمل نبوده كه فكر كنند از چنين جنگ‌هايي نمي‌شود به دموكراسي رسيد؛ و يا اين كه آن‌ها هم سويه ديگر و البته بسيار بدتر و غير قابل مقايسه‌اي هستند از انديشه‌اي كه نام دموكراسي را مي‌برد اما كاري با سياست عامليت مردم ندارد

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶


اين هم جلوه ديگري است از خشونت پليس؛ چيزي است كه بازتاب يافته و نه تنها اتفاق. كورش مودبانه ولي از سر درد، كسي مانند دادستان مرتضوي را كه مسلماً مسئول است خطاب قرار داده‌ است؛ من هم اگر چه افراد را مشخصاً مسئول مي‌دانم، اما هم‌چنان اين را سياست كلي‌تري مي‌دانم. خبر را خوانده‌ايد ولي من باز هم در پايين مي‌آورمش.

درگيري پليس با مردم در ميدان هفتم تير

كانون زنان ايراني :تذكر ماموران نيروي انتظامي به دختران جوان در مورد بدحجابي باعث درگيري در ميدان هفت تير تهران شد.

يكشنبه صبح و عصر در پي اجراي طرح مبارزه با بدحجابي تعدادي از ماموران وي‍ژه اين طرح با دختران جوان درگير شدند. به گفته شاهدان عيني، ماموران سعي در دستگيري و بازداشت اين زنان داشتند و با مقاومت آنان چند تن از مردان حاضر در ميدان هفت تير نيز با ماموران به بحث پرداختند.

يكي از مغازه داران ميدان هفت تير در اين باره گفت: "ماموران زن به سه دختر25 تا 30 ساله در باره حجابشان تذكر دادند، اما اين تذكر با لحن تندي انجام گرفت كه باعث برانگيختن واكنش آنها شد.
يك پليس زن سعي داشت با كشيدن دست يكي از دختران سعي در سوار كردن او به ماشين داشته باشد، اما او حاضر به سوار شدن نبود. مامور مرد هم با پاي خود به ساق پاي زن جوان زد. اين ماجرا باعث دخالت مردم شد. اين سه زن سرانجام توسط حاضران در ميدان هفت تير از صحنه خارج شدند و با يك ماشين سمند از صحنه دور شدند."

آنها در حالي سوار ماشين شدند كه لباس هايشان در جريان درگيري پاره شده بود و ديگر حجابي بر سر نداشتند.

يكي از رانندگان تاكسي خطي نيز در باره درگيري صبح در ميدان هفت تير گفت: "امروز صبح هم ماموران با رفتار تندي دختر جواني را به دليل بدحجابي كشان كشان سوار خودرو نيروي انتظامي كردند و با خود بردند. فرياد هاي اين دختر جوان اعتراض هاي مردم را نيز برانگيخت."
به گفته او در درگيري بعد از ظهرميان مردم و پليس مادر و دختري كه از سوي ماموران مورد ضرب و شتم قرار گرفتند در حالي كه صورت خونيشان را به ماموران پليس نشان مي دادند در اعتراض به اين نوع برخورد روسري خود را از سر برداشتند."

گفته مي شود اين مادر و دختر با موبايلشان مشغول فيلم برداري از برخورد خشن پليس با زنان بودند

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

جشن خشونت؛ بيژن روحاني راديو زمانه: ...برخورد بسیار خشن با زنانی که جرمشان تنها به عقب رفتن تکه‌ای پارچه از روی سر و یا کوتاه بودن لباس محدود می‌شد، نمی‌توانست چندان تماشاگران را بر سر ذوق بیاورد. از طرف دیگر فرهنگ مردسالار، خشونت علنی با زن را، به دلیل ضعیف پنداشتن او از نظر جسمی، مذموم تلقی می‌کند. اما چه کسی است که از دیدن بدن لت و پار شده "لات"‌های سرگذر احساس تاسف کند؟ سهل است بسیاری برای هورا کشیدن جمع می‌شوند. به جمعیت اطراف تصاویر نگاه کنید. در این مورد ظاهرن نه ان‌جي‌او وجود دارد و نه کمپین و نه جمع آوری امضاء. پس خیال همه راحت است
...
وقتی خشونت، ابزاری نمایشی می‌شود، وقتی به جشنی همگانی تبدیل می‌شود که حتا بسیاری از شهروندان هم از دیدن آن لذت می‌برند و هورا می‌کشند، انگار که به نبرد گلادیاتورها نگاه می‌کنند، وقتی تمام تخیل جهت تحقیر مجرم به کار می‌رود نه بهبود شرایط زندگی او، آن وقت عرق سردی روی مهره‌های پشت آدم می‌نشیند
به عنوان طرح دقت داريد: "جمع‌آوري ازاذل و اوباش" يادتان هست وقتي به برخوردها در مورد حجاب اعتراض شد كيهان و ماسوا مي‌گفتند كه اين‌ها با برخورد با هرزه‌ها مخالف هستند؟ كوي دانشگاه را يادتان هست؟

بيرون كردن مردمد، تبه‌كار يا غير تبه‌كار، از حيطه شهروند معمولي صاحب حق و حقوق، مقدمه‌اي است كه اعمال خشونت بر او را مشروع مي‌نماياند؛ اين اختصاصي به فضا و زمان ما هم ندارد. ولي در برخي فضاهاي سياسي، به علت وضعيت خاص قانونمندي و حكومتگري صرف كاربرد زبان از ناحيه اقتدار، مي‌تواند اين تفكيك‌ها را تا حد زيادي تضمين كند

كاركرد خشونت و وحشت‌افكني با چنين پوشش خبري مستقيماً مردم عادي را هدف مي‌گيرد نه به اصطلاح نخبگان را و از قضا فقط براي بيرون راندن عده‌اي از ميان توده نيست؛ بلكه اين‌گونه برخوردها، نشانه اعاده نوعي از حكومت‌گري است كه نشان دادن زورمندي برايش اهميت كاركردي دارد؛ زورمندي‌اي كه قرار است بديل اقتدار در مفهوم كلاسيك آن باشد. اتخاذ اين شيوه، كه ديگر به "وقايع"ي مانند ناآرامي‌هاي شهري و غيره محدود نمي‌شود و ديگر "واكنشي" نيست، و حتي "پيش‌دستانه" هم نيست چون براي مقابله با خطري محتمل در پيش گرفته نمي‌شود. در اين‌جا مسئله شيوه‌اي از "كنترل اجتماعي" است كه اتفاقاً از ابزارهاي فراواني هم در حوزه فرهنگ عمومي استفاده مي‌كند.

اين‌جا مخاطب همه شهروندان عادي هستند. همه بايد بفهمند كه نبايد اوباش و هرزه و غيره بود؛ حمله شبانه به خانه و آفتابه به گردن انداختن كسي كه مي‌شد او را با حكم قضايي دستگير كرد و با اتهامات احتمالاً مشخص به دادگاه معرفي كرد، براي ترساندن اوباش ديگر صورت نمي‌گيرد و قرار نيست شهروندان عادي از آن فقط بفهمند كه يك پليس خوب مقتدر در مقابل تبه‌كاران ايستاده است؛ اتفاقاً اين پليسي است كه "نقاب" مي‌زند و معلوم نيست با چه محمل قانوني‌اي اوباش را "زير لگد" مي‌گيرد؛ اين نشانه‌ها مهم‌ترين چيزهايي هستند كه شهرونداني كه شبانه با هياهو از خانه‌هاشان بيرون ريخته‌اند بايد بفهمند

تنها مشكل محتمل بر سرراه چنين شيوه‌اي، اين است كه اين شيوه اتفاقاً جديد نيست، و جديد نبودنش مي‌تواند برايش مشكل‌ساز باشد؛ همان مردمي كه قرار است پيغام اين نمادها را درك كنند، چنان از پيش در مقياس‌هاي مينياتوري و غير رسانه‌اي با اين چيزها زندگي كرده‌اند و در همين فضا سياست‌زدايي كه شده‌اند كه ممكن است نفهمند كه اين واقعاً يك "تغيير" است. حجم اتكا به نمادها از قضا براي "شيرفهم" كردن همين مسئله به مردم است. مردمي كه خصوصاً در مناطق حاشيه‌اي با امثال اين نوع برخورد پليس بيگانه نيستند، بايد بفهمند كه اين كار، كار ديگري است؛ نقاب پليس و آفتابه و عكس و باقي قضايا قرار است به كارهمين شير فهم كردن بيايند

فهماندن اين تغيير در فضايي كه به نااستواري عادت كرده است سهل و ممتنع است؛ وقتي به دست مي‌آيد كه براي گستره بزرگي از مردم ملموس شود. و به‌نظر مي‌آيد كه همين كار هم هدف گرفته شده است.

براي چنين تغييري، "چينش" فضاي سياسي، و رسانه‌اي هم اتفاقاً آماده و حساب شده است. پيداست كه موضع‌گيري‌هاي بي‌معناي به اصطلاح اصلاح‌طلبان كه معمولاً با تاخير فازهاي كميك از را مي رسد و زير گوشي گفته مي‌شود كه خداي نكرده خاطري را نياشوبد اهميتي ندارد؛ اهميتي فراتر از آن محاسبه ندارد. از طرف ديگر موضع‌گيري‌هاي جزئي نهادهاي قضايي هم به هيچ وجه حاكي از عدم هماهنگي با نيروي پليس نمي‌تواند باشد؛ علي‌العموم قوه قضاييه در هر كشوري اگر كاري را خلاف قانون بداند آن را پي‌گيري قضايي مي‌كند؛ پيداست كه نظر قوه قضاييه در مورد فعاليت‌هاي پليس اين نيست و آن‌ها را خلاف "قانون" نمي‌داند



۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

خبرنامه اميركبير
بنا به اخبار رسيده حال عمومی بابک زمانيان در زندان به شدت نامطلوب است.
بابک زمانيان دچار ناراحتی قلبی بوده و به نظر می رسد در زندان تحت فشار شديد جسمی و روحی قرار داشته باشد.
مسئولين قضايی تا به حال امکان ملاقات برای وی فراهم نياورده اند.
بابک زمانيان روز يکشنبه اول ارديبهشت ۸۶ در حال عبور از مقابل مجتمع قضايی امور اقتصادی توسط نيروی انتظامی بازداشت می شود و پس از مشخص شدن هويتش به زندان اوين منتقل می شود
...

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶


آقاي رئيس جمهور گفته است:

در جبهه استكبار پرونده امام زمان كامل شده است و فقط به دنبال آدرس مي‌گردند تا بروند كار را تمام كنند، در همين تهران عناصر بيگانه‌اي هستند كه از عرفا و مومنان خانه و محل ملاقات امام عصر (عج) را سراغ مي‌گيرند تا مانع تحقق حاكميت عدل الهي شوند
حالا بايد منتظر دستگيري "عوامل بيگانه" با اين اتهام جديد باشيم؟ البته تا جايي كه سواد تشيع من قد مي‌دهد، اين عوامل بيگانه دست خالي برخواهند گشت و كسي چيزي كه به دردشان بخورد به آن‌ها نخواهد گفت. پس شايد در كل جاي نگراني زيادي نباشد

***
غير مرتبط: انجمن بدون مرز هم بيانيه‌اي درباره اخراج مهاجران افغان منتشر كرده است: مهاجران افغان، قربانی نگاه سرمایه داری

همچنين اين پست وبلاگ عروسك كوكي را ببينيد: "به عنوان یک زن اگر از زرین کلک، حتا کوچکترین عملی سر زده که واقعن تعرض محسوب شود و یک نمایش از پیش طراحی شده برای درست کردن جوی که به دنبالش انقلاب فرهنگی می‌آید، نیست، عمل او را نادرست می‌دانم و محکوم می‌کنم. اما به عنوان یک فمنیست به هیچ وجه از آن دختر حمایت نمی‌کنم حتا اگر این عمل دورویی فمنیست‌ها در برخورد با مسائل زنان نامیده شود.

چرا باید از کسانی حمایت کنیم که تحقیر کنندگان همیشگی فمنیست‌ها بودند. از فاحشه و هرزه گرفته تا جاسوسی و اقدام علیه امنیت ملی به فمنیست‌ها انگ و اتهام زدند و هر جا که خود را در برابر مطالبات منطقی و حقوق بدیهی زنان کم آوردند، موسسه هلندی هیفوس و براندازی نرم را به زنان چسباندند."



۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

نامه گروهی از فعالان سیاسی و اجتماعی، دانشگاهیان، نویسندگان و روزنامه‌نگاران
در محكومیت برخوردهای اخیر با مهاجران افغان


از نیمه سال گذشته خورشیدی كه سیاست‌های اعلام شده دولت ایران برای اخراج كارگران و مهاجران افغانی مقیم ایران به اجرا گذاشته شد، روز به روز گزارش‌های تاسف‌آورتری در این‌باره به گوش می‌رسد. به‌ویژه آن‌چه بسیار مایه نگرانی شده است، گزارش‌هایی است كه اخیراً از به‌كارگیری قوه قهریه و اعمال خشونت پلیس در برخورد با كارگران و مهاجران افغان منتشر می‌شود. بر این اساس ما امضا كنندگان این نامه یادآوری نكات زیر را به طراحان و مجریان این سیاست‌ها لازم می‌دانیم:

1. اخراج مهاجران افغان در شرایطی كه هنوز كشورشان دست‌خوش ناآرامی‌‌های پیامد جنگ‌های اخیر است، و در شرایطی كه هنوز معیارهای حداقلی زندگی و امنیت در بسیاری از مناطق این كشور متزلزل و دور از دست‌رس است، سیاستی غیر انسانی و ناپذیرفتنی است.

2. توجیه چنین سیاستی با توسل به این استدلال كه «نیروی كار افغان فرصت اشتغال بی‌كاران ایرانی را گرفته‌اند»، به اندازه خود این سیاست غیر قابل قبول است. نه تنها شواهدی چون لایه‌بندی طبقاتی و تحصیلی بی‌كاران ایرانی در مقایسه با نوع مشاغلی كه مهاجران در آن مشغول به‌كار هستند، و نیز شواهدی كه از سیاست‌های كلان‌تر اقتصادی برمی‌آید، نشان از سستی اصل این استدلال دارد، بلكه باید گفت حتی در صورت صحت چنین استدلالی، راه حل در پیش گرفته شده باز هم غیر انسانی و محكوم است. به علاوه، در شرایطی كه دولت اجازه تحقق ساده‌ترین خواست‌های نیروی كار داخلی همچون شمول فراگیر قانون كار و بیمه‌های تامینی، و حق داشتن سندیكاهای مستقل كارگری را برای تامین امنیت كار و جلوگیری از بی‌كاری نمی‌دهد، توسل به استدلال‌هایی از آن دست كه در بالا آمد بیشتر پرسش برانگیز است.

3. اجرای سیاست‌ اخراج مهاجران افغان با اعمال محدودیت‌های اجتماعی گسترده‌ای بر ایشان همراه بوده است. از جمله این محدودیت‌ها می‌توان به محرومیت غیر انسانی اعمال شده بر كودكان افغان برای تحصیل در ایران اشاره كرد كه مدت‌هاست به انحاء گوناگون پی‌گیری می‌شود. همچنین گزارش‌های تاسف‌آوری درباره محدودیت ارائه خدمات درمانی به مهاجران نیز وجود دارد (و این‌ها همه سوای محدودیت‌هایی مانند عدم امكان برخورداری از هرگونه بیمه‌ كاری و درمانی است كه مهاجران افغان از آغاز مهاجرت‌شان در دهه‌های گذشته با آن روبه‌رو بوده‌اند). ما قویاً به‌كارگیری چنین ابزارهایی را در اجرای هر نوع سیاستی درباره مهاجران محكوم می‌دانیم.

4. از زمان اعلام سیاست‌های یاد شده متاسفانه رسانه‌های وابسته به دولت به پراكندن نوعی از ادبیات نفرت علیه مهاجران پرداخته‌اند كه عمدتاً متضمن استدلالی است كه در بند 2 به آن اشاره شد. گویندگان این گفتارها اغلب با اشاره‌هایی ناسزا‌گونه افغان‌ها را عامل جرم و جنایت در ایران می‌دانند؛ یا با سوگیری‌هایی دور از ادب به نرخ بالای زاد ولد در میان آن‌ها اشاره می‌كنند؛ یا به اشاره‌های تاریخی مغشوشی درباره دوران سقوط سلسله صفویان می‌پردازند و می‌خواهند از این راه تاریخی مجعول از دشمنی میان افغان‌ها و ایرانی‌ها بسازند. توسل به چنین ادبیات مشمئز كننده‌ای نه تنها بسیار غیر انسانی، مذموم و محكوم است، بلكه مایه شگفتی است كه چگونه برای رسیدن به اهدافی مقطعی و نامعلوم عده‌ای اجازه می‌یابند به تبلیغ چنین گفتارهای خطرناكی بپردازند. ما ضمن محكومیت چنین تبلیغاتی كه متضمن نفی اصل برابری انسان‌هاست، نسبت به عواقب پیامدهای احتمالی وخیم آن‌ها بر روابط میان دو ملت ایران و افغانستان نیز هشدار می‌دهیم.

با توجه به همه موارد بالا، ما امضاكنندگان این نامه خواهان توقف طرح اخراج مهاجران افغان و رفع محدودیت‌ها و محرومیت‌هایی هستیم كه در راستای اجرای این طرح اعمال می‌شوند. ما به مجریان و طراحان سیاست‌های مورد بحث هشدار می‌دهیم كه اعمال آنان می‌تواند سوای همه سویه‌های غیر انسانی و غیر اخلاقی‌اش، پیامدهای جبران‌ناپذیری بر روابط ما با همسایگان افغان‌مان داشته باشد. ما خواهان رفتاری برابر و انسانی با مهاجران هستیم و بهترین سیاست را در مورد آن‌ها سیاستی می‌دانیم كه برپایه اصول برابری همه انسان‌ها و ملاحظه حسن همجواری با ملت افغانستان طرح شده باشد.

*بيش از دويست نفر اين نامه را امضا كرده‌اند
متن و امضاها را مي‌توانيد در اين سايت‌ها ببينيد

ايران امروز، زنستان، كانون زنان ايران

۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۶


من آن طناب دار را از ياد نمي‌برم كه جلوي سر در پلي‌تكنيك تكانش مي‌دادند. رقص طناب دار در جلوي دانشگاه چيزي نيست كه از ياد برود (راستي كسي كه طناب به دست داشت را يادتان هست؟ بعداً چه شد؟ فيلم‌ساز شد نه؟!) اين روزها هم كه وقايع اميركبير و دانشگاه تهران را دنبال مي‌كنم، تصويري كه در ذهنم تكرار مي‌شود تصوير همان طناب داري است كه انصار سال 75 با خودشان آورده بودند به سر در اميركبير براي تهديد دانشجوياني كه آمده بودند به يك سخنراني گوش دهند؛ و خب البته همه ما مي‌دانستيم كه مسئله بيش از اين است؛ براي خيلي‌ها انگيزه آمدن به آن‌جا سخنران و سخنراني نبود، بلكه آمده بودند تا نشان دهند نمي‌خواهند جوري كه شما مي‌خواهيد زندگي كنند. و شما چه كرديد؟ براي‌شان طناب دار بلند كرديد.

مسئله همان ديگرگونه زندگي كردن است؛ مسئله اين است كه بسياري از آدم‌ها با اين كه همه‌شان با هم مختلف هستند، در اين خواست مشترك‌اند كه نمي‌خواهند مانند شما باشند؛ نمي‌خواهند مثل شما زندگي كنند؛ و مي‌خواهند اين را نشان دهند.

اين همان كاري كه همين امروز باز هم دانشجويان اميركبير بعد از روزها حمله مي‌خواهند انجام دهند؛ مسئله، فقط داشتن انجمني نيست كه براي انتخاباتش اين همه هزينه مي‌دهند و زير حمله و بعد از اين همه درگيري همچنان پاي راي‌گيري‌اش مي‌ايستند

مسئله اين است كه نمي‌شود آن‌طور كه شما مي‌خواهيد زندگي كرد؛ بري كسي كه دست كم يك‌بار مشكلات زندگي مورد تجويز شما را فهميده اين تقريباً ناممكن است

مگر شما چه مي‌كنيد؟ از كار خوب‌تان بگويم؟ شما براي استاد كهن‌سالي كه مدعي هستيد به يك دانشجو تعرض كرده و به موي يك دختر دانشجو دست زده شعار اعدام بايد گردد سر مي‌دهيد، استادي كه در ميان اين هياهو خودش مي‌گويد نكرده‌ام و البته اگر كرده باشد مستوجب توبيخ است و بايد عذر بخواهد و تاوان مناسب بدهد؛ اما تاوان مناسب و نه اسرافي به اندازه هياهوي شما (درباره عدالت چيزي شنيده‌ايد به گمانم؟)

همه هياهو به‌خاطر اين است كه "ناموس" براي‌تان مهم است؟ غيرت داريد؟ براي همين در مقابل تجاوز يك مامور حراست به يك دانشجوي ديگر خفقان مي‌گيريد؟ و بلكه چنان كه حدس مي‌زنند شايد اصلاً همه آن سر و صدا را راه انداختيد تا صداي آن مظلوم به گوش نرسد؟ اين كه چه اتفاقي در آن‌جا افتاده براي شما حتي اهميت پرسيدن و فهميدن هم ندارد؟ بي‌هيچ تحقيقي معلوم است كه تقصيري در كار نيست؟

چرا اين دو تا براي‌تان اين‌قدر فرق دارد؟ چون اولي دختر [برادرزاده*] عباس سليمي نمين است كه از شماست، و دومي آدمي عادي است مثل همه ما؛ آدمي مثل همان‌ها كه شما برايش طناب دار بلند مي‌كنيد، و البته مامور حراست هم باز از شماست. و اين براي شما يعني عدالت؟ اين يعني زندگي؟ نه ما اين را زندگي نمي‌دانيم، ما اين‌طور زندگي را نمي‌خواهيم. براي ما عدالت اين نيست. براي ما عدالت آن چيزي نيست كه از چاه نفت استخراج مي‌شود

ما نمي‌خواهيم مانند شما زندگي كنيم. نمي‌توانيم اين حجم از دروغ و تزوير را تحمل كنيم. دوست نداريم تنها مايه دست پري مان طناب دار باشد و ورد زبان‌مان "اعدام بايد گردد". ما نمي‌خواهيم مانند شما زندگي كنيم؛ چون مثل شما نيست انگار نيستيم

پي‌نوشت: گزارش ساناز الله‌بداشتي را از ماجراي دانشگاه رازي كرمانشاه بخوانيد. رئيس دانشگاه در پاسخ به يكي از پرسش‌هاي او گفته است: "...استغفرالله! به هيچ عنوان ارتباط نامشروع نبوده و به قول طلبه‌ها فقط در حد دست گرفتن و تقبيل بوده است" (اعتماد ملي، 19 ارديبهشت 86) ظاهراً در الفيه تئولوژيك اين آقايان براي همه اين چيزها اسم وجود دارد اما نشاني از مفهومي چون "سوء استفاده از قدرت" به چشم نمي‌خورد

گزارش روز آن‌لاين را هم ببينيد. از قول يكي از دانشجويان دانشگاه رازي آورده: "آقاي دايچي كه معاون كل فرهنگي و سياسي حراست دانشگاه رازي است با سوء استفاده از پرونده اي كه يكي از دختران دانشجو در حراست داشت، او را جهت برقراري ارتباط نامشروع جنسي تحت فشار قرار داده و در نهايت اين دانشجو مجبور به پذيرش اين خواسته شده است" سوء استفاده از قدرت وقتي با اين انگاره خودي و غير خودي گره مي‌خورد ديگر معلوم نيست سر از كجا در مي‌آورد

* هاجر سليمي نمين در گفت‌وگو با اعتماد: «من خيلي متاسفم که يک اتفاق ساده چنين ابعادي پيدا کرد. البته از اينکه استاد به حوزه خصوصي من تعرض کرده بود ناراحت بودم اما به هيچ وجه نمي خواستم چنين فضايي عليه او راه بيفتد. مضاف بر اينکه من اصلاً نمي دانم اين فرآيند چطور اتفاق افتاده است. روزي که در دانشگاه تحصن شده بود عمويم آقاي عباس سليمي نمين به من تلفن کرد که اين چه وضعي است و چرا دانشگاه را آرام نمي کني؟ در جواب گفتم که من در خانه هستم و نمي دانم اصلاً اين خبر چطور پخش شده است و اطلاعي از جريان ندارم.»

۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

مرگ كارگر افغان در اثر ضرب و شتم پليس ايران


بي‌بي‌سي فارسي
منابع دولتی در هرات تایید می کنند که یک کارگر مهاجر افغان که "بعد از ضرب و شتم توسط پلیس ایران' از این کشور اخراج شده بود، در بیمارستان درگذشت.
شمس الدین حامد رییس اداره مهاجرین ولایت هرات با تایید خبر ضرب و شتم چهار کارگر مهاجر افغان توسط پلیس ایران، که به کشته شدن یک تن از این کارگران انجامیده، این اقدام را محکوم کرد.
يكي از كارگران زخمي حادثه به بي‌بي‌سي گفت: ما در ایران کار می کردیم. یک روز ساعت هفت صبح ماموران پلیس وارد محل کار ما شدند و از ما خواستند سریع حرکت کنیم و با آنها برویم تا ما را به افغانستان رد مرز کنند. ما شروع به التماس کردیم و از آنها خواستیم تا به ما مهلت بدهند که حقوق خود را از صاحبکار بگیریم، اما هنوز حرف مان تمام نشده بود که توسط آنان به زور از ساختمان به پایین انداخته شدیم
دکتر برکت الله محمدی مسئول بخش عاجل (اورژانس) بیمارستان هرات به بی بی سی گفت سه کارگر مجروح اخراج شده از ایران، می گویند که توسط ماموران پلیس آن کشور ضرب و شتم شده و سپس از ساختمان پایین انداخته شده اند
ياور مظلومان جهان؟ برادر مسلمانان افغان؟
اين مسئله شوخي بردار نيست. ديگر جاي كوتاه آمدن در برابر ادبيات عفني كه عليه كارگران افغاني تبليغ مي‌كند كه سال‌ها با عرق جبين و با كمترين امنيت كاري اين مملكت را ساختند نيست. مسئله، ديگر خشونت بي‌پرواي پليسي است كه براي اخراج كارگر مهاجر او را از ساختمان پايين مي‌اندازد.
حتي اگر با اين عقيده همداستان نيستيد كه كه دولت ايران نبايد و حق ندارد مهاجران افغان را از حق كار زندگي و تحصيل محروم كند، حتي اگر اعتقاد نداريد كه دولت ايران حق ندارد مهاجران افغان را اخراج كند، حتي اگر اعتقاد نداريد كه دولت ايران موظف است براي كارگران و مهاجران افغان امكانات برابر با كارگران و ساكنان ايران فراهم كند (البته اين طرفه را كه در اين خاك ديگر برابري چه مصداقي دارد نمي‌دانم چه بايد كرد)، حتي اگر به هيچ كدام از اين‌ها اعتقاد نداريد باز هم بايد به ساده‌ترين دلايل انساني اين خشونت بي‌رحمانه، زشت و غير انساني را محكوم كنيد؛ محكوم كردن چنين خشونتي نشاني از حداقلي از انسانيت و اخلاق‌مندي است؛ و نه ببيش‌تر
خشونت پليس ايران در برابر مهاجران افغان را بايد به شدت محكوم كرد

*نمي‌فهمم چرا كامنت اين پست پريده؛ سر در نياوردم

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

حركت خودجوش كارگران با واكنش نيروي انتظامي رو به رو شد
كارگران همچنان خواستار استعفاي وزيركار هستند

تهران- خبرگزاري كار ايران
[گزارش كامل ايلنا را در اين‌جا بخوانيد]
در حالي كه نمايندگان ارشد كارگري حاضر در راهپيمايي روز جهاني كارگر , كارگران را به حفظ آرامش و نظم دعوت مي كردند، حركت خودجوش كارگران به صورت راهپيمايي به سمت ميدان 7 تير آغاز شد كه اين اقدام، درگيري‌‏هاي پراكنده‌‏اي را با نيروهاي انتظامي به همراه داشت.

به گزارش خبرنگار گروه كارگري ايلنا, در حالي كه نمايندگان ارشد كارگري حاضر در مراسم روز جهاني كارگر، از كارگران مي‌‏خواستند كه عليه مسوولان و وزراي دولت شعار ندهند و تنها مطالبات صنفي‌‏شان را بخواهند، حدود 600 كارگر به صورت خودجوش به سوي ميدان 7 تير حركت كرده و شعارهايي همچون "وزير بي ليافت استعفا , استعفا" و "دولت‌‏, مجلس؛ شعار نده , عمل كن" و "مرگ بر ظالمين" سر دادند .
در اين مراسم ماموران نيروي انتظامي تمام تلاش خود را براي بازكردن مسير و تسهيل عبور و مرور انجام داده و سعي دارند اين مراسم بدون هيچگونه مشكلي به پايان برسد.
در ادامه عده‌‏اي از كارگران كه شعار "مرگ بر حامي سرمايه‌‏دار" را سر مي دادند، با ماموران نيروي انتظامي كه قصد داشتند كارگران را به پياده روها هدايت كنند، درگير شدند .
درگيري نيروي انتظامي با واكنش شديد كارگران رو به رو شد و كارگران با شعار "نيروي انتظامي؛ خجالت، خجالت" نسبت به اين عملكرد نيروي انتظامي عكس العمل نشان دادند .
اين گزارش مي‌‏افزايد: همچنان عده قابل توجهي از كارگران در حال حركت به سوي ميدان 7 تير هستند، به طوري كه مسير شمال به جنوب خيابان مفتح حد فاصل 7 تير تا خيابان طالقاني به طور قابل مسدود و حركت خودروها متوقف شده است.


۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶

عصباني هستم. شايد كه كاري از دستمان برنمي‌آمد. اما عصبانيم چون اين فكر آزارم مي‌دهد كه "بايد كاري ديگري مي‌كرديم و نكرديم". يكشنبه زودتر رسيدم. رفتم در پارك به فاطمه و مينو ملحق شدم. مينو را بغل گرفته بودم و با فاطمه از ميدان آرياشهر مي‌گذشتيم. سربازهاي نيروي انتظامي به دختري گير دادند و كشاندندش طرف ماشين‌شان

بار اولي بود كه شخصاً چنين صحنه‌اي را مي‌ديدم. فرصت زيادي نداشتم. فكر كردم نمي‌توانم بي‌تفاوت بمانم و بايد دخالت ‌كنم اما مسلمم بود كه نمي‌توانستم براي‌شان از حقوق بشر بگويم يا اين كه مردم حق دارند لباس‌شان را خودشان انتخاب كنند؛ پيش آمده كه در همين روزها به آدم‌هاي توي تاكسي بگويم "اين‌ها حق ندارند به مردم سر لباس پوشيدن‌شان امر و نهي كنند" ... و خب، تجربه‌اي نبود كه بخواهم آن موقع با آژان نيروي انتظامي تكرارش كنم.

رفتم جلو ديدم كه همه‌شان از آقايان هستند و دارند از خدمتي كه مي‌كنند لذت مي‌برند و زحمت بانوان نيروي انتظامي را هم كم كرده‌اند. به اولين نفري كه رسيدم گفتم "افسر زن‌تان كجاست؟ حق نداريد كسي را بگيريد حالا كه زن همراه‌تان نيست" مي‌دانستم كه چرت مي‌گويم و يك چيزي كه عصبانيم مي‌كند همين است كه از اين راه وارد شدم؛ انگار اگر افسر زن وجود داشت محق بودند... در آن لحظه فقط فكر كردم شايد بشود از اين راه كاري پيش برد كه دست‌كم دختر را كه اولين بازداشتي بود نجات داد.

آژان اولي خوش‌حال بود بالكل:"... خب خودشون نيومدن... داريم.. خانوم داريم... نيومدن"

رفتيم سمت ماشين كه داشتند دختر را به زور هل مي‌دادند توي آن و او هم فرياد مي‌زد كه "سوار نمي‌شوم". دختررو به افسري كه مي‌كشيدش داد زد و كاري كرد كه اول نفهميدم: حلقه‌اش را با عصبيت از انگشتش كشيد، كه انگشت خونين شد، و آن را توي صورت افسر گرفت و گفت "بيا! ببين! چي مي‌خواي!؟" [اول درست نفهميدم؛ دستش موقع كشيده شدن خونين شده بود و داشت اعتراض مي‌كرد.]

رو كردم به آژان ديگري كه كنار در ون ايستاده بود و دوباره همان حرف‌ها را تكرار كردم. مينو هم هنوز به بغلم بود؛ بچه عصبيت ماجرا را مي‌فهميد و كلمات را مي‌بلعيد.

اين يكي آژان كه بعد فهميدم راننده است و از بقيه‌شان مسن‌تر بود درمانده رو كرد به دختر كه "شما حالا همين دم در وايسا... نمي‌خواد بري تو" آژان اول كه ديد من دارم با همكارش كل مي‌زنم پريد وسط كه "من كه به تو گفتم؛ از من هم پرسيدي بهت گفتم حالا برو ديگه!" و افسري بي‌سيم به دست هلم داد كه "چي مي‌گي؟" اول قبه‌هاش را نديدم گفتم "با شما نيستم دارم با اين آقا حرف مي‌زنم!" گفت "من فرمانده اينم!" از تك و تا نيفتادم "اِِاِاِ! پس به شما مي‌گم!" ...و همان حرف ها و اين كه "...حق نداريد كسي را دستگير كنيد" او هم با بي‌اعتنايي و در حالي كه بي‌سيمش را جلوي دهانش گرفته بود گفت "من خودش رو هل ندادم كيفش رو كشيدم!... افسر خانوم هم داريم؛ نيومدن!" و من باز اصرار بيهوده كه "حق نداريد كسي را بگيريد" و در همين حال يكي ديگرشان پسري را شكار كرد كه تي‌شرت قشنگي داشت

افسر با لحن تحقيرآميز آشنايي پرسيد "حالا تو كي هستي!؟" و لابد منتظر بود جوابي بگيرد كه با حجم ريش من تناسبي داشته باشد، و گفتم "يك شهروندم" و با تاكيد بيش‌تري "مثل خود شما" و مي‌دانيد چه گفت؟ با تحقير بيش‌تري گفت " اِِاِاِ! شهروندي!!؟ خب برو جوابت رو از شهروند بگير!" و با بي‌سيم به سمتي اشاره كرد كه به فروشگاه شهروند مي‌رسيد و رفت. و نيروهايش همچنان از ميان مردمي كه سعي مي‌كردند بي‌تفاوت نشان دهند، مگر آن كه دست‌گير مي‌شدند، شكار مي‌كردند

و من چشم گرداندم كه فاطمه را پيدا كنم كه هنوز پاي ون بود ... و مينو در بغلم مي‌گفت "شهروند، شهروند" و من داشتم فكر مي‌كردم كه "چه بايد كرد؟" و منتظر فاطمه بودم و مي‌ترسيدم او هم دستگير شود ... كه مرد تنومندي با لباس شخصي و ته ريش از پاي ون آمد و تقريباً مرا بغل كرد و برد به سوي خيابان كه "برو آقا! با اين بي‌ناموسا (!) سر به سر نذار زن و بچه داري تو..."
و خودش دوباره برگشت پاي ماشين نيروي انتظامي

مينومي‌پرسيد "بابا اين‌ها مگه پليس نبودند؟ داشتند چي كار مي‌كردن؟" و من گويي راهي يافته باشم براي جبران بي‌عملي‌ام، شروع مي كنم به پرتاب نفرتم به "آينده" و برايش از دزدها و پليس‌ها مي‌گويم و از مردمان بد و از دزدهايي مي گويم كه پول مردم را مي‌دزدند و دزدهايي كه خود مردم را

همه اين‌ها را مي‌گويم ولي هنوز عصبانيم...

۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

در اقليد چه خبر است؟

نماينده اقليد در نطق استعفاي خود گفته "همین جا از مردم قدرشناس اقلید حقیرانه تقاضا دارم برای گرفتن بهانه تحت هیچ شرایطی امروز از منازل خود خارج نشوند تا بیش از این شاهد [...] نباشیم" سه نقطه محذوف هم كه به قول خبرگزاري فارس به در امان ماندن جان و مال مربوط مي‌شود

اين نخستين باري نيست كه مسئله تقسيمات كشوري در جمهوري اسلامي مشكل‌ساز مي‌شود. با اين كه بلواهايي از اين دست در نوع خود بدترين شكل و خشن‌ترين برخوردها را در پي داشته‌اند و طبيعتاً بيش‌ترين هزينه‌ها را، معلوم نيست چرا آقايان به هيچ رويه ميانه روانه‌اي براي انجام اين كارها نرسيده‌اند. ظاهراً پيوستن روستاي خسرو و شيرين به آباده، و نه به اقليد مدت‌ها پيش از اين مراحل قانوني‌اش را طي كرده است؛ وقتي چيزي كه به‌رغم داشتن مصوبه اعلام نشده اين چه معني دارد؟ معني‌اش اين است رويه ابلاغ علي‌الاصول اين زمان را مي‌برده؟ يا اين كه داشته‌اند فكر مي‌كرده‌اند چگونه با حزم و آرامش كار را انجام دهند؟ يا اين كه نه هيچ كدام قرار بوده مسئله بماند تا خرج كف وسوت اهالي آباده در استقبال از احمدي‌نژاد در سفر استاني شود و از آن طرف كسي هم فكر نكرده بوده كه اقليدي‌ها (دقيقاً شهري كه بعد از كف و سوت آباده آقا بايد مي رفته) چه خواهند كرد؟

من مطلب و لينك‌هاي مهجاد را براي اتفاق‌هاي اين روزهاي آباده دنبال كردم. در لينك‌ها نشاني از سه نقطه‌هاي محذوف خبر آفتاب مي‌توانيد بيابيد. لينك خبر آفتاب را هم در وبلاگ جواد ديدم. مطلب خودش را هم ببينيد

پي‌نوشت: سواي اطلاعات، ادبيات اين دو وبلاگ‌نويس اقليدي هم كه مهجاد لينك‌شان را داده وحشتناك است. اسم يكي‌شان هست "آباده= انگليس دشمن اقليد" و در ديگري، كه اسمش هست "غيرت اقليدي" مي‌توان توضيحي براي اسم اين يكي پيدا كرد: "میدونید اینها برای چیه ؟برای اینکه میخان به خاکمون تجاوز کنن میخان بزرگترین روستای کشورمون که از دیر باز مال شهرستان اقلید بوده رو ازمون بگیرن و بدهند به شهر همسایه ؟که تخمه آباده ای ها هستند میدونی چرا میگم تخمه ؟واسه اینکه زمانی که انگلیسی ها حمله میکنن به ایران با آباده ای ها هم بستر شده و تولید مثل میکنن و این آباده ای های انگلیسی با این کارها و فکر های شو مشان مردم رو به درد سر انداختن و کسی هم نیست تا به داد ما برسه".
ناسيوناليسم افراطي آن هم در سطح منازعات اقليد و آباده، خصوصاً وقتي با چنان برخورد پليسي‌اي از سوي حكومت مواجه مي‌شود واقعاً آدم را به فكر مي‌اندازد كه نگاهي دوباره به تقويم بيندازد

۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

آرزو؟

بيژن موميوند عزيز من را به بازي آرزو دعوت كرده؛ من البه از اين هم عقبم. خيلي فكر كردم كه چه بگويم. از آرزوهاي شخصي كه بگذريم، و به چيزهاي مشترك كه برسيم، آخرش ديدم بيش‌تر چيزهايي كه مي‌خواهم، بيش‌تر آرزوها، يا بهتر بگويم آرمان‌ها... برابري آزادي روشن‌گري... اگر چه در يك جمله واحد نمي‌گنجند، اما بعضي وقت‌ها مي‌توانند يك بيان واحد پيدا كنند؛ براي من اين بيان آن است كه مينو و كودكان ديگري مثل او در دنياي بهتري زندگي كنند؛ فردايش از امروز ما بهتر باشد؛ آزادتر باشد . و خب اين چيزي است كه بايد برايش مبارزه كنيم؛ و مي‌كنيم

عكس را بهار امسال فاطمه از مينو گرفته، در ساحلي در نزديكي لاهيجان
***
خبرها را هم كه من عقب هستم؛

بيانيه مركز فرهنگي زنان درباره تبليغاتي كه راجع به منابع مالي كمپين يك ميليون امضا صورت مي‌گيرد

يعقوب يادعلي، نويسنده‌اي كه بعد از سه سال از انتشار كتابش به خاطر آن به زندان افتاده به اتهام "اهانت به قوم لر"؛ چون يكي از شخصيت‌هاي داستانش كه خانمي است كه با ديگري يا ديگراني جز شوهر قانوني‌اش رابطه دارد با لهجه لري صحبت مي‌كند.

ببينيد اميدوارم اين مسئله حل شود و يادعلي هرچه زودتر آزاد شود. اما واقعاً بايد اين مسئله را روشن كرد كه آزادي بيان را نمي‌شود به ادعاي "اهانت" محدود كرد؛ تنها استدلال قابل قبول براي محدود كردن آزادي بيان، استدلال آسيب رسان بودن آن است؛ اين تنها استدلالي است كه مي‌توان با آن آزادي‌ عمل مشخصي را محدود كرد. (مدخل دانشنامه فلسفي استنفورد در مورد آزادي بيان مدخل خوب و خواندني‌اي است)

بنابر اين استدلال اگر بياني به‌طور واضح امنيت كسي يا كساني را به خطر بياندازد يا دقيقا به آن‌ها آسيب برساند، مي‌توان آن را آسيب‌رسان تلقي كرد و مي‌توان در مورد آزادي آن بيان محدوديت قائل شد. خب بسيار سخت است كه بتوانيم بگوييم "بيان"ي به كسي "آسيب" رسانده است. شايد بتوان گفت كه بياني به واسطه موجب آسيب به كسي شده است.

در اين مورد هم حرف بسيار است؛ موارد صدق خيلي به سختي قابل توافق هستند. موردي هست كه فردي به دليل اين كه در زمان نسل‌كشي رواندا در راديو عليه توتسي‌ها تبليغ مي‌كرده و نسل‌كشي را ترويج مي‌كرده تحت پيگرد حقوقي دادگاه جزايي بين‌الملل رواندا قرار گرفته؛ با تبليغ يا پخش پورنوگرافي‌هايي كه در آن از افراد نابالغ استفاده مي‌شود بسياري مخالف‌اند (من شخصاً اشكال بيش‌تري از پورنوگرافي را مصداق آسيب‌رسان مي‌دانم كه خب مسئله مورد مناقشه‌اي است)؛ بيش‌تر حاكميت‌هاي ملي براي افشاي "اسرار نظامي در زمان جنگ" و غير آن هم قوانين منع آزادي بيان دارند كه اين مورد تا حدي اصلاً از صورت مسئله خارج مي‌شود... اما نمي‌توان گفت كه مثلاً اگر شما در مورد اعتقاد بودائيان به تناسخ شوخي كنيد به آن‌ها "آسيب" رسانده‌ايد و بايد آزادي بيان‌تان منع شود

اين قضيه توهين اما بدبختي‌اي است كه بعد از مدت‌ها دوباره بازارش داغ شده. تا جايي كه مسئله واقعاً توهين است، بايد گفت كه توهين بسيار مفهوم بي‌ در و پيكري است؛ شما در حالت‌هاي متفاوت ممكن است كلامي را توهين آميز بيابيد يا درست نقطه مقابلش را فكر كنيد. همين چند ماه پيش بود كه يك مجري يك گروه هنري ايراني در كابل از حاضران برنامه‌شان خواست تا يك نفر روي صحنه بيايد و سرود ملي افغانستان را بخواند؛ دختري به روي صحنه رفت و تپق زد و مردم خنديدند. همين. گروه هنري بخت برگشته به زندان رفتند و اتهام اعلام شده‌شان اين بود كه در اين واقعه به سرود ملي افغانستان توهين شده است؛ توهيني در كار نبود و اگر هم بود آن‌ها نكرده بودند و اگر هم بود زندان بي‌ربط بود. وسط اين ماجراها برنامه خبري بيست و سي، وزير خارجه از همه جا بي‌خبر افغانستان را در تهران گير آورد و گفت ما اين همه سال از افغان‌ها پذيرايي كرده‌ايم شما چرا چنين مي‌كنيد... و اين حماقت مسئولان فرهنگي افغان هم شد عاملي براي تبليغ عليه مهاجراني كه هيچ نقشي در اين ماجرا نداشتند؛ زبان وزير خارجه هم بند آمده بود كه بپرسد اين چه مهمان نوازي است كه كودكان‌مان را از مدرسه بيرون مي‌كنيد و در رسانه‌هاتان ما را عامل بدبختي بي‌كاران‌تان معرفي مي‌كنيد.

اين ادعاي توهين چوب دو سر طلاست؛ ابزاري
است براي "بازي" سياست؛ دقيقاً بازي. شما در حوزه‌اي كه مي‌توانيد اعمال قدرت كنيد، ادعاي اهانت شدن يكي از چيزهاي خوبي است كه بدون اين كه شاهد عيني محكمي بخواهد مي‌توانيد به آن متوسل شويد؛ از موضع قدرت مي‌گوييد كه احساسات‌تان جريحه‌دار شده و به سرود ملي‌تان اهانت شده. همين كه در موضع ضعف قرار بگيريد حتي اگر واقعاً هم كسي با شما كاري خلاف شأن انساني‌تان بكنيد نمي‌توانيد ادعايي كنيد.

حالا از همه اين‌ها كه بگذريم در مورد آقاي يادعلي كه واقعاً قضيه ابعاد كافكايي پيدا كرده؛ يعني چه كه به قوم لر اهانت كرده؟ اين كه مثلاً تلويزيون جمهوري اسلامي يك آدم قاچاقچي را نشان مي‌دهد كه اسمش هوشنگ است، يعني به همه هوشنگ‌ها اهانت شده؟ و بعد هوشنگي از ميان هوشنگ‌ها مي‌تواند برود شكايت كند و رئيس صدا و سيما را چهل روز بيندازند زندان بي‌قرار وثيقه‌اي؟ معلوم است كه نه. و اين معلوم بودن چه چيزهاي بيش‌تري را هم معلوم مي‌كند