۲۸ مهر ۱۳۸۵

رخداد / دانشگاه

سايت «رخداد» مدتي است كه راه‌اندازي شده است. رخداد سايتي گروهي است كه نويسندگان آن عمدتاً دوستاني هستند كه نخستين كتاب رخداد را منتشر كردند؛ كتاب اول رخداد ترجمه مجموعه مقالاتي از اسلواي ژيژك بود. اما ظاهراً قرار نيست رخداد به «نوشته» محدود باشد؛ از سر و شكل سايت كه هنوز جا دارد تا درست شود برمي‌آيد كه امكان گذاشتن فايل‌هاي صوتي و انتشار عكس و ... هم بر روي آن در نظر گرفته شده است. از طرف ديگر نويسندگاني كه همين حالا بر روي رخداد مطلب دارند هم محدود به مترجمان نخستين كتاب رخداد نمي‌شوند. در رخداد همان‌طور كه نام كساني چون مراد فرهادپور و صالح نجفي و علي عباس‌بيگي را مي‌توانيد ببينيد، از نادر فتوره‌چي هم مي‌توانيد مطلب بخوانيد.

مطلب صفحه نخست سايت رخداد در حال حاضر نوشته‌اي از مراد فرهادپور است كه به تأملي درباره دو سفر خاتمي و گنجي به ايالات متحده اختصاص يافته است. اما لينك مطلب ديگري هم در زير نوشته فرهادپور آمده كه متعلق به نادر فتوره‌چي است. مطلب نادر با عنوان «رجوعي ارتدوكسي به سنت چپ»، ابتدا نظري دارد به چگونگي جذب و انحلال كنش‌هاي اعتراضي و چپ‌گرايانه در سطح جهان در كليت نظام سرمايه‌داري و در انتها با همين زمينه اشاره‌اي دارد به اين كه در ميان كنش‌هاي فعالان چپ‌گراي كشورهاي استبدادزده و غير پيشرفته، چگونه برخي حركت‌ها كه بر «راديكال» بودن خود به نسبت ديگران اصرار دارند در نهايت به كنش‌گراني در جهت كليت نظام‌هاي استبدادي همان كشورها درمي‌آيند:

«... به عبارت ديگر ،اگر در تجربه چپ هاي راديکال دهه ۶۰ ميلادي،اين مناسبات اقتصادي نظام سرمايه داري بود که هر کنش اعتراض آميزي را به عاملي براي بقاي حياتش تبديل مي کرد ،در جوامع استبدادي موجود،که اتفاقاً وسيعترين بازار هاي هدف توليد کنندگان کالاهاي مصرفي اند، پسوند"راديکال" بهترين محمل براي سرکوب آناني است که به دموکراسي،حقوق بشر ،آزادي بيان و...نگاهي لوکس ندارند، از جنگ و مناسبات سرمايه داري جهاني نيز نفرت دارند،اما حاضر نيستند که براي کسب منفعت، پس از تندرويهاي بيارزش کلامي، در مقام مشاور سرکوبگران بنشينند

چيزي كه نادر به‌اشاره درباره آن صحبت كرده جاي حرف و حديث بسيار دارد كه شايد او نمي‌خواسته در چهارچوب سايت رخداد به آن بپردازد و يا در شرايط فعلي موقعيت را براي پرداختن به آن مناسب نمي‌دانسته و شايد مجالي ديگر و جايي ديگر امكان اين باشد كه نادر يا ديگري اين مسئله را باز كنند؛ اگرچه برخي اشاره‌هاي او هم صرفاً به حركت‌هايي كه خود را چپ راديكال مي‌نامند محدود نمي‌شود و موارد بسيار بدتري از آن را اين روزها در ميان نويسندگان فرصت‌طلب بي‌ريشه زبان‌زدي مي‌توان يافت كه اين مقام مشاوره را، معلوم نيست با چه جيره و مواجبي، پذيرفته‌اند.

¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨

و اما دانشگاه؛

فضاي دانشگاه‌ها ملتهب است. ميان آن‌چه در دانشگاه مي‌گذرد و آن‌چه اكثريت مردم از آن مي‌دانند شكافي عميق وجود دارد بنابراين هر اتفاقي بيفتد، كسي كه واقعه را به نفع خود تفسير خواهد كرد كسي است كه كنترل اكثريت افكار عمومي را به‌دست دارد؛ و شايد بتوان گفت كه كنترل اكثريت افكار عمومي در دانشگاه را هم به‌دست خواهد آورد.

جريان‌هاي دانشجويي كه دعوي برابري‌طلبي دارند يا دعوي آزادي، يا كساني كه خود را با جريان‌هاي مذهبي اصلاح‌گرانه تعيين هويت مي‌كنند، بايد بيش از همه هشيار باشند و در قبال وضع حاضر مسئولانه عمل كنند. اگر با نگرش كلاسيك گرامشي‌وار هم بنگريم، چيزي كه هويداست، از ميان سه عامل ايدئولوژي، و اقتصاد و قهر، عاملي كه روز به‌روز در فضاي سياسي تعيين كننده كنش‌گر هژمونيك مي‌شود عامل نهايي است كه پشتيبان آن دو ديگر نيز به‌شمار مي‌رود. لازم به شرح نيست كه تعلق و تعيين‌كنندگي ابزار اعمال قهر هم به‌وضوح انحصاري است. اين وضعيت در همه فضاهاي زيست-سياسي، به‌ويژه در فضاهايي كه هنوز فعال هستند، رفته رفته بيشتر عيان مي‌شود.

در چنين موقعيتي رويكرد راهبردي، و نه فقط رويكرد تاكتيكي، براي كساني كه مي‌خواهند كنشي مسئولانه و ارزش‌مدار داشته باشند، بايد به‌سوي انسداد «زمينه» اعمال قهر متوجه شود. رويكردهاي اپورتونيستي و تايل آكسيون‌هايي كه هيچ نتيجه عيني ندارند و نخواهند داشت بايد مردود و محكوم باشند. از طرف ديگر حركت‌هاي سكتاريستي كه با ادعاي راديكاليسم به‌هر رو بدنه فعالان مترقي را هدف گرفته‌اند و گفتارشان رفته رفته تمايزش را با گفتار هژمونيك دهه‌هاي اخير از دست مي‌دهد بايد عميقاً به ديده ترديد نگريسته شوند.
در چنين شرايطي رخدادهايي مانند برخوردهايي كه با دانشجويان صورت مي‌گيرد و دستگيرهاي دانشجويي بايد جدي گرفته شوند

در اين وضعيت، كنش مسئولانه اين است كه گروه‌هاي مختلف نسبت به زير ضرب رفتن همديگر حساسيت نشان دهند، نه اين كه خود عاملي براي ضربه زدن شوند، و كنش مسئولانه اين است كه دانشگاه، دانشگاه نگه‌داشته شود، و نگذاريم زمينه گشايش عرصه‌هاي جديد اعمال قهر، فراي آن‌چه تاكنون بوده فراهم شود. همبستگي طيف‌هاي مختلف مترقي در اين برهه اساسي به‌شمار مي‌آيد.

۲۲ مهر ۱۳۸۵

دنياي قشنگ ديكتاتورها

اين روزها واقعاً مايه انبساط خاطر كم فراهم مي‌شود، اگر هم پيدا شود، از دل همان روايت‌هاي فاجعه‌بار در مي‌آيد؛ قضيه اين است كه داشتم مقاله جديد اُپن‌دموكراسي را درباره آزمايش هسته‌اي كره جنوبي مي‌خواندم كه «پيشواي عزيز كيم جونگ ايل» را با شخصيت دكتر استرنجلاو مقايسه كرده بود «پيشواي عزيز»، لقب رسمي كيم است. خلاصه همان اوايل مقاله ديدم كه اشاره‌اي داشت به اين كه «پيشواي عزيز» پيش از اين كه بعد از پدرش عزيز شود، فيلم‌ساز بوده است.

خب برايم جالب بود، به همين دليل رفتم لينك داخل متن مربوط به قضيه فيلم‌سازي آن جناب را هم كه گويا همين سابقه سبب شهرت «روشن‌فكري»اش شده خواندم. پيش‌نهاد مي‌كنم بخوانيد و لذت ببريد. اما مفرح‌ترين بخش مقاله براي من در همان پاراگراف‌هاي اول بود؛ اين كه دكتر استرنجلاو فعلي و مشتهر به روشن‌فكريِ سابق كه كتابي هم درباره فيلم و سينما تأليف كرده، چطور اين حرفه را آموخته. مي‌دانيد چطور؟ مثلاً رفته پاريس و به خرج جمهوري خلق فيلم‌سازي خوانده؟ حاشا كه از اين ولخرجي‌ها كرده باشد و پول به جيب اين كاپيتاليست‌ها ريخته باشد. نه‌خير؛ ايشان دستور داده تا يك زوج فيلم‌ساز مشهور كره‌ جنوبي را دزديده‌اند و به پيونگ‌يانگ آورده‌اند تا به ايشان آموزش بدهند!!

۲۱ مهر ۱۳۸۵

براي دو دوست دردمندم، نون و الف؛

O what fine thought we had because we thought
That the worst rogues and rascals had died out

۲۰ مهر ۱۳۸۵

۱۸ مهر ۱۳۸۵

يك. گزارش آبزرور درباره وضع اسف‌بار زنان عراقي را بخوانيد؛ كساني كه هنوز هم اصرار دارند كه با جنگ مي‌شود دموكراسي صادر كرد بايد در اين مورد حرفي داشته باشند. وقتي يك حكومت ديكتاتوري مثل صدام را كه براي بقاي خودش همه چيز را از بين برده و حداقلي از مدنيت را باقي نگذاشته با يك نيروي بيگانه ساقط مي‌كنيد، بايد هم منتظر برآمدن و قدرت گرفتن ارتجاعي‌ترين نيروهاي داخلي باشيد؛ سوسك‌ها در تكامل بسيار عقب‌افتاده‌اند، و ظاهراً از معدود موجودات زنده‌ايي هستند كه پس از سانحه هسته‌اي باقي مي‌مانند!

دو. گزارش نيشن را در مورد گمانه‌زني‌هايي كه دوباره درباره جنگ بالا گرفته بخوانيد؛ اين حدسيات با اعزام ناو اتمي آيزنهاور براي جايگزيني با ناو ديگري در تنگه هرمز آغاز شده است. ناو آيزنهاور قرار است به همراه يك گروه از ناوها و زيردريايي‌هاي ديگر 21 اكتبر به مقصد برسد.

سه. امروز مقاله‌اي مي‌خواندم كه در آن به‌نقل از ظريفي آورده بود كه اگر اسلحه روي مغز من بگذاري و بگويي كه بين فلاني و فلاني يكي را انتخاب كن، من مي‌گويم "شليك كن!"

۱۴ مهر ۱۳۸۵

گیرم که "تابستان دیپلماسی" به سر آمده باشد؛ گیرم که دوباره حمله نظامی در دستور باشد؛ این وسط بعضیها وکیل مدافع شیطان میشوند که چه چیزی بهشان برسد؟ ما عاملیت سیاسی و تمام شرافتمان را بفروشیم که چه کسی چه چیزی به دست آورد؟ اینها را بگذار، راستی دیگر کسی از خویشان وکیل مجلس ششم نمرده که شاید خبری از او بشنویم؟

۲۸ شهریور ۱۳۸۵

زنگ خطر شوونيسم


امروز علي از «اعتماد ملي» زنگ زد كه آقاي ح يكي از خوانندگان افغان روزنامه شماره من را مي‌خواسته، بچه‌ها هم شماره او را گرفته بودند تا به من بدهند. آخر دوستان لطف كرده بودند و همان فرداي توقيف شرق مطلبي را كه درباره «اخراج كارگران خارجي...» نوشته بودم در اعتماد ملي چاپ كرده بودند؛ آقاي ح هم درباره همين مطلب تماس گرفته بود. زنگ زدم و صحبت كرديم. اين‌طور كه من فهميدم همه روزنامه‌ها را به دقت دنبال مي‌كرد و مطلب‌هاي مربوط به افغان‌ها را مي‌خواند؛ از مقاله دو ماه پيش شرق گفت؛ درباره يادداشت من حرف زد و...

آقاي ح از اين گفت كه چگونه براي‌شان در مراجعه به مراكز درماني محدوديت درست كرده‌اند؛ از اين گفت كه چگونه تحصيل بچه‌ها را محدود كرده‌اند و حالا كه از منع كامل كوتاه آمده‌اند براي ثبت نام شرط معدل 18 به بالا گذاشته‌اند! و مي‌پرسيد كه چند درصد بچه مدرسه‌اي‌هاي ايراني چنين معدلي دارند!؟ به ياد مي‌آورد كه شما بر سر هر ساختماني كه نگاه كنيد كارگر افغان مي‌بينيد، و مي‌پرسيد كساني كه مي‌خواهند اين مردم را بيكار كنند مي‌خواهند كه آن‌ها چه كنند؟ به كار سياه رو بياورند؟ مي‌گفت كه 26 سال است در ايران است و پيش از اين كه براي كار و زندگي به اين‌جا بيايد در افغانستان بازرگان بوده و هنوز هم در آن‌جا خانه و املاك دارد اما وقتي كه براي آدمي مانند او هم امكان كار و زندگي نيست، چگونه بايد برگشت؟

آقاي ح درباره خيلي چيزهاي ديگر هم حرف زد مثل تبليغات در مورد سياست بازگشت داوطلبانه و... اما انگيزه اصلي‌اش براي اين‌كه بخواهد با من صحبت كند نوشته‌اي بود كه همان دوشنبه در جام جم خوانده بود؛ ‌گفت كه از خواندن آن حالت تهوع به او دست داده. فكر كردم كه خوب ديگر دارد آش را زيادي شور مي‌كند. ولي گفتم كه مي‌روم جام جم را مي‌بينم. خواست كه اگر بتوانم درباره‌اش چيزي بنويسم؛ گفتم كه ببخشيد روزنامه‌ام توقيف شده ولي اگر دوستان باز هم لطف كنند اگر بنويسم شايد در همان اعتماد ملي چاپش كنم و به هر بايد مطلب را بخوانم. رفتم و جام جم را خريدم؛ ديدم همان‌طور كه مي‌گفت آقاي «دكتر»ي آن را نوشته و ديدم كه حسش اصلاً بي‌راه نبوده. از بچه‌هاي اعتماد ملي خواهش كردم كه اگر بتوانند جوابي را كه به اين آقاي دكتر غلامعلي آئينه‌ساز خواهم داد چاپ كنند...

من متاسفم كه بايد دست‌كم بخشي از چنين مطلب شونيستي‌اي را اين‌جا بگذارم؛ چون درست نيست كه اين اوصاف را بدون نقل قول تمام كنم. روتيتر مطلب كه در صفحه 14 شماره 1818 دوشنبه 27 شهريور چاپ شده هست: «پيامدهاي ماندگار شدن افاغنه در ايران» و تيترش هست: «ميهمان همچو نفس راحت جان است ولي...» اين تيتر مصرع اول شعري است كه كاملش در متن آمده و مصرع دومش اين است: «...خفه مي‌سازد اگر آيد و بيرون نرود». و اما فقط دو پاراگراف اول متن:

اندک زماني پس از انقلاب اسلامي در ايران بنابر دلايلي که شايد در اوضاع خاص آن زمان توجيه پذير بود ، دروازه هاي شرقي ايران به روي ميليون ها افغاني فرصت جو که ظاهرا از فشار حکومت چپگراي خود به تنگ آمده بودند گشوده شد و ايرانيان ميهماندوست مقدم اين لشکر عظيم را که در نهايت فقر و گرسنگي به ايران سرازير شده بودند گرامي داشتند.
در آن زمان مسوولان تصور مي کردند که حوادث سياسي افغانستان زودگذر است و افغان هاي فعلي برخلاف افاغنه تجاوزگر دوره صفويه و افشاريه صرفا ميهمانان مهربان و خجولي هستند که پس از مدتي کوتاه با تشکر و عذرخواهي از زحماتي که داده اند به خانه و کاشانه خود برمي گردند. اما در همان زمان هم با مقايسه شرايط اقليمي ،
اقتصادي و اجتماعي و همچنين حوادث تاريخي دو کشور کاملا قابل پيش بيني بود که آسان آمدن افغان ها بازگشتي بسيار مشکل و حتي ناممکن در پي خواهد داشت
.

***

الان كه داشتم اين‌ها را مي‌نوشتم دوستان خبر دادند كه عصر دوشنبه دفتر سازمان ادوار تحكيم پلمب شده و اموالش توقيف. مبارك است انشاء‌الله.

۲۵ شهریور ۱۳۸۵

روز جهاني دارفور
امروز روز جهاني دارفور است. اگر اخبار درگيري‌ها در دارفور را دنبال كرده باشيد مي‌دانيد كه در جنوب سودان يك نسل‌كشي در حال وقوع است. در ايران به دلايلي كه حدس زدنش سخت نيست، همان اندك اخباري هم كه در اين مورد منتشر مي‌شود بيشتر منطبق با مواضع دولت سودان است كه خودش به نوعي يك پاي قضيه به‌ شمار مي‌آيد؛ دولت از شبهه نظاميان قوم "جنجاويد" كه از قوم "البقاره" هستند و به اخراج و كشتار اقوام ديگر دست زده‌اند حمايت ضمني مي‌كند؛ آن‌ها را مسلح ‌كرده است و در برخي مواقع در حملات‌شان عليه اقوام ديگر نيروهاي نظامي رسمي دولت سودان هم شركت كرده‌اند. مشكل عمده كه عامل درگيري‌ها بوده تمايز قوميتي عرب تبار‌ها با آفريقايي تبارها بوده است؛ تمايزي كه در روندي پيچيده به اين درگيري‌هاي خشونت‌بار انجاميده.
در هر حال يك ميليون و شش‌صد و پنجاه هزارنفر (گزارش سازمان ملل: پي‌دي‌اف) از مردم جنوب سودان از سال 2003 تاكنون در داخل سودان از مسكن خود رانده شده‌اند؛ دويست هزار نفر هم به چاد گريخته‌اند؛ آمار كشتگان از پنجاه هزار تا چهار صد و پنجاه هزار نفر متغير است، آمارهاي ديگر هم مي‌گويند كه كه حدود دويست هزار نفر كشته شده‌اند (براي آمار دقيق‌تر اين‌جا را ببينيد: پي‌دي‌اف)؛ در ميان اقوامي كه مورد تهاجم بوده‌اند آوارگي عمومي است و زنان و دختران در معرض تجاوز و شكنجه سيستماتيك بوده‌اند؛ در ميان آوارگان وبا شايع است و گرسنگي و دست‌رسي نداشتن به آب هم مشكلات عمده به‌شمار مي‌آيند...
هفت هزار نيروي حافظ صلح آفريقايي كه از سوي دولت سودان محدود بوده‌اند و در كل ناكارآمد، در حال ترك منطقه‌اند. عمرالبشير گفته كه بيست هزار نيروي بين‌المللي جايگزين را هم نخواهد پذيرفت. در حالي كه قحطي و جنگ از ابتداي بحران جاه حدود چهارصد هزار نفر را گرفته‌ است، سازمان جهاني غذا اعلام كرده كه در شرايط فعلي براي نيمي از مردم آواره دارفور تهيه حتي نيمي از غذاي مورد نياز در روز هم غير ممكن شده است. اقدام ها و واكنش‌هاي بين‌المللي هرچه بوده و با هر نيتي كه بوده تا به‌حال براي نجات اين مردم كفايت نكرده است.
من شبيه‌سازي‌هايي را كه مي‌شود در مورد سودان با مثلاً عراق يا افغانستان كرد يا نكرد به‌جا نمي‌دانم؛ مي‌شود گفت كه اين‌جا پول و نفت و منافع استراتژيك نخوابيده و براي همين است كه تا حالا اراده جهاني براي دخالت شكل نگرفته؛ مي‌شود هم گفت كه اين هم يك توطئه آمريكايي-انگليسي تازه است براي اين كه به يك جاي ديگر حمله كنند... فكر مي‌كنم كه اين استدلال‌ها براي مردمي كه آن‌جا كشته مي‌شوند بي‌معني است؛ دارفور كوزووو هم نيست تا استدلال‌هاي ژيژكي را درباره سياست قرباني‌سازي و قرباني‌نمايي را در مورد آن تعميم داد. من در آن مورد و برخي موردهاي مشابه ديگر اين استدلال را مي‌پذيرفتم؛ اين‌كه عامليت سياسي مردمي ناديده گرفته مي‌شود و آن‌ها را صرفاً قربانياني نشان مي‌دهند كه بايد نجات داده شوند و فرض هرگونه خواست و اراده سياسي درموردشان موكول به نجات يافتن آن‌ها از اين وضعيت است...
من اين تعميم را قبول ندارم چون به‌نظر مي‌آيد كه متاسفانه در اين دنياي قشنگ انساني قربانيان صرف هم مي‌توانند در موقعيت‌هايي وجود داشته باشند؛ آدم‌ها در وضعيت‌هايي هر چند براي زمان‌هاي محدود از عامليت عاري مي‌شوند و بي‌قدرت؛ نه اين‌كه عامليت سياسي‌شان را بايد يا مي‌توان ناديده گرفت، بلكه براي زماني محدود در چنان وضعيت رقت‌باري قرار گرفته‌اند و چنان از شئون فراتر از حيات زيست‌شناختي‌شان دور يا خالي شده‌اند كه هم رويكرد سياسي مسئولانه و هم رويكرد انساني به وضعيت آن‌ها
در مرتبه اول همين اقدام براي نجات را الزام مي‌كند. و البته مسلماً اقدام مرجح يك اقدام مشروع بين‌المللي است؛ اگر شكل بگيرد...
***
چيزي كه الان فكر من را مشغول مي‌كند چاره‌اي است كه در برابر چنين موقعيت‌هايي كه متاسفانه تكرار هم مي‌شوند، انديشه جهان‌گرا بايد دغدغه‌اش را داشته باشد؛ براي من اين اشاره هاليدي در اثناي جنگ لبنان مهم بود؛ و من هم مثل او فكر مي‌كنم كه دست‌كم بخش مهمي از نيروهايي كه خود را پيشرو مي‌دانند در فهم موقعيت‌هاي حساس، و يا در انتخاب هم‌پيمانان درست عمل نمي‌كنند. بگذريم، فكر كنم اينجا جاي مناسبي براي گشودن اين بحث نبود؛ بماند تا بعد.

۲۱ شهریور ۱۳۸۵

زندگي در توقيف، زندگي در تعليق


شرق توقيف شد. نامه لغو امتياز شد. حافظ توقيف شد. خاطره توقيف شد... فكرم مشوش است... يكي در زندان مرد. يكي ديگر هم... رامين جهانبگلو گفت زندان جاي خوبي نيست... امروز چند ده نفر در دانشگاه تهران حكم تعليق گرفتند. براي بسياري از دانشجويان دو ترم تعليق داده‌اند. تعليق‌ها با احتساب سنوات هستند. براي برخي اين به منزله اخراج است.

امروز به شرق رفتم؛ سه هفته بعد از استعفايي كه هرگز پذيرفته نشد. روزنامه توقيف شده جاي خوبي نيست. روزنامه توقيف شده جاي افسرده‌اي است. بچه‌هاي تحريريه غم‌زده‌اند. همه غم زده‌اند. با اين همه نويسنده‌هاي روزنامه هر روز كه قلم روي كاغذ گذاشته‌اند از بس كه در جاي خوبي زندگي مي‌كنند به بيكار شدن فردا فكر كرده‌اند... نويسنده روزنامه بايد هر روز همان‌قدر كه به كار فكر مي‌كند به بيكار شدن هم فكر كند. با اين همه فكر، بيكار شدن باز هم سخت است؛ كسي نمي‌خواهد بيكار شود. اما خوب نويسنده‌ها همه انتظار چنين روزي را داشتند. خوددارتر بودند. ياس و ترسشان پوشيده‌تر بود. ياس عريان‌تر را مي‌شد در چهره همكاران خدمات ديد؛ گويي برايشان غيرمنتظره‌تر بود... با همه اين‌ها همه مي‌خنديدند... اما خنده‌ها‌شان تلخ بود. همه به فردايي كه نمي‌دانستند چه در انتظارشان است فكر مي‌كردند...

همه اينها براي آن كسي كه بيكار مي‌كند چه فرقي مي‌كند؟ براي او اصلاً چه چيزي فرق مي‌كند؟ مي‌تواند فكر كند كه يك هواپيماي ديگر هم افتاده... و تازه نمرده‌اند! بروند متشكر باشند...

به همكارانم فكر مي‌كنم. به بچه‌هايشان. به اميدهاي زندگي‌شان. به نااميدي‌هايشان... اما مي‌خواهم به هيچ كدام از اين‌ها فكر نكنم. مي‌خواهم همه اينها را كنار بگذارم و لحظه‌اي به چيز ديگري فكر كنم... مي‌داني فكرم از اينجا به كجا مي‌رود؟ به نزديك‌ترين فكري كه پيش از آن مي‌كرده‌ام. راستش مدتي است پرسشي ذهنم را به خود مشغول كرده است: «ماهيت دوزخ چيست؟»... خودم را از زندگي در توقيف و تعليق مي‌كنم و دوباره به دوزخ فكر مي‌كنم.

فكر كردن به دوزخ دشوار است. فكر كردن به دوزخ سوزان است و اغلب بي‌ثمر. مي‌دانيد، راه به جايي نمي‌برد؛ داناياني كه به آنها خو گرفته‌اي چيزي نمي‌گويند؛ اگر هم مي‌دانند نمي‌گويند. ديگران هم ساكتند. به عهدهاي عتيق برمي‌گردم و باز هم چيزي دستم را نمي‌گيرد. تنها چيزي كه مي‌توانم بفهمم اين است كه دوزخ چيزي است شبيه يك معده بزرگ؛ يك معده سوزان كه سيري ندارد؛ مدام «هل من مزيد » مي‌زند.

... و حالا فكر مي‌كنيد وقتي دوزخ سيري نداشته باشد، وقتي سوزان باشد و مدام لهيب بكشد، چه مي‌شود؟ مي‌دانيد چه مي‌شود، مي‌دانيم چه مي‌شود... هواي دوزخ طوفاني است.

۱۵ شهریور ۱۳۸۵

اخراجِ بي‌اعتراض كارگران «خارجي»

مقدمه تعليق كارگران داخلي

وزارت كار دولت احمدي‌نژاد به كارفرماياني كه از كارگران خارجي «غير مجاز» استفاده مي‌كنند براي اخراج آنها تا اول پاييز اولتيماتوم داده است. قرار است از اول مهر بازرسي از كارگاه‌ها براي يافتن كارگران خارجي آغاز شود. كارفرماياني كه معلوم شود از كارگر خارجي استفاده كرده‌اند به ازاي هر روز (از كي؟) تا 10 برابر حداقل دستمزد كه روزي شش هزار تومان برآورد شده (حداقل دستمزدِ چه كسي؟) جريمه خواهند شد؛ يعني شصت هزار تومان براي هر روز كارگر خارجي غير مجاز. و اگر معلوم شود كه به مدت يك‌سال از چنين كارگراني استفاده كرده‌اند 11 ميليون تومان براي هر كارگر جريمه خواهند شد.

به گمان من اين طرح پيش درآمدي براي تصويب و اجراي پيش‌نويس جديد قانون كار است كه با اعتراض همين نهادهاي وابسته كارگري موجود هم مواجه شده است؛ پيش‌نويسي كه مي‌تواند موجب بي‌كاري‌هاي گسترده يا نقض وسيع حقوق كارگران شود. در پيش نويس جديد قانون كار اختيارات بسيار بيش‌تري نسبت به قبل به كارفرمايان براي اخراج كارگران داده شده است. براي مثال كارفرما مي‌تواند به بهانه تغيير اساسي شرايط كار يا كارگاه كارگران را اخراج كند؛ مي‌تواند به بهانه پايين آمدن «توانايي» كارگر او را بيكار و به بيمه معرفي كند در صورتي كه مقررات حمايتي بيمه تغييري نكرده‌اند؛ ديگر هيچ نهاد كارگري حتي شوراي اسلامي كار هم در نقش نظارتي در تصميم‌گيري براي اخراج كارگران نخواهد داشت (وزير كار صراحتاً آنها را نهادهاي «سياسي» خوانده است). سواي اينكه هيچ سنديكاي آزادي هم به رسميت شناخته نمي‌شود ... از همه اينها مهم‌تر نويسندگان پيش‌نويس جديد بحث شمول قانون كار بر كارگاه‌ها را كه تاكنون وابسته به حداقل جمعيت كارگران آن بود كلاً تغيير ماهيت داده‌اند و شمول كارگاه تحت قانون كار را به تشخيص وزارت كار واگذارده‌اند؛ و اين يعني نفي هرگونه مستمسك مصرح قانوني براي كارگراني كه مدعي استفاده از ته‌مانده مزاياي موجود در قانون كار جديد از جمله بيمه‌هاي درماني و بازنشستگي و بيكاري خواهند بود.

به اين ترتيب اگر در قانون كار پيشين در ازاي سلب حق تشكل آزاد به كارگران اين امتياز داده شده بود كه اخراجشان آسان نباشد، در پيش‌نويس جديد هيچ تشكلي اعم از وابسته و آزاد به رسميت شناخته نشده و اخراج هم مي‌تواند به راحتي صورت گيرد؛ به‌علاوه شمول قانون كار براي كارگران كه مزيت حياتي حق بيمه را براي آنان داشت به تعليق تشخيص وزارت كار در‌مي‌آيد. در ميان همهمه حاميان ايراني اقتصاد آزاد كه از هم‌اكنون براي آقاي جهرمي هورا مي‌كشند و شجاعت او را ميستايند، صداي اعتراض‌هاي اندكي هم كه هست به گوش نمي‌رسد. به نظر مي‌آيد كه طرف‌داران سرمايه‌داري از نوع ايراني‌اش اميدوارند با تصويب اين قانون قيمت نيروي كار كاملاً به تعليق درآيد و تعيين شرايط كار هم كلاً در اختيار كارفرمايان قرار گيرد؛ آنها مزاياي اين امر را البته در اشتغال بيشتر بيان مي‌كنند و مدعي‌اند كه با اين پيش‌نويس بيكاران فعلي منتفع خواهند شد.

چنين نخواهد شد. تعليق حداقل حقوق كارگران و زدودن حداقل امنيت كار و تحويل تعيين همه شرايط كار به كارفرمايان، تنها ثمره مجربي كه دارد سياليت بيشتر لشكر ذخيره بيكاران است؛ بيكاراني كه وجودشان همواره به‌عنوان ابزار فشار كارفرمايان بر روي نيروي شاغل، به‌كار مي‌رود؛ يعني ايجاد تضاد مصنوعي كارگر عليه كارگر، به‌جاي تضاد اصلي كار با سرمايه. نفي هرگونه نهاد كارگري هم در عمل قدرت چانه‌زني كارگران را براي احقاق حقوق‌شان به صفر خواهد رساند(نه تنها انتخابي كه حتي نهادهايي مانند شوراي اسلامي كار كه هم‌اكنون وجود دارند و خود تاكنون از عوامل اصلي جلوگيري از تشكيل سنديكاهاي آزاد بوده‌انديد ).

اما چرا من فكر مي‌كنم كه طرح اخراج كارگران خارجي مقدمه اجراي چنين پيش‌نويسي است؟ چيزي كه هميشه در مورد كارگران خارجي، عمدتاً افغاني، در ايران تبليغ شده اين است كه آنها بازار كار را براي كارگران ايراني تنگ كرده‌اند و از اين به‌سادگي نتيجه گرفته مي‌شود كه پس بايد بيكار شوند؛ متاسفانه اين نتيجه‌گيري ارتجاعي هم از سوي بسياري از برنامه‌ريزان در گذشته و حال مطرح شده، و هم از سوي گروه‌هايي از كارگران تاييد شده است. پيش از اين بارها سياستهاي سختگيرانه بر روي كارگران خارجي كه عمدتاً مهاجران افغان هستند اجرا شده است. صرف نظر از اين كه من چنين سياستهايي را مردود و غير انساني مي‌دانم (مانند محروم كردن كودكان افغان از تحصيل براي اين‌كه انگيزه ماندن والدين را كمتر كنند)، چنين سياستهايي تا به‌حال تا اين اندازه مجراي اصلي ادامه حيات افغانها را هدف نگرفته بودند و به اين صورت درصدد بيكار كردنشان بر‌نيامده بودند.

اين‌بار وضع مي‌تواند به‌كلي متفاوت باشد. اين‌بار دولت كريمه شريان حياتي مهاجران را هدف گرفته؛ آنهم در شرايطي كه همه ما مي‌دانيم در افغانستان چه مي‌گذرد و تلويزيون جمهوري اسلامي هم براي اين كه مردم را به معايب حضور آمريكايي‌ها در افغانستان مجاب كند چپ و راست اخبار فقر و محنت در آن سرزمين را منتشر مي‌كند. به اين ترتيب اجراي اولتيماتوم جديد بعيد است كه به بازگشت وسيع افغان‌ها به جايي كه واقعاً نمي‌شود به آن بازگشت، منجر شود. اينكار تنها مي‌تواند شرايط زيست اين مردم را سختتر كند و امكان انجام كارهاي شرافتمندانه را از آنها سلب كند كه به‌نوبه خود به تنش بيشتر جامعه مهاجر افغان با دولت و جامعه ايراني خواهد انجاميد. از همه بدتر اين كه اينها با مستمسك دروغ انجام مي‌شود؛ اعلام جريمه 60 هزار توماني براي كارگران افغان نه تنها يك فشار مضاعف بر كارفرمايان است تا كار افغانها برايشان كاملاً بي‌صرفه شود، بلكه نوعي حربه تبليغي هم هست تا افغانها را اشغالگران بي‌توجيه بازار كار نشان دهند. براي اينكه بفهميد چه مي‌گويم مي‌توانيد سري به امين‌حضور بزنيد و ببينيد كه در انبارهاي كالا چگونه كارگران تكيده افغان با ماهي 80 هزار تومان درآمد، يخچالها و گازهاي خريداري شده زوجهاي ايراني را براي سوار كردن به وانت بر پشت خود حمل مي‌كنند، البته وضع كارگران ايراني آنجا هم بهتر از اين نيست.

به غرض اصلي اين نوشته برگرديم. حمله به كارگران خارجي و بيكار كردنشان كه به تخمين جهرمي در گفتگويش با تلويزيون ايران حدود يك ميليون و دويست هزار نفر هستند (او از اينها به عنوان كارگران غير مجاز نام برد) و در عمل بايد حدود دو ميليون نفر باشند، به اين قصد صورت مي‌گيرد كه با بيكار كردن آنها امكان اشتغال براي عده بيشتري از كارگران داخلي ايجاد شود. قصد قاعدتاً اين است كه شوك بيكاري‌اي كه اجراي قانون جديد كار ايجاد خواهد كرد، قدري تضعيف شود. اما اتفاقي كه خواهد افتاد رانده شدن افغانها به شرايط سختتر كار و البته بيكاري عده زيادي از آنها است كه همه اينها بازار كار را متلاطم‌تر خواهد كرد. در عمل به وجود آمدن فضاي جديد كار در مشاغلي سخت براي كارگراني كه با اجراي قانون جديد بيكار مي‌شوند، فقط قيمت نيروي كار را بيشتر مي‌شكند. اين موج بيكار كردن افغانها اتفاقاً كاملاً مي‌تواند برعكس عمل كند و با ايجاد كارهاي زير زميني بيشتر، دستمزدهاي پيشنهادي را براي كليت كارگراني كه بيكار مي‌شوند، اعم از ايراني و افغاني، و به دنبال كار جديد مي‌گردند پايين و پايين‌تر بياورد. اينجاست كه رفتن به‌دنبال راه حل‌هاي ارتجاعي مي‌تواند به ضرر همه باشد.

چيزي كه عجيب است جسارت كارگزاران دولت عدالت‌خواه در تغيير شرايط كار به‌ضرر كارگران و از اعتبار انداختن همين نهادهاي موجود كارگري كه در چهارچوب نظام تشكيل شده‌اند است. شوراهاي اسلامي كار از هم‌اكنون نسبت به امكان تغيير قانون براساس پيش‌نويس جديد واكنش نشان داده‌اند. اما بايد ديد كه تا چه حد در جلوگيري از اجراي آن توانا هستند. نهادي كه خود دموكراتيك نيست و تاكنون هم ابزاري براي جلوگيري از شكل‌گيري نهادهاي دموكراتيك سنديكايي بوده است در چنين بزنگاهي بسيار آسيب‌پذير مي‌نمايد؛ بايد ديد كارگران كه هر روز دست به اعتصابي تازه مي‌زنند و از شرايط فعلي كار هم در رنج هستند چه خواهند كرد. بايد ديد.

۸ شهریور ۱۳۸۵

رامين جهانبگلو آزاد شد

خبر خوبي‌ست اميدوارم حالش خوب باشد يا زود خوب بشود. همه جاهايي كه نقل كرده‌اند خيلي خبر را مختصر گفته‌اند:
خبر ايسنا
خبر فارس
رويترز به نقل از فارس

۷ شهریور ۱۳۸۵

'

'Are you in pain, dear mother?'

'I think there's a pain somewhere in the room', said Mrs. Gradgrind, 'but I couldn't positively say that I have got it.'

Dickens, Hard Times

۲۴ مرداد ۱۳۸۵

"امت برگزيده‌ی خدا"
ترجمه كورش از مطلب يوستين گردر را بخوانيد؛ جالب است. دست كورش هم درد نكند.
راستي بد نيست به صفحه‌اي كه ويكيپديا در مورد بحث‌هايي كه همين مطلب دامن زده هم سري بزنيد. لينكش در صفحه معرفي خود گردرهم هست.
من با خيلي قسمت‌هاي مطلب گردر مي‌توانم همدلي كنم؛ به‌ويژه تعميمي كه مي‌شود سر مفهوم امت برگزيده داد و نيز اسرائيلِ 1948...
و با وجود اين‌كه آنتي‌سميتيزم را هم مردود مي‌دانم و هم خطرش را جدي مي‌گيرم، اما فكر نمي‌كنم كه آنتي‌سميتيك دانستن مطلب گردر درست باشد.

۲۱ مرداد ۱۳۸۵

براي معرفي مديرمسوول جديد؛

هيات نظارت بر مطبوعات به روزنامه شرق يك ماه مهلت داد

ايسنا:

هيات نظارت بر مطبوعات در پنجاه و هشتمين نشست خود كه در تاريخ ‌85/5/16 برگزار شد به روزنامه‌ي شرق يك ماه مهلت داد تا نسبت به معرفي مديرمسوول جديد خود اقدام كند.

به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) هيات نظارت اعلام كرده است كه در اين جلسه، براي سومين بار پرونده‌ي روزنامه‌ي شرق را بررسي كرده و با عنايت به صدور بيش از ‌٧٠ اخطار و تذكر به اين نشريه و با توجه به:

‌١-انتشار مطالب الحادي در اين روزنامه

‌٢- انتشار مطالب تفرقه‌آميز مشتمل بر توهين به شخصيت‌هاي ديني، سياسي و ملي

‌٣- انتشار مطالب مغاير با مصوبات شوراي عالي امنيت ملي

هم‌چنين به منظور حمايت از انتشار نشريات، مقرر كرد به اين روزنامه مدت يك ماه مهلت داده شود تا نسبت به معرفي مديرمسوول جديد كه پس از تصويب هيات نظارت بر مطبوعات دقت بيشتري در انتشار مطالب داشته باشد، اقدام كند.

اين هيات هم‌چنين اعلام كرده پرونده‌ي روزنامه‌ي شرق در اين مدت در هيات نظارت بر مطبوعات مفتوح خواهد.


خبر ناخوشايندي است؛ نمي‌دانم بعد از معرفي مدير مسئول جديد چه مراحلي در پيش است و چه اتفاق‌هايي مي‌افتد. از اين گذشته اين هم اگرچه اتفاق كاملاً تازه‌اي نيست و به‌گمانم چنين رويه‌اي سابقه داشته اما در مورد يك روزنامه معناي خاصي دارد در هر حال...


۱۸ مرداد ۱۳۸۵

آزادي اسانلو / لغو ختم اكبر محمدي
ساعتي پيش، منصور اسانلو، فعال سنديكايي پس از تحمل نزديك به هشت ماه زندان با سپردن صد و پنجاه ميليون تومان وثيقه آزاد شد. اميدوارم سلامت باشد و پايدار؛ و از اين سختي‌ها بسيار آموخته باشد. تبريك به خودش، خانواده‌اش و دوستانش.
***
خبر ديگر اين‌كه ظاهراً مراسم ختمي كه خانواده اكبر محمدي مي‌خواستند در تهران برگزار كنند لغو شده است؛ مسجدالنبي روبه‌روي كوي دانشگاه را براي ساعت پنج ونيم بعدالظهر پنج‌شنبه گرفته بودند.
تا پيش از اين اتفاق مگر خبري از زندان مي‌رسيد كه به ياد اين دربندان كوي مي‌افتاديم. حالااز اينخاطره خالي نمي‌شويم. يك ختم را هم اجازه نمي‌دهند؛ اشكالي ندارد؛ زنده ختم نمي‌خواهد.

۱۴ مرداد ۱۳۸۵

صفحه انديشه امروز چيزي نيست كه ما مي‌خواستيم چاپ شود؛ دو مطلب از اميد مهرگان و نادر فتوره‌چي كلا حذف شده و مطالب وسط صفحه هم كه از من و صالح نجفي است جراحي شده است. انتظاري ديگري نداشتم، هر كسي كار خودش را مي‌كند؛ مطابق موقعيتش و اعتقاداتش. در هر حال من همه مطالب را آن‌گونه كه در اصل بوده‌اند اين‌جا در يك پست مي‌گذارم. دوست داشتيد بخوانيد.

***

پايان مراقبت از نفس

اميد مهرگان

حتي دروني‌ترين و شخصي‌ترين مراودات آدمي با نفس‌اش، با بدن خويش، نيز به‌ هيچ‌رو مستقل از ميانجي‌گري واقعيت اجتماعي تحقق نمي‌يابد. در تحليل نهايي، تن فرد در حكم دارايي دولت است، زيرا ما همگي اجزاي پيكره لوياتان (هيولاي خشكي، همان دولت) هستيم، نه پيكره انسانيت. البته اين تفاوت جزيي كاملاً با منطق حاكميت و شيوه ساختاربخشي دولت به وضعيت اوليه جور درمي‌آيد. ما زماني «انسان» به‌ حساب مي‌آييم كه از قبل درون قلمرو دولتشهر، و زير سايه حاكم، پذيرفته شده باشيم. پس بني‌آدم نه اعضاي يكديگر، بلكه اعضاي چيزي كمتر و در عين حال بيشتر از خويش‌اند: پيكره سياسي دولتشهر. و اين تعلق همواره سرشتي سياسي داشته است. ما زماني انسان مي‌شويم كه پيشتر به‌عنوان «بخشي» از تن لوياتان ادغام شده باشيم.

استعاره تن و بدن در نظريه سياسي دولت نزد هابز بي‌معنا نيست. اين استعاره خود گواهي است بر اين واقعيت كه سياست همواره زيست ‌سياست (biopolitics) بوده است، با اين فرق كه فقط در عصر مدرن است كه اين خصيصه به ‌تمامي بارز شده است. از مناقشات علمي و قضايي بر سر پيامدهاي مرگ مغزي گرفته تا جرم‌بودنِ خودكشي و اعتصاب فردي منتهي به مرگ، آنچه هست پيوند سياست و حاكميت با تن و مرگ و حيات آن است. حاكم همان كسي است كه در اين باره تصميم مي‌گيرد. زيرا توگويي به‌محض آن‌كه فرد در پيكره لوياتان ادغام مي‌شود و به «انسان» بدل مي‌گردد، لاجرم تن او نيز ديگر صرفاً دارايي خود او نيست. پس فرد بايد حواسش باشد و از آن مراقبت كند، هرچند كه فرمان به مراقبت از نفس (اعم از جسم و جان و روان) غالباً در قالب توصيه‌هاي بهداشتي و «مفيد براي خود فرد» و نهايتاً در قالب دستورهاي اخلاقي اعلام مي‌شود. آنچه در اين ميان پنهان و مسكوت گذاشته مي‌شود همان سويه حقوقي اين فرمان است كه احتمالاً فقط در وضعيت‌هاي مرزي و استثنايي رومي‌آيد. اخلاق و حقوق از ديرباز به هم گره خورده‌اند.

تقدس زندگي در جهان معاصر، ستايش از نفسِ زندگي و «وجود داشتن» (حال به هر قيمتي)، وجه ديگري از همين سياسي ‌بودنِ زندگي (روزمره) و تعلق تن فرد به دولت است. قوانين عجيب و غريبي كه در برخي كشورها عليه اقدام به خودكشي وجود دارد و نيز جرم ‌محسوب‌ شدنِ اعتصاب يا «امتناع» از غذا در زندان به‌ عنوان نوعي تخلف انضباطي، معرف تصور دولت‌ها از تن افراد به‌ منزله دارايي خودشان است. پس اين‌كه فرد با خودش چه رفتاري مي‌كند، موضوعي تماماً شخصي نيست. به‌ نظر مي‌رسد اين خصلتي مدرن و مربوط به شكل‌ دولت‌ -‌ ملت‌هاي مدرن است. فرمان مراقبت از نفس فرماني است در مورد مراقبت از نهاد جامعه و نهايتاً مراقبت از عنصر ساختاردهنده به كل وضعيت، يعني دولت. هر فردي در طول زندگي، گذشته از موارد پرشمارِ ديگر، دست‌كم دو بار مجبور است به ديدار دولت رود: هنگام تولد، براي ثبت هويت و گرفتن شناسنامه، و هنگام مرگ براي تائيد مرگ و اخذ جواز دفن. در كنار ديگر موارد، مرگ و زندگي جزء كسب و كار اصلي سياست دولتي است. به يك معنا، بدن‌هاي ما نيز در رديف اموال دولتي به شمار مي‌رود.

در نظام‌هاي جزايي، ايده مجازات همواره با تنبيه تن گره خورده است. وقتي كسي جرمي مرتكب مي‌شود بايد كيفر ببيند. اين مسئله صرفاً امري اخلاقي نيست، زيرا در اين صورت نياز نبود تا فرد توسط مراجع زميني مجازات شود. اخلاق در بنيان خود با حقوق جزا پيوند دارد. تن و درد جسماني نقطه ضعف آدمي است. اخلاق و حقوق، و در سطحي ديگر، شكنجه براي گرفتن اعتراف نيز سرانجام با تن سروكار دارند. شكنجه نوعي بلوف است: افزايش تدريجي درد و رنج در شكنجه به‌واقع هشدار جلاد در اين باره است كه اگر فرد اعتراف نكند اين درد و رنج تا سرحد مرگ ادامه خواهد يافت. حال فرض كنيم فرد در اين بين عملاً همان كاري را انجام دهد كه شكنجه‌گر صرفاً بلوف‌اش را زده است: كشتنِ واقعي تن. از ياد نبريم كه شكنجه وابسته به «زنده‌ ماندن» فرد است. زيرا اگر قرباني در نيمه كار بميرد، شكنجه‌گر عملاً شكست خورده و مغلوب شده است. دولت‌هايي كه دست به شكنجه‌گري براي گرفتن اعتراف مي‌زنند (كه بحث بر سر مشروع‌ بودن و نبودن آن دوباره در آمريكا داغ شده است) به‌واقع تصور خويش در مورد «تن افراد در مقام مايملك دولت» را تاييد كرده‌اند. هر شكنجه‌اي به ‌نحوي با قانون پيوند دارد و «هدف» خاصي را دنبال مي‌كند، حتي شكنجه‌گري وحشيانه افراد ساديست كه ظاهراً اين كار را بي‌هيچ هدفي مگر «كسب لذت» بيمارگونه انجام مي‌دهند، و از قضا مكانيسم نهفته در پس اين نوع اعتراف نيز خود گواه ديگري بر حضور قانون در پس‌زمينه است.

پس آنجا كه پاي دولت و زندان و شكنجه در ميان است، ما با مورد دقيقي از پيوند سياست و تن و حاكميت و مرگ/ حيات طرفيم. هر نوع مقاومت فعالانه‌اي از سوي فرد مجرم يا زنداني يا شكنجه‌گر مي‌تواند به ضرر فرد و به نفع دولت تمام شود، زيرا خود اين مقاومت مي‌تواند دليلي در تاييد اين ادعاي قانون تلقي گردد: فرد مورد نظر خاطي است و دست به خشونت غيرقانوني زده است. در اين معنا، مبارزه فردي فعالانه و ايجابي عليه نظم قانوني (كه حق اِعمال خشونت را كاملاً در انحصار خود دارد) به‌راحتي ممكن است به ضدخويش بدل گردد يا سر از جنون درآورد. پس فرد در برابر خشونت مستقيم و فيزيكي‌اي كه توسط قانون بر تن او اعمال مي‌شود چه مي‌تواند كند؟ پيش‌دستي‌ كردن بر خشونت، و معطوف‌كردن آن به تن خويش به‌منزله دارايي قانون. در اين صورت، قانون شوكه مي‌شود (هرچند ممكن است به روي خود نياورد) زيرا رودست خورده است. در چنين شرايطي، فرمان مراقبت از نفس و تن (چه در گفتار پزشكي‌- ‌قانوني و چه گفتار اخلاقي‌- ‌سياسي) نقض مي‌گردد. بي‌جهت نيست كه در زندان‌ها و اردوگاه‌ها هرگونه وسيله‌اي نظير ميخ، سوزن، كمربند، نوار پارچه‌اي و غيره را كه بتواند به آلتي براي خودكشي بدل شود از فرد مي‌گيرند، زيرا او حق ندارد در اعمال خشونت بر خويش پيش‌دستي كند. اما حتي در اين حالت نيز راه ديگري هست: نه گفتن به خواسته‌هاي فيزيكي ارگانيسم. اين همان نقطه‌اي است كه به‌طرزي عجيب، بريدن انگشت خود مي‌تواند به امري كاملاً سياسي و حتي ضدقانوني بدل شود. هر نوع مقاومتي بايد اين پيوند تن و سياست را به ياد داشته باشد.

***

سه‌نوع مرگ

نادر فتوره‌چي

اينكه مرگ با چه كيفيتي، در چه محيطي، با چه حجم از دردناكي يا آرامشي اتفاق بيفتد، تنها در دو حال واجد اهميتي ذاتي است. يا زماني كه بوروكراسي خفقان‌آوري كه مي‌كوشد همه چيز را در كنترل داشته باشد و احياناً اگر كيفيت مرگ به گونه‌اي بود كه نياز به پيگيري، كشف حقيقت و... داشت، بتواند دستگاه عريض و طويل‌اش را به حركت درآورد و يا در زماني كه مرگ واجد محركي نمادين براي يك فعل جمعي باشد. به عبارت ديگر مرگي كه معطوف به يك عمل سياسي است در قسم دوم جاي مي‌گيرد و اولي در هر حال حادثه‌اي پر‌بسامد و طبيعي است.

تنها در اين دو حال علت مرگ اهميت مي‌يابد چرا كه قرار است براساس كشف ريشه‌هاي وقوع‌اش عملي در عالم واقع رخ دهد.

قسم اول، مورد بحث نيست از آن رو كه هر روز و بر تك‌تك ما فرآيند ملال‌آور «جواز مردن» اعمال مي‌شود. براي جنازه جوازي رسمي از پزشكي قانوني نياز است تا بتوان آن را به خاك سپرد.

هر آن كس كه درمي‌گذرد، سرنوشت پيكرش تا پيش از دفن شدن در دست نظام بوروكراتيك دولت است تا اگر «طبيعي» تشخيص داده شد، سريع در خاك وگرنه بايد علت‌يابي و شكافته شود. هر چند كه سرانجام در خاك خواهد شد. بازماندگان هم به ميزان كنكاش بوروكراتيكي كه بر پيكر درگذشته و «عزيزشان» بر حجم زاري و شيون مي‌افزايند و از رنجي كه مرده مي‌برد، مي‌گويند!

قسم دوم اما، از دايره مرگ به مثابه پيروز‌ غايي ديالكتيكي در دوگانه زيست/ مرگ خارج است. مسيري طبيعي ندارد.

محركي براي يك امر واقعي، گسترده و احياناً دگرگون‌ساز است.

به واقع زماني كه مرگ يك انسان كه براساس تصادف، اعتصاب، اعتراض، هيستري موجود در خشم عمومي (شايد هم توهمي از خشم) و... بسترساز اتحاد گروه‌هايي از انسان‌ها در برابر خصمي (يا توهمي از خصم مشترك و مشخص) مي‌شود كه مي‌تواند در كسري از زمان مثلاً نيروهاي پليس حمله‌كننده به يك تجمع اعتراض‌آميز يا آمران آنها و حتي كل ساختارهاي قدرت مرئي و نامرئي را درنوردد.

نشانه‌هاي تاريخي، هسته منظور را مي‌شكافد.

در سال‌هاي پرهياهوي دهه 60 زماني كه پادشاه وقت ايران در حال بازديد از موزه شهرداري برلين بود، جواني آلماني به نام «بنه اونه زورگ»(اونه زورگ در آلماني به معناي بي‌خيالش است) كه در آن دوران تحت تاثير تفكرات چپ‌گرايانه گروه‌هاي سياسي مهاجر ايراني (مشخصاً كنفدراسيون دانشجويان و سازمان انقلابي جوانان حزب توده در خارج از كشور) قرار داشت، به واسطه حماقت يك نيروي پليس كه پيش از حد «مجاز» دچار هيستري شده بود كشته مي‌شود. مرگ اين جوان سلسله‌اي از التهابات را مي‌آفريند كه طي سال‌هاي 67 و 68 منجر به تزلزل دولت آلمان و البته در نهايت سقوط دولت دوگل در فرانسه مي‌شود.

به همين سادگي! اونه زورگ كشته مي‌شود، هيچ‌ كميته حقيقت‌ياب و يا بوروكراسي دولتي هم در پي كشف «علت مرگ» برنمي‌آيد. نيازي هم نبوده است. پيكر اونه زورگ بي‌خيال محرك يك فعل سياسي شده بود كه مي‌توانست «چيزي» را در عالم واقع جابه‌جا يا ريشه‌كن كند.

حال بماند كه در ايران قبل از انقلاب و در كوران گرايش‌ها به مبارزات مسلحانه تفكر حاكم بر گروه‌هاي راديكال چپ از جمله «سوك» (سازمان وحدت كمونيستي) به تئوري‌پردازي درباره اين جنس از «عمل انقلابي» مي‌پردازد. انديشه‌اي كه معتقد بود، نيروهاي انقلاب با فداي جان خود مي‌توانند جرقه‌اي در خرمن آماده اشتعال خلق معترض باشند. چيزي شبيه همين حركت‌هاي استشهادي در سال‌هاي اخير.

يا در مورد ديگر همان پسربچه‌اي كه در سال 1976 در كيپ‌تاون و در جريان مبارزات سياهان عليه حكومت آپارتايد كشته مي‌شود. هكتور پترسون 14ساله در حال تماشاي اعتراض بانتونشين‌هاي منطقه روسيوو بود كه به طور كاملاً «تصادفي» هدف گلوله‌اي مي‌شود.

مرگ «بي‌علت» هكتور همان جرقه اوليه در خرمن‌ آماده اشتعال بود كه سرانجام در سال‌هاي بعد به آزادي ماندلا و سرنگوني حكومت آپارتايد در آفريقاي جنوبي منجر مي‌شود.

شواهدي از «مرگ نوع دوم» كه يا خود و يا برجسته‌كنندگانشان آنها را محوناشدني كرده‌اند، در اين نقطه مشتركند كه در «جمع» رخ داده‌اند و البته «علت‌»شان هرگز كالبدشكافي نشد.

اما شايد بتوان اين روزها «مرگ نوع سومي» را هم اگرچه استثنا باشد، در خاطره ثبت كرد. مرگي معطوف به فعلي سياسي كه در «تنهايي عريان» رخ مي‌‌دهد، آگاهانه انتخاب مي‌شود و البته هيچ نقطه‌اي را در عالم واقع تكان نمي‌‌دهد. هيچ نظمي را دگرگون نمي‌كند و در خود فروخورده مي‌شود و احياناً در كنار سيماي پرزرق‌وبرق «شهر» و نور نئون‌هايي كه «كالا» تبليغ و تجويز مي‌كنند و فرصت انتخاب و تامل را از ديدگان مي‌گيرند، به گوشه‌اي در يكي از سياه‌چال‌هاي ذهن محصور ما پرتاب مي‌شود و البته علتش هم هرگز اهميت پيدا نمي‌كند.

***


گناه زنده ماندن و منطق مصالحه

صالح نجفي

«براي آدمي هيچ چيز فريبنده‌تر از آزادي وجدان نيست و در عين حال هيچ‌چيز هم مايه رنجي بيشتر از آن نيست.»

(از گفته‌هاي مفتش اعظم، «برادران كارامازُف»، ترجمه صالح حسيني، انتشارات ناهيد، ص 358)

1- گئورگ لوكاچ در نوشته‌هاي جواني‌اش زندگي را طيفي از امكان‌هاي گونه‌گون توصيف مي‌كند. يك سر طيف، زندگي «روزمره» قرار دارد كه در آن همه گزينه‌ها به يك اندازه محتمل‌اند وز همين روي هيچ يك از قواي «انساني» به فعليت نمي‌پيوندد. در اين مرتبه آدمي در سيطره «نياز»ها به سر مي‌برد و بالاتر از همه در سيطره غريزه بقا، اين قاعده كه بايد به هر قيمتي زنده ماند. در اين رتبه ارزش‌هاي مطلق، پاي‌مال نيازها مي‌شوند: انسان گامي بيش تا حيوان شدن ندارد. در سوي ديگر طيف زندگي در اوج تنش و كنش پيش مي‌رود، تنشي كه از تفكر مي‌زايد- يگانه وجه فارق انسان از حيوان- كنشي كه از انتخاب برمي‌خيزد؛ برترين جلوه اين قسم زندگاني در تراژدي روي مي‌نمايد، در لحظه‌هاي بزرگ و كميابي كه آدمي خود زندگي را نثار ارزش‌هاي مطلق مي‌كند. به عقيده لوكاچ تنها در اين لحظه‌هاي تك و بي‌همتا است كه حقيقتاً زندگي مي‌كنيم، كه به خويشتن انساني راستين خويش مي‌رسيم، در لحظه‌هايي كه زندگي به مرگ پيوند مي‌خورد، در لحظه‌هايي كه آري گفتن به اصل زندگي انساني در گرو نه گفتن به زندگي مقهور نيازها است، لحظه‌هايي كه تصديق حقيقت حيات به بهاي مرگ تمام مي‌شود...

2- اصل بنيادي فلسفه اخلاق تئودور آدورنو در اين قاعده به ظاهر ساده اما سهمگين خلاصه مي‌شود كه زندگي بد را نمي‌توان خوب زيست. به بيان ساده‌تر در زندگي بد، خوب زيستن محال است. آدورنو براي توضيح اين قاعده به پرسشي اشاره مي‌كند كه نيچه در قطعه 34 «انساني زياده انساني» پيش كشيده است: «آيا آدمي مي‌تواند آگاهانه در ناراستي سكني گزيند؟ آيا بهتر آن نيست كه مرده باشيم و مجبور نباشيم در ناراستي به سر بريم؟» مثالي بزنيم، وقتي هوا بد است كسي نمي‌تواند (ادعا كند) هواي خوب تنفس (مي‌) كند، جايي كه هوا بد است خوب نفس كشيدن محال است. حال تصور كنيد اين هواي بد براي كساني خوب (و منظور از خوب در اين جا همان «سودآور»‌ است) باشد؛ خيال كنيد باشند كساني كه از قبل اين هواي بد نان مي‌خورند- كشيشاني كه گناه آدميان را مي‌خرند و در ازاي آن بهشت مي‌فروشند، پليس‌هايي كه براي نمايش اقتدارشان نياز به تخلف شما دارند... مسئله اين است كه وقتي هوا بد است، هوا بد است و بزرگترين دروغ اين است كه بگويي «اما من حالم خوب است، چون بلدم چگونه خوب نفس بكشم»...

3- در ميانه‌هاي طيفي كه لوكاچ براي توصيف سلسله‌مراتب زندگي‌هاي ما پيش‌نهاده يك منطق حكم مي‌راند و بس: منطق مصالحه. در كشاكش برآوردن نيازها و تحقق بخشيدن به ارزش‌ها (يعني خيال‌هاي بلندي كه از تفكر مي‌زايند) مدام تن به مصالحه مي‌‌دهيم. در اين ميانه ولي يك معيار هست كه به همه چيز خط مي‌دهد و يك‌ريز در گوش‌مان مي‌خواند كه تا چه حد گوش به نياز بسپاريم و تا كجا دل به آرمان بدهيم و متناظراً تا چه پايه از نياز چشم پوشيم و چه مايه پاي روي ارزش بگذاريم:

آن معيار چيزي نيست جز «نياز» به زنده ماندن. پس اگر دقت كنيد، منطق مصالحه باز ناگزير آدمي را به سمت نوع اول زندگي مي‌كشد، منطق مصالحه كار را به حيوان شدن تدريجي مي‌كشاند. در مقابل اين نياز، فريبنده‌ترين «ميل» آدمي ايستاده: ميل به آزادي، به آزادي وجدان؛ همان كه به تعبير «مفتش اعظم» داستايوفسكي زاينده بزرگترين رنج‌ها است، رنج نيستي. اسلاوي ژيژك در صورت‌بندي فلسفي تكان‌دهنده‌اي نشان مي‌دهد كه «ميل بشري برخلاف غريزه حيواني همواره از راه رجوع به نيستي شكل مي‌گيرد.» (كتاب «رخداد»، ص 105) باري، منطق «ميل»، برخلاف منطق «نياز»، آدمي را به سر ديگر طيف مي‌برد، به سمت تراژدي. اين هر آينه سرشت بنيادي «كنش سياسي» راستين است: دل‌بستگي لجوجانه به آزادي وجدان كه همانا جايگزين ميل معطوف به نيستي است. هنگام كه از تو مي‌خواهند به گناه نكرده اعتراف كني يعني وجدانت را بفروشي و از شر مصايب آزادي وجدان خلاص شوي - و در عوض، زنده بماني كه همانا نياز «طبيعي» همه ماست، لازم نيست زياد فكر كنيد، همين كه دست از اين كار بيهوده (فكر كردن را مي‌گويم) برداري، «منطق مصالحه» ترتيب همه چيز را مي‌دهد، اين يعني در هواي بد هم مي‌توان نفس كشيد (خوب و بدش را بي‌خيال)، مگر ما زندگان جز اين مي‌كنيم...

وقتي هوا بد است اما كسي از هواي بد نمي‌ميرد (اتفاقي كه در واقعيت «معمولاً» مي‌افتد، چون بدي هوا به ندرت به حدي مي‌رسد كه درجا بكشد، كه اگر مي‌رسيد شايد به خودمان مي‌آمديم)، شايد يك كار خوب و لاجرم تراژيك بتوان كرد، اين كه سعي كني خوب نفس بكشي. اين كار مرگت را شتاب مي‌بخشد و به ميزاني كه هوا بد و بدتر باشد، مرگت زود و زودتر روي خواهد داد. در هواي بد، كنش سياسي راستين همان خوب نفس كشيدن است. موريس مرلوپونتي جايي گفته است، «زماني كه سقراط نمي‌پذيرد كه بگريزد [بنا به روايت افلاطون در رساله «كريتون» اين مجال به طور جدي براي سقراط پيش مي‌آيد]، از آن روي نيست كه براي دادگاه ارزشي قائل است بلكه مي‌خواهد ناصالح بودن آن را هر چه بهتر اثبات كند.» از اين روي است كه مرگ سقراط در كليت يكپارچه و به ظاهر بي‌نقص قوانين دولت‌شهر آرماني خود سقراط ترك مي‌افكند و در روح و جان آتني‌ها (و نيز ما) زخمي مرهم‌ناپذير مي‌گذارد. اگر سقراط نمي‌مرد، كسي از كم و كيف قوانين پرسشي نداشت و بيماري حيات ‌آتن نهان مي‌ماند، ضمن اين كه هيچ بعيد نبود آيندگان سقوط آتن را حمل بر حوادث پيشامدي تاريخ كنند نه فسادي كه آرام‌آرام ريشه‌هاي حيات انساني سياسي را در آن ديار مي‌پوساند. در زندگي بد، زندگي خوب و خوب زيستن ممكن نيست اما شايد خوب مردن ممكن باشد (بايد باشد). آزادي وجدان كه تنها در نتيجه كنش / تفكر سياسي حاصل مي‌شود، در اكثر قريب به اتفاق موارد ثمري جز افزايش رنج ندارد، رنجي كه البته في‌نفسه ملال نمي‌آورد و تنها به گاه بي‌معنايي از حد تحمل مي‌گذرد و چيزي كه به اين رنج معنا مي‌دهد همانا آزادي است و بس؛ بگذريم كه داستايوفسكي يك‌بار از قول يكي از شخصيت‌هايش اين تذكر تلخ را تا ابد در گوش‌مان جايگير كرده است كه «تاكنون براي بشر و جامعه بشري هيچ چيز تحمل‌ناكردني‌تر از «آزادي» نبوده است.»

***

آزادي، مرگ، و اراده معطوف به اعتراض

درباره بديهياتي فراموش شده

علي معظمي

آزادي

اين پرسشي قديمي است كه «آزادي به چه‌كار آدميان مي‌آيد؟» و يا به تقريري ديگر «آدميان آزادي را براي چه مي‌خواهند؟» اما اين پرسش «مقدماتي» زماني معنا مي‌يابند كه از پيش پاسخ داده باشيم كه «آزادي چيست؟» در اين‌جا اما قصد ندارم درباره اين پاسخ بحث كنم: پاسخي را مفروض مي‌گيرم؛ آزادي به معناي «زير سلطه نبودن» است، به معناي رهايي از بندهاي ناخودخواسته است. اگر اين را بپذيريم، به يك معنا آزادي را «تعريف» كرده‌ايم و به پرسش از آزادي پاسخي هميشگي داده‌ايم. در عين حال به معنايي ديگر پرسش از آزادي، باز هم پرسشي است كه در هر موقعيتي نو مي‌شود؛ چه خودش و چه پاسخ‌هاي مقدرش. نو‌شوندگي هر‌روزه پرسش از آزادي به‌ذات «سياسي»اش برمي‌گردد. آزادي به مثابه عدم سلطه وضعيتي است كه براي فرد يا جمع، در مقام عامل سياسي معنا دارد. يعني براي عاملي كه در روابط قدرت قرار دارد؛ عاملي كه بايد پيوستگي‌ها و گسستگي‌هاي خود را با ديگران مشخص كند، به‌همين معناست كه پرسش از آزادي مي‌تواند هر روز پرسشي نو باشد، چرا كه هر روزِ نويي، و هر برهه‌اي، مي‌تواند موقعيتي جديد براي روابط قدرت باشد. در عين حال، پرسش از آزادي هميشه به همان معناي قديمي است كه بود؛ آزادي همواره رهايي از بند است. رهايي براي اينكه چنان زندگي كنيم كه خود مي‌خواهيم. به‌اين معنا آزادي سياسي، اگرچه «بايد» در تعريف خالي از حد و مرزگذاري‌هاي «اخلاقي» و «آئيني» باشد و بايد به معنايي كه آيزايا برلين مراد مي‌كرد حائز وجهي منفي باشد، اما نهايتاً ما، هر يك از ما به‌عنوان سوژه‌اي انساني، آزادي را براي ساختن خودمان مي‌خواهيم و به‌اين‌ترتيب آزادي در «نهايت» برايمان وجهي «مثبت» مي‌يابد. اما پارادوكس آزادي مثبتي نفس‌هاي ساخته شده را لايق آزادي مي‌داند، اين است كه مي‌خواهد چيزي را كه ما قرار است با آزادي‌مان در مقام انتخابش قرار بگيريم، پيش‌شرط اعطاي آزادي قرار دهد؛ راهي كه قدرت براي قلب و استخدام مفهوم آزادي مي‌گشايد.

آزادي، وراي تعريفش، همان چيزي است كه ما براي خود بودن و خودساختن‌مان مي‌خواهيم و لازم داريم. آن‌كه آزادي ما را نمي‌خواهد هم به همين سبب نمي‌خواهد؛ او نمي‌خواهد ما چنان باشيم كه خود مي‌خواهيم؛ ما را چنان مي‌خواهد كه خود مي‌خواهد. اما ما اگر چنان باشيم كه او خواسته است، ديگر خود نيستيم؛ ديگر موجوديتي نارسيده‌ايم. سوژه‌اي هستيم كه ديگري ساخته يا دست‌كاري‌اش كرده است.

خود بودن

ما يك‌بار بيشتر در اين جهان زندگي نمي‌كنيم. يك‌بار. و در اين يك‌بار جهان، خودمان، ديگران، زندگي و... همه و همه مسائلي ناگشوده‌اند. ما اگر زندگي‌اي، كم و بيش، انديشيده پيشه كنيم؛ يا بخواهيم مسئولانه زندگي كنيم، ناچاريم كه با اين پرسش‌ها روبه‌رو شويم. «ناچاريم» كه سربه زير نباشيم و هر چه بر ما مي‌رود را بي‌چرا نپذيريم. اگر به هر آنچه موجود است، از راه مي‌رسد، و يا تحميل مي‌شود تن دهيم، چيزي جز تصادف يا رخداد بي‌معنايي در اين دنيا نبوده‌ايم. ما وقتي معنا‌دار زندگي مي‌كنيم، وقتي درخور لقب «شخص» و «خويشتن» هستيم كه آگاهانه انتخاب كنيم اما قدرتِ ديگري در ميانه ما و اين آگاهي و آن انتخاب حائل مي‌شود. ديگريِ قدرتمند مي‌خواهد ما چنان باشيم كه او مي‌خواهد؛ مي‌خواهد چنان باشيم كه بر وفق مراد او است. ما همچون عاملاني كنشگر در اين جهان، بالقوه، مي‌توانيم از خواست او ديگرگون باشيم و خود را و جهان خود را، و جهان او را هم، چنان بسازيم كه با خواست او ديگرگون است. اما زماني هست، كه قدرتي هست، كه به اين ديگرگوني تن نمي‌دهد؛ قدرتي كه نمي‌خواهد خود را در مقام سوژه‌اي چون ما و برابر با ما ببيند؛ سوژه قدرتمندي كه خود را برتر از هرآنچه هست مي‌داند و نمي‌خواهد جز خود را در مقام برسازنده ببيند؛ نمي‌خواهد با آگاهي‌ها يا خواست‌هاي ديگرگون برابر بنشيند و «گفت‌وگو» كند. تنها مي‌خواهد خود بگويد. اين به معناي لغوي كلمه همان استبداد است؛ استبداد است كه حتي مي‌خواهد معناي آزادي را هم چنان كه گفتيم از آن خود كند. اين‌جا ما از اعتراض ناچاريم؛ ناچار از مبارزه‌ايم تا بر روي آگاهي خود پا نگذاريم. ما ناچار از مبارزه‌ايم تا بتوانيم خودمان را آگاهانه بسازيم. خودآگاهي ما در اين‌جا با اعتراض پيوند مي‌خورد.

اعتراض

آگاهي سوژه به‌اين كه در موقعيتي ناآزاد است، آگاهي اوست به اينكه از خود بودن و خود را ساختن باز داشته شده است. كسي كه اين را فهم كند و «نخواهد» كه خود را به‌دست ديگري بدهد لاجرم اعتراض مي‌كند. اعتراض تنها نتيجه فهم اين موقعيت ناآزاد نيست؛ نتيجه اراده‌اي است كه نمي‌خواهد ديگران او را بخواهند؛ اين «اراده معطوف به اعتراض» است. اعتراض به ناآزادي مبرم‌ترين اعتراضي است كه مي‌تواند و بايد صورت گيرد. اعتراضي است براي حفظ و خواست خويشتنِ خويش، چنان كه خود مي‌توانيم بسازيمش. اراده معطوف به اعتراض، در كنار خودآگاهيِ سوژه مولفه ديگر خودبودگي و خودسازي او است. اعتراض به ناآزادي وقتي محقق مي‌شود كه اراده خود- بودن شكل بگيرد. من نمي‌خواهم ديگري مرا چنان بخواهد كه اراده اوست؛ پس اراده من با اراده او در تضاد مي‌افتد. تضاد اراده او و من درباره آزادي من و انتخاب آن‌كه و آنچه بايد «من» را بسازد، به مبارزه من با او مي‌انجامد. مبارزه‌اي كه برسر هويت «من» رخ مي‌دهد. من بايد مبارزه كنم تا بتوانم چنان باشم كه خودم مي‌خواهم. به‌اين‌ترتيب وقتي كه روابط قدرت استبدادي است، من از مبارزه براي حفظ خويشتنِ خويش ناگزيرم و اعتراض، اگرچه در نظر لازمه خودسازي نيست، اما در عمل جزيي مي‌شود از همين خودبودگي من. چنين اعتراضي درخور ستايش است و رو به رهايي (emancipation) دارد.

مرگ

اما حد و غايت اعتراض كجا است؟ تا كجا بايد اعتراض كرد؟ تا كجا بايد مبارزه كرد؟ اعتراض و مبارزه از ما مي‌كاهند؛ ما در مبارزه چيزهايي از دست مي‌دهيم تا چيزهايي به دست آوريم. اما آيا «معقول» است كه اعتراض را تا آنجا ادامه دهيم كه به جان باختن بينجامد؟ آيا ادامه اعتراض و مبارزه تا چنين پايه‌اي با آنچه مي‌خواهيم به آن برسيم در تناقض نيست؟ هنگامي كه ديگر خودي در ميان نباشد كه بخواهيم بسازيمش، پس ديگر براي چه مبارزه مي‌كنيم؟ مگر اعتراض را به اين سبب درخور ستايش ندانستيم كه رو به رهايي داشت و از ما «خود»ي باقي مي‌گذاشت كه ديگرانش نساخته بودند؟ پس اعتراض آنجا كه خودي باقي نمي‌گذارد، چه معنا و فايده‌اي دارد؟

مرگ بي‌شبهه هدف اعتراض نيست، اما گاهي اعتراض به آن «مي‌انجامد». مرگ، بنابه ‌طبيعت بشر، به‌ندرت در مقام يك انتخاب براي «خود» قرار مي‌گيرد. اما آيا در نهايت، هيچ‌گاه مرگ در مقام يك انتخاب معقول يا موجه قرار مي‌گيرد؟ آري.

قدرتِ آن ديگري، گاهي همه آنچه در خزانه دارد را بسيج مي‌كند تا ما را از خود بستاند. نه تنها مي‌خواهد آن‌گونه باشيم كه مي‌خواهد، بلكه مي‌خواهد به اين خواهش نامشروع او اعتراض هم نكنيم؛ مي‌خواهد به آنچه او مي‌خواهد «راضي» باشيم يا دست‌كم چنين وانمود كنيم. اما اين نه تنها با آگاهي و اراده «ما» در تناقض است، بلكه آخرين نماد خود بودن ما را نيز از ما مي‌ستاند؛ آنجا كه ما نمي‌توانيم حتي چنان باشيم كه مي‌خواهيم، و به اين اعتراض مي‌كنيم، او مي‌خواهد حتي چنان ننماييم كه چنان‌كه خود مي‌خواسته‌ايم نزيسته‌ايم. او مي‌خواهد ما خواست او را هم از آن خود كنيم تا او بتواند سطحي‌ترين جلوه خود بودن ما را هم از ما بستاند.

اين‌جا گاهي انتخابِ مرگ آخرين تير تركش مبارزه مي‌شود؛ ما مرگ را برمي‌گزينيم تا با نبودن‌مان، «چنان كه او مي‌خواهد» نباشيم. ما نخواهيم بود؛ اما او نيز كامياب نخواهد بود. اين‌گونه مرگ «انتخابي» مي‌شود براي اينكه اگر ما «مي‌بازيم» و جان خود را در اين انتخاب مي‌بازيم، دست‌كم او هم نبرد.

...و آن ديگري

در چنين مبارزه‌اي، زماني كه ما تا آنجا رانده مي‌شويم كه جان ببازيم تا تنها بازنده نباشيم، بر سر آن ديگري، آن‌كه هر آنچه توانسته براي ستاندن ما از خودمان كرده است، چه مي‌آيد؟ ما نابود مي‌شويم. اما چيزي كه از او مي‌ماند «سوژه»اي است كه «بود» خود را بر سر ازخودبيگانه كردن ديگران گذاشته است. او چنين هويت مي‌يابد. هويت او همانا با زوري كه اعمال مي‌كند و با جان‌هايي كه مي‌ستاند و روان‌هايي كه مي‌آزارد متعين مي‌شود. او هر چيز ديگري هم كه به‌دست آورده باشد، و با هر كس ديگر هم هر چه كرده باشد، در نسبتش با سوژه‌هاي انساني؛ و همانا در نسبتش با انسانيت، مقامي جز اين ندارد كه جان‌ستان بوده است و روان‌آزار؛ «كسي كه يك نفر را كشته باشد مانند اين است كه همگان را كشته است.» او عامل از‌خودبيگانگي است. اما ديالكتيك خودسازيِ اين عامل ازخودبيگانگي، از او جز سوژه‌اي تهي باقي نمي‌گذارد؛ سوژه‌اي «تهي» و نه حتي سوژه‌اي ازخودبيگانه. رمز «ابتذال شر»، كه از عامل آن سوژه‌اي تهي از انسانيت باقي مي‌گذارد در همين نسبت‌يابي منفي اوست با ديگر سوژه‌هاي انساني. او مي‌خواهد كه خود بسازد؛ اما اين ساختن خود را از راه ناآزادي و ازخودبيگانگي ديگران مي‌خواهد و نه حتي از راه «گرفتن» چيزي از آنها. او آنها را چيزي مي‌خواهد كه خود آنها نباشند و بنابراين در نهايت نمي‌تواند از انسان‌هايي كه خودساخته، آزاد و مستقل هستند چيزي بخواهد يا چيزي بگيرد. او همه را به اراده خود مي‌خواهد، اما اين اراده در نهايت اراده‌اي تهي و مبتذل است كه از «خود» چيزي ندارد؛ خود او هرگز ساخته نشده است و هرگز ساخته نمي‌شود؛ اراده او جز ويراني ارمغاني ندارد. به‌اين‌ترتيب سوژه زورمدار، تهي مي‌ميرد، حتي اگر آخرين كسي باشد كه مي‌ميرد. چرا كه او خود را نيز ويران كرده است.

۱۱ مرداد ۱۳۸۵

و آنك كيهان


كيهانِ چهارشنبه، خبر ويژه:

يك مقام آگاه خبر داد رامين جهانبگلو كه به اتهام فعاليت عليه نظام جمهوري اسلامي ايران در بازداشت به سرمي برد، به تازگي اعتراف كرده كه وظيفه راه اندازي يك شبكه وسيع تحت «وب» را براي جمع آوري اطلاعات طبقه بندي شده از جريان ها، گروه ها و عناصر فعال سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي برعهده داشته است.
وي فاش ساخته كه درصدد اجراي طرح شبكه جاسوسي «سايبر» به نام C.E.S در ايران بوده و گروهي از روزنامه نگاران سايبرنتيك، فعالان اينترنتي- ايراني در ياهو، گوگل و مديران چندين سايت فيلتر شده را براي اين كار ساماندهي كرده بود.
اگر چه هم اكنون كميته هاي ويژه جرايم اينترنتي و رايانه اي تشكيل شده اند اما اعتراف جهانبگلو، ضرورت اتخاذ تدابير ويژه براي جلوگيري از اجراي اين گونه طرح ها و برنامه هاي جاسوسي را دوچندان مي كند.
پرسش‌ها:
الف) به‌نظر شما چه‌طور مي‌شود يك شبكه جاسوسي تحت وب راه انداخت و اسناد طبقه‌بندي شده را روي آن گذاشت!؟ آن‌وقت جاسوسي يعني چه!؟
ب) روزنامه‌نگار سايبرنتيك يعني چه؟
پ) فعال ايراني در ياهو و گوگل چه‌جور موجودي‌ست!؟ يعني در ياهو و گوگل چه مي‌كند؟ (پاسخ احتمالي: اي‌ميل‌هايش را چك مي‌كند.)
ت) چه تدابير ويژه‌اي لازم است؟
ث) ما چه‌قدر احمق فرض مي‌شويم؟
ج) سواد يعني چه و براي چه كساني لازم نيست؟

پاسخ‌هاي خود را در اسرع وقت به اي‌ميل اين‌جانب ارسال فرمائيد؛ شايد من هم چيزي بفهمم.

۱۰ مرداد ۱۳۸۵

اكبر محمدي

ديشب پدر و مادرش را در فرودگاه دستگير كرده‌اند؛ جنازه‌اش را هم برده‌اند در روستايي در اطراف آمل بدون حضور بستگان و دوستان دفن كرده‌اند. در ضمن پزشك قانوني گفته كه تشخيص علت مرگ يك‌ماه طول مي‌كشد. زرافشان هم در زندان گفته كه محمدي در بهداري سكته كرده بوده ولي به‌جاي مراقبت ويژه به بند برگردانده شده.

۹ مرداد ۱۳۸۵

اكبر محمدي در زندان بر اثر اعتصاب غذا درگذشت

در مرخصي بوده كه دوباره مي‌گيرندش؛ به‌اعتراض اعتصاب غذا مي‌كند. از شش روز پيش ممنوع‌الملاقاتش مي‌كنند. روز نهم اعتصاب به‌گفنه زندان‌بانان افت فشار مي‌كند و درمي‌گذرد: اين[...] گفته كه: «با اين كه وضعيت او در حال طبيعي بود و تحت نظر پزشك قرار داشت و پزشك براي وي سرم هم وصل كرده بود،اما ايشان به توصيه هاي مسئولان زندان و قاضي ناظر در پايان دادن به اعتصاب غذا توجهي نكرده و يك مرتبه با افت فشار مواجه شده و فوت كرده‌ است.»
خوب لابد بايد توجه مي‌كرد؛ لابد بايد وقتي مي‌مرد كه با برنامه اين‌ها جور بود. فقط مي‌توانم بگويم كه از زنده بودنم در اين كثافت‌خانه شرمنده‌ام. و سرشارم از خشم؛ سرشارم از غضب؛ از نفرت سرشارم. و آدم‌هاي بسياري را مي‌شناسم كه چون من هستند. ما اما اين نفرت را به گور نخواهيم برد؛ مطمئن باشيد.

***

از علي معظمي سپاسگزارم كه اجازه داد در وبلاگش يكي دو جمله زاري كنم
از زماني كه خبر درگذشت اكبر محمدي را شنيدم تا اكنون كه ساعاتي از آن مي گذرد بارها دچار حسي دوگانه در باره "زيستن"شده‌ام
تجربه مرگ محمدي براي او بي شك با دوگانه اي از رهايي/دشواري همراه بوده است اما براي ما كه زنده ايم اين دوگانه به عطفي در شرمساري ختم مي شود
صداي خنده‌ها در تحريريه،نور نئوني كه ياد آور "آرامش در پناه لذت"است و هر كس كه در پيرامونم نسبت به اين "خبر"بي‌تفاوت است يا خود را به بي تفاوتي مي زند همان نيمه پنهان جنايتكاري است كه نيمه عريان اش را همه مي شناسيم
مرگ اكبر محمدي را به خودم و شما تسليت"بي تبريك"مي‌گويم
امروز بيشتر از روزهاي ديگر چندش آور است و احياناً تا مدت‌ها همين طور خواهد بود
نادر فتوره چي

۳۱ تیر ۱۳۸۵

Letting Lebanon Burn

From the Editors of Middle East Report Online

July 21, 2006

موضع‌گيري سردبيري نشريه "ميدل ايست ريپورت آن‌لاين" درباره جنگ جاري در منطقه را بخوانيد.

۳۰ تیر ۱۳۸۵

لبنان / اسرائيل
لينك‌ها:
- چه كسي ربوده شده است؟!، يادداشتي از يك سرباز اسرائيلي درباره ربودن فلسطيني‌ها به‌دست اسرائيل (مطلب چنان‌كه مي‌بينيد در يك روزنامه اسرائيلي چاپ شده؛ كدام كشور ... در زمان جنگ مي‌گذارد... بگذريم) ترجمه مطلب را گويا نيوز گذاشته و من هم لينكش را از همان‌جا پيدا كردم.
- اخلاق نبرد، ميكل والزر (رجيستر بايد كرد ولي مجاني است)

۲۶ تیر ۱۳۸۵

تا اطلاع ثانوي دنيا در دست ديوانگان است

لينك‌ها:
- هفت كانادايي هم در حمله اسرائيل به لبنان كشته شده‌اند. در اين ديوانگي من با هر دو طرفي كه جنگ را به‌پا كرده‌اند مخالفم اما تصور كنيد آن‌ها در حمله لبناني‌ها به اسرائيل كشته مي‌شدند؛ دست‌كم خيلي بيشتر تحويل‌شان مي‌گرفتند!
***
خبرهاي بدي هم از رامين جهانبگلو مي‌رسد؛ اين كه فيلمي از"اعترافات" او را در شوراي عالي انقلاب فرهنگي نشان داده‌اند؛ همان سناريوي كثيف و مهوع اعتراف‌گيري كه ديگر همه چيزش را مي‌دانيم. براي كساني كه هنوز توهمي دارند بايد بگويم كه در هيچ نظام حقوقي معتبري كسي را به صرف اين‌كه در هر شرايطي عليه خودش اعتراف كند نمي‌توان مجرم دانست؛ و ديگر اين‌كه شكنجه مصداق جنايت عليه بشريت است.
در اين مورد باز هم مي‌نويسم.

9 كشته در آخرين حمله اسرائيل به بيروت


8 كشته در آخرين حمله حزب‌الله به حيفا

كاش مي‌شد عكس همه طرف‌هايي كه با جنازه‌ كشته‌گان و اشك داغ‌ديدگان معامله و قمار قدرت مي‌كنند را هم گذاشت.


۲۵ تیر ۱۳۸۵

بازداشت 9 نفر از فعالان كارگري درتهران


به نقل از روزآن‌لاين:


به گزارش سايت "ادوارنيوز" تعداد ۶۰ نفر ازکارگران از کار معلق شده شرکت واحد اتوبوسراني پس از عدم رسيدگي به درخواست هاي خود مبني بر بازگشت به کار از سوي اداره کار شرق تهران و اداره کار استان تهران، صبح ديروز با مراجعه به وزارت کار خواهان رسيدگي به وضعيت خود و ملاقات نمايندگانشان با وزير کار شده اند.

ادوار نيوز گزارش داده که در ادامه اين حرکت، زماني که ابراهيم مددي، يعقوب سليمي و سيد داوود رضوي به عنوان نمايندگان کارگران جهت مذاکره به داخل ساختمان رفته و ساير کارگران در برابر ساختمان وزارت کار به انتظار نتيجه مذاکران آنان نشسته بوده اند، نيروهاي امنيتي و انتظامي حاضر به کارگران اعلام کرده اند که بايد محل را ترک کنند و در غير اين صورت با ايشان برخورد خواهد شد. در پي اين هشدار، نيروهاي حاضر در محل اقدام به پراکنده ساختن کارگران کرده و عطا باباخاني، منوچهر مهدوي، سيد رضا نعمتي پور و ناصر غلامي [به روايت ايلنا: غلامين] را بازداشت کرده اند. نيروهاي امنيتي همچنين ابراهيم مددي نايب رييس سنديکا ، يعقوب سليمي و گوهري را که براي مذاکره به داخل ساختمان وزارت کار رفته بودند ، پس از خروج دستگير نموده اند.

خبرگزاري ايلنا در همين ارتباط اسامي 2 نفر ديگر را نيز به عنوان بازداشت شدگان ديروز ذکر کرده است که عبارتند از: داوود نوروزي و داوود رضوي. اين خبرگزاري، از قول يکي از کارگران حاضر در محل آورده که بازداشت ‌‏شدگان، ابتدا به پايگاه هشتم اداره آگاهی واقع در ميدان حر و سپس به پليس امنيت عمومی تهران بزرگ، واقع در منطقه عشرت‌‏آباد تحويل داده شده‌‏اند. وی با تاکيد بر اينکه معلوم نيست در داخل وزارت کار چه گفت‌‏وگوهايی با نمايندگان کارگران اخراجی صورت گرفته است، افزوده: در حال حاضر به همراه خانواده‌‏های بازداشت‌‏شدگان به دنبال کسب خبر از آخرين وضعيت کارگران بازداشت‌‏شده هستيم.


مادر

پسری دارد هم‌سنِ من. اما 25 سال است نديده‌اش. از سياسی‌های قديم
است. بعد از اعدامِ همسرش، در زندان زايمان کرده و بعد از يک سال بچه‌اش را
گرفته‌اند و... هر سال، روز مادر که می‌شود، يا در آغوشم اشک می‌ريزد (می‌ريزيم) يا
پای تلفن. و اين زنِ تنها، سرشار از محبت است و کينه و در عين حال منفعل.

۲۱ تیر ۱۳۸۵

عابد توانچه آزاد شد
خبر خوبي‌ست؛ به اميد خبرهاي بهتر. يادمان هست كه هنوز منصور اسانلو در زندان است، رامين جهانبگلو در زندان است، ياشار قاجار در زندان است، علي‌اكبر موسوي خوئيني در زندان است...
در مورد آزادي توانچه اين‌ها را مي‌توانيد ببينيد:

۱۷ تیر ۱۳۸۵

دوباره 18 تير مي‌آيد. تيره و خسته‌ام. از ياد اما چاره‌اي نيست؛ ياد آخرين گواه انسان بودن است، آخرين گواه انسان ماندن. مي‌گشتم، اين وبلاگ را ديدم كه به نام «عزت ابراهيم نژاد» است. دو تا از شعرهايش را كه در آن وبلاگ گذاشته بودند، اين‌جا مي‌آورم:

روز

قطارِ خاليِ روز ـ

كاهلانه از كنارِ تو مي گذرد

و تو

مثلِ هر روز، خالي تر از ديروز

خسته از سفري نرفته و راهي نپيموده

زانو سُست مي‌كني،

كوله بار مي‌گشايي،

تا شب بيايد

تا بيايد شب وُ

قرصِ تنهايي‌ات كامل شود.

تا كامل شود اين بغضِ هنوز مانده تا گريه.

تا زانو در بغل بگيري،

بباري در خود.

تا دوباره روز

قطارِ خالي روز

كاهلانه از كنار تو بگذرد .

***

باد مرثيه سراي كيست؟

و اين نيلوفران

كه به حيرت دست گشاده‌اند

به جانبِ آسمان

و آن پروانه ها كه بر گِردِ گور مي گردند

از فراق كدام كس پَرپَر مي‌زنند؟

در خاك و خاكستر

اي باد مويه‌گر

بيد براي كه موي پريشان … مي‌كند

لاله از ماتم كه داغ بر دل است

و آن كوكبه‌هاي خاكستري‌پوش

كه اشك در آتش اجاق مي‌بارند

تابه ماه را براي چه واژگون مي‌كنند

در پس هزار تويِ ابرها

تابه‌اي كه نامش گرمي بخش خانه بود

آخر هر وقت نان گرمِ گندم بود

به ياد مي‌آوردم كه جهانِ ما

در همين مطبخ تاريك

در دست‌هاي مادرم مي‌گردد

دريغا از گيسوانِ سوگوارش كه در غبار …

و سايه‌اي كه تقسيم مي‌شود

ميان دو سرنوشت

و علف كه پايان فاصله‌هاست.

۱۲ تیر ۱۳۸۵

داستانِ مينيمالِ مصور

روزگاري در شهر قصه ما قبيله‌اي آدم‌خوار زندگي مي‌كردند...
...هنوز هم مي‌كنند


("نقاشي"، اثر فرانسيس بيكن)

۱ تیر ۱۳۸۵

گذر از اخلاق كودكان


بنا نداشتم در مورد انتخابات پارسال چيزي بنويسم. يك دليلش اين بود كه وقتي اطرافم را مي‌ديدم و بحث‌ها را مي‌شنيدم باز مي‌يافتم كه هنوز گويي دوستان در فضاي پيش از انتخابات نفس مي‌زنند و گويي هنوز همان موضع‌گيري‌ها را تكرار مي‌كنند كه امروز با مسامحه‌آميزترين تعبير بايد گفت كه تاريخ‌شان گذشته است. موضع‌گيري «تحريمي» و «مشاركتي» موضع‌گيري‌اي مربوط به آن زمان بود و از نظر سياسي هم در همان موقعيت معنا داشت و به گمان من، نه اين‌كه اصلاً نتوان، اما نمي‌توان به نحوي معني‌داري به آينده امتدادش داد.

من هم چنان كه بر آشنايان پوشيده نيست در انتخابات موضعي داشتم و در آن شركت كردم؛ به اندازه بضاعتم بحث و استدلال نظري مطرح كردم؛ با مردمان به گفت و گو نشستم و براي تبليغ به خيابان رفتم. امروز كه نگاه مي‌كنم انتخاب‌هاي نهايي خودم را در آن روزها درست مي‌بينم و گمان مي‌كنم كه بسياري از مواضعم هم درست بوده است. از اين بايت احساس پشيماني نمي‌كنم كه چرا به چنان راهي رفتم چون با امكان‌هاي پيش‌ِرو كار بهتر و مسئولانه‌تري نمي‌توانستم بكنم.

من هم از جمله كساني، و شايد از اولين كساني، بودم كه با امكاناتي كه داشتم بحثِ «خطر فاشيسم» را طرح كردم. (با وجود آن‌كه در ابتدا نمي‌دانستم الگوهاي كلاسيك را تا كجا مي‌شود قابل انطباق دانست، اما رفته رفته الگوي خودم را يافتم و هنوز هم درباره آن فكر مي‌كنم و بسطش مي‌دهم). اكنون هم برايم آزاردهنده است كه مي‌بينم برخي از دوستان با همه آن‌چه كه امروزه روز مي‌بينند به خود اجازه مي‌دهند ما را براي طرح چنين بحثي متهم به بي‌اخلاقي كنند: كدام بي‌اخلاقي؟ به گمان من دوستان در فهم «اخلاق» آن‌جا كه به حيطه عمومي برمي‌گردد دچار مشكل هستند. و فكر مي‌كنم بد نيست اگر تامل و مطالعه‌اي بكنند و هر چند بي‌سر و صدا اين امكان را به خودشان بدهند كه اگر ديدند سوء تفاهمي داشته‌اند در آن تجديد نظر كنند. ما كه همگي دائم در حال تغيير هستيم...


مسئله عمل اخلاقي و به‌طور مشخص اخلاق اجتماعي و سياسي، با مفهوم مسئوليت پيوند خورده است. وقتي از اين مي‌پرسيم كه چه كسي عمل اخلاقي انجام داده است، در واقع مي‌پرسيم كه تا چه حد مسئولانه عمل كرده است؟ تا چه حد نسبت به پيامدهاي پيش‌بيني‌پذير اعمالش حساس بوده است؟ تا چه حد پيش‌بيني‌هاي محتمل را جدي گرفته و در برابر احتمالاتي كه ديگران هم مطرح مي‌كرده‌اند معقول برخورد كرده است؟ مسئله صداقت هم، كه مولفه جدائي‌ناپذير اخلاق است ولي به هيچ‌وجه تعيين كننده تمامي ساحت عمل اخلاقي نيست، در همين چهارچوب معني مي‌يابد. عمل و رفتار صادقانه، عمل و رفتاري است كه به قصد روشن‌گري باشد و براي توجيه موضع خود پرده‌پوشي نكند و نكوشد اهميت مواضع ديگران را به دروغ و با هياهو و اتهام‌زدن مخدوش كند. صداقت جزئي از مسئوليت‌پذيري است و مسئوليت‌پذيري بدون پيامدگرايي بي‌معني است. رفتار سياسي اخلاقي، همانا رفتار سياسي پيامدگرايانه است.

رويكردهاي تقليل‌گرايانه‌اي كه با توسل به مفاهيمي چون صداقت و دادن تعبيرهايي محدود از اين مفهوم مي‌خواهند حيطه عمل اخلاقي را به نفع خود مصادره كنند، در واقع نوعي اخلاق خطرناك مي‌پرورند كه در بهترين و معصومانه‌ترين تعبير «اخلاقي كودكانه» است. مي‌توان به اين بحث پرداخت كه چرا برخي از دوستان از همه حيطه‌هاي سياست حالا به تصرف حيطه «عمل اخلاقي» آن همه با اين باز-تعريفِ تقليل‌گرايانه روي آورده‌اند ولي من پرهيز از چنين بحثي را در اين موقعيت بهتر مي‌دانم و طرحش را خلاف نيتم مي‌دانم.

همه اين‌ها را گفتم كه بگويم باز گشودن بحث‌ «تحريمي» و «مشاركتي» چنان‌كه گويي موضع‌گيري‌هايي قابل امتداد و خط كشي‌هايي تعيين كننده حقيقي وضعيت سياسي اكنون هستند اشتباه بزرگي خواهد بود؛ اشتباه ديگري كه ما ايرانيان با خوش‌خيالي‌هاي تاريخي‌مان و كلبي‌مسلكي‌اي كه گويي ديگر دارد جزئي جدايي‌ناپذير از منش سياسي‌مان مي‌شود ممكن است مرتكبش شويم. امتداد دادن چنين بحثي از طرف هر كسي كه باشد، خود مي‌تواند مصداقي باشد از همان «اخلاق كودكان».

ديروزِ ما هرچه بود نتيجه‌اش را امروز مي‌توانيم ببينيم. براي امروز بايد به اين فكر كنيم كه چه راه‌هايي براي باز-زايي ظرفيت‌هاي دموكراتيك جامعه ايراني وجود دارد؛ من از چپ و تو از راست؛ منِ جامعه‌گرا و تو ليبرال در يك چيز اتفاق اساسي داريم و آن اين است كه هر دومان دموكراسيِ خوش ساختي را كه به درستي كار كند و به برطرف كردن فسادهاي ساختاري دولت و اجتماع كمك كند در چشم‌انداز داريم. حتي اگر ايده‌هايمان درباره چنين دموكراسي‌اي و ابعادش متفاوت باشد دستِ كم مي‌دانيم كه در تضاد آن با همه اشكال استبداد اتفاق نظر داريم. ائتلاف امروزِ منِ تو بايد بر اساس همين دموكراسي‌خواهي و نفي استبداد باشد. شايد ما نتوانيم شيوه‌هامان را با هم هماهنگ كنيم؛ شايد بر سر روش‌ها اختلاف‌هاي رفع نشدني ميان گروه‌هاي مختلف موجود و گروه‌هاي در حال زايش وجود داشته باشد، كه دارد، اما مهم اين است كه ارزش‌هاي مشترك دموكراتيك را از ياد نبريم و هنگامي كه هنگامه آن‌هاست همديگر را تنها نگذاريم.

اگر چنين كنيم آن‌گاه حتي از دل اين زمانه عسرت هم امكان برآمدن سنتي دموكراتيك وجود خواهد داشت؛ اخلاق كودكان را كنار بگذاريم، ما هم‌چون بزرگ‌سالاني كه به قلّت بضاعت خود آگاهند، به فهم و ياري يكديگر بيش از اين‌ها محتاجيم.

***

ادامه: خواننده‌اي به‌نام بابك كامنت گذاشته كه "ميشه لطفن لينک بدين که کجا بحثِ «خطر فاشيسم» رو مطرح کرديد تا ما هم ببينيم؟"

الان كه گشتم عجالتآً اين‌ها را پيدا كردم:

برابرسازى فاشيستى در برابر برابرى طلبى چپ

اين يادداشت مشخصاً يك روز قبل از دور دوم انتخابات منتشر شد و در همان صفحه حامد يوسفي و اميد مهرگان هم ترجمه‌هايي در همين باب دارند. اين البته آخرين مطلب بود و البته هنوز هم بر سر آن هستم. در صفحه انديشه شرق مطالب متعددي در اين‌باره در همان دوره مطالب متعددي در صفحه انديشه شرق كه من هم در آن كار مي‌كنم منتشر شد. به‌خصوص به قلم مرحوم مسعود يزدي و به ترجمه صالح نجفي.

درباره اين‌كه گفتم در ابتدا با اين مفهوم‌پردازي مشكل داشتم هم مي‌توانم توضيحي را كه در ذيل اين مطلب نوشته‌ام شاهد بياورم:
پاسخي به علي افشاري
چنان‌كه گفتم الان هم اين مفهوم‌پردازي را به شكل كلاسيكش كارساز نمي‌بينم اما مولفه‌هاي اصلي آن را تبيين كننده مي‌دانم.

اگر نيت كامنت گذار را مي‌دانستم شايد مي‌توانستم كمك بيش‌تري بكنم.