۱۹ مرداد ۱۳۸۸

نامه كروبي به هاشمي درباره اخبار مربوط به تجاوز در بازداشتگاه‌ها

سحام نیوز :‌ مهدي كروبي از هاشمي‌رفسنجاني رئيس مجلس خبرگان خواست با تشكيل يك هيات به برخي شايعات و نحوه برخوردها با بازداشت‌شدگان رسيدگي شود.

حسين كروبي فرزند او در اين‌باره گفت: پدرم اين نامه را حدود 10 روز پيش خطاب به آقاي هاشمي نگاشت و آن را براي ايشان به‌طور خصوصي ارسال كرد. ايشان تاكيد داشت آقاي هاشمي حتما به اين نامه پاسخ دهد و اقدام لازم را انجام دهد. متاسفانه آقاي هاشمي پاسخي به نامه ايشان نداد. پدرم تاكيد كرده بود اگر تا 10 روز پاسخي به نامه داده يا اقدامي صورت نگيرد، نامه را منتشر مي‌كند.

حسين كروبي درباره مسائل مطرح شده در نامه، گفت: اساسِ نامه، بر نگراني آقاي كروبي استوار است. ايشان نگران آنچه گروه‌هاي بيگانه و غربي درباره نحوه رفتار با بازداشت‌شدگان بيان مي‌كنند، هست. اين روزها بسياري از افرادي كه آزاد شده‌اند، به ديدار پدرم آمده و ماجراي رفتاري را كه ضابطان و ماموران با آنها داشتند، براي وي بيان كرده‌اند. آنها آنچه را ديده و شنيده به دقت گفته‌اند. طبيعتا نحوه رفتار برخي از ضابطان با بازداشت‌شدگان خصوصا زنان و دختران، در شأن جمهوري اسلامي و هيچ نظام ديگري نيست.

وي تاكيد كرد: آنچه در نامه آمده، نه‌تنها دغدغه و نگراني آقاي كروبي است، بلكه من فكر مي‌كنم هر كس كه اين شايعات را خصوصا درباره وضعيت زنان و اتفاقاتي كه درباره آنها در حال انجام است، مي‌شنود، نگران مي‌شود و علاقه‌مند است، اين لكه ننگ را اگر وجود دارد پاك كند. البته ما اميدوار هستيم تمام اين خبرها و شايعات تكذيب شود.

بنابرهمين گزارش متن كامل نامه مهدي كروبي به هاشمي رفسنجاني به اين شرح است:

حضور محترم آيت‌الله هاشمي‌رفسنجاني
رياست محترم مجلس خبرگان رهبري
با سلام و احترام

بعد از برگزاري انتخابات دهمين دوره رياست‌جمهوري، حوادث تلخي به وجود آمد كه به طور مفصل در خصوص آن، هم از سوي جنابعالي، هم از سوي افراد، گروه‌ها و رسانه‌هاي مختلف به آن پرداخته شد.

از دستگيري‌هاي بي‌حساب و كتاب، از ضرب و شتم و وارد كردن جراحات تا شهادت فرزندان اين كشور، از حمله به خانه‌هاي مردم تا فاجعه خونين كوي دانشگاه و برخوردهاي خشن و وحشت‌انگيز حتي با خانم‌ها در سطح خيابان‌هاي شهر- كه تاكنون سابقه نداشته است- رخ داد كه بسيار قابل تامل و پيگيري است. آنچه در اين ميان مطرح است در خصوص برخي از رفتارهاي شناعت‌آميز است كه اگر به طور متواتر از افراد مختلف كه در روزهاي اخير آزاد شده‌اند، نشنيده بودم، باورشان حداقل براي من و شما كه در طول قريب به نيم قرن سردي و گرمي روزگار را چشيده‌ايم سخت بود.

از برخوردهاي خشن و بي‌محابا، بر سر مردم باتوم را خرد كردن، آنچنان كه بعد از گذشت قريب به 40 روز همچنان اوضاعشان غيرعادي است و عوارض آن روي بدنشان قابل مشاهده است.

هتاكي و ابراز دشنام و فحاشي ركيك به افراد و نثار نواميس بازداشت‌شدگان و مردمي كه براي نماز جمعه آمده بودند صورت گرفت. رفتارهايي كه در فرهنگ ديني و اسلامي هيچ يك از گروه‌ها جايي ندارد و نشان‌دهنده آن است كه افرادي براي اين كار استخدام شده‌اند كه حتي با اصول بديهي اسلام آشنايي ندارند و البته شايعاتي نيز مطرح شده كه فعلا به آن نمي‌پردازم.

احتمالا همانطور كه مطلع هستيد در اين خصوص چندي پيش نامه‌اي خطاب به رياست محترم قوه قضائيه ارسال كردم و جمعه هفته جاري همين نكات را به وزير معزول اطلاعات يادآور شدم كه روز شنبه در مطبوعات منتشر شد.

اما موضوعي را شنيده‌ام كه هنوز از آن بر خود مي‌لرزم. در دو روز اخير كه اين خبر را شنيده‌ام خواب از سرم ربوده شده است. حدود ساعت دو كه خود را براي خواب آماده مي‌كردم. به بسترم رفتم ولي خدا شاهد است كه بدون ذره‌اي مبالغه، خوابم نبرد، تا ساعت 4 بامداد كه مجددا بلند شدم كمي قرآن خواندم، دوش گرفتم تا آب كمي آرامم كند، حتي نماز صبح را نيز خواندم و تا نزديكي‌هاي طلوع آفتاب خوابم نبرد.

افرادي اين مطالب را به من گفته‌اند كه داراي پست‌هاي حساس در اين كشور بوده‌اند. نيروهاي نام و نشان داري كه تعدادي از آنها نيز از رزمندگان دفاع مقدس بوده‌اند. اين افراد اظهار داشته‌اند، اتفاقي در زندان‌ها رخ داده است كه چنانچه حتي اگر يك مورد نيز صدق داشته باشد، فاجعه‌اي است براي جمهوري اسلامي كه تاريخ درخشان و سپيد روحانيت تشيع را تبديل به ماجراي سياه و ننگين مي‌كند كه روي بسياري از حكومت‌هاي ديكتاتور از جمله رژيم ستمشاهي را سفيد خواهد كرد.

گمان نمي‌كنم زندانيان دوران 15 ساله مبارزات قبل از انقلاب كه از افراد توده گرفته تا گروه‌هاي مسلح مبارز التقاطي تا اعضاي نهضت آزادي و موتلفه و حزب ملل اسلامي كه در زندان با هم زندگي كرده‌اند، ديده يا شنيده باشند.

اينجانب اين مطالب را براي شما مي‌نويسم و مصرانه مي‌خواهم روي اين قضيه اقدام و به صورتي كه صلاح مي‌دانيد با حضرت آيت‌الله خامنه‌اي مطرح فرماييد و با جديت پيگير شود تا روشن گردد اگر چنين اتفاقي نيفتاده كه ان‌شاءالله هم نيست و بعيد مي‌دانم باشد، اعلام شود، چرا كه در همين جامعه امروز و توسط خود بچه‌هاي بازداشتي در رسانه‌ها و سايت‌ها در حال مطرح شدن است و معلوم نيست آيندگان چه قضاوتي با شاخ و برگ دادن آن خواهند كرد. همچنان كه جمهوري اسلامي و روحانيت مظلوم نيز مسوول آن شناخته خواهند شد. اگر هم خداي ناكرده رخ داده باشد، سريع با عوامل آن در هر جايگاهي برخورد و اعلام شود تا در شرايط فعلي كه بازار شايعات داغ است، فرصت به فرصت‌طلبان داده نشود، همچنان كه لازم است ترتيبي اتخاذ گردد تا اين اقدام از سوي هياتي عاليرتبه صورت گيرد تا افراد مورد بحث جرات بيان حقايق را داشته باشند چرا كه شنيده‌ام تهديد شده‌اند كه اگر مطلبي در اين خصوص بيان نمايند، نابود خواهند شد.

جناب آقاي هاشمي
اينجانب به خاطر اسلام و در رأس آن امام راحل و اين همه فداكاري‌ها و شهادت‌ها و به قصد قربت الي الله، به‌رغم آنكه در شأن من نيز نمي‌باشد و به رغم همه مشغله‌ها و گرفتاري‌ها و به‌رغم آنكه مي‌دانم به حيثيت اينجانب لطمه خواهد خورد، آماده‌ام مسووليت تحقيق و بررسي جهت تعيين صحت و سقم اين حوادث و اخبار رسيده را بر عهده گيرم و تعهد شرعي مي‌نمايم بدون حب و بغض و با رعايت كمال انصاف به بررسي و ارائه گزارش بپردازم.

اما موضوع مطرح شده از اين قرار است:

عده‌اي از افراد بازداشت‌شده مطرح نموده‌اند كه برخي افراد با دختران بازداشتي با شدتي تجاوز نموده‌اند كه منجر به ايجاد جراحات و پارگي در سيستم تناسلي آنان گرديده است. از سوي ديگر افرادي به پسرهاي جوان زنداني با حالتي وحشيانه تجاوز كرده‌اند به طوري‌كه برخي دچار افسردگي و مشكلات جدي روحي و جسمي گرديده‌اند و در كنج خانه‌هاي خود خزيده‌اند.

با توجه به اهميت مساله انتظار است اين اقدام توسط هياتي بي‌غرض و شفاف از طرف رئيس مجلس خبرگان رهبري مورد بررسي و پيگيري تا حصول نتيجه قرار گيرد. تا درسي براي آيندگان شود و فرصت به اراذل و اوباشي از اين دست ندهد تا آبروي نظام و امام و جمهوري‌اسلامي را بر باد ندهند و خدمات هزار ساله روحانيت را مخدوش نمايند. به عنوان آخرين مطلب نيز يادآور مي‌شوم از اين نامه دو نسخه تهيه گرديده كه يكي مهر و موم شده براي جنابعالي ارسال و ديگري نزد بنده قرار دارد.

با آرزوي توفيق
مهدي كروبي
7/5/1388

۱۸ مرداد ۱۳۸۸

تشكيك در خبر مربوط به قتل عليرضا (و تاييد دوباره...)

در يكي از ست‌هاي قبلي، من ماجراي "كشته شدن عليرضا [توسلي؟]" را نقل كرده بودم. اكنون گفته مي‌شود كه او دو روز قبل از مراسم چهلم شهدا و در سانحه رانندگي فوت كرده بود. ظاهرا مصاحبه‌اي هم در تلويزيون پخش شده مبني بر تكذيب اين خبر. ما جرا را در موج سبز آزادي بخوانيد:

چندی پیش خبری در فضای اینترنت منتشر شد مبنی بر اینکه یک نوجوان 12 ساله در مراسم چهلم شهدای جنبش سبز در بهشت زهرا کشته شده است. «موج سبز آزادی» اگرچه در همان روز این خبر را دریافت کرده بود، ولی با توجه به قرائن مختلف و نبودن هیچ منبع دیگری که این خبر را تایید کند، خبر مذکور را منتشر نکرد. اما خبر مذکور به علت تکرار پیاپی، باورپذیر و واقعی به نظر آمد. حال امشب بخش خبری «بیست و سی» شبکه دو صداوسیما که خود در دروغ گفتن سابقه‌ی طولانی دارد، با دو نفر به عنوان خانواده‌ی این نوجوان مصاحبه کرد و آنها تاکید کردند که فرزندشان در دهه اول تیر ماه در یک تصادف کشته شده است. حال جا دارد منتشرکنندگان این خبر، یا خبر صداوسیما را تکذیب و یا منشأ خبر را بررسی و نتیجه را به صراحت کنند.

«موج سبز آزادی» و بسیاری از دلسوزان جنبش سبز مردم ایران پیش از این هشدار داده بود که تیم‌های هدایت خبری یک نهاد نظامی مشغول جعل و خبرپراکنی و درآمیختن اخبار درست و نادرست به منظور مشکوک و غیر قابل اعتماد نشان دادن فضای خبررسانی بانیان و حامیان جنبش سبز هستند.

این اقدامات ناجوانمردانه در شرایطی صورت می‌گیرد که اصلاح طلبان و هواداران این جنبش از بسیاری از امکانات رسانه‌ای محروم‌اند و در مقابل کودتاچیان با پول و تجهیزات گسترده بر صداوسیما و رسانه‌های حکومتی و یا به ظاهر مستقل، سیطره دارند.

در چنین شرایطی، ناپرهیزی و کمبود حساسیت در کسانی که در سایت‌ها، وبلاگ‌ها، شبکه‌های اجتماعی و ... به انتشار خبر می‌پردازند و یا خبرهای موجود را پخش و گسترش می‌دهند، گناهی نابخشودنی است. از کسانی که دستی در کار خبر دارند، هیچ کس حق کاهلی و کوتاهی در تحقیق و بررسی درباره خبرهایی که می‌خواهند منتشر کنند، ندارند و ما همه از این بابت مسئولیم.

«موج سبز آزادی» به صراحت و بی‌تعارف از همه سایت‌ها و وبلاگ‌هایی که خبر کشته شدن این نوجوان 12 ساله در بهشت زهرا را منتشر کرده‌اند، می‌خواهد منبع خود را در این خصوص ذکر کنند و صحت و سقم خبر و اطلاعات بیشتر در این باره را جویا شوند؛ تا اگر صداوسیما مثل همیشه دروغ می‌گفت، مثل همیشه رسوا شود و یا اگر کسی در بین فعالان عرصه خبری نفوذ کرده و یا کسی در انتشار این خبر کوتاهی کرده، همه نسبت به ضرورت دقت مضاعف در شرایط فعلی، هوشیار باشند.

بررسی‌های ابتدایی ما نشان می دهد که این خبر برای اولین بار در دو آدرس زیر منتشر شده که لازم است دارندگان این دو وبلاگ درباره منبع خبر خود توضیح دهند:
http://nafeeran.blogspot.com/2009/08/12.html
http://personline.wordpress.com/2009/08/04
متن خبری هم که در این دو آدرس منتشر شده و بعدا در جاهای دیگر شرح و بسط داده شده، این پاراگراف است:

پنجشنبه گذشته عليرضا همراه با پدرش براي شركت در چهلم شهداي سركوب اخير به بهشت ندا رفته بودن در هنگام بازگشت لحظه اي دست عليرضا از دست پدرش جدا مي شود ، در اين هنگام دست او از زندگي كوتاه مي شود عليرضا بر اثر اصابت ضربه ي باتوم كه به سرش خورد دچار خونريزي مغزي شد و به شهادت رسيد روحش شاد عليرضا فقط 12 سال سن داشت. خانواده عليرضا بعد از 4 روز بالاخره ديروز توانستند جنازه او را از پزشك قانوني تحويل بگيرند.

پي‌نوشت: با اين حال موج سبز آزادي روز دوشنبه 26 مرداد خبر داد:

یک منبع موثق به «موج سبز آزادی» خبر داد که ماجرای شهادت نوجوان 12 ساله‌ای به نام «علیرضا توسلی» که پیش از این گفته شده بود در بهشت زهرا با ضربه باتوم به سرش به شهادتش رسیده است، صحت دارد.

این منبع گفت: صحت این ماجرا به تایید کمیته تحقیق تعیین شده از سوی دو چهره شاخص اصلاح طلب نیز رسیده است.

وی همچنین تصریح کرد: کمیته مورد اشاره همچنین خبردار شده که جسد این نوجوان در اراک به خاک سپرده شده است.

این در حالی است که پیش از این صداوسیمای جمهوری اسلامی به صراحت خبر شهادت این نوجوان 12 ساله را تکذیب کرده بود، تصویر اعلامیه فوتش با تاریخ ماه قبل نیز در اینترنت منتشر شده بود و خبرنگار صداوسیما با پدر و مادرش و حتی با راننده‌ای که گفته می‌شد با او تصادف کرده نیز در این باره گفت‌وگو کرده بود!

البته چند ساعت قبل هم شیخ اصلاحات از دروغین و ساختگی بودن مصاحبه صداوسیما با خانواده ترانه موسوی و ادعاهای مطرح شده در گزارش رسانه‌ی به اصطلاح ملی خبر داده بود.




۱۷ مرداد ۱۳۸۸

دادگاه‌تان را...

همكار عزيز ما، روزنامه نگار با شرف، احمد زيدآبادي را با چشمان گود افتاده و رنگ رخساره‌اي كه از حال درونش كمي خبر مي‌دهد به اين "دادگاه" آورده‌اند. دادگاهي كه بخشي از كيفرخواستش اين است:

...كشورهاي غربي علاوه بر فعاليت در حوزه شبكه هاي تلويزيوني در عرصه اينترنت نيز سرويسهايي را به اغتشاشگران ارائه دادند كه بخشي از آنها به شرح ذيل مي باشد:
1. قرار دادن نرم افزار ترجمه انگليسي به فارسي و بالعكس براي استفاده عمومي
احمد زيدآبادي و ديگران را به "دادگاه"ي آورده‌اند كه در آن "قرار دادن" نرم افزار مترجم (قاعدتاً گوگل را مي‌گويند)، يكي از اتهامات "كشورهاي غربي" است.

آقايان، اين همه موفقيت را در له كردن آدم‌ها و خواندن دست دشمنان غربي به شما تبريك مي‌گوييم. راستي، از خيابان‌هاي شهر چه خبر؟

۱۵ مرداد ۱۳۸۸

"عبدالله مومنی قدرت تکلم و حرکت را از دست داده"

فرشته قاضي در روزآن لاين مصاحبه‌اي با همسر عبدالله مومني كه الان حدود پنجاه روز است در زندان به سر مي‌برد منتشر كرده است:
عبدالله مومنی، سخنگوی سازمان دانش آموختگان (ادوار تحکیم وحدت)، 45 روز پیش در حالی در دفتر ستاد شهروند مهدی کروبی بازداشت شد که به گفته شاهدان عینی، ماموران امنیتی او رابا خشونت هر چه تمام تر و ضرب و شتم شدید و بدون ارائه هیچ حکمی با خود بردند، اکنون اما با گذشت 45 روز زندان، وی نزدیک به 20 کیلو وزن کم کرده و تعادل روحی و جسمی اش را از دست داده است.
همسر وی که دیروز با وی ملاقات داشته از این وضعیت نگران کننده با روز سخن گفته است.
همسر، برادر و فرزندان عبدالله مومنی روز گذشته در زندان اوین با او در حالی دیدار کردند که این فعال دانشجویی نه قدرت تکلم داشت و نه قدرت راه رفتن.
فاطمه آدینه وند، همسر مومنی که به شدت نگران و ملتهب بود به روز گفت: بچه های من اصلا آقای مومنی را نشناختند و به شدت از دیدن او شوکه شدیم.
وی می افزاید: از زندان اوین او را با ماشین سبز رنگی آوردند؛ از ماشین که پیاده شد اگر من و برادرش او را نمی گرفتیم می افتاد. حتی نمی توانست یک قدم راه برود. کمک کردیم و وارد اتاق ملاقات شدیم.
همسر مومنی با بیان اینکه "آنچه که می دیدیم را باور نمی کردیم" توضیح میدهد: ریش و موهای عبدالله بلند شده و کاملا به هم ریخته و صورتش از فرط لاغری به شدت سیاه شده، زیر چشم ها گود رفته و کبود بود.
خانم ادینه وند می افزاید: صدای عبدالله به شدت لرزان بود و اصلا قدرت حرف زدن نداشت و بچه ها از دیدن وضعیت او به شدت ترسیده و فقط گریه می کردند و مدام می پرسیدند چه بلایی سر بابا اومده؟
به گفته او عبدالله مومنی تعادل روحی و روانی نداشت و فقط احوالپرسی می کرد و مدام می گفت "جای من خوب است".
خانم آدینه وند با بیان اینکه "اگر جای او خوب است پس چرا به این شکل درآمده" می افزاید: تنها چیزی که عبدالله گفت این بود که دو روزست روزه ام. ما دیگر هیچ چیزی از او نشنیدیم.
وی با بیان اینکه همسرش همچنان در انفرادی است و بازجویی او تمام نشده می گوید: همسرم شدیدا تحت فشار روحی و جسمی و شکنجه است و نزدیک 20 کیلو وزن کم کرده است.
خانم آدینه وند تاکید می کند: آن کسی که امروز دیدیم اصلا عبدالله مومنی نبود؛ فقط یک پوست و استخوانی بود که تعادل روحی و روانی و قدرت حرف زدن وایستادن و راه رفتن نداشت.هیچ چیزی از عبدالله نمانده است.
به گفته همسر مومنی این ملاقات فقط ده دقیقه و در حضور بازجوی این فعال دانشجویی صورت گرفته و بازجو با قرار دادن ضبط صوتی روی میز تمام مکالمات را ضبط کرده است.
همسر مومنی با بیان اینکه "بچه ها شوکه شده و ترسیده اند" می گوید: از وقتی برگشته ایم بچه ها فقط در حال گریه کردن هستند و نگران پدرشان که چه اتفاقی افتاده و نمی توانیم آنها را آرام کنیم.
وی با انتقاد شدید از وضعیت همسرش می‌افزاید: امروز که گریه بچه‌ها و وضعیت عبدالله را دیدم به بازجو گفتم آیا این حق ماست در زندگی که 5 شهید داده‌ایم و عزیزانمان رفته‌اند تا ما در آرامش زندگی کنیم؟ اکنون با این آدم چه کرده اید؟ چه بلایی سر او آورده اید؟
بازجوی مومنی هیچ پاسخی نداده و زود ملاقات را به پایان رسانده و مجددا مومنی را با ماشین سبز برده اند.
خانم آدینه‌وند می‌گوید: یکبار صدام زندگی مرا نابود کرد و شوهرم رفت و شهید شد که بچه های این مملکت و ما در آرامش زندگی کنیم. امروز با دیدن عبدالله در آن وضعیت، باز صدام جلوی چشمان من زنده شد. چیزی از عبدالله من نمانده و من متاسفم که اینها مدام دم از عدالت می‌زنند و اینگونه رفتار می‌کنند.
...
روزي مي‌رسد كه تاريخ چند دهه شكنجه را در كتاب‌هاي درسي مي‌آورند. دانش آموز بايد پيش از ترك دبيرستان، پيش از اتمام تحصيلات اجباري، بداند كه شكنجه "چه بوده است". بايد بداند، آدمي‌زاده چه كارها كه نمي‌تواند بكند. بايد تاريخ سياسي‌اش را بشناسد. بايد بهاي آزادي را، همين آزادي ساده را كه مي‌تواند بخشي از تاريخش را در كتاب درسي‌اش بخواند، بداند.

عبدالله هم روزي اين كتاب‌ها را ورق خواهد زد، كنار فرزندانش كه بزرگ‌تر شده‌اند. شايد با هم پاراگراف‌هاي نقل قول او را هم دوباره بخوانند...

نگران احمد زيدآبادي هستم. نگران عبدالله مومني، نگران همه ديگراني كه پشت آن ديوارها هستند.

اين صفحه كليد از اشك خيس شده است و با صفحه كليد اشك آلود نمي‌شود بيشتر نوشت، فرقي هم نمي‌كند كه چه خشمي پشت اشك نشسته است...

طاقت بيار عبدالله... بيرون بيا عبدالله...


پنج چیزی که باید درباره این جنبش بدانیم/ مراد فرهادپور

[آن چه در زير مي‌خوانيد بازنشر مقاله تازه مراد فرهادپور درباره جنبش اخير است كه در سايت رخداد منتشر شده]

پنج چیزی که باید درباره این جنبش بدانیم
مراد فرهادپور / جدید - 14 مرداد 1388

1- مردم ایران بار دیگر به پا خاسته‌اند. جنبش 22 خرداد آن‌چنان آشکارا سیاسی است که به راحتی می‌توان بر اساس آن، و با گوشه چشمی به برخی نوشته‌ها و گفته‌ها و رخدادهای سیاسی چهار سال گذشته، این حقیقت را بار دیگر تکرار کرد که: آری مردم فکر می‌کنند؛ که سیاست یعنی خطر کردن، باور کردن، دفاع کردن، و بسط حقیقتی معین در وضعیتی معین، هرچند که این حقیقت در چارچوب زبان و معرفت مسلط و رسمی چیزی است بیان‌ناپذیر و ناشناختنی و نهایتاً ناموجود و "ناچیز" (خارجی، حاشیه‌ای، رسانه‌ای، شمال شهری)؛ که فرایند سیاسی "چیزی" است فراتر از منافع، مطالبات، هویت‌ها، و تفاوت‌های خاص یا جزیی؛ که سیاست بدون سرکوب تفاوت‌ها حقیقتی کلی را دنبال می‌کند و با این کار هر فرد و هر گروهی را دو نیم کرده، در برابر انتخابی میان امر کلی و منافع جزئی قرار می‌دهد.

2- جنبش سیاسی مردم ایران در منطقه‌ای رخ می‌دهد که مردمان‌اش از فقرای پاکستانی تا ثروتمندان اماراتی جملگی منفعل و غیرسیاسی‌اند، منطقه‌ای انباشته از قربانیان بی‌زبان که یگانه عوامل فعال آن عبارتند از دولت‌های مستبد و دست‌نشانده، قدرت‌های خارجی اشغال‌گر و مداخله‌جو و گروه‌ها و سازمان‌های تروریستی بنیادگرای مبتنی بر انواع هویت‌های مذهبی و قومی. با توجه به قیام‌های سیاسی پی در پی مردمان ایران می‌توان بی‌هیچ نشانی از ناسیونالیسم اعلام داشت که ایران به واقع فرانسه خاورمیانه است. جنبش‌های سیاسی راستین همواره در تقابل با بدیل‌های ممکن، امر ناممکن را طلب می‌کنند و بدین‌سان چارچوب وضعیت را درهم می‌شکنند و راه جدیدی باز می‌کنند. به همین سبب جنبش 22 خرداد نیز با نفی چارچوب امنیتی مسلط بر سیاست موجود که همه چیز را در انتخاب میان هژمونی سرمایه‌داری نولیبرال یا بنیادگرایی ارتجاعی خلاصه می‌کند، هم طرح آمریکاییِ صدور دموکراسی به خاورمیانه بزرگ از طریق جنگ را کنار می‌زند، و هم واکنش تروریستی و ارتجاعی امثال القاعده و طالبان به این طرح را. ایران که تا چندی پیش استثنای شرّ محسوب می‌شد، اکنون به مدد این جنبش یگانه راه‌حل واقعیِ دموکراتیزه‌شدن خاورمیانه اسلامی از درون به شمار می‌رود و می‌توان آن را در تقابل با تصویر سیاه رسانه‌ها (و رمان‌ها و فیلم‌های "هنری" جشنواره پسند) یگانه استثنای خیر، تجسم زنده و مشهود سیاست رهایی‌بخش جهان‌شمول، و کلید صلح منطقه یا حتی صلح جهانی دانست.

3- همه‌ی حملات به جنبش 22 خرداد، چه حملات ارتجاعی بیرونی و چه نقدهای درونی، عملاً با نادیده گرفتن اولویت سیاست، از این جنبش قرائتی فرهنگی ارائه می‌دهند: «انقلاب مخملی» که خود چیزی نیست مگر تناقضی مفهومی و نشانه‌ی فروپاشی فکر در جهان سیاست‌زدوده‌ی پست‌مدرن، از یک سو، و از سوی دیگر، نقدهایی که هنوز به نظریه‌های دگم گذشته بیش از واقعیت بدیهی و شهود سیاسی مردم بها می‌دهند و می‌کوشند به یاری انواع تفاسیر تئوریک دلبخواهی و خوانش‌های فرهنگی، بریدن خویش از سیاست و درغلطیدن به ورطه‌ی کین‌توزی‌های حقیر شخصی را به‌نحوی توجیه کنند.

در تقابل با همه‌ی این دیدگاه‌های فرهنگی، این در واقع اولویت سیاست بود که نه فقط ما را از بن‌بست انحطاط فرهنگی نجات داد بلکه خود فرهنگ را نیز احیا کرد. ملتی که تا همین چند ماه پیش به لطف سرکوب و انزوای فرهنگی و فساد و انحطاط اخلاقی به جایی رسیده بود که جز مازوخیسم فرهنگی و تکرار کلیشه‌هایی چون «ما که فرهنگ رانندگی نداریم نباید اتومبیل سوار شویم» برایش باقی نمانده بود، به ناگهان با شور و شعوری جمعی بنیان فرهنگ خود را دگرگون می‌کند (تغییر ماهیت عمل "بوق زدن" از نوعی جنون مدنی به شکلی از مبارزه‌ي سیاسی خود بهترین مثال است) و درغالب تظاهرات چند میلیونی منضبط و خودانگیخته به صحنه می‌آید، کاری که ملل متمدن دنیای آزاد نیز به احتمال قوی از انجام‌اش ناتوان‌اند و ناخودآگاه حسرت‌اش را می‌خورند. ساخته شدن فرهنگ توسط سیاست خود را در این واقعیت طنزآمیز نیز جلوه‌گر می‌کند که جنبشی که متهم بود صرفاً ساخته و پرداخته‌ی رسانه‌هاست، پس از سرکوب و اخراج رسانه‌ها به دلیل اوج‌گیری جنبش، عملاً فرهنگ ژورنالیسم و کار رسانه‌ای را دگرگون ساخت و شکلی مردمی، دموکراتیک، غیروابسته به پول از تولید و توزیع خبر توسط خبرسازان را ابداع کرد که نقطه‌ی مقابل فرهنگِ رسمیِ رسانه‌های سرمایه‌سالار و بوروکراتیک جهانی است.

4- جنبش 22 خرداد به واسطه‌ي خصلت سیاسی‌اش عملاً کل تاریخِ معاصر ایران، به ویژه تاریخ سی سال گذشته، را در یک فاصله زمانی فشرده و به لحاظ سیاسی بسیار غنی گرد آورده است، طوری که تقریباً همه‌ی فرازها و ایده‌های برجسته‌ی این تاریخ به نحوی در نمادها و شعارها و رخدادهای این پنجاه روز تکرار و نقل قول شده‌اند. تا آنجاکه به سی سال گذشته مربوط می‌شود، جنبش 22 خرداد عملاً شکلی از رستگاریِ امیدها و آرمان‌های بربادرفته‌ی این دوره است، و از این رو نه فقط تکرار طنزآمیز انقلاب 57 نیست بلکه تداوم و تحقق پتانسیلِ حقیقتاً سیاسیِ رخداد 57 است. تاکید مکرر و به‌غایت هوشمندانه‌ی رهبری جنبش بر کنش و تفکر و خلاقیت مردم، و اشاره مداوم و صبورانه به پیوند جنبش با ارزش‌ها و آرمان‌ها و توان‌های حقیقی رخداد انقلاب 57 گویای اولویت سیاست بر همه‌ی تفاسیر فرهنگی و فقهی و کلامی است، زیرا فقط قدرت نجات‌بخش سیاست است که به ما اجازه می‌دهد حتی عنوان "انقلاب اسلامی" را نیز دگرباره معنا کنیم.

جنبش 22 خرداد که بر اساس درایت و شهود سیاسی مردم عملاً شعارها، نهادها و نمادهای مصادره شده‌ی انقلاب را یک به یک از آنِ خود کرده است، فی‌الواقع نوعی حرکت درجهت عکس، نوعی به عقب بازگرداندنِ نوار تاریخ است که در طی آن، توان‌های بالقوه‌ی رخداد 57 دوباره احیاء می‌شوند، و آن انرژی مازادی که توسط حاکمان در مسیر ساختِ دولت استبدادی مصادره گشته بود یا به ناگزیر در مسیر دفاع از کشور در برابر حمله صدام صرف شده بود، بار دیگر به دست خود مردم آزاد می‌گردد، تا بدین‌سان انتخاب‌های قدیمی دوباره انتخاب شوند و گذشته‌ی از دست‌رفته از نو به شکلی صریح‌تر و کلی‌تر، و فارغ از سلسله‌مراتب و تمرکز کاریزماتیک، دوباره تجربه شود.

5- تحقق این تجربه بی‌شک مستلزم درایت، صبر، و پایداری است. زیرا اگرچه پیروزی جنبش در عرصه‌ی نمادین واقعیتی انکارناشدنی است و هیچ ترفندی نمی‌تواند این واقعیت را محو یا حتی کمرنگ سازد و مشروعیت از کف‌رفته را احیا کند، اما تبدیل این پیروزی به واقعیت تجربی (یعنی همان فرایندی که به رغم هراس مرتجعان، و در واقع به میانجی هراس و اشتباه‌کاری آنان، همراه با گذشت زمان ضرورتاً تحقق خواهد یافت) از دیدگاه امروزی ما مستلزم تحقق شروطی معین است. برخی از این شروط عبارتند از: برجسته کردن خصلت مردمی، و در نتیجه مسالمت‌آمیز، جنبش؛ تثبیت پیروزی و دستاوردهای نمادین جنبش در قالب نهادها، به‌ویژه نهاد سراسری جبهه‌ي مردمی که پیش‌تر رهبران جنبش و شمار کثیری از مردم به ضرورت فوری و فوتی آن اشاره کرده‌اند؛ حفظ قدرت خلاق و استقلال سیاسی جنبش به مثابه منشاء و نیروی برسازنده‌ي هر شکلی از آزادی و عدالت و دموکراسی، و جلوگیری از تبدیل آن به ابزار صرف هر شکلی از کشورداری، در عین باز گذاشتن فضا برای مذاکرات کسانی که کارشان کشورداری و "سیاستمداری" است؛ پافشاری بر آزادی‌های قانونی و مقاومت در برابر سرکوب غیر قانونی اعتراضات مردمی و ادامه تلاش برای آزاد ساختن زندانیان سیاسی و رسیدگی قانونی به جنایات – که البته ادامه صبورانه‌ی جنبش و گسترش اعتقاد همگانی به پیروزی آن در ورای حوادث و ترفندهای تبلیغاتی و نمایش عاجزانۀ قدرت سترون یا همان زور عریان، خود بهترین شکل تحقق چنین تلاشی است.


۱۴ مرداد ۱۳۸۸

كه چه چيزي به دست آيد؟


[پي‌نوشت: اين‌جا را ببينيد]
ديروز كه خبر عليرضاي دوازده ساله را خواندم، نمي‌خواستم باور كنم:
پنجشنبه گذشته عليرضا همراه با پدرش براي شركت در چهلم شهداي سركوب اخير به بهشت ندا رفته بودن در هنگام بازگشت لحظه اي دست عليرضا از دست پدرش جدا مي شود ، در اين هنگام دست او از زندگي كوتاه مي شود عليرضا بر اثر اصابت ضربه ي باتوم كه به سرش خورد دچار خونريزي مغزي شد و به شهادت رسيد روحش شاد عليرضا فقط 12 سال سن داشت.
خانواده عليرضا بعد از 4 روز بالاخره ديروز توانستند جنازه او را از پزشك قانوني تحويل بگيرند.
هزار دليل براي خودم آوردم كه "نه! اين خبر درست نيست..."
امروز خواندم كه مجلس هم پي‌گير شده. البته، لابد بعد هم مثل موارد ديگر قانع خواهند شد كه هيچ مشكلي در كار نبوده. لابد خواهند گفت خونش به گردن خانواده‌اش است كه به بهشت زهرايش بردند.

دوستي امروز مي‌گفت همه خبرهايي كه مي‌خواستيم باور نكنيم درست از آب درآمد؛ داستان ترانه موسوي، حكايت‌هاي كهريزك و اطوار آزارهاي تصور ناپذيرش...

من، ديگر به اين فكر نمي‌كنم كه "به چه قيمتي؟" دارم به اين فكر مي‌كنم كه به چه مقصودي؟ تا چه به دست آيد؟ تا از چه پرهيز كنند يا از چه گريز زنند؟

امروز يكي را دنبال مي‌كردند و بر سرش فرياد و چيزهاي ديگر مي‌زدند كه "براي [...] سياه پوشيدي؟" جاي حرف نبود. وگرنه شايد كسي مي‌گفت عيب از همه ماهايي است كه سياه نپوشيديم.

اگر نوجوان دوازده ساله زير باطوم مرده باشد، آن هم در بهشت زهرا و در چهلم شهيدي ديگر، بايد كه همه به خاطرش سياه پوش شوند.

مرگي چنين، فقط مرگ عليرضا نيست، مرگ آدميت است در جغرافيايي كه عليرضا در آن مي‌زيست. آخر كدام "عقل"، كدام "عدل"، كدام "قانون"، كدام "حق"، چنين جوازي مي‌دهد؟

***

اين شب‌ها قرآن مي‌خوانم. از سر بهت مي‌خوانم. وقتي همه خوابند مي‌خوانم. در سال‌هاي جواني، اقلاً بيست بار اين كتاب را از سر تا ته خوانده‌ام. الان دارم دنبال همه آن چيزهايي مي‌گردم كه گويا در اين كتاب بوده و من نخوانده‌ام. كارم به اين‌جا رسيده كه دارم دنبال نخوانده‌هايم مي‌گردم، كار عقلم از خوانده‌ها گذشته.

***

قدرت؟ ثروت؟ جاودانگي در عيش مدام و بي خلل در جوار حقيقت لايتغير حتي؟ چه چيزي؟

جرالد آلن كوهن


[عكس از اين‌جا]
مي‌خواستم درباره مشاهدات امروز از بهارستان بنويسم كه خبر مرگ يكي از دوست‌داشتني‌ترين فيلسوف‌هايي كه مي‌شناختم را خواندم.

جرالد آلن كوهن (جري كوهن)، فيلسوف ماركسيست كه اخيراً مشهورترين اثرش "نظريه تاريخ كارل ماركس" به فارسي هم ترجمه شده، در 68 سالگي درگذشت.

كوهن اصلي‌ترين شكل‌دهنده جريان فلسفي‌اي بود كه به ماركسيسم تحليلي مشهور شده است و طيفي از انديشمندان ماركسيست علوم انساني را از اقتصاددان تا فيلسوف و جامعه شناس را در برمي‌گيرد. افرادي مانند جان الستر، و جان رومر از ديگر چهره‌هاي مشهور اين جريان هستند.

كوهن مسلماً يكي از تاثيرگذارترين فيلسوفان سياسي نسل خودش بوده است. بعد از كتاب نظريه تاريخ كارل ماركس، نوع نگاه او به مفهوم آزادي و نقد ليبراليسم از منظر آزادي در آثار بعديش بسيار مهم شد. يكي از اولين كارهاي او در اين زمينه كه بن مايه استدلال‌هاي بعدي‌اش درمورد نسبت آزادي (در واقع ناآزادي) با سرمايه‌داري را هم تا حد زيادي در خود داشت مقاله "آزادي، عدالت، و سرمايه‌داري" بود.

كوهن برخلاف بعضي از چپ گرايان آن نسل (و البته نسل‌هاي ديگر) كه كلاً احساس استغنا مي‌كردند و فكر مي‌كردند كه همه چيز يا در كتب مقدس‌شان آمده يا به درد نمي‌خورد، به فيلسوفان ليبرال هم عصرش توجه بسيار داشت.

بعد از كتاب نظريه تاريخ كارل ماركس، كوهن در آثار عمده ديگرش فيلسوفان ليبرال مهم سده قبل و به طور مشخص نوزيك و رالز را مورد نقد و تحليل قرار مي‌دهد. و البته اين نقد و تحليل، در هر دو مورد، به اين دليل است كه آن‌ها را مهم مي‌بيند.

آخرين كار مهم كوهن (البته نه كتاب آخرش)، به اسم رهانيدنِ برابري و عدالت، به نقد و تحليل مفهوم عدالت رالزي اختصاص دارد (كوهن در كتاب‌هاي ديگر هم به نقد رالز پرداخته بود).

دقت نظرهاي فوق العاده كوهن را در ديدن اين كه چگونه استدلال‌هاي ليبرالي كه ظاهراً در دفاع از آزادي هستند، مي‌توانند محدود كننده آزادي‌هاي بسياري باشند، شايد بتوان يكي از مهم‌ترين دستاوردهاي او دانست.

كوهن در واقع مي‌كوشد نشان ‌دهد كه مسئله سوسياليسم هم آزادي است (يا بايد باشد): اما آزاديِ برابر براي همه.

۱۳ مرداد ۱۳۸۸

نشان دادنِ پشت تصوير

شايد شما هم در بچگي خواننده "قصه‌هاي من و بابام" بوده‌ايد و شايد بدانيد كه اريش اُزر خالق اين كتاب، كاريكاتوريست نشريه "به پيش"، ارگان حزب سوسيال دموكرات آلمان بود.

اّزر به خاطر كاريكاتورهايي كه عليه نازي‌ها كشيده بود تحت تعقيب قرار گرفت، بازداشت شد و سرانجام در زندان خودكشي كرد.
كاري كه ازر در كاريكاتورهايش مي‌كرد، صرفاً مسخره كردن نازي‌هاي جاني نبود، بلكه نشان دادن پوچي ادعاهاشان بود. نشان دادن حقارتي كه پشت نقابي از وحشت افكني پنهان كرده بودند. ازر گويي مي‌خواهد به مخاطب بگويد: "ببين! شايد هيتلر واقعاً اوني كه نشون مي‌ده نباشه!"

مضمون پنهان بودن حقارت پشت نقاب خشونت، صرفاً در آثار هنري آن دوره آلمان، از جمله آثار برشت، پديدار نمي‌شود. آثار تئوريكي چون "نقد و تحليل جباريت" از مانِس اشپربر، كه اصولاً اثري روان شناسانه است نيز روي همين نكته تاكيد دارند (نقد و تحليل جباريت را كريم قصيم به فارسي برگردانده).

اما فرق اين "نشان دادن" هنرمند با تحليل نظري چه بود؟ شايد بتوان براي امثال كار اريش ازر و برشت اهميت سياسي بيش‌تري قايل شد. رويكرد زيبايي‌شناسانه در مبارزه ضد نازيسم، در واقع مردمي را هدف مي‌گرفت كه شايد نظريه نداشتند، اما بالقوه مي‌توانستند "فكر" كنند.

هنرمند ضد ديكتاتوري، تصويري را در مقابل تصوير غالب كه ديكتاتور از خود ساخته مي‌گذارد و مستقيم به قوه حكم مخاطب توسل مي‌جويد تا او را وادارد "بار ديگر" درباره ديكتاور بينديشد؛ تا او را توان دهد تصوير "غالب" را كنار بزند و ديكتاتور را طور ديگري ببيند. طوري كه خود او نمي خواهد ديده شود، و شايد از قضا همان‌گونه باشد كه نمي خواهد ديده شود.

نفرت نازيسم از امثال اريش ازر و برشت هم به همين دليل بود. آن‌ها به نسبت ديگر روشنفكران، يك قدم نزديك‌تر به مردمي ايستاده بودند كه ديگرگونه انديشيدن‌شان، ديگرگونه خواستن‌شان، و ديگرگونه بودن‌شان مي‌توانست "واقعيت" سياسي را تغيير دهد.

۸ مرداد ۱۳۸۸

تجربه آزادي [يك داستان كوتاه آوانگارد كه هيچ قاعده‌اي را رعايت نمي‌كند و داستان هم نيست]

داستان شروع شد.
مي‌داني چرا نمي‌ايستد؟ چون تجربه جنبش است، زماني كه سكون، به قهقرا وعده‌مان مي‌داد.

ناخواسته، مانند نَفَسي كه فرومي‌بري و ديگر برنمي‌آوري، مثل تجربه مرگ، شيوه ديگري از زيستن رو نمود. زيستن در ميانه اضطراب؛ به جاي زيستن با پذيرش ترس. مسئله در خط باريك ميان "اضطراب" و "ترس" نبود؛ مسئله در "انتخاب" اضطراب، در برابر "پذيرش" ترس بود.

چيزي كه برايت، برايم، براي‌مان، اتفاق افتاد باز شدن افقي از اميد نبود. نه اين كه اميدي نيست، كه هست. ولي رخ‌داد، در آن آينده‌اي كه قرار است اميدي در آن تحقق يابد نيست. رخ‌داد، شايد، در همين "حال"ي است كه نوع ديگري زندگي مي‌كني. كه زندگي مي‌كني.

زندگي مي‌كني نه براي آينده‌اي فقط، كه زندگي مي‌كني در همين حال، همين حالِ يك چشم اشك و يك چشم خون. حال ملتهبي كه شكنندگي زندگي را و بي‌چيزي انسانيت را هر ثانيه به رخت مي‌كشد... اما، اما، اما، در همين به رخ كشيدن، خود "زندگي" را كه در روزمرگيِ تن دادن به تباهي گم شده بود، و خود اين موجود عجيب انسان نام را دوباره باز يافته‌اي.

نمي‌ايستد، چون تجربه آزادي است؛ تجربه آزادي، در شديدترين وجه ناآزادي.

آزادي‌ اگر رفتن بر انتخاب عقل خويش باشد، اگر خارج بودن از سلطه باشد، و ناآزادي اگر عين سلطه، آن وقت، تجربه آزادي در ناآزادي، چيزي نيست جز سرپيچي.

اگر زندگي "انساني"، همان زندگاني آزاد باشد، همان زيستن بر وفق يافته و خواسته خود در ميان ديگراني كه آن‌ها هم آزاد و انسان‌اند، آن وقت در شرايط ناآزاد، زندگاني آزاد، همان لحظه‌اي است كه "با" ديگراني زندگي مي‌كني كه "انسان"اند و مي‌خواهند با يافته و خواسته خود زندگي كنند، ديگراني كه با تو هستند، هرچند "با تو بودن"‌شان ناخواسته است. ديگراني كه همديگرا را انتخاب نكرديد، ولي با هميد. و در اين لحظه با هم بودن، چنان مي‌زييد كه انگار سلطه نيست؛ براي لحظه اي حتي.

اين تجربه آزادي، اين تجربه زيستن هم‌چون سرپيچي، لحظه‌اي شايد بيش‌تر نپايد. اما مگر زندگي جز لحظه ايست؟ لحظه‌اي كه زنده بودن را بفهمي.

داستان تمام شد،
ولي داستان نبود.

۷ مرداد ۱۳۸۸

تعطيل مي‌شود؟

پارلمان نيوز گزارش داده:
کاظم جلالی که در جمع خبرنگاران پارلمانی حاضر شده بود در پاسخ به سئوال خبرنگار پایگاه خبری فراکسیون خط امام(ره)مجلس«پارلمان‌نیوز»، در خصوص اینکه آیا کمیته ویژه مجلس برای بررسی وضعیت بازداشت‌شدگان با توجه به اخباری که در مورد زندان‌های غیرقانونی از جمله زندانی طبقه منفی چهار وزارت کشور منتشر شده از این زندان‌ها بازدید می‌کندگفت:«بله من هم این موضع را شنیده‌ام که بهتر است اسم نبریم، از این مکان‌های غیرقانونی چندین مورد شنیده‌ایم که حتما به وضعیت آنها رسیدگی می‌کنیم.»

آقاي جلالي در مورد اين كه چه چيزي راجع به اين بازداشتگاه شنيده‌اند توضيح بيش‌تري نداده‌ ولي بعد از حمله اخير به كوي دانشگاه گزارش‌هاي تكان‌دهنده‌اي از بازداشت دانشجويان و ديگران ظاهراً در "طبقه منفي چهار وزارت كشور" منتشر شد كه هيچ‌گاه تكذيب نشد:
حتی آب را از دانشجویان دریغ کردند. برای یک مرتبه که می‌خواستند به دانشجویان آب بدهند به انها دستور دادند سرهای خود را بالا بگیرند و دهان را باز کنند. سپس به طور ردیفی (دانشجویان در ردیف های پنج نفری پشت سر هم چیده بودند) ظرف آب را برای چند لحظه از بالا روی دهان دانشجویان ریختند. دفعه ی بعد که یکی از فرماندهان برای بازدید امد، گفت" سیرابشان کردید؟ " مامور حاضر گفت بله. سپس به دانشچویی که پایش شکسته بود اشاره کرد و گفت. پس چرا این داره میمیره آب بهشان بدهید" اما فکر می کنید واقعا می خواستند به ما اب بدهند؟ این بار شلنگ آبی آوردند. بچه ها به گمان اینکه می خواهند بهشان اب بدهند به سمت شلنگ رفتند. اما آنچه از شلنگ بیرون آمد آب جوش بود که باعث سوختن لب و دهان دانشجویان شد. با این حال بعضی از دانشجویان از شدت تشنگی آب جوش می خوردند! غذایی که به ما دادند ماکارونی ماسیده‌ای بود که بدون قاشق در کف دستهایمان ریختند. می گفتند اگر یک رشته روی زمین بیفتد باید از روی زمین بردارید و بخورید. اگر کسی بر نمی داشت با لگد بر سرش می کوبیدند .
اصلاً قابل فهم نيست كه چرا بايد در زير زمين وزارت كشور مملكتي بازداشت‌گاهي با چنين وضعي درست كنند. اگر مي‌گفتند آن روزها در آن كشور آمريكاي جنوبي... خوب مي‌فهميديم چرا، حالا اين‌جا چرا؟

حالا اگر معلوم شد چنين گزارش‌هايي كه در بالا آمد، درست بوده، چه مي‌كنند؟ وزارت كشور تعطيل مي‌شود؟ طبقه منفي چهار را تعطيل مي‌كنند؟ قفل كه زدند بر درش مسئله حل مي‌شود؟

به قول نويسنده كيبرد آزاد اين ساختمان نيست كه آدم‌ها را شكنجه مي‌كند.

تظاهرات در حمايت از موسوي در جهان باقي

كيهان درباره تجمعات جهاني در حمايت از جنبش اخير مطلبي نوشته، و لازم نيست بخوانيد تا بدانيد چه چيزي ممكن است نوشته باشد چون همان‌طور كه علم ايشان به امور عالم، پيشيني (a priori) است، آگاهي ما به آن‌چه مي گويند هم ثابت است.

ولي نكات جالبي در آن هست كه محض انبساط خاطر بد نيست بهش اشاره كنيم، و آن هم اين كه اگر پيش از اين شما در كيهان اخبار آينده را مي‌خوانديد، حالا مي‌توانيد اخبار به مراتب پيش‌رفته‌تري بخوانيد. محض نمونه، در بخشي از اين "خبر" آمده"
در اجتماعات مذكور و نيز در ميان دعوت كنندگان به اين تجمعات، غير از افراطيون فراري مدعي اصلاح طلبي (نظير سروش، حقيقت جو، موسوي خوئيني، كديور، افشاري، باطبي، سازگارا، ميرابراهيمي و...) افرادي از اين دست با گرايش‌هاي ضد انقلابي و ضد ديني گوناگون هم ديده مي‌شدند: حميد دباشي، مهرانگيز كار، شيرين عبادي، محسن مخملباف، رضا براهني، كريمي حكاك، گوگوش، شهره آغداشلو، طاهر احمدزاده، داريوش اقبالي، فاني يزدي، مهرداد مشايخي، پارسي پور، آرش نراقي، كاظم علمداري، عبدالعلي بازرگان، حسين بشيريه، مصطفي رخ صفت، يوسفي اشكوري، اسماعيل خويي، علي كشتگر، منصور حكمت، نسيم خاكسار، كاظم كردواني و... برخي وابستگان به گروهك منافقين.
خوب آقاي داريوش اقبالي كه شركت نكرده بود و دلايلي هم درباره عدم شركت خود گفت كه ما نفهميديم.

منتهي از اين خبر كيهان كه منصور حكمت هم در اين تجمعات شركت كرده، آن هم هفت سال بعد از مرگش، معلوم مي‌شود كه تظاهرات حمايت از جنبش سبز نه تنها در بيش از 100 شهر عالم فاني، كه در عالم باقي هم در جريان بوده است. چه آشوبي در دو عالم برپا كرده‌اند اين اغتشاش‌گران.

۶ مرداد ۱۳۸۸

جغرافياي ظلمت

با خواندن گواهي‌هايي كه در مورد كهريزك مي‌آيد از آدم بودنم وحشت مي‌كنم. اگر نبود اين مايه اميدي كه امروز داريم، نمي‌دانم چگونه از نظر رواني تاب اين جنايت را مي‌آورديم. نمي‌دانم بر سر كساني كه آن‌جا بوده‌اند از نظر رواني چه آمده و مي‌آيد. چيزي كه براي من قابل تامل است اين است كه اين جنايت، در برابر همين اميد ايستاده است.

نام كمپ كهريزك را اول‌بار روزهايي شنيديم كه گروهي را به عنوان "اراذل و اوباش" بازداشت كردند. در سرمستي طرح "اميت اجتماعي" هيچ گوشي از حكومت شنواي دادخواهي نسبت به آنچه در زمان بازداشت و پس از آن بر اين مردمان مي‌رفت نبود و هنوز هم نيست. بعد گزارش‌هايي منتشر شد كه وحشتناك بود. اما باز هم اعتنايي در "مسئولان" برنينگيخت.

حقيقت اين ماجراها، بعدها بيش‌تر مشخص خواهد شد؛ روزي كه گواهاني با نام، بتوانند بر آن‌چه برشان رفته شهادت دهند. روزي كه بتوان گفته‌هاي مختلف را با هم مقايسه كرد و نتيجه گرفت و تصويري مشترك ساخت. فعلاً آگاهي تاريخي از وضعي كه در آنيم در حد همين گزارش‌هاي كابوس‌واري است كه مي‌خوانيم.

اميدي هست، به پررنگي همين اميدي كه امروز با همه اين ظلمات به فرداي روشن‌تر داريم، كه بتوان روزي شرح اين ماجرارا همچون تاريخ خواند و جغرافياي اين ظلمت را تصوير كرد. به همين اميد زنده مي‌مانم.

۵ مرداد ۱۳۸۸

توصيف‌ناپذير

[زینب حجاریان:] پدرم گفته که هر روز او را زیر آفتاب شدید 40 - 42 درجه می‌برند و و ساعت ها در زیر آفتاب نگه میدارند و سپس داخل برده و روی او یخ می ریزند و ما در این زمینه با پزشک صحبت کردیم و پزشک ایشان گفتند که این قضیه منجر به خونریزی مغزی خواهد شد و با توجه به اینکه یکی از رگ های مغزی پدرم در ترور ایشان به شدت آسیب دیده اینها می‌خواهند پدرم را دچار خونریزی مغزی کرده و اینگونه بکشند.
سعيد حجاريان سال‌ها در جمهوري اسلامي مقام داشته است. آقايان او را از نزديك مي‌شناسند. با يكديگر هم سفره بوده‌اند، چاي خورده‌اند، شايد با هم خنديده‌اند. شايد روزها و ساعت‌هاي نگراني مشترك داشته‌اند. خلاصه؛ با هم زندگي كرده‌اند.

بعد دور روزگار چرخيده، تا حجاريان به آن‌جا رسيد كه گلوله‌اي به مغزش شليك كردند. يادم نمي‌رود روزي را كه متهم در دادگاه حاضر شد و بر سرش گل ريختند... حجاريان زنده ماند اما عليل. خب وقتي به مغز يكي گلوله مي‌زنند، لابد حسابي سوا شده است ديگر نه؟

حالا هفته‌هاست كه آن پيكر نيمه جان را به زندان برده‌اند؛ حجاريان نيمه جان مي‌خواسته براندازي كند لابد. قرار است اعتراف كند، مردم هم باورشان خواهد شد.

در دوراني كه هنوز روزنامه‌نگار بودم، چندبار از نزديك ديدمش و يكي دوبار با او مصاحبه هم كردم. تنش چنان رنجور بود كه در روزهايي كه تحت مراقبت دائم بود هم فعاليتش از مجموعاً يكي دو ساعت در روز فراتر نمي‌رفت. اصلاً آن جسم ديگر نمي‌كشيد.

من وقتي صحبت‌هاي همسر حجاريان را مي‌خوانم، و يادم مي‌افتد بي آزرمي بي‌حدي را كه نوشت او در زندان مانده چون امكانات درماني زندان را بهتر ديده، فكر مي‌كنم، اين حرفي كه بعضي اهل فلسفه مي‌زنند كه انسان موجود بي‌ماهيتي است و به "هر چيزي" مي‌تواند تبديل شود واقعاً حرف درستي است. ظاهراً حدي براي چيزهايي كه بشر مي‌تواند بشود، وجود ندارد و براي خيلي از چيزهايي كه بشر "مي‌شود" هم، وصفي در كار نيست...

شهيداي شهر...



موسوي...
... با اشاره به نام امیر جوادی‌‌فر که سایت‌ها به تازگی نام وی را به عنوان یکی از شهدای وقایع اخیر عنوان کرده‌اند با تاسف بیان کرد: ما همه مسلمانیم، حداقل جوانمردی این است که اگر اینها را کشته‌اید، آنها اذیت شده‌اند و زجرکشیده‌اند، لااقل جنازه‌های آنها را بدهید و به خانواده‌های آنها برسید. آن دسته از افرادی که شناخته شده نیستد چه؟ آنهایی که شهرستانی هستند چه می‌شوند؟ اینها را برگردانید به خانواده‌هایشان. چرا اینقدر مردم را آزار می‌دهید؟ چرا مردم را عصبی می‌کنید؟ چرا مردم را تحقیر می‌کنید؟ مردم حق دارند از قبر فرزندان خود خبر داشته باشند.

۳ مرداد ۱۳۸۸

اين جوي خون كه روان است...

امروز، يكشنبه، به مجلس ختم محسن روح الاميني مي‌رويم. محسن روح الاميني اولين شهيد وقايع اخير است كه خانواده‌اش احتمالاً اجازه برگزاري مراسم ختمي در يك مسجد را خواهند داشت. [لغو شد ظاهراً]

يكي از دوستان پدر محسن، "سردار سابق سپاه حسين علايي" در نوشته‌اي كه روزنامه‌هاي داخلي از انتشارش سر باز زده‌اند - فاعتبروا يا اولي الالباب - به نقل از پدر او درباره نحوه قتلش نوشته:
... به پزشکی قانونی رفتم. مشخص شد که فرزندم را وقتی‌که گرفته اند مورد ضرب و شتم شدید قرار داده و او را مجروح کرده‌اند. جنازه‌اش را که دیدم متوجه شدم که دهانش را خرد کرده‌اند. فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمی‌گفت. مطمئنم هرچه از او سؤال کرده‌اند، درست پاسخ داده است. آنها احتمالاً نتوانسته‌اند، صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت، کتک زده و زیر شکنجه کشته‌اند[...] پرونده پزشکی او را مطالعه کردم، محل فوت او را لاک گرفته بودند. مشخص شد که بعد از مجروح شدن، به او نرسیده‌اند تا خون او عفونی شده و دچار تب شدید بالای 40 درجه گردیده و از شدت تب، دچار بیماری مننژیت شده است. او را ساعت سه و نیم بعد از ظهر چهارشنبه به عنوان فرد مجهول الهویه به بیمارستان شهدای تجریش منتقل و صبح روز پنج شنبه جسد او را به سردخانه تحویل می‌دهند.
اين ددمنشي وحشتناك و اين برخورد با خانواده‌ها قابل فهم و وصف نيست؛ اما قابل "ريشه‌يابي" هست؛ تاريخ دارد. به همين واقعه شهادت روح الاميني اگر نگاه كنيم مي‌بينيم كه محسن را در سالگرد 18 تير گرفته‌اند. يعني در همان روزي كه استاندار متمدن تهران وعده داده بود تظاهر كنندگان زير گام‌هاي مردم هوشيار له خواهند شد. اين وعده در مورد محسن متحقق شد و سرش را خرد كرده‌اند.

پدر محسن روح الاميني، ناباورانه مرگ فرزند را مي‌بيند و نمي‌داند اين گونه برخورد از كجا آغاز شده. او مي‌گويد:
من رفیق شهید دقایقی هستم، هیچگاه لبخند او را از یاد نمی برم. او با لبخند خود، از اسرای بعثی عراقی و از فرماندهان جنایتکار آنها و نیز از فراریان از رژیم بعثی، مجاهدانی را ساخت که لشکر بدر را بوجود آوردند و باعث آزادی عراق از دست صدام حسین شدند. به یاد دارم که در سالهای اولیه پیروزی انقلاب وقتیکه احسان طبری تئوریسین حزب توده به زندان افتاد، پس از مدتی او اندیشه مارکسیسم را نقد کرد، زیرا با محبت با او رفتار شد. ولی اکنون بسیج را به جایی رسانده اند که جوان سالم حزب اللهی را دستگیر می کنند و جنازه او را تحویل خانواده اش می دهند. آنهم تعهد می گیرند که کفن و دفن به گونه ای باشد که اتفاقی نیفتد.
به نظرم پدر داغدار محسن دست‌كم درمورد سوابق آن‌چه در زندان‌ها گذشته است اشتباه مي‌كند. شايد او فراموش كرده آخرين كسي كه مدعي شد با احسان طبري رفتار "محبت آميز" داشته چه كسي بوده:
... پرسیده اید که آیا بنده تاکنون ملاقاتی با حضرت امام(ره) داشته ام؟ برای مزید اطلاع جنابعالی باید بگویم؛ آری، بارها توفیق زیارت آن بزرگوار را داشته ام و از جمله، بعد از دستگیری اعضای حزب توده با واسطه شهید محلاتی که در آن زمان نماینده حضرت امام(ره) در سپاه بودند برای مباحثه با احسان طبری درباره مارکسیسم و نقد آن مأموریت یافتم و بعد از بازگشت مرحوم احسان طبری به اسلام- که نتیجه مستقیم مراجعه وی به شخصیت عظیم حضرت امام(ره) و آثار استاد شهید مطهری بود- مورد لطف حضرت امام(ره) نیز قرار گرفتم. شهید محلاتی به ظاهر در میان ما نیست ولی اسناد آن که موجود است.
اين بند 11 پاسخ حسين شريعتمداري به كروبي بود. فكر نمي‌كنم درباره عملكرد بعدي آقاي شريعتمداري و آن‌چه امروز از دست و قلم او بيرون مي‌آيد نياز به توضيح باشد.

امروز اما چيزي كه بيش از همه مهم است همان است كه مادر محسن مهم ديده است:
مادرش از لحظه اول اطلاع از مرگ فرزند، فقط می گفت: محسن من که رفت، به فکر محسن های مردم باشید.
امروز چيزي كه براي همه ما مهم است چيزي است كه بر بقيه زندانيان مي‌گذرد. در همين يادداشت سردار حسين علايي آمده كه وزير بهداشت همين دولت زماني كه به تسليت گويي پدر محسن روح‌الاميني آمده بوده (واقعاً با چه رويي؟) گفته:
به خاطر مبارزه با بیماری های عفونی و مننژیت در زندانها، ظرف این چند روز، بیش از دو هزار آمپول پنی سیلین بسیار قوی و آمپولهای ضد مننژیت به زندان های تهران فرستاده ایم. با گفتن این جمله، نگران وضعیت سلامت سایر زندانیان سیاسی شدم.
معلوم نيست كار به كجا كشيده كه براي اين خس و خاشاك دارو فرستاده‌اند... دوستي كه از زندان آزاد شده بود، مي‌گفت كه مشكل دارو خصوصاً براي بيماران عصبي (مثل مصروعان) جدي‌ترين مشكل زندان بوده است.

***

اسم‌ها را مرور مي‌كنم: ندا سلطان، كيانوش آسا، اشكان سهرابي، مسعود هاشم‌زاده، سهراب اعرابي، محسن روح الاميني و... اين اسم‌ها مي‌گويند كه ما مسئوليم. مسئوليم براي اين كه فردايي درست كنيم كه درش كسي اين‌گونه خون نريزد و از له كردن مردم نگويد. فردايي كه راي و جان يكي مثل سهراب و يكي مثل محسن و يكي مثل ندا، به يك اندازه قدر داشته باشد؛ امروز همه آن‌ها در يك سوي خيابان كشته شده‌اند. فردايي بايد بسازيم كه همه چون آن‌ها بتوانند برابر باشند. اين وظيفه‌اي است كه همين خون‌ها به دوش ما گذاشته‌اند.

كتاب جمعه

در يكي از تلخ‌ترين شب‌هاي يكي از اولين سال‌هاي دهه 60، كتاب‌خانه پدرم در غيابش به دور ريخته شد. در غلبه وحشتي كه تميزي باقي نگذاشته بود ميان كتاب سياسي و كتاب جبر و مثلثات، فقط چند نسخه‌اي كتاب به جا ماند، كه از قضا بعضي‌شان واقعاً جزء كتب "خطرناك" بودند، و يكي دوتا مجله كه يكيش شماره‌اي بود از كتاب جمعه شاملو.

يادم نيست شماره چندم بود (هنوز در كتاب‌خانه پدري هست وبايد قرضش بگيرم)، اما در همان بچگي بارها و بارها از سر تا تهش را خواندم و هنوز هم محتواي اغلب مطالب آن شماره را با جزئيات به ياد دارم؛ خصوصا نمايشنامه دراماتيك "انگشتري ژنرال ماسياس". از خيليش هم هيچ نمي‌فهميدم؛ مثل مقاله هنر براي هنر پلخانف. بعضي هم شديداً مايه انگيزش تخيل بود؛ مثل آفرينش در اسطوره‌هاي آفريقا. مقاله‌هاي تاريخي اجتماعي‌اش هم هزاربار با چيزهايي كه مي‌شد در كتاب‌هاي درسي خواند فرق داشت: مثل شرح حال زنان چيني كه پايشان را از كودكي در قيد مي‌گذاشتند، يا مقاله مربوط به زمين‌خواري رضا شاه پهلوي.

بعدها شماره‌هاي مختلف را اين‌طرف و آن‌طرف پيدا ‌كردم و خواندم. به نظرم هنوز كه هنوز است اين هفته‌نامه‌ شاملو و دوستان در تاريخ مطبوعات ايران، خصوصاً با در نظر گرفتن زمان و مكانش، بي‌نظير مانده است.

حالا دوستاني همت كرده‌اند براي اين‌كه آرشيو كتاب جمعه را روي اينترنت بگذارند:

دقيقاً 30 سال پيش، زمانی كه ايران گرفتار بود در درگيری‌های داخلی، و هنوز از فضای آزادِ انقلاب خردك شرری به جا بود، نخستين شماره‌ی هفته‌نامه‌ی كتاب جمعه به سردبيریِ احمد شاملو در 161 صفحه و به بهای 100 ريال منتشر شد.

در تاريخِ مطبوعاتی كه در دانشگاه‌های ايران تدريس می‌شود حرفی از اين نشريه و نشرياتِ مشابه كه در آن دوران به وسع‌شان روشنگری می‌كردند به ميان نمی‌آيد. از اين‌كه چه كسانی، در چه فضايی، چگونه كارِ مطبوعاتی می‌كردند و چرا و چگونه از كار بازمی‌ماندند چيزهای زيادی نخوانده‌ايم. به هر حال كتاب جمعه فقط در 36 شماره منتشر شده است.

اما اين‌كه چرا نويسندگانِ اين وبلاگ قصد دارند اين مجله‌ها را از كتابخانه‌های شخصی به اينترنت بكشانند، عمدتاً به خاطرِ حوادثِ اين روزهای جامعه‌ی ايران است كه شباهت‌های عجيبی دارد با آن‌چه 30 سال پيش اتفاق افتاده. اين را سرمقاله‌ی شماره‌ی اولِ كتاب جمعه به روشنی نشان‌مان می‌دهد، اگر كه باور داشته باشيم نوشته‌های هر دوران آينه‌ی زمانه‌‌ی خودند. واضح‌ترين شباهت، البته، توقفِ انتشارِ كتاب جمعه بعد از فقط 10 ماه فعاليت است. فكر كرديم شايد اين وبلاگ (موقتاً) جايی باشد برای هم‌فكری و همكاری برای آن‌لاين كردنِ بايگانیِ مجله‌های كم‌ياب.

آن‌لاين كردنِ بايگانیِ اين مجله كارِ پردردسری است. به فكرمان رسيده است كه مجله‌ها را اسكن كنيم كه راه‌حلّ مناسبی نيست. مشكل اين است كه متن‌ها عكس‌هايی می‌شوند كه قابليت جستجو نخواهند داشت. پرس‌وجو كرديم برای يافتنِ نرم‌افزاری كه عكس را به متن تبديل كند. گويا برای زبانِ انگليسی چنين نرم‌افزاری موجود است. اما برای زبانِ فارسی.. شما می‌دانيد چه می‌شود كرد؟

سرمقاله شماره اول كه به آن اشاره كرده‌اند يكي از تاثيرگذارترين سرمقاله‌هايي است كه شايد تا به حال در مطبوعات نوشته شده باشد (و يادمان بيايد كه بعد از اين سرمقاله در شماره اول، ترجمه سخن‌راني‌اي از برشت درباره فاشيسم آمده است!) وقتي از بي‌نظير بودنش مي‌گويم قصد اغراق ندارم؛ خودتان قضاوت كنيد نظير اين جملات را در چند سرمقاله يا يادداشت ديگر در تاريخ معاصر سراغ داريد:
اكنون ما در آستانه‌ی توفانی روبنده ايستاده‌ايم. بادنماها ناله‌كنان به حركت درآمده‌اند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است. می‌توان به دخمه‌های سكوت پناه برد، زبان در كام و سر در گريبان كشيد تا توفان بی‌امان بگذرد. اما رسالت تاريخی روشنفكران، پناه امن جستن را تجويز نمی‌كند. هر فريادی آگاه‌كننده است، پس از حنجره‌های خونين خويش فرياد خواهيم كشيد و حدوث توفان را اعلام خواهيم كرد.
بياييد به دوستاني كه براي آن لاين كردن كتاب جمعه تلاشي را شروع كرده‌اند كمك كنيم: فكرش را بكنيد وقتي اين كار انجام شود روياي خيلي از ما كه مي خواستيم همه شماره‌ها را داشته باشيم اما به هر دليل نمي‌توانستيم، محقق مي‌شود...

۳۱ تیر ۱۳۸۸

اطلاعيه كميته پيگيري امور زندانيان انتخابات

قلم‌نيوز اطلاعيه جديد كميته پي‌گيري امور زندانيان انتخابات را منتشر كرده است:
پس از برگزاری انتخابات دوره دهم ریاست‌جمهوری و اعلام نتیجه آن که به نارضایتی بخش عمده‌ای از هم‌وطنان انجامید و در پی اعلام اعتراض‌های بعدی شهروندان، دستگاه‌های قضایی و امنیتی اقدام به بازداشت گسترده معترضان کردند.

در روند فزاینده و پرشتاب بازداشت‌ها که عموما خارج از چارچوب و روال قانونی انجام گرفت، بسیاری از خانواده‌ها و بستگان افراد بازداشت‌شده،‌ امکان و مجال مطلع شدن از وضعیت و چگونگی بازداشت این افراد و مراحل بعدی آن را نیافته و لاجرم در شرایط اضطراری و نگرانی بی‌خبری از وضعیت عزیزان خود به سر می‌برند.

در همین راستا دفتری تحت عنوان "کمیته پیگیری امور زندانیان انتخابات" از سوی دو کاندیدای معترض (میرحسین موسوی و مهدی کروبی) دایر شده است که به پیگیری امور افراد بازداشت‌شده و تعقیب روند پرونده آنان مشغول است.

در همین خصوص از عموم هم‌وطنان عزیز که فردی بازداشتی در دایره بستگان و آشنایان خویش دارند یا متقاضی دریافت اطلاعات و اخباری از وضعیت آنان هستند، تقاضا می‌شود در طول ایام هفته (از شنبه تا چهارشنبه) بین ساعات 10 صبح تا 18 بعدازظهر با شماره تلفن 77677696 تماس حاصل فرمایند یا با آدرس zendanian@gmail.com مکاتبه فرمایند.

۳۰ تیر ۱۳۸۸

سرگرداني

نيما نوشته كه هنوز هيچ خبري از دايي گم‌شده‌اش ندارند:
دوستان متعددي در روزهاي اخير از من در مورد دائي ناپديد ‌شده‌ام سوال كرده‌اند. ضمن اينكه از لطف همه ممنونم بد نديدم توضيح دهم كه آخرين وضعيت چيست. امروز دقيقا 35 روز است كه بعد از آخرين تماس از راهپيمائي خيابان آزادي، هيچ خبري از او نداريم.
او همچنين نوشته كه:
شخصا خانواده‌هائي ديگري با همين وضعيت را ديده‌ام، پسر آقاي كروبي هم چند روز پيش نقل مي‌كرد كه حدود 40 خانواده، ناپديد شدن عزيزان‌شان را به دفتر آقاي كروبي اطلاع داده‌اند.

۲۹ تیر ۱۳۸۸

بعد از نماز جمعه

يك - من از جمله كساني بودم كه با ناخوش‌دلي به نماز جمعه هاشمي رفتم و تقريباً تا لحظه آخر هم عصبي و نگران بودم. مشكلم اين بود كه مگر مي‌شود با هر فرمي هر محتوايي را امتداد داد؟ و جوابم اين بود كه نه نمي‌شود. البته جواب را در حالت كلي هنوز هم درست مي‌دانم، اما در پيش‌بيني آن‌چه در جمعه قرار بود اتفاق بيفتد اشتباه مي‌كردم: گاهي حتي فرم هم با محتوايي كه در آن ريخته مي‌شود، دگرگون مي‌شود.

اين‌بار دگرگوني فرم ناشي از اراده مردمي بود كه در مقام فاعل سياسي در حال حاضر مهم‌ترين فعل و عمل‌شان حضورشان است. مردم با همه اين هزينه‌اي كه مي‌دهند مي‌خواهند باشند و مي‌خواهند به هزار زبان بگويند كه هستند و همان را كه هستند مي‌خواهند نشان دهند. شعارها و نحوه حضور مردم در نماز جمعه به‌طور مشخص، نشان داد كه آن‌ها چطور فرمي را براي مطابقت با نحوه حضورشان تغيير مي‌دهند؛ آن قدر كه پذيراي تنوع و بيان‌شان بشود.

دو - به نماز جمعه كه مي‌رفتيم، حالِ بدِ من از ديدن آن همه نيرو بدتر شد. در خيابان آزادي در چند صد متر منتهي به انقلاب بي هيچ اغراقي قدم به قدم نيرو ايستاده بود. جمعيت نيروها در خيابان كارگر و بلوار كشاورز هم كم از اين نداشت. بعد از نماز فهميديم كه بدترين وضع را ظاهراً خيابان انقلاب داشته كه بيش‌ترين درگيري هم در آن‌جا واقع شد.

وقتي يادم آمد كه چه قدر آدم‌هاي سن و سال‌دار و بيمار را شنيده‌ام كه مي‌خواهند به نماز جمعه بيايند ديدن اين همه نيرو كه لاجرم بي‌مصرف نمي‌ماندند حالم را بدتر كرد. ولي شوك اصلي را وقتي گرفتم كه وارد خيابان قدس شديم. در خيابان قدس، مردم در ميان نيروهاي پرشمار نشسته بودند يا ايستاده بودند و شعار مي‌دادند و دست‌ها را به نشانه پيروزي بالا برده بودند؛ رنگ سبز فضا را پر كرده بود.

من عادت به ستايش از كسي ندارم، اما به نظرم اين مردم عجيب شده‌اند. وارد خيابان قدس كه شدم، ديدم مردم درست زير پاي همان كساني كه روز 18 تير كتك مي‌زدند زيرانداز انداخته بودند، نشسته بودند و شعار مي‌دادند. نمي‌گويم همه خيلي شجاع هستند؛ بالاخره آدم‌هايي مثل من هم در جمع بودند، اما درپير و جوان تهور غلبه داشت. وقتي خطبه خوانده مي‌شد جواني مذهبي كنار من نشست كه از صحبتش با دوستش فهميدم تازه از اوين بيرون آمده.

عملاً هم درگيري و دستگيري اتفاق افتاد. در راه برگشت به انقلاب رفتيم و سوار اتوبوسي شديم كه تقريباً با هر كس در آن صحبت كردم كتك يا گاز خورده بود. از جمله زن مسني كه همسرش در طرف ما بود دستش به ضرب باتوم در رفته بود. چند نفر هم از كتك خوردن آخوندي كه شال سبز داشت مي‌گفتند... (يكي از بهترين توصيف‌هايي كه براي حال و هواي آن روز خوانده‌ام در وبلاگ زن روزهاي ابري بود.)

سه - حرف‌هايي كه هاشمي زد، البته حرف‌هاي هاشمي بود، ولي مي‌توان تصور كرد كه براي اكثريت نمازگزاران سياسي آن روز راضي كننده بود. مهم‌ترين نكته اين بود كه اكبر هاشمي رفسنجاني كه مي‌شناسيم، طوري حرف زد كه در طرف "مردم" قرار بگيرد؛ هاشمي‌اي كه مي‌شناسيم، گفت كه "همين" حضور مردم در خيابان‌ها بود كه پشت حكومت مغرور و متكبر پهلوي را شكست.

نكته‌اي كه مطبوعات مهم ديدند و تيتر كردند، پيشنهاد‌هاي هاشمي بود. به نظر من پيشنهادهاي هاشمي همه مهم هستند؛ منتهي اهميت شان وقتي بيش‌تر درك مي‌شود كه به ياد داشته باشيم هيچ كدام از اين پيش‌نهادها در شرايط فعلي عملي نخواهند شد؛ طرفي كه بايد اين پيشنهادها را بشنود از پيش نظرش را درباره پايه اين پيش‌نهادها گفته است و عمل مستقل خود را كرده و مي‌كند. اين كه در روز نماز جمعه هاشمي آن برخورد با حاضران شد و باز هم ده‌ها نفر بازداشت شدند، نشان مي‌دهد كه پيش‌نهادهاي هاشمي تا چه اندازه عملي خواهند بود.

پيش‌نهاد خاتمي و مجمع روحانيون مبارز درباره رفراندوم از طريق مجمع تشخيص مصلحت نظام درباره مشروعيت دولت هم پيش‌نهادهايي نيستند كه دست‌كم در شرايط حاضر بتوان به عملي شدن‌شان فكر كرد. همه اين پيش‌نهادها كه در شرايطي غير از اين مي‌توانستند كاملاً معقول و عملي باشند، الان بيش‌تر نوعي بيان براي روشن‌ كردن مرزها و پيغام به اجزاء حاكميت و گروه‌هاي مختلف اجتماعي هستند تا راه حل‌هايي عملي.

نه اين كه خاتمي يا هاشمي قصدشان اين نبوده كه پيش‌نهاد عملي بدهند؛ نه، مي‌شود تصور كرد كه آن‌ها فكر و راي‌زني كرده‌اند تا راه حلي در چارچوب قانون اساسي براي حل و فصل قضايا بيابند. اما تا وقتي طرف مقابل اصولاً صورت مسئله را نمي‌پذيرد و قبول ندارد كه اساساً مشكلي وجود دارد و در عوض فكر مي‌كند كه خود اين پيش‌نهاد دادن‌ها مشكل زاست، نمي‌توان به عملي شدن چنين پيش‌نهادهايي چشم داشت.

به نظر من، مستقل از انگيزه، كاركرد اين كنش‌ها، بيش‌تر براي يارگيري (كردن/شدن) خواهد بود، و نه ارايه راه حل‌هايي كه عملي شدن‌شان در چشم‌انداز باشد.

چهار - هر كنش سياسي‌اي كه اكنون ممكن شده، تنها به خاطر حضور كنش‌گر مردمي است. اين جمعيت عظيم مردم است كه با شجاعتش شجاعت بخشيده و با ابتكارش ديگران را به زدن حرف‌هاي نازده رسانده...

انقلابی که فکرش را نمی­‌کردند / چارلز کورزمن، ترجمه­‌ی فاطمه صادقی

در عرض فقط یک‌صد روز، تظاهرات باعث سقوط نظام شاهنشاهی در ایران شد. تظاهراتْ میلیونی شد. اعتصابات شامل اعتصاب صنعت نفت که رژیم را فلج کرد گسترده شد و اقتصاد را از کار انداخت. محمدرضا پهلوی که مدت سی و پنج سال بر تخت بود از ایران گریخت، جای خود را به دولت موقتی داد که آن­‌هم سی و پنج روز دوام آورد، و ناچار به تبعید شد. یک حکومت انقلابی بر سر کار آمد که رهبرش امام بود که غربی‌ها او را به عنوان قبلی‌اش آیت­‌الله روح­‌الله خمینی می­‌شناختند.

در اکتبر 1978 به سختی می‌­شد این واقعه را پیش­‌بینی کرد. چطور ممکن بود رژیمی که به نظر باثبات می­‌آمد و در رأس آن شاهی با ده‌­ها تجربه قرار داشت، از میلیاردها دلار صادرات نفتی برخوردار بود، بر دستگاه امنیتی بسیار مخوفی چیره بود، به بزرگ­‌ترین ارتش منطقه مجهز بود، و از پشتیبانی قدرتمندترین کشورها بهره­‌مند بود، سقوط کند؟

آژانس مرکزی اطلاعات آمریکا که کارش شناخت چنین پدیده­‌هایی بود، در 27 اکتبر با لحنی ملایم گزارش داد که «بعید است موقعیت سیاسی دست­‌کم تا پایان سال بعد روشن شود، یعنی تا زمانی که شاه و کابینه و مجلس جدیدی که قرار است در ژوئن انتخاب شود، به تعامل در صحنه­‌ی سیاسی بپردازند.» در طول ماه­‌های پیش از آن وزارت خارجه­‌ی آمریکا عنوان کرده بود که شاه قادر است از پس طوفان کنونی اعتراض برآید، البته «دیگر از موقعیت اقتدار غیرقابل­ بحثی که پیش‌تر از آن بهره­‌مند بود، برخوردار نخواهد بود.» تشخیص آژانس امنیت دفاعی آن بود که «انتظار بر آن است که شاه برای ده سال دیگر در قدرت باقی بماند.»

ترجمه فصل اول كتاب چارلز كورزمن درباره انقلاب 1357 را به قلم فاطمه صادقي مي‌توانيد اين‌جا بخوانيد: انقلابي كه فكرش را نمي‌كردند.


۲۸ تیر ۱۳۸۸

حق نداشتیم در خیابان بدویم/ سارا محمدي

كار نمي‌شود كرد، شعر كه مي‌توان خواند...
اين يك شعر خيلي خوب است از سارا محمدي اردهالي: حق نداشتيم در خيابان بدويم
اين يكي را هم اگر نخواند بوديد بخوانيد: بهار خونين جاويدان

استثناي برسازنده؟

مشايي را به عنوان معاون اول معرفي كرده است. صداي راست بلند شده است. بحث خواهند كرد، امضا جمع مي‌كنند و حتي شايد "تصميم" را عوض كنند؛ بعد اعلام فتح و پيروزي مي‌كنند در عوض كردن اين تصميم و "جمهوريت" را هم به رخ خواهند كشيد شايد.

اما همه اين‌ها چيزي نيست جز بازي اين آقاي سياستمدار براي اين كه با يك نفي، كليتي را در جاي ديگر اثبات كند. سياست‌مدار بدي هم نيست، نه؟

:-)

۲۶ تیر ۱۳۸۸

...

وبلاگ "زيرزمين" كه منبع اولين خبر درباره "ترانه موسوي" بود، اكنون آخرين خبر را منتشر كرده است. بخوانيد: "خانواده‌ي وي از يافتن جنازه‌ي سوخته‌ي ترانه در حومه‌ي قزوين خبرداده‌اند."

تنها چيزي كه مي‌توانم بگويم اين است كه اين‌ خبر - مثل اخباري كه مي‌توانيم تاييدشان كنيم - كابوس‌وار است. من نظري در مورد صحت و سقم خبر ندارم و نمي‌توانم داشته باشم...

۲۵ تیر ۱۳۸۸

"خبر"هاي ترديد برانگيز...

ساسان آقايي استدلال مي‌كند كه خبري كه درباره "ترانه موسوي" منتشر شده (در اين پست نقل كرده‌ام) دروغ است. به نظرم استدلالش قابل توجه است؛ درواقع دوست هم دارم كه درست بگويد...

پي‌نوشت: لطفا كامنت‌ها را بخوانيد.
من دارم مي‌گويم استدلال ساسان آقايي قابل توجه است؛ نمي‌گويم حتماً درست است. اين خبر وحشتناك در هر حال بايد پي‌گيري بشود تا معلوم شود درست بوده يا غلط و اين به اميد من و امثال من هم براي غلط بودنش ربطي ندارد.
اگر اصل خبر درباره هويت خانم موسوي درست باشد، قطعا خانواده او پيگيرند و بالاخره خبر ديگري را بايد انتظار كشيد. كار روزنامه‌نكاران در اين روزها هم چه دشوار است...

۲۴ تیر ۱۳۸۸

وبلاگي براي اطلاع رساني

لينك اين وبلاگ را يكي از دوستان امروز برايم فرستاد: وبلاگي براي اطلاع‌رساني در مورد بازداشت‌شدگان، مفقودان و كشته‌شدگام وقايع اخير.

در بخش معرفي اين وبلاگ آمده است:
اين وبلاگ براي كمك به پي‌گيري وضعيت بازداشت شدگان، مفقودان و اطلاع رساني درباره شهيدان وقايع پس از انتخابات 22 خرداد تاسيس شده. اميدواريم به سهم خود بتوانيم كمكي به پيگيري وضع آسيب ديدگان بكنيم.

اگر فردي از آشنايان يا اقوام شما بازداشت شده يا در ارتباط با وقايع اخير مفقود شده است، مي‌توانيد اطلاعات مربوط به زمان بازداشت/مفقودي او را همراه با مشخصات فردي‌اش (از جمله عكس) براي ما ارسال كنيد تا انتشار دهيم.

همچنين اگر در ميان خوانندگان كسي هست كه با اطلاعاتي در زندان يا در زمان بازداشت دارد مي‌تواند افراد معرفي شده را شناسايي كند و اطلاعاتي را در اختيار خانواده او بگذارد مي‌تواند با ما تماس بگيرد تا اين اطلاعات را انتشار دهيم يا به افراد پي‌گير منتقل كنيم.

اطلاعات خود را به نشاني اين اي‌ميل بفرستيد:

khordad [DOT] info [AT] gmail [DOT] com
از دوستي كه لينك اين وبلاگ را فرستاد تشكر مي‌كنم و اميدوارم واقعاً هم بتواند كمكي باشد به كساني كه دنبال عزيزان‌شان هستند. هر چند فعاليت‌هاي مهم‌تري هم لازم است و هم در جريان است.

۲۳ تیر ۱۳۸۸

براي نجات جان فرزندان اين خاك پا پيش بگذاريد

هنوز شمار دقيق كشتگان و مفقودان وقايع يك‌ماه اخير را نمي‌دانيم. گويا هنوز داستان‌هاي ناگفته فراوان است. حكايتي كه امروز بسياري را تكان داد و هنوز صحت و سقم آن را به درستي نمي‌دانيم، اما اين از نگران كننده بودنش نمي‌كاهد، ماجراي مفقود شدن خانم ترانه موسوي است:
يکي از دستگيرشدگان هفتم تير 88 با نام «ترانه موسوي» متولد 1360 در وضعيتي نامعلوم به سر مي‌برد. يک ناشناس پس از نزديک به سه هفته، در تماسي تلفني با مادر او گفته است که ترانه به دليل پارگي رحم در بيمارستان امام خميني کرج بستري‌ست اما خانواده او پس از مراجعه به اين بيمارستان نيز نتوانستند از فرزندشان خبري بگيرند. ترانه موسوي هفتم تير 88 در اطراف مسجد قبا در خيابان شريعتي تهران از سوي مأموران حکومتي دستگير شد. پس از گذشت نزديک به سه هفته، افرادي ناشناس با مادر او تماس گرفته و از بستري بودن او در بيمارستان امام خميني کرج خبر دادند. اين افراد تصادف در حومه خيابان شريعتي و پارگي رحم و مقعد را دليل بستري بودن وي در بيمارستان عنوان و تأکيد کرده‌اند بستري‌شدن او ربطي به تجمع مسجد قبا ندارد. آن‌ها گفته‌اند ترانه مشکل ناموسي داشته است و به همين دليل مي خواسته با شلنگ سرم، خود را حلق‌آويز کند. خانواده‌اش پس از مراجعه به آن بيمارستان، نتوانستند او را ببينند و مسوولان بيمارستان گفته‌اند که شخصي با اين نام در آن‌جا بستري نيست. يک شاهد عيني که روز هفتم تير دستگير شده بود، مي‌گويد: « نيروهاي ضد شورش و لباس شحصي روز هفتم تير من و تعدادي از دستگيرشدگان را سوار بر ون‌هايي به ساختماني در اطراف ميدان نوبنياد بردند و به آزار جسمي و روحي ما پرداختند. برخي از دستگيرشدگان را در همان بعداز ظهر به زندان اوين منتقل کردند اما من و بقيه را آزاد کردند. ترانه در ميان ما بود. او دختري زيبا، خوش‌اندام و شيک‌پوش بود و بازجويي‌اش از همه بيشتر طول کشيد. چشم‌هايش سبز بود. من و تعدادي را همان شب آزاد کردند و تعدادي را نيز پيش از آزادي ما به جاهاي ديگري فرستادند. اما نيروهاي لباس شخصي ترانه را همان‌جا نگه داشتند و حتا به او اجازه ندادند تا با مادرش تماس بگيرد.» پدر ترانه موسوي ناراحتي قلبي دارد و پس از ناپديد شدن تنها فرزندش در خانه بستري شده است.
من نمي‌دانم در مورد درستي اين خبر چگونه مي‌توان مطمئن شد؛ دوستاني كه اين روزها به دنبال عزيز گم گشته‌اي گشته‌اند، تلخ‌كامانه از بسته بودن راه‌ها و پاسخ‌گو نبودن "مسئولان" مي‌گويند. نزديك‌ترين نمونه‌اي كه من مي‌شناسم، دوت من نيما نامداري است كه از هفته نخست پس از انتخابات دايي‌اش مفقود شده است:
پيش‌تر گفته بودم كه يكي از اقوام نزديك من از 25 خرداد ناپديد شده‌است. فرد ناپديدشده دائي من است. الان حدود يك ماه است كه هيچ اطلاعي از او نداريم. تا امروز در فهرست دادگاه انقلاب و زندان اوين و نيز در فهرست اورژانس و بيمارستانها نامش وجود نداشته، در سيستم كلانتري‌ها هم اسمش ديده نمي‌شود در پزشكي قانوني هم چيزي نيافتيم. نه سابقه سياسي دارد كه بگوئيم به خاطر پرونده قطورش نگهش داشته‌اند نه جوان است و بي‌مهار كه بگوئيم در درگيري‌ها و تخریب‌ها نقش داشته‌، كاملا مستاصل شده‌ايم. كانالهاي رسمي و غيررسمي هم بي‌فايده بوده ظاهرا فعلا سلطان مملكت، سعيد مرتضوي دادستان تهران است و او هم به كسي محل نمي‌گذارد. اسمش «بهزاد مهاجر» است و 47 سال سن دارد. احيانا اگر به كساني كه از زندان آزاد شده‌اند دسترسي داريد ممنون مي‌شوم پرس و جوئي بكنيد شايد كسي خبري داشته‌باشد.
نه تنها موسوي، كروبي، و باقي نيروهاي سياسي موجود بايد نهايت تلاش خود را براي يافتن و نجات مفقودان بگذارند، بلكه همه آزاد شدگان يا ديگر شاهدان بايد مشاهدات خود را از زمان دستگيري و در مورد ديگراني كه بازداشت‌شان را ديده‌اند براي عموم منتشر كنند تا امكان شناسايي كسان بيش‌تري فراهم شود.

لازمه اين كار اين است كه اين اطلاعات در جايي جمع شوند. در حال حاضر احتمالاً كميته‌اي است كه موسوي و كروبي و خاتمي براي پيگيري وضع بازداشت‌شدگان تشكيل داده‌اند مي‌تواند مرجع مناسبي براي اين كار باشد. سايت خبري حزب اعتماد ملي گزارش داده كه تاكنون 130 نفر از به اين كميته مراجعه كرده‌اند.

اگر اين كميته روالي براي جمع آوري اطلاعات براي شناسايي مفقودان فراهم كند، دست كم مي‌تواند از مراجعان خود براي شناسايي كمك بخواهد. اين كميته مي‌تواند همچنين عكس و اطلاعات مفقودان را به خواست خانواده‌هاشان در سايتي منتشر كند، يا به ديگر مراجعان نشان دهد، تا ديگران بتوانند اطلاعات احتمالي خود را براي شناسايي ارسال كنند.

تا جايي كه من خبر دارم، تا به حال آقاي كروبي شماره‌اي براي تماس با نمايندگان اين كميته اعلام كرده است:
پیرو تماس های مکرر برخی از خانواده ها مبنی بر پیگیری وضعیت فرزندانشان دفتر مهدی کروبی با اعلام یک شماره تلفن از خانواده هایی که اعضای خاواده هایشان در جریانات پس از حوادث انتخابات اخیر مفقود شده اند و خبری از وضعیت آن ها ندارند درخواست کرد تا طی تماس با این تلفن، این دفتر را در جریان موضوع قرار داده تا از آن طریق پیگیر وضعیت آنها باشند. گفتنی است خانواده بازداشت شدگان و آسیب دیدگان حوادث اخیر نیز می توانند از طریق این شماره مشکلات خود را مطرح کنند. بنا بر اعلام دفتر کروبی شماره تلفن 22713135 از ساعت 8 تا 20 پاسخگوی خانواده های این عزیزان خواهد بود.
در شرايط فعلي، پيگيري وضع مفقودان وظيفه‌اي است كه بر دوش همه ماست و تا جايي كه بتوانيم بايد كمك كنيم.

دچار جنون

اعترافاتي از يك مجنون تاريخي:
A revolutionary chaos is not at all like an earthquake or a flood. In the confusion of a revolution, a new order begins to take shape instantly; men and ideas distribute themselves naturally in new channels. Revolution appears as utter madness only to those whom it sweeps aside and overthrows. To us it was different. We were in our own element, albeit a very stormy one...



۲۲ تیر ۱۳۸۸

پيشواي آزادي...

شهيدي ديگر:

یعقوب بروایه، دانشجوی کارشناسی ارشد رشته نمایش در دانشکده هنر ومعماری دانشگاه تهران، روز چهارم تیر ماه توسط نیروهای بسیج از بام مسجد لولاگر مورد اصابت گلوله قرار گرفت، از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله توسط دوستانش به بیمارستان لقمان انتقال یافت اما به رغم تلاش پزکان برای جان وی، در نهایت دچار مرگ مغزی شد و به شهادت رسید. یعقوب بروایه فرزند دوم یک خانواده پنج نفری و اهل اهواز بود. وی متولد تیرماه 1361 بوده و در هنگام مرگ تنها 27 سال سن داشت.

به نوشته برخی سایت‌های خبری یعقوب بروایه که در کنترل کامل مامورین تحت مداوا قرار داشت، از این حادثه جان سالم به در نبرد. او تنها دقایقی پیش از مرگ چشم گشود، دستان مادرش را گرفت و زیر لب گفت: مادر من برای آزادی کشته شدم.... و چشم فروبست.

داغ


عكس از اين‌جاست. چند ويدئو هم گذاشته‌اند...


۲۰ تیر ۱۳۸۸

كريه اكنون صفتي ابتر است/ شاملو

«كريه» اكنون صفتي ابتَر است
چرا كه به تنهايي گوياي خون تشنگي نيست.
تحميق و گران‌جاني را افاده نمي‌كند
نه مفت‌خوارگي را
نه خودبارگي را.

تاريخ
---- اديب نيست
لغت‌نامه‌ها را اما
اصلاح مي‌كند

شاملو، مدايح بي‌صله
***
چه شبي، چه شب‌هايي، چه خبرهايي، چه دل‌هاي افگاري...

۱۹ تیر ۱۳۸۸

18 تير بود!

يك - ديروز قبل از اين كه بيرون برويم يك خبري ديدم عجيب، تصميم گرفتم در طول راه با كسي درباره‌اش حرف نزنم. شب كه به خانه برگشتيم دوست عزيزي همان را برايم فرستاده بود. دوست من نوشته بود:
... ایرنا گزارش می‌دهد که فرماندارِ تهران به ایرنا گفته "هيچ گونه مجوزي براي تجمع و راهپيمايي در روز 18 تير نه درخواست شده و نه صادر شده است." بعد هم گفته "اگر چنانچه افرادي بخواهند با گوش دادن به فراخوان شبکه‌هاي ضد انقلاب تحرک ضد امنيتي داشته باشند زير گام‌هاي مردم هوشيار ما له خواهند شد. "

http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=580101

منطق و ادبِ آقای فرماندار البته جالب است. اما، غیر از این، به نظرم استعاره‌ی "گام" نامناسب است چون، با توجه به اینکه هیچ‌گونه مجوزی صادر نشده، مردمِ هوشیار و مقید به قانونِ ما امروز نخواهند توانست به‌طورِ گسترده‌ای واردِ خیابان بشوند برای له‌کردنِ آشوب‌گران زیرِ گام‌هایشان!

راستش صحبت‌هاي آقاي "تمدن" خيلي جالب‌تر از اين حرف‌ها بود. وقتي مي‌خواندم، احساس مي‌كردم دارم يك فيلم سينمايي مي‌بينم كه براي رعايت اخلاق و اصول ديالوگ‌هايش را در مميزي عوض كرده‌اند:

در فيلم اصلي، استاندار استاني كه پاتيتخت در آن است، به عنوان نماينده قانون و تمدن، در صحنه‌اي دراماتيك در برابر كسي قرار مي‌گرفت كه گريبان كس ديگري را گرفته بود كه فكر مي‌كرد كار بدي كرده است (اغتشاش مثلاً). مرد قانون، در ديالوگي آشنا، به شخص گريبان‌گير مي‌گويد "نه! اين كار تو نيست كه قانون را اجرا كني!"

اما ديالوگ عوض شده بود. مرد قانون با صداي بلند مي‌گفت: "لهش كن! لهش كن!"

خب البته من در مقام و موقعيتي نيستم كه به اين نمادهاي قانون و تغيير عرضي داشته باشم؛ ايشان هر كلام‌شان محضري است براي آموختن. منتها دارم فكر مي‌كنم در اين سناريوهاي بازنويسي شده چه اتفاقات ديگري ممكن است رخ بدهد؟

مثلاً به اين مورد توجه كنيد: يك نفر ادعا مي‌كند كه ديروز (18 تير) در يكي از خيابان‌هاي اصلي همين شهر كه استاندارش آقاي تمدن است "مردم" را ديده كه نقاب زده‌ بودند (از همين‌ها كه در فيلم‌ها ديده‌ايم كه سه تا سوراخ چشم و دماغ دارد و باقي سر را مي‌پوشاند)، و سوار موتور بوده اند و از آن جالب‌تر بر پشت خود شمشير سامورايي داشتند، قطعاً فكر مي‌كنيد كه دارد فيلم علمي تخيلي تعريف مي‌كند ديگر؟

دو - ديروز، 18 تير، روز عجيبي بود. در همه اين 10 سال، هيچ سالگردي از اين واقعه با اين حضور مردمي برگزار نشد. من هيچ تخميني از جمعيت ندارم، چون جمعيت پراكنده بود؛ گروه‌هاي متعددي از خيابان‌هاي مختلف به انقلاب مي‌آمدند و هم‌زمان از انقلاب به سوي خيابان‌هاي اطراف پراكنده مي‌كردندشان(مان).

من در مورد جزئيات حرف زيادي ندارم، فقط مي‌توانم بگويم كه با همه اتفاقات پيش از اين، واقعه ديروز فوق انتظار شخص من بود. من اين مردم را به نحو عجيبي شجاع يافتم. و متمدن و اميد بخش. بودن در ميان اين مردم، كه هيچ كس را نمي‌خواستند زير پا له كنند، روحيه بخش است. شعارها را كه مي‌شنوي با خودت مي‌گويي: پس در تمام اين سال‌ها اين مردم خاموش، داشتند فكر مي‌كردند. داشتند همه عقده‌هاي فروخورده را در تنهايي مي‌انديشيدند. اين "زن و مرد بي‌باك"، همه اين سال‌ها داشتند فكر مي‌كردند كه امروز اين گونه يك‌سو و يك‌زبان شعار ضد استبداد و دموكراسي‌خواهي سر مي‌دهند؛ راي‌شان را مي‌خواهند و استبداد نمي‌خواهند...

سه - الان ديگر بعد از اين چند هفته مي‌توان در اين باره صحبت كرد؛ يك اتفاق مهم، كه اگر بتوانم بعداً مي‌خواهم درباره‌اش بيش‌تر بنويسم حضور پررنگ بخش‌هاي بزرگي از جامعه مذهبي در اين حركت است. به نظر من اين بهترين اتفاقي بود كه مي‌توانست بيفتد. همه اين سال‌ها، نگراني شديدي وجود داشت در مورد اين كه تنش‌هايي كه به جامعه ايراني وارد مي‌شود بالاخره روي كدام خط گسل ايجاد خواهد كرد؟ هم بسياري از ناظران سكولار و هم بسياري از مذهبي‌ها از اين بيم داشتند كه با وجود گفتار غالب ايدئولوژيك، اين گسل ممكن است روي مرز اسلاميت رخ دهد. اين همان چيزي بود كه همه اين سال‌ها تبليغات حاكم هم در عين تنش‌زايي، خود بر آن انگشت مي‌گذاشت.

اتفاق اين چند ماه و نهايتاً يك ماه اخير، باعث شد كه خوش‌بختانه شكاف بر سر مسئله‌اي با ماهيت بارز سياسي، و نه مذهبي، رخ دهد: باعث شد حقيقتي كه هميشه بسياري از جمهوري‌خواهان به آن اشاره مي‌كردند، ولي امكاني براي نشان دادن آن نمي‌يافتند خود به جلوه درآيد: اين كه گروه‌هاي بزرگي از مسلمانان هستند كه در عين اعتقاد قوي به اسلام، استبداد را به هر نام و هر رنگي برنمي‌تابند و موثر بودن راي‌شان را مي‌خواهند و زندگي محترمانه در كنار ديگران را.

اين چند خط، خلاصه گفت‌وگويي بود با يكي از دوستان قديم، وقتي كه غروب از خيابان برمي‌گشتيم. اين روزها، روزهاي تجديد آشنايي‌ها و تولد آشنايي‌هاي تازه است.

۱۷ تیر ۱۳۸۸

شبانه

به فريادي خراشنده
بر بامِ ظلمتِ بيمار
كودكي
----- تكبير مي‌گويد

گرسنه روسبي‌ئي
------------ مي‌گريد
آلوده دامني
از پيروزي بردگانِ دلير
------------------ سخن مي‌گويد

*
لُجِّه‌ي قطران و قير
بي‌كرانه نيست
---------- سنگين گذر است.
روز اما پايدار نماند نيز
كه خورشيد
-------- چراغ گذرگاهِ ظلماتي ديگر است:
بر بامِ ظلمتِ بيمار
آن كه كسوف را تكبير مي‌كشد
نوزادي بي‌سر است.

و زمزمه‌يِ ما
هرگز آخرين سرود نيست
هرچند بارها
دعايِ پيش از مرگ بوده است.

شاملو، 8 مهر 1363، از مجموعه مدايح بي‌صله

۱۴ تیر ۱۳۸۸

بهتان مگوي...

بهتان مگوي
كه آفتاب را با ظلمت نبردي در ميان است.

آفتاب از حضور ظلمت دل‌تنگ نيست
با ظلمت در جنگ نيست.
ظلمت را به نبرد آهنگ نيست،
چندان كه آفتاب تيغ بركشداو را مجال درنگ نيست.

همين بس كه ياري‌اش مدهي
سواري‌اش مدهي.

شاملو، دي 1363، از مجموعه مدايح بي صله

۱۲ تیر ۱۳۸۸

زندانيان سياسي اخير

شمار دوستان و آشنايان دربند ديگر از دستم در رفته است. آشنايان من البته تنها جزء كوچكي از صدها نفري هستند كه در هفته‌هاي اخير بازداشت شده‌اند.

روايت‌هايي كه از آزاد شدگان مي‌شنويم يا مي‌خوانيم، بسيار موحش‌اند. خبرهايي كه از شهرستان‌ها مي‌رسد به مراتب تكان‌دهنده‌تر است.

علاوه بر كساني كه معلوم است در بازداشتند، بسياري نيز مفقود شده‌اند. خانواده‌هايي هنوز پي بستگانشان مي‌گردند و نيافته‌اند. (نيما نوشته: هنوز تعداد زيادي آدم باقي مانده (شايد حدود 1000 نفر) كه از سرنوشت‌شان هیچ اطلاعي در دست نيست نه تماسي، نه اسمي، نه خبري، هيچ!) من حال اين خانواده‌ها را خوب مي‌فهمم و متاسفم...

به گواهي زندانيان آزاد شده، سواي تظاهر كنندگان، بسياري ديگر هم هستند كه دستگيري‌شان با هيچ منطقي، حتي "منطق ارعاب" (چه منطقي...) نمي‌خواند.

يكي از آزاد شدگان از مردي مي‌گفت كه شب به هم‌راه همسر باردارش در خيابان بوده و دستگير شده؛ نه در تظاهرات كه در راه ميان خانه و مطب. مرد در زندان بوده كه فرزندش به دنيا مي‌آيد. كسي كه اين روايت را برايم گفت مي‌پرسيد آيا مي‌شود آدم با زن باردار براي براندازي به خيابان بيايد؟ ظاهراً پاسخ به اين سوال براي كسي كه بايد اهميت داشته باشد و نگران آشوب عليه خودش بوده، چندان مهم به نظر نمي‌آمده است.

بنابر همين گواهي‌ها، در ميان بازداشت شدگان كساني هستند كه حتي در مناطقي كه تظاهرات و تجمعات واقع شده نبوده‌اند و كيلومترها دورتر و بي هيچ دليلي كه براي خودشان قابل فهم باشد بازداشت شده‌اند.

در ميان افرادي كه نمي‌فهميده‌اند چرا بازداشت شده اند، نفرات متعددي هستند كه نه تنها در تظاهرات نبوده‌اند، نه تنها در مناطق ناآرام نبوده‌اند، بلكه اساساً هم‌دل و هم‌راي تظاهر كنندگان هم نبوده‌اند: برخي از بازداشت شدگان رهايي يافته، به شماري از راي دهندگان به احمدي‌نژاد كه به زندان افتاده‌اند اشاره مي‌كنند.

گروه سني بازداشتي‌ها هم بنابر مشاهدات، از بچه‌هاي دبيرستاني تا افراد واقعا كهن‌سال را دربرمي‌گيرد.

كساني كه امروز دربند هستند، چه آن‌ها كه دوستان ما يا هم‌پاهاي ما در تظاهرات مسالمت‌آميز اخير بوده‌اند و هم‌دلاني آشنا يا ناشناخته‌اند، چه آن‌هايي كه تنها به جبر شرايط اخير دربند افتاده‌اند، همگي بايد آزاد شوند. كم‌ترين وظيفه ما در قبال بازداشت شدگان، توجه و پيگيري وضع آن‌ها و پيگيري خواست آزادي‌شان از هر طريق ممكن است.

۱۰ تیر ۱۳۸۸

من اس ام اس نمي‌زنم

مشكلش رفع شد ديگر؟ معلوم شد چه بود؟ اهميتي ندارد نه؟ بايد خوشحال باشيم ديگر بله؟ جشن بگيريم كه مشكلش رفع شد؟

من اس ام اس نمي‌زنم. تا آينده‌اي نامعلوم؛ نامعلوم كه نه، بي تاريخ، فعلا بي تقويم. من اس ام اس نمي‌زنم و ككم هم نمي‌گزد. نمرديم اين روزها كه قطع بود. كارهامان را كرديم مثل زمان قبل از اس ام اس.

ديگر هر چيزي تاب آوردن و اعتراض نكردن ندارد؛ اين يكي را در اين روزها از اين مردم خوب ياد گرفته‌ام.

من اس ام اس نمي‌زنم.

۷ تیر ۱۳۸۸

براي امير حسين مهدوي كه ديروز "اعتراف" كرد

امير عزيز، نمي‌دانم چند وقت ديگر طول مي‌كشد تا بتواني امثال اين چيزها را دوباره بخواني. اميدوارم زياد طول نكشد. در واقع اين روزها خيلي اميدوارم و به خيلي چيزها اميدوارم؛ بيش از همه اين سال‌ها و بيش از چند سال پيش كه با هم در يك روزنامه كار مي‌كرديم.

امير عزيز، من حاضر نشدم "اعترافات" تو را جز چند جمله بخوانم يا گوش دهم.

با همه اين‌ها وقتي فكر مي‌كنم كه "اعتراف" كرده‌اي، با خودم مي‌گويم كه جداً جا داشت كه اعتراف كني چون "گناهان"ات قابل بخشش نبود: گناهت اين بود كه در آن موقعيت خطير، به چيزهايي غير از منافع شخصي‌ات هم فكر كردي. و شايد فكر كردي كه حاصل كارهاي تو و امثال تو مي‌تواند به ساختن روزهاي ديگري كمك كند.

گناهت اين بود كه به عنوان يك روزنامه نگار، بالاخره آن چهار صفحه‌اي انديشه‌نو را تبديل به يك رسانه موثر كردي. گناهت بزرگ بود امير؛ بايد اعتراف مي‌كردي...

من نمي‌خواهم بگويم كه حرف‌هايت را ("حرف‌هايت" را؟) باور كرديم يا نه. به نظرم گفتن هر جمله‌اي در اين باره، نوعي حشو زايد است. چه كسي قرار است چه چيزي را باور كرده باشد؟

چيزي كه مي‌خواهم بگويم اين است كه حتي يك لحظه هم نبايد فكر كني كه تنهايي. همانطور كه كشتگان اين روزها تنها نيستند، همانطور كه مجروحان تنها نيستند، همانطور كه بقيه زنداني‌ها تنها نيستند، تو هم تنها نيستي. مي‌داني گواه من چيست؟ اين است كه اغلب مي‌بينم مردمي كه اين روزها از اين واقعات حرف مي‌زنند، به صيغه اول شخص جمع حرف مي‌زنند: مي‌كشندمان، مي‌زنندمان، مي‌برندمان...

ناخواسته، خارج از اراده هر صاحب اراده‌اي، مايي شكل ساخته شد كه نه تنها من و تو آشنا با همه اختلاف‌هامان در آن جا گرفتيم، كه ميليون‌ها ديگر كه نمي‌شناسيم و نمي‌شناسند هم در آن آمدند.

امير عزيز، تو تنها نيستي چرا كه اين مردم، كه خودشان بوده‌اند آن‌چه بوده‌اند، و خودشان كرده‌اند آن‌چه كرده‌اند، خود را به جاي تو هم مي‌گذارند و همين الان هم گذاشته‌اند.

باز هم مي‌گويم، با همه تاريكي‌ها، و دردها، من هم مثل خيلي‌هاي ديگر به آينده اميدوارم. اميدوارم به سپيده‌اي كه خواهد دميد و شبي كه سپري خواهد شد و دردي كه نبايد براي تو بماند، چون كه از آن تو نيست...

The Mask of Evil/ Bertolt Brecht

On my wall hangs a Japanese carving,
The mask of an evil demon, decorated with gold lacquer.
Sympathetically I observe
The swollen veins of the forehead, indicating
What a strain it is to be evil

پي‌نوشت: ظاهرا بعضي از دوستان از اين مطلب اي‌ برداشت را كرده‌اند كه من ميان مقاومت و عدم مقاومت فرقي نمي‌گذارم يا نگذاشته‌ام؛ برخي ديگر از دوستان هم ايراد ظريف‌تري مي‌گيرند و مي‌گويند، اين گونه نوشتن "ارزش" مقاومت در برابر فشارهاي زندان را كم‌رنگ مي‌كند. واقعاً نمي‌دانم چنين نتيجه‌اي بر نوشته من مترتب هست يا نه؛ در واقع شخصاً چنين تصوري ندارم. فكر مي‌كنم هدف‌گيري نوشته من چيز ديگري است.
براي ديدن ديدگاه متفاوت، مي‌توانيد نوشته دوست من محمود فرجامي را ببينيد.

۲۴ خرداد ۱۳۸۸

فردا صبح

وقتي اميدت بريده، وقتي حساب‌هات همه مي‌گويند كه كار، زار است... در چنين وقتي مي‌داني چه به كار مي‌آيد؟ نه عقلي كه حسابش افسرده‌ات سازد نه رخت اميدي كه به هيچ جا نتواني بياويزيش.

چيزي كه به كارت مي‌آيد، ايمان است. در چنين وضعي ايمان اگر هم نباشد، سر برمي‌آرد. ايمان به اين كه شب تاريكي ديجور هم، صبحي دارد؛ تو در شبي و صبحش را نديده‌اي. چيزي كه باعث مي‌شود باور كني صبحي دارد، اين نيست كه مي تواني باور كني كه "هر شبي" صبحي دارد؛ اين است كه مي‌خواهي تو هم صبحش را ببيني، دوستت هم ببيند، معشوقت هم ببيند.

ايمان، عقلاني نيست. استدلال برنمي‌دارد؛ همين، همين صداي غريبِ غريوِ انبوه را كه در اين ساعت شب مي‌شنوي، شايد، نشانه‌اي بگيري بر اين كه به صبحِ ناديده فردا ايمان بياوري؛ به چيزي كه شايد به همان ابهامِ، اما همان زيبايي "نجات انسان‌ها" باشد...

۲۳ خرداد ۱۳۸۸

فردا...

خب به نظر مي‌آيد كه تا صبح آقاي محمود احمدي نژاد به عنوان رييس جمهور اعلام خواهند شد

۲۲ خرداد ۱۳۸۸

موسوي پيروزي خود را اعلام كرد

مير حسين موسوي امشب ساعت 11 كنفرانس خبري‌اي برگزار كرد و در آن با قرائت اين بيانيه پيروزي خود را اعلام كرد:
به نام خدا

مردم شریف ایران

ضمن تشکر از حضور پر شور و استقبال گسترده شما از انتخابات ریاست جمهوری، به اطلاع می‌رساند طبق گزارش‌ها و مستندات واصله علی رغم تخلفات و کارشکنی‌های متعدد و نارسایی‌های گسترده، مستندات واصله حاکی از آن است که رای اکثریت قاطع مردم متوجه این خدمت‌گزارشان بوده است.

از مسوولان امر می‌خواهم در شمارش آراء نهایت دقت را بنمایند و اعلام می‌کنم در غیر این‌صورت از همه امکانات قانونی برای احقاق حقوق حقه ملت ایران اقدام خواهم کرد.

همین‌جا فرصت را مغتنم می‌شمارم و از ملت شریف ایران می‌خواهم آماده برگزاری جشن پیروزی در شامگاه میلاد بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) باشند.

مير حسين موسوي

حضور به بهانه‌ي انتخابات/ انوش گنجي‌پور

[اين يادداشت از دوستم انوش گنجي‌پور است كه براي انتشار در اختيار من قرار داده]

از اواسط سال‌هاي اصلاحات، دقيق‌تر از دوره‌ي دوم رياست جمهوري خاتمي، حاكميت، به هزار و يك دليل، از ويژگي‌هاي شخصيِ شخصِ شاه سلطان حسين گرفته تا بي‌كفايتي و البته بي‌صداقتي و سودجويي – بگوييد پول‌جويي- كارگزاران اصلاح‌طلبي از يك سو و از سوي ديگر قبضه‌ي كليه‌ي سازوكارها و ابزار اعمال زور ، حاكميتي كه از دوم خرداد به خود لرزيده بود، كار نظام سياست را به جايي كشاند كه من‌بعد انتخابات، هر انتخاباتي، نتواند «چيزي» را تغيير دهد. در مقابل اصلاح‌طلبي، چه كارگزارانش و چه اصلاح‌طلبان واقعي – آحاد مردم – در انتخابات مجلس هفتم و خاصه رياست جمهوري نهم هر چه در توان داشتند كردند تا حداقل امكان تحرك در اين عرصه را براي خود حفظ كنند. كه اگر تغيير به وسيله‌‌ي انتخابات ميسر نيست، دست كم آن را به مانعي ايضاحي بر سر راه غصب صحنه‌ي راستين سياست و امحاي آن بدل كنند. البته نشد.

آن محكم‌كاري حكومتي به طريق اولي شامل اين انتخاب و نامزدهايش مي‌شده است؛ مي‌بايستي مي‌شد. منتها حساب يك چيز نشده يا اگر شده، اشتباهي: حساب مردم. روزهايي كه گذشت خوب نشان داده‌اند كه امكانِ بيان گزاره‌ي «هيچ چيز سياسي نيست» خود به خود مؤيد امكان نقيض خويش است: «هر چيزي سياسي‌ست»؛ و بر عكس. انتخابات كه جاي خود.

وقتي كار عرصه‌ي سياست در ايران به جايي كشيده كه ديگر هيچ نماينده‌اي، ولو بر حق، ياراي عوض كردن چيزي، يا به عبارتي خفيف‌تر رسيدگي به مطالبات مردم، را ندارد، تنها دخالت مستقيم مردم است كه مي‌تواند عرصه‌ي اين سياست را بكل عوض و جايي براي تغيير باز كند. روشن بگوييم، اگر دخالت بي‌واسطه‌ي مردم در سياست شرط امكان تغيير راديكالِ عرصه‌ي سياست است، كه هست، در وضعيت خاص فعلي اصلاً شرط امكان هر نوع تغييري‌ست. انتخابات اين دوره، چون كه بزنگاهي شده يگانه براي همين به صحنه آمدن و دخالت بي‌واسطه‌ي مردم، آن هم درست وقتي «قرار» نبوده، به آن لحظه‌ي سياسي‌اي بدل گشته كه بين قبل و و بعد خود گسستي اساسي ايجاد مي‌كند. تومار گذشته را مي‌پيچد و خواب آينده مي‌‌بيند. نكته اين كه، جايي براي «تصويب» برنامه‌اي كارشناسي‌شده براي آينده و يا حتا پيش‌گويي آن نيست: كار با خواب است به همان نشان كه در خواب به جاي سر انسان مي‌شود ويرگول بنشيند.


از اين منظر راي دادن در صورتي كنش سياسي ما خواهد بود كه صريحاً رأي به تداوم اين دخالت و حضور سياسي مردم باشد. اينجاست كه حساب كار با او كه مي‌خواهد مردم رأيش بدهند و بعد برگردند سر كار و زندگي خودشان، برگردند همان جا كه بودند، و خيال‌شان راحت باشد كه اگر مشكلي براي‌شان پيش آمد او نامه مي‌نويسد، پادرمياني مي‌كند و ريش گرو مي‌گذارد، سوا مي‌شود. اين كدخدامنشي در مورد خواسته‌هاي مردم را بگذاريم كنار وعده و وعيدهايي كه به هيچ صراطي نمي‌گنجند در نظام صلبي كه كروبي مي‌ميرد براي ريش‌سفيد بودنش؛ و به نوع غريبي مي‌رسيم از عوام‌فريبي: آن جرياني كه كروبي از فرداي انتخابات نهم مدام به نام تندرو لعن و افشايش كرده، حالا حق دارد همان خواسته‌ها و بيشترش را حتا با همان سخنگويان سابق داشته باشد، سهل است آنها و شعارهايشان مي‌شوند ويترين كروبي، منتها به اين شرط كه بگذارند كروبي با مذاكره ماجرا را ختم به خير كند. عوام فقط فقرايي نيستند كه به چيزكي كه قاتق نان‌شان بشود دل مي‌بندند. عوام مي‌تواند از طبقه‌ي ديگري باشد. و طبقه كه عوض شد، قاتق نان عوام «فرهنگي» هم مي‌تواند باشد. عوامفريب، فقط احمدي نژاد نيست.


در خيابان بودن آنهايي كه اسم كروبي را فرياد مي‌زنند، با منطق كروبي جور در نمي‌آيد اگر اين «بودن» جايي خارج از قاب عكس كروبي با هواداران باشد، چون اصلاً جز از اين دليلي ندارد كه بيرون باشند؛ بيرون از لاك خودشان. براي همين آنها كه شب و روز در خيابان‌اند، ولو به اسم كروبي، خارج از منطق كروبي‌اند. منطق بگوييم براي اين كه انتخاب اصلي، انتخاب يك فرد، انتخاب اصلح به قول آنها و پاك‌تر به قول ما، انتخاب كسي كه نه شائبه‌ي همراهي‌اش با جنايات 67 باشد و نه همدستي‌اش در بگير و ببند آن سال‌ها، نيست. نه كه اين مهم نباشد.خيلي مهم است. منتها درجا زدن در اين دلواپسي، دلواپسي بحق، نديدن آن سويه‌اي‌ست كه سبب رفع انواع دغدغه‌هاي فردي، خاص و به خودي خود غير سياسي، در انتخاب سياسي مي‌شود. والا مير حسين موسوي بايد روزي، هر چه زودتر، درباره‌ي سركوب و كشتار دوران صدارتش روشن پاسخ دهد. اين كه او هم هر جا از پاسخ عاجز باشد بازي خاتمي را در بياورد و از تفكيك قوا دم بزند، احتمالاً همين سيل سبز به او فهمانده كه جاي جواب را نمي‌گيرد. حتما فهميده كه رأي به او، رأي به سركوب آن سال‌ها نيست؛ فهميده كه رأي به موسوي، رأي به محتسبيِ محتشمي‌پور نسيت. اگر نفهميده زودا كه منطقِ او به او بفهماند. همين منطق است كه خود خاتمي را هم از جلدي كه تا به حال درش بوده، از هويتي كه تا پيش از اين داشته كنده، او را به خاتمي ديگري مبدل كرده.


در يك كلام رأي به موسوي، رأي به منطقي‌ست كه به اسم او شده. نه رأي به كارگزاراني كه به هر حال از و در همان نظام كذا دورش را گرفته‌اند: از اصلاحاتچي‌هايي كه قند پول و قدرت در دل‌شان آب مي‌كنند تا دشمنان قسم خورده‌ي اصلاحات كه فقط به حكم اين كه احمدي‌نژاد سهم‌شان را نداده از درِ دوستي با خيل مردم در آمده‌اند: رأي دادن به موسوي، اگر به منطق موج سبز باشد، رفتن به راهي نيست كه لاريجاني جلوي پاي اصلاحات مي‌گذارد، و نه افتادن در دام آن مزدور رسانه‌اي كه تنها در عرض چند ماه مي‌تواند از دروغزني و خبرسازي در جام جم و بعد همشهري بر ضد همين مردم و اصلاحات، برسد به خبر آنلاين و دروغزني اين بار براي اصلاحات.


موسوي فقط در صورتي مي‌تواند كاري از پيش ببرد كه به منطق خودش وفادار باشد. احقاق حق مردم - حق مردم عبارت از برابري‌ مطلق است و لاغير- براي موسوي ميسر نخواهد بود الا به زور خود مردم. و زور مردم حضور داشتن آنهاست. به اين لحاظ، گرفتن حق مردم گرسنه با تكيه بر حضور خود آنها عين سياست است.


دوست من علي معظمي در يادداشتي نوشته كه اين حضور مردم در خيابان فقط جنبه‌اي سلبي دارد، يعني همه مي‌دانند كه احمدي نژاد را نمي‌خواهند؛ منتها هيچ جنبه‌ي ايجابي‌اي در آن نيست. او درست مي‌گويد: جنبه‌ي ايجابي‌اي وجود ندارد، درست به اين خاطر كه امر ايجابي مسلم و تقليل‌ناپذير نفس «حضور» داشتن آنهاست؛ چه چيزي ايجابي‌تر از مردمي كه اين بار از دل تصاوير حضورشان در سخنراني آن و درسفرهاي استاني اين بيرون جهيده‌اند تا واقعاً حضور داشته باشند، تا نه در عكس‌هاي نماي دور كه واقعاً «باشند». نفسِ اين بودن تا همين حالا هم چيزي، چيزهايي، را تغيير داده. مثال، مصلايي‌ست كه قرار بود مصلاي پس از 18تير باشد و تنها دليلي كه حتا تريبونش هم به احمدي‌نژاد دست نداد، زنجيره‌ي سبز مردمي بود كه «سر راه» مصلا بودند. دوست ديگر نادر فتوره‌چي به بي‌هويتي توده‌هايي شك كرده كه با نواري سبز خودشان را داخل ماجرا مي‌كنند. موج اگر موج باشد هويت را با خود از جايي غير از آن نمي‌آورند، هويت را درونش پيدا مي‌كنند. هويت‌شان بند سبزي‌ست كه با موج سبز يكي‌شان مي‌كند.


اين انتخابات مطلقاً سياسي‌ست دقيقاً بدان جهت كه رفتنِ فردا پاي صندوق رأي، نقطه‌ي پايان حضور مردم نيست. به خلاف دوم خرداد، رخدادِ سياست مساوي رأي ريخته به صندوق‌ها نيست. براي هر رخدادي منطق خاص خودش. رأي دادنِ اين‌بارِ ما نقطه‌ي مركزي موج مدوري‌ست با شعاع نامشخص. رأي دادن به تدوام حضور مستقيم مردم است در عرصه‌ي سياست، رأي دادن است به تداوم موج سبز.