۹ اردیبهشت ۱۳۸۸

حمله ارتش به طالبان در پاکستان

ارتش پاکستان به طالبان در شمال حمله کرده. ارتش می گوید که کنترل شهر دَگَر را از دست نیروهای طالبان درآورده. چند ده نفر از نیروهای طالبان و نیروهای دولتی کشته شده اند.

در این حمله چند ده هزار نفر مجبور به ترک محل زندگی شان شده اند؛ خبرگزاری فرانسه می گوید 30000 نفر.

ظاهراً کیهان تنها روزنامه ایرانی است که خبر را مهم دانسته و تیتر یک خود را به آن اختصاص داده. کیهان البته خبر از آوارگی "یک میلیون نفر" می دهد. سرمقاله روز سه شنبه کیهان هم به موضوع پاکستان مربوط بود.

باید دید کار به کجا می کشد.

۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

خصوصي‌سازي: واگذاري مدارس به حوزه

شايد تيتر امروز (سه‌شنبه 8 اردي‌بهشت) روزنامه اعتماد ملي را درباره واگذاري 4200 مدرسه به حوزه علميه قم ديده باشيد. تفصيل خبر كه البته مربوط به چند روز پيش است در صفحه 18 اين روزنامه آمده است (به نظرم خبر اعتماد ملي اشتباهاتي در مورد اين كه چه كساني حرف زده‌اند دارد).

چون منبع اصلي اين خبر، تا جايي كه من مي‌دانم، خبرگزاري مهر است، بد نيست روند اطلاع‌رساني درباره آن را به نقل از اين خبرگزاري دنبال كنيم.

مهر ابتدا در 29 فروردين خبري دارد به نقل از اصغر عبداللهي، معاون مالی و اداری مرکز مدیریت حوزه های علمیه خواهران، كه در آن عبداللهي به مهر گفته كه "تفاهم نامه واگذاری بیش از چهار هزار مدرسه در سراسر کشور به امضای مدیر حوزه علمیه قم و وزیر آموزش و پرورش" رسيده است.

جزئيات بيش‌تر خبر از اين قرار است:
در این تفاهم نامه که به امضای آیت الله مقتدایی به نمایندگی از حوزه علمیه و علی احمدی وزیر آموزش و پرورش رسید، 4 هزار و 200 واحد آموزشی در مقاطع ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان به مدت 5 سال به مراکز حوزوی واگذار می شود.
وی افزود: در این تفاهم نامه تأمین فضای آموزشی در قالب واگذاری مدارس، تأمین مدیر با توافق حوزه، تأمین کادر تخصصی برعهده وزارت آموزش و پرورش، تأمین محتوای دینی و فرهنگی، فعالیتهای فوق برنامه فرهنگی و تربیتی و ارائه خدمات مانند مستخدم و تأمین هزینه های جاری از تعهدات حوزه است.
وی با بیان اینکه اجرای این آیین نامه منوط به تدوین آیین نامه و ضوابط اجرایی است گفت: یپش بینی می شود با تدوین این مقررات، گروهی از این مدارس در مهر ماه سال جاری به حوزه های علمیه واگذار شود.
معاون مالی و اداری مرکز مدیریت حوزه های علمیه خواهران گفت: با امضای این تفاهم نامه، امکان واگذاری مدارس آموزش و پرورش به نهادهای مختلف حوزوی مانند مرکز مدیریت خواهران و برادران، جامعه المصطفی العالمیه و دیگر نهادهای حوزوی فراهم شده است.
سه روز بعد در اول اردي‌بهشت مهدي نويد ادهم، دبیرکل شورای عالی وزارت آموزش و پرورش، در مورد خبر قبلي به مهر مي‌گويد"این واگذاری‌های هیچ تاثیری در مواد آموزشی سه دوره تحصیلی نخواهد گذاشت و تنها مدیریت مدارس به این واحدها سپرده می‌شود". در خبر قبلي البته چيزي در مورد محتواي آموزشي نبود كه قرار به تاييد يا تكذيب آن باشد.

نويد ادهم مي‌گويد كه "طی سالهای اخیر مدیریت برخی از مدارس به سازمانهای غیردولتی واگذار شده است"، و تاكيد مي‌كند كه "این مدارس در چارچوب مشخص و طبق ضوابط آموزش و پرورش به این سازمانها واگذار شده است و [اين سازمان‌ها] نمی‌توانند به صورت مختار عمل کنند... بعد از واگذاری مدارس به حوزه علمیه مواد آموزشی و کتب درسی دانش آموزان آن با مدارس دیگر تفاوتی نخواهد داشت".

از صحبت‌هاي مسئول حوزوي البته برمي‌آيد كه در اين مدارس حوزه "محتوای دینی و فرهنگی، فعالیتهای فوق برنامه فرهنگی و تربیتی" را تامين خواهد كرد. اين‌ها بعضي به كتب درسي هم مربوط هستند، و برخي ديگر جزء محتواي آموزشي هستند، اما نه لزوماً در كتب درسي.

وقتي مهر درباره تعداد مدارس از ادهم مي‌پرسد مي‌گويد كه "تعداد هنوز مشخص نيست"، اما به نكته ديگري اشاره مي‌كند كه جزئيات بيش‌تري را نسبت به خبر دقيقِ معاون مالي و اداري حوزه علميه خواهران دربردارد: "تفاهم نامه 10 تا 15 ساله‌ای بین مدیریت حوزه علمیه قم و معاونت امور مشارکتهای مردمی آموزش و پرورش به امضا رسیده است". دقيقا معلوم نيست اما كه تفاهم نامه 10 تا 15 ساله به چه معنايي است؟ حداقل 10 سال و به طور مشروط 15 سال؟ يا چه چيز ديگري؟

چهار روز بعد از اين، در 5 اردي‌بهشت، فرشاد ابراهيم‌پور، معاون وزير آموزش و پرورش و "رئیس سازمان مدارس غیر دولتی و توسعه مشارکتهای مردمی"، با تاكيد بيش‌تري مي‌گويد: "هنوز تعداد این مدارس مشخص نیست و اصلا در تفاهم نامه همکاریهای حوزه و آموزش و پرورش سخنی از واگذاری چهار هزار مدرسه نیامده است". البته قبلاً خوانده‌ايم كه صحبت از 4000 مدرسه نيست؛ به گفته مسئول حوزوي تفاهم نامه شامل 4200 مدرسه مي‌شود، پس تا اين‌جا چيزي تكذيب نشده است.

ابراهيم‌پور درباره زمينه قانوني چنين واگذاري‌اي توضيح داده است:
قانون مدیریت خدمات کشوری و قانون بودجه سال 1388 کل کشور مقرر کرده است که به استناد بند 4 ماده 13 این قانون، مدیریت برخی از واحدهای آموزشی وزارت آموزش و پرورش به موسسات و نهادهای تعاونی، خصوصی و بازنشستگان شاغل در آموزش و پرورش واگذار شود.
رئیس سازمان مدارس غیر دولتی و توسعه مشارکتهای مردمی ادامه داد: در راستای اجرای این مصوبه قانونی، بررسیهایی در آموزش و پرورش انجام گرفت که طبق آن تعدادی از نهادها فراخوانده شدند که یکی از آنها حوزه علمیه قم بود اما تاکنون آیین نامه اجرایی، تعداد مدارس و نحوه واگذاری آنها تدوین نشده است.
نكته عجيب اين است كه در خبر اول از قول مسئول مالي شاغل در حوزه، هم تعداد مدارس به دقت اعلام شده، هم مدت واگذاري، و هم اين كه تفاهم‌نامه بين چه كساني - مقتدايي و علي‌احمدي - امضا شده؛ پس از آن هم هيچ خبري از قول مسئولان حوزه در تاييد يا تكذيب اقوال بعدي مسئولان آموزش و پرورش نقل نشده.

از آن گذشته، هيچ يك از مسئولان آموزش و پرورش كه درباره خبر اظهار نظر كرده‌اند، نگفته‌اند كه اصل تفاهم‌نامه كه اصغر عبداللهي جزئيات آن را اعلام كرده وجود نداشته. آن‌ها بر وجود آن صحه گذاشته‌اند. تنها رئیس سازمان مدارس غیر دولتی و توسعه مشارکت‌های مردمی گفته است كه "تاکنون آیین نامه اجرایی، تعداد مدارس و نحوه واگذاری آنها تدوین نشده است".

معلوم نيست كه اگر آيين نامه اجرايي "نحوه واگذاري" مدارس هنوز تنظيم نشده، پس تفاهم‌نامه چگونه تنظيم شده است؟ مسئول حوزوي هم اشاره كرده بود كه "آیین نامه و ضوابط اجرایی" هنوز تدوين نشده اما اين را براي اين گفته بود كه اضافه كند "پيش بینی می‌شود با تدوین این مقررات، گروهی از این مدارس در مهر ماه سال جاری به حوزه های علمیه واگذار شود".

يعني مسئله ديد حوزه ظاهراً اين است كه قرار است 4200 مدرسه بر طبق تفاهم‌نامه به آن‌ها واگذار شود، اما "تحويل" اين مدارس پس از تنظيم ايين نامه اجرايي آغاز خواهد شد كه پيش بيني زمان تحويل هم از اول سال تحصيلي آينده است.

چيزي كه در هيچ يك از اين خبرها نيامده، تعهدات مالي احتمالي طرفين است.

اين واگذاري طبق بند 4 ماده 13 قانون مديريت خدمات كشوري به "موسسات و نهادهای تعاونی، خصوصی و بازنشستگان شاغل در آموزش و پرورش" صورت گرفته. ظاهراً تنها موردي كه ممكن است از اين ميان بر حوزه علميه قم صدق كند همان موسسه خصوصي است.

اين مورد خاص در واگذاري به موسسه خصوصي از قضا بسيار سرشت‌نما است....

۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

خصوصي‌سازي: مورد بهزيستي

در رابطه با پست قبلي، مي‌خواهم به مورد خصوصي‌سازي بهزيستي اشاره كنم (تاكيدها از من است):
مدير کل سازمان بهزيستي استان تهران با اشاره به اينکه به استثنا شيرخوارگاه‌ها و خانه هاي سلامت تمامي مراکز بهزيستي به بخش خصوصي واگذار مي شود، گفت: تا کنون 34 مرکز بهزيستي استان تهران به اين بخش واگذار شده است.

طاهر رستمي روز دوشنبه در گفت و گو با خبرنگار اجتماعي ايرنا با اشاره به اينکه اين واگذاري ها در دو حوزه توانبخشي و امور اجتماعي صورت مي گيرد، اظهار داشت: در حوزه توانبخشي 36 مرکز وجود دارد که تا کنون 9 مرکز آن به بخش غير دولتي واگذار شده است.
وي افزود: در حال حاضر در اين حوزه 27 مرکز آماده واگذاري به بخش خصوصي است که 10 مرکز، خدمات کلينيکي و توانبخشي مانند فيزيوتراپي، گفتاردرماني، ارتوپدي فني ارايه مي کنند. وي يادآور شد: از اين تعداد 17 مرکز نيز مراکز نگهداري و شبانه روزي هستند.
رستمي ادامه داد: در واگذاري اين مراکز به بخش خصوصي، اولويت با مراکز نگهداري و شبانه روزي است. اين مسوول بهزيستي استان تهران با اشاره به حوزه امور اجتماعي، اضافه کرد: در اين حوزه 67 مرکز وجود دارد که تاکنون 25 مرکز نگه داري شبانه روزي فرزندان بي سرپرست (شبه خانواده) به بخش خصوصي واگذار شده است. مدير کل سازمان بهزيستي استان تهران در پايان گفت: همچنين در اين حوزه 32 مرکز شبه خانواده آماده واگذاري به بخش خصوصي است که اقدامات واگذاري 10 مرکز در دست بررسي قرار دارد.

سپردن مراكز خدمات بهزيستي به دست خيريه‌ها و يا بخش خدمات خصوصي نتيجه‌اي جز محروميت افراد كم درآمد و بي‌ درآمد از اين خدمات، و نيز افت كيفيت خدمات موجود به دليل وابسته شدن به كمك‌هاي "خيريه" يا سود گردانندگان نخواهد داشت. دور ريختن اين دستاورد رفاهي دولت مدرن در ايران، آن هم به بهانه كم كردن از حجم دولت و كم كردن از هزينه‌ها، جز اين كه به بروز تراژدي‌هاي انساني بيش‌تر بيانجامد، و براي يك عده هم بيلان درست كند كه اين‌قدر در خصوصي‌سازي پيش‌رفت كرديم، نتيجه‌اي در بر نخواهد داشت.

كساني كه با چنين استدلال‌هايي اين كار را توجيه مي‌كنند، بايد توضيح دهند كه هزينه‌هاي كم شده قرار است در چه كار مهم‌تري صرف شوند؟ البته اگر مكانيسمي وجود داشت كه اين افراد مجبور به توضيح بودند، شايد اصلاً كار به طرح پرسش هم نمي‌كشيد.

افرادي كه در مراكز مورد اشاره تحت تكفل بهزيستي هستند، دقيقاً غير عامل‌ترين و بي‌نماينده‌ترين انسان‌ها هستند. اگر عدالتي در كار باشد، يا هر توجيه "انساني" ديگري، نخستين اولويت آن بايد پرداختن به همين آدم‌ها و مطمئن شدن از تامين ملاك‌هاي حداقلي زندگي همين افراد باشد. يعني كساني كه خودشان اغلب راهي براي دفاع يا حتي به گوش رساندن حق‌ و نيازهاشان ندارند.

اين‌كه دولت، به عنوان نهادي كه قرار است عمومي و تحت نظارت باشد، سازماني به‌عنوان بهزيستي ايجاد مي‌كند، براي اطمينان همگاني از اين است كه مردم، به عنوان انسان‌هايي كه حرمت دارند، اگر از دايره حيات فعال اجتماعي به هر دليل دور بيفتند از حداقل‌هاي انساني محروم نخواهند ماند - حتي همين مردمِ امروز سرپا و سرزنده هم ممكن است فردا نيازمند امثال همين خدمات باشند.

وقتي تمشيت چنين مردمي را به نهادهاي خيريه بسپاريم كه ماهيت‌شان بالقوه پيش از هر چيز حرمت انساني را به مخاطره اندازد، يا به بخش خصوصي بسپاريم كه براي كوچك‌ترين خدماتش سكه مي‌شمارد، پيداست كه بايد منتظر چه عواقبي باشيم.

وقتي در كشوري زندگي مي‌كنيم كه در نظام درماني مستقرش 10 درصد خانوارهايي كه يكي از اعضايشان در بيمارستان‌ها بستري مي‌شود، به زير خط فقر سقوط مي‌كنند، از اين پس نسبت طبقه متوسط به پايين با بهزيستيِ خصوصي شده چه خواهد بود؟

مايه ابتهاج فراوان خواهد بود كه طرفداران خصوصي‌سازي براي‌مان توضيح دهند كه چه اكسيري در اين فعل نهفته، كه دور ريختن آدم‌ها را هم توجيه مي‌كند؟

(تست اطلاعات تاريخي: سازمان بهزيستي كه امروز در دولت عدالت‌خواه "خصوصي‌سازي" مي‌شود، در كدام دوره تاريخي و با چه توجيهي در ايران تاسيس شد؟)

به خصوصي‌سازي بي‌تفاوت نباشيم

من قصد دارم بعد از اين تا حد امكان در مورد روند خصوصي‌سازي در ايران بنويسم. به نظر من اتفاقي كه دارد مي‌افتد، يكي از مهم‌ترين اتفاقاتِ تاريخِ اقتصاد سياسي در ايران است. روندي كه از چند سال پيش براي خصوصي‌سازي شروع شده، تا همين امروز زندگي بسياري را، به ويژه زندگي بسياري از كارگران را، متاثر كرده و بعد از اين هم بسته به جهتي كه بگيرد، تاثيراتش دامنه‌دار خواهد بود.

اين تغيير اقتصادي سياسي در بي‌خبري عمومي نسبت به عواقب آن رخ مي‌دهد. فضاي اطلاع رساني در مورد خصوصي‌سازي بسيار غير شفاف است. از طرف ديگر فضاي بحث هم تقريباً وجود ندارد.

وضعيت كنوني اين بحث در ايران وضعيت غريبي است. ما يك شبه اپوزيسيون داخلي داريم كه به اسم اصلاحات و "مردم‌سالاري" خواهان خصوصي‌سازي و آزادسازي اقتصادي هر چه بيش‌تر است؛ از طرف ديگر، يك پوزيسيون داريم كه آن‌هم باز طرفدار خصوصي‌سازي و آزادسازي اقتصادي است، و در حال حاضر عهده‌دار انجام آن.

عده‌اي روشنفكر "منتقد" هم داريم، مانند آقاي غني‌نژاد و دوستان، كه تقريباً همه ليبرال‌هاي زنده ديگر نقاط دنيا از نظر ايدئولوژيك ازشان جا مي‌مانند. اين‌ها هم كه نياز به گفتن نيست؛ نه تنها طرفدار خصوصي‌سازي در ايران هستند، بلكه بعضي وقت‌ها اين‌طور از حرف‌هاي‌شان برمي‌آيد كه گويا به نظارت بيش‌تر دولت‌هاي غربي بر اقتصادِ به تلاطم افتاده‌شان هم اعتراض دارند؛ نظارتي كه عملاً براي حفظ سرمايه‌داران است.

با توجه به اين وضع غالب، فكر مي‌كنم كساني كه به خطر خصوصي‌سازي واقف‌اند، و آن را احساس مي‌كنند خوب است بيش‌تر به اين مسئله حساسيت نشان دهند. كساني كه استدلال‌هاي مستند و نمونه‌هاي تاريخي را مي‌شناسند خوب است آن را براي ما بازگو كنند. و از اين مهم‌تر كساني كه تجربه‌هاي ملموس از روندي جاري دارند، بايد آن را با بقيه در ميان بگذارند.

به نظر مي‌آيد حتي اخبار مربوط به وضعيتي كه به زندگي اقتصادي جمعي همه ما مربوط است، به نوعي در حاشيه مي‌ماند؛ بازگويي همين اخبار هم مي‌تواند به فضاي گفت و گو در مورد اين مسئله دامن بزند.
از اين گذشته دوستاني كه در خارج از ايران زندگي مي‌كنند و نمونه‌هاي ديگري را زندگي كرده‌اند و در جريان بحث‌هاي روز هستند هم مي‌توانند كمك كنند تا وضعيت را بهتر بفهميم.

سعي مي‌كنم در مورد اين مسئله بيش‌تر بنويسم.

۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

ناشهروندان و غيره

يك: خانواده‌هاي دانشجويان زنداني، ترکاشوند، ترکمن، توکلی، حکیم زاده، دانشیار، دهقان، قصابان، مشایخی، و مصطفوی نامه‌اي خطاب به رييس جمهور ايران نوشته‌اند و پرسيده‌اند كه آيا فرزندان‌شان شهروند به حساب مي‌آيند يا نه:

...
این نامه را ما خانواده ها درحالی می نویسیم که به پایان چهارمین سال ریاست شما بر قوه مجریه نزدیک می شویم. متاسفانه واقعیت تلخ آن است که حاصل چهار سال صدارت شما بر قوه مجریه چیزی جز دستگیری فرزندان ما در دانشگاه به جرم انتقاد نبود. علت نگارش این نامه تداوم بازداشت فرزندانمان در زندان است.

اکنون بیش از هشتاد روز از تداوم بازداشت اسماعیل سلمانپور، حسین ترکاشوند، مجید توکلی و کوروش دانشیار به جرم شرکت در مراسم بزرگداشت مهندس بازرگان می گذرد. پس از مدتی نیز پنج تن دیگر از عزیزانمان به نام های عباس حکیم زاده، مهدی مشایخی، احمد قصابان، نریمان مصطفوی و یاسر ترکمن نیز بازداشت شدند که بهانه دستگیری آنها اعتراض به تدفین شهدا در دانشگاه بود هر چند هیچکدام از آنها در آن روز در دانشگاه نبودند. چند روز پیش نیز مسعود دهقان، فرزند شهید و دانشجوی امیرکبیر نیز در خصوص اعتراض به تدفین شهدا در دانشگاه بازداشت شد.

آقای احمدی نژاد این نامه را در حالی می نویسیم که در روزهای گذشته شما به طور شخصی خواهان بررسی پرونده رکسانا صابری شده اید و از سوی دیگر بارها از نقض حقوق فلسطنیان و سایر افراد دردمند جهان گلایه کرده اید. بی شک ما نیز از تلاش برای آزادی صابری و هر گونه احقاق حق مظلومان جهان خوشحال می شویم اما چرا این اقدامات شما تنها متوجه شهروندان سایر کشورهای جهان است چرا از تضییع حقوق فرزندان این مملکت توسط اوامر تحت امرتان جلوگیری نمی کنید؟ چرا باید دانشجویان امیرکبیر به جرم انتقاد در زندان باشند؟ مگر فرزندان جوان و بی گناه ما شهروند نیستند؟ چرا باید جوانان ارزشمند این کشور روزهای جوانی را در سلول های انفرادی زندان اوین بگذرانند؟ چرا ما مادران حتی اجازه یک بار دیدار آن ها را طی این دو ماه نداشتیم؟ چرا باید هر گاه فرزندانمان تماس می گیرند تنمان بلرزد از صدای ناراحت، غمگین و خسته آنها؟

آقای احمدی نژاد چراهای فراوانی در ذهن ما خانواده های دانشجویان در بند نقش بسته است که امیدواریم به چند مورد بالا پاسخ دهید. ما می خواهیم بگوییم دانشجویان بی گناه که هر روز بازداشت می شوند نیز شهروند این کشور هستند و حقوقی دارند. دانشجویانی که هر روز به جرم انتقاد در دانشگاه بازداشت می شوند فرزندان همین آب و خاک هستند. مادر و پدرهای نگران و چشم به راه نیز شهروندان این کشور هستند و حق دارند بدانند فرزنداشان پس از دو ماه بازداشت در سلول انفرادی چه وضعیتی دارند. بارها برای دیدار عزیزانمان تلاش کردیم و جلوی زندان اوین و دادگاه انقلاب رفتیم اما چیزی جزء جواب سر بالا نشنیدیم. اجازه ملاقات داده نمی شود. حتی چند تن از این دانشجویان تا به حال هیچ تماسی با خانواده خود نگرفته اند. آخر کدام مادر و پدر است که بتواند این وضع را تاب بیاورد؟
...
مجيد توكلي هم درباره بازداشت برادرش مصاحبه‌اي با سايت فعالان حقوق بشر در ايران كرده است:

... آخرين تماس ایشان دو روز بعد از سال تحویل بود و بعد از آن هیچ تماسی با ما نداشته اند. در آن تماس هم خیلی با ترس صحبت می کرد و به نظر می آید به نوعی فشار بر روی ایشان بود، به طور مثال زمانی که می خواست بگوید حالم خوب است، یک نفر به او می گفت به خانواده ات بگو حالم خوب است و او هم عین همین جملات را تکرار می کرد و به او اجازه نمی دادند چیز دیگری بگوید. خودش هم می گفت، خودم هم هنوز اطلاعی ندارم و به آن ها گفته نشده بود که اتهاماتتان چیست.

دو: اگر جريان تحريم دانشگاهي اسراييل را دنبال كرده باشيد، احتمالاً با فعاليت‌ها و نوشته‌هاي عمر برغوثي فعال حقوق بشري فلسطيني آشنا هستيد. برغوثي كه از جمله كساني بوده است كه از سال 2004 "كمپين فلسطيني براي تحريم فرهنگي و دانشگاهي اسراييل" را بنياد گذاشته‌اند.

عمر برغوثي همچنين در ضرورت اتخاذ موضع تحريم اسراييل بارها مقاله نوشته است. او تحريم اسراييل را عملي "هم‌چون مقاومتي اخلاقي" در برابر اسراييل مي‌داند و بر "اخلاقي بودن تحريم اسراييل" پافشاري مي‌كند.

تاكيد عمر برغوثي بر مضمون "اخلاقي" عمل تصادفي نيست؛ او تابستان گذشته بدون اين كه وقفه‌اي در فعاليت‌هاي خود وارد كند، تحصيل در يك دوره دكتراي اخلاق را آغاز كرده است. البته در دانشگاه تل آويو.

طبيعتاً كساني در اسراييل هستند كه خوش‌حال نمي‌شوند برغوثي با چنين سابقه و فعاليتي در دانشگاه تل آويو دكتري بگيرد. ظاهرا نامه‌اي با بيش از 11500 امضا عليه او تهيه شده كه از دانشگاه تل آويو خواسته‌اند او را از تحصيل محروم كند.

دانشگاه اين كار را نپذيرفته است.

سه: چند سال پيش زماني كه بحث بر سر تروريسم داغ بود، جرالد كوهن فيلوف ماركسيست آكسفوردي، كه از بنيانگذاران ماركسيسم تحليلي است، مقاله‌اي نوشت درباره اين كه "چه كسي مي‌تواند و چه كسي نمي‌تواند كه تروريسم را محكوم كند".

كوهن در اين مقاله نسبتاً مفصل مي‌خواست نتيجه بگيرد كه اسراييل با رفتاري كه با فلسطينيان دارد به نوعي نمي‌تواند خود محكوم كننده تروريسم باشد (متن پي دي اف مقاله را اين‌جا بگيريد)...


۴ اردیبهشت ۱۳۸۸

كشتار زائران ايراني و تحولات پاكستان

در حمله‌هاي تروريستي ديروز و امروز در عراق دست‌كم 90 ايراني كشته شده‌اند و ده‌ها نفر ديگر زخمي‌ شده‌اند. حمله امروز كه در آن 25 ايراني كشته شده‌اند، يك مكان مذهبي شيعي را هدف گرفته، و بمب گذاري ديروز كه در آن 65 نفر كشته شدند، مشخصاً با هدف كشتار زايران ايراني صورت گرفته.

درست سه روز پيش از نخستين حمله، پيام صوتي‌اي از سوي ظواهري منتشر شد كه نسبت به تفاهم ايران و آمريكا هشدار داده بود. از فحواي هشدار اين‌طور برمي‌آمد كه نگراني القاعده به همكاري ايران و آمريكا درباره عراق برمي‌گردد.

با اين همه شايد چنين خشونتي صرفاً به "احتمال" هم‌كاري دو كشور درباره عراق برنگردد؛ شايد بتوان چنين خون‌ريزي‌اي را هشداري درباره هم‌كاري احتمالي ايران و آمريكا عليه القاعده در منطقه‌اي وسيع‌تر ديد كه مرزهاي شرقي ايران را هم در برمي‌گيرد؛ يعني پاكستان هم.

هم‌زمان با كشتار ايرانيان در عراق، خبر مي‌رسد كه طالبان پاكستاني به 100 كيلومتري پايتخت رسيده‌اند (به اندازه فاصله تهران قم). ارتش پاكستان در دو روز گذشته به آن‌ها هشدار داده كه از منطقه مورد نظر (بونير) خارج شوند.

اين‌كه نيروهاي مسلح شورشي در فاصله 100 كيلومتري پايتخت باشند، و هنوز "هشدار" دريافت كنند، نشانه صريحي از ضعف دولت مركزي است. دولت ايران هنوز هيچ ابراز نگراني‌اي درباره تحولات اخير در پاكستان نداشته؛ احتمالاً تحولات در كشور همسايه‌اي كه 100 كلاهك هسته‌اي دارد، و ممكن است دولتش به دست افراطيون ضد همه چيز (از جمله ضد شيعه) سقوط كند، ربطي به ما ندارد.

وزير خارجه آمريكا گفته كه اوضاع پاكستان خطري مهلك براي جهان است. هم‌كاري احتمالي ايران و آمريكا درباره پاكستان، و خصوصاً در جهت تقويت افغانستان دربرابر خطر طالبان داخلي و طالبان پاكستاني، ممكن است قدري از اين خطر بكاهد. آيا اين احتمال نوعي تخيل است!؟

كشتار زايران ايراني، پيش درآمد وقوع چنين خطري است، ابعاد خطر مي‌تواند بسيار فراتر از اين‌ها باشد.

پي‌نوشت: طالبان پس مذاكره رهبران‌شان با مقامات ايالتي و درگيري‌اي كه در آن يك سرباز دولتي كشته شده از بونير برگشته‌اند؛ قدرت‌نمايي انجام شده.

۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

همه نمي‌دانند...


... چند جنازه را كنار هم خوابانده بودند. كف سردخانه‌ای در كرمان. گوشت سوخته پیدا بود و جمجمه‌ها و سینه‌های شكافته شده و امعا و احشاءشان. وقتی رسیدم داشتند شكاف روی سینه جنازه‌ها را با پنبه می‌پوشاندند. تا جایی كه یادم مانده پنبه‌ كم آمده بود و كارمندهای سردخانه هم كلافه بودند و به در و دیوار غر می‌زدند. همین‌طوری برای اینكه سر حرف را باز كنم به یكی كه نزدیكم ایستاده بود گفتم «انگار بدجور داغون شدن.» طرف هم مثل اینكه منتظر اشاره‌ای از جانب من بود تا تمام انزجارش را از وصله پینه كردن آدم‌های مثله‌شده خالی كند، شروع كرد دری وری گفتن كه چون لهجه‌اش به مدد غیضش زیادی غلیظ شده بود، معنی دقیقش را نفهمیدم، اما خب، برای فهمیدن فحش که احتیاجی به فهمیدن لهجه و زبان نیست. كلی طول كشید تا برایش ثابت كنم كه هیچ صنمی با كارفرمای این جنازه‌ها ندارم. او هم بالاخره برای جبران فحش‌هایی كه بی‌جهت خرج كرده بود برایم توضیح داد كه هر سال چند جنازه از معادن زرند كرمان برای‌شان می‌آورند كه دیگر شبیه جنازه‌ آدمیزاد نیستند. لبه‌های شكاف روی سینه‌ یكی از جنازه‌ها را لمس ‌كرد و نشانم داد كه همگی به یك شكل پاره شده‌اند. طرف برای خوش‌خدمتی با جزئیاتی كه حالا به خاطر ندارم تعریف كرد كه این آدم‌ها موقع كاركردن در عمق دویست متری زمین توامان گاز متان تنفس می‌كرده‌اند و ریه‌هایشان از این گاز منفجره انباشته می‌شده و هنگامی كه جرقه‌ای زده شده هوای داخل ریه‌های‌شان هم منفجر شده و سینه‌هایشان را به این شكل شكافته است. حالا، یعنی بعد از نوشتن جملات بالا یكی از جزئیاتی كه تعریف كرده بود را به یاد آوردم. می‌گفت وقتی بدن از درون منفجر می‌شود، شاید به خاطر وجود گاز متان، جمجمه ترك می‌خورد و مغز ذوب شده به بیرون پاشیده می‌شود. به نظرم آمد كه این لخته‌های كم و بیش سفیدرنگ روی جمجمه هیچ شباهتی به مغز آدم ندارد. یعنی مركز تمام احساسات و منبع تمام خاطرات آدم نمی‌تواند یا نباید تا این حد رقت‌انگیز باشد. فكر‌های مهمی توی سرم نبود. به همین چیزهای دم‌دستی فكر می‌كردم. اینكه چطور باید این جنازه‌ها را توصیف كنم كه شبیه ضجه مویه نشود، غلو نشود، داستان نشود. آن‌وقت‌ها جوان‌تر بودم. فكر می‌كردم می‌شود.
اين روايت لئون است از رويت جنازه‌هاي كارگران معدن باب نيزو. نمي‌شناسمش و وبلاگش را امروز به لطف دوستان شناختم. مي‌خواستم بگويم كه چقدر خوب مي‌نويسد اما اين چيز مهيبي كه روايت كرده، زبان آدم را بند مي‌آورد از اين كه به چيز ديگري، گيرم خود روايت باشد، اشاره كني.

روايت، در وبلاگي كه اسمش هست "همه مي‌دانند"، از قضا درباره چيزي است كه همه هم نمي‌دانند. خيلي‌ها هم كه مي‌دانند 12 كارگر زير آوار مانده‌اند، دانستن‌شان با ندانستن فرقي نمي‌كند. خبر مرگ كارگران گم است؛ مرگ جان‌هايي كه دنياي ما را مي‌سازند بي‌بها است. به قول لئون "بي‌خود" مي‌ميرند.

راستي پست قبلي او را هم كه با همين موضوع مربوط است از دست ندهيد: چپ هپروتي.


برشت، برشتِ شاعر

كسي نخواهد گفت: آن زمان‌ها كه درخت فندق در باد تكان مي‌خورد.
بلكه: آن زمان كه ياوه‌گو كارگران را سركوب مي‌كرد.
كسي نخواهد گفت: آن زمان‌ها كه كودك سنگ‌ريزه را در نهر تند آب قل داد.
بلكه: آن زمان‌ها كه جنگ‌هاي بزرگ را تدارك مي‌ديدند.
كسي نخواهد گفت آن زمان كه زن به اتاق مي‌رفت.
بلكه: آن زمان كه قدرت‌هاي بزرگ عليه زحمت‌كشان متحد شدند.

و نيز كسي نخواهد گفت: روزگاران ظلماني و تار بود.

بلكه خواهند گفت: چرا شاعران سكوت كردند؟


يك‌بار در روزهايي تلخ، رفيقي به مايه تسكيني حواله ام داد: "برشت بخوان؛ فقط برشت...".

برشت در موقع درد واقعاً كار مي‌كند. كار كردي كه ارسطوبراي تراژدي مي‌شناسد، پالايش (كاتارسيس)، درش به حد نهايت است. سواي اين كه برشت به عنوان يك ماركسيست تو را از محسوسات جدا نمي‌كند تا بالا ببرد؛ همين را كه پيش رويت هست، همين واقعيت اجتماعي انسانيِ محسوسِ تراژيك را، از بالاتر نشانت مي‌دهد.

شعر اول اين نوشته، با عنوان "در دوران ظلماني" در كتاب برشت، برشتِ شاعر، به ترجمه علي عبداللهي (موسسه انشاراتي آهنگ ديگر، تهران، 1382)، آمده است.

من چند بار تا به حال از سر تا ته و به طور پراكنده شعرهاي اين مجموعه را خوانده‌ام. ترجمه‌ روان و ظاهراً خوب است، و محتوا هم كه حرف ندارد. البته نه به اين معنا كه خود برشت مي‌گويد:

ضرورت تبليغات
احتمال دارد در سرزمين‌مان
خيلي چيزها آن طور كه بايد پيش نرود.
اما احدي نمي‌تواند در اين ترديد كند كه تبليغات عالي است.
حتا گرسنگان هم اعتراف مي‌كنند

كه سخن‌راني‌هاي وزير بهداشت و تغذيه حرف ندارد.

شعرهاي سياسي، اغلب حال و هواي رايش سوم را بازمي‌تابانند؛ تصويرهايي كه از دريافت‌هاي برشت در زمان حضورش در آن‌جا، در زمان تبعيد، و نيز از زبان ديگران برمي‌آيد؛

ترس
از مسافري غريبه
كه از رايش سوم برگشته بود
پرسيدند

واقعاً چه كسي در آن‌جا فرمان مي‌راند؟
پاسخ داد: ترس!

البته همه تصويرهاي برشت دردناك و سياه نيستند؛

رويداد خوش‌حال كننده
كودك دوان دوان مي‌آيد:
مادر، پيش بندم را ببند!

و پيش بند بسته مي‌شود

تصاوي كه برشت از رايش سوم به دست مي‌دهد، سواي اين‌كه قابل همدلي و داراي عناصر اجتماعي قوي هستند، بعضاً حكايت از حسي بسيار شخصي و عميق دارند. مثل اين شعر كه تاريخ سال آخر جنگ را بر عنوان خود دارد؛

آلمان 1945
در خانه، طاعون كشنده
در بيرون سرماي زمهرير.

پس به كجا برويم؟
ماده خوك روي خوراكش مي‌ريند.
ماده خوك مادر من است.
آه مادر من، آه مادر من،
چه مي‌كني با من؟


با اين همه غلبه با شعرهاي انتقادي است كه تصويرهايي غير شخصي‌تر دارند. انتقاد اما فقط متوجه رژيم رايش، يا سرمايه‌داري نيست. برشت مستقيم و خيلي تند مردم را هم به نقد مي‌كشد. گاه به صيغه دوم شخص؛

اميدواران
چشم انتظار چيستيد؟

كه كران بگذارند با آن‌ها سخن بگوييد؟
كه شكم پرستان
چيزي به شما ارزاني كنند؟
كه گرگ‌ها به جاي پاره كردن‌تان به شما نان خورشي بدهند؟
كه ببرها از سر مهرباني دعوت‌تان كنند كه دندان‌هاشان را بكشيد؟
چشم انتظار اين هستيد
؟

و گاهي هم به صيغه سوم شخص؛

بسياري نمي‌دانند
بسياري نمي‌دانند

- وقتي رژه مي‌روند -

دشمن پيش‌قراول‌شان است.
صدايي كه به آن‌ها فرمان مي‌دهد
صداي دشمنان‌شان است.
آن كه از دشمن سخن مي‌گويد
خود دشمن است.


اما ايدئولوژي برشت شايد، به او اجازه نمي‌دهد كه يك‌سره منتقد مردم باشد. در آخر او فكر مي‌كند كه چيزي از اين انسان‌ها درمي‌آيد. اگر نه از سر فضيلتي، دست‌كم به خاطر شرايط مادي زندگي‌شان؛

وقتي سوپ ته مي‌كشد
اميدتان نيز بر باد مي‌رود،
ترديد آغاز مي‌شود.
خيلي زود مي‌فهميد كه
جنگ، جنگ شما نيست.
پشت سرتان دشمن واقعي را مي‌بينيد.
تفنگ‌ها برمي‌گردند.

شروع مي‌شود:
جدال بر سر سوپ!


اين كه او نمي‌توانست مردم را - خلق را؛ پرولتاريا را - يك‌سره محكوم كند و مقصر بداند در سال‌هاي پاياني زندگي‌اش كه در آلمان كمونيست مي‌گذشت نقش مهمي داشت. برشت، در همان حال هواي گرايش به شوروي از اين كه حكومت آلمان شرقي براي حفظ خودش به انواع وسايل متوسل شود حمايت مي‌كرد؛ چنان كه ابتدا از سركوب قيام 1953 به دست سربازان شوروي حمايت كرد.

او حتي در اثناي قيام نامه‌اي به مقامات وقت نوشت و وفاداري و حمايت خود را نسبت به حزب اعلام كرد.
با اين همه برشت پس از قيام شعري گفت با عنوان "راه حل" - كه شايد ناخواسته يادآور "راه حل نهايي" نازي است - و اين شعر يكي از مشهورترين قطعاتي است كه درباره اين واقعه گفته شده؛

راه حل
پس از قيام هفده ژوئن
سخن‌گوي كانون نويسندگان دستور داد
در خيابان استالين اعلاميه‌هايي پخش كنند
كه روي آن‌ها نوشته شده بود:
ملت اعتماد دولت را از دست داده است
و آن را تنها با كارِ مضاعف
دوباره به دست خواهد آورد.
آيا ساده‌تر نبود كه دولت
ملت را منحل مي‌كرد
و ملت ديگري براي خود برمي‌گزيد؟

من تقريباً همه شعرهاي اين مجموعه را دوست دارم؛ بنابراين بايد تا برنداشته‌ام همه‌اش را اين‌جا بنويسم، جلوي خودم را بگيرم.
ولي هر از گاهي رجوع به برشت اجتناب ناپذير خواهد بود.

۳۱ فروردین ۱۳۸۸

پاكستان روي لبه

يك - كم‌تر از يك ماه پيش بود كه دولت پاكستان با شورشيان طالبان در دره سوات اعلام آتش بس نامحدود كرد. طالبان كه عملاً كنترل منطقه را در دست دارند خواهان اجراي شريعت هستند؛ با تحصيل دختران مخالفند و در طول يك‌سالِ پيش از اعلام اين آتش بس بيش از صد مدرسه دخترانه را تخريب كرده اند.

با وجود آتش بس كه نوعي باج دهي دولت پاكستان به طالبان و پذيرش ضمني حاكميت غير منتخب اين گروه مسلح به شمار مي‌آيد، كه از طرف نهادهاي حقوق بشري هم محكوم شده، طالبان با اعتماد به نفس كامل و به شيوه خود در حال پيش‌روي‌اند و همين دو روز گذشته باز چند مدرسه دخترانه ديگر را آتش زده‌اند.

لبه تيز حمله طالبان متوجه زنان است؛ با اين حال، گفتاري كه بيان اوليه خود را در تهديد زنان يافته، شكل سياسي وسيع‌تر و جاه طلبانه‌تري دارد.

اول همين هفته بود كه مولانا عبدالعزيز كه در درگيري بر سر تخريب مسجد لعل در اسلام‌آباد دستگير شده بود آزاد شد و بلافاصله خواست طالبان براي اجراي قانون شريعت را تكرار كرد؛ درگيري بر سر مسجد لعل كه در زمان مشرف و به عنوان جزئي از برنامه تخريب مساجد طالبان در اسلام آباد رخ داد زماني جدي شد كه طالبان مدرسه يك‌بار ديگر چند زن را به اتهام روسپي‌گري ربودند. (اين نكته هم مهم است كه مسجد لعل اساساً يك مدرسه مذهبي زنانه بود.) اما اين آشوب چنان گسترده و جدي بود كه در ضمن آن طالبان حتي اقدام به شليك به هواپيماي مشرف، رييس جمهور نظامي وقت، كردند.

حال آزادي عبدالعزيز و تكرار خواسته‌ اجراي شريعت در پاكستان، مقارن شده است با انتشار تحليل‌هايي كه در آن مشاوران دولت آمريكا نسبت به تبديل پاكستان به حكومتي در دست جنگ‌سالاران طالبان ابراز نگراني مي‌كنند:

پاكستان 173 ميليون جمعيت و 100 سلاح هسته‌اي دارد، و ارتشي كه از ارتش آمريكا بزرگ‌تر است، و پايگاه‌هاي القاعده در دو سوم كشور كه دولت كنترلي بر آن‌ها ندارد مستقر هستند... پاكستان دولتي پيش‌رفته است... كه بخش بزرگي از بنادر اقيانوس هند كه آن را به جهان خارج، و خصوصاً خليج فارس، وصل مي‌كند را در اختيار دارد. چيزي كه طالبان (در افغانستان) هرگز نداشتند.


نگراني اساسي اين تحليل‌گران به خطر افتادن راه مواصلاتي آمريكا به افغانستان است. اما اگر چنين پيش‌بيني‌اي در مورد پاكستان به وقوع بپيوندد عاقبتش، و عاقبت‌مان، بسيار وخيم‌تر از اين نگراني‌ها است؛ تصور منطقه اي به وسعت مجموع سرزمين‌هاي افغانستان و پاكستان كه جا به جاي آن‌ها در دست طالبان است بدون اين كه دولت مركزي قابل اعتنايي حاضر باشد، براي مردم منطقه و همسايگان چشم انداز بسيار تيره‌اي است.


دو - از اعلام آتش بس دولت پاكستان با طالبان خيلي نگذشته بود كه ويدئويي از شلاق زدن زني 17 ساله در دره سوات منتشر شد. مراجع قضايي پاكستان گفتند درباره اين ويدئو تحقيق خواهند كرد. چندي بعد، مسئولان تحقيق گفتند كه ويدئو ساختگي بوده...

ساختگي بودن يا نبودن آن ويدئو، كه تنها لحظاتي توجه جهاني را به وضع پاكستان جلب كرد، البته تغييري در وضع زنان اين كشور نمي‌داد. بگذريم از اين كه "توجه جهاني" جز در "لحظاتي" تغييري در واقعيت زندگي زنان و كليت زندگي سياسي هيچ جاي مشخصي نمي‌تواند بدهد.

واقعيت ساري و جاري در جامعه پاكستان، وحشت‌ناك‌تر و گسترده‌تر از ساختگي يا واقعي بودن ويديوي حد زدن آن زن جوان است. و گستردگي همين واقعيت اجتماعي است كه زمينه قدرت گرفتن وسيع طالبان را امروز دارد فراهم مي‌كند.

اواخر سال ميلادي گذشته، طارق علي يادداشتي در لاندن ريويو آو بوكز منتشر كرد كه بسيار تكان دهنده بود. اين يادداشت شواهدي از گستردگي همين وضعيت اجتماعي به دست مي‌دهد. علي در اين نوشته اشاره ‌مي‌كند كه به‌رغم اين كه در 2005 پرويز مشرف قانون مجازات عليه قتل ناموسي (كه عمدتاً عليه زنان رخ مي‌دهد) را ابلاغ كرد، در سال بعد رسما 1261 مورد قتل ناموسي ً گزارش شد؛ تعداد واقعي حتماً بيش از اين است.

او سپس مثال‌هايي از قتل‌هاي ناموسي در پاكستان مي‌آورد كه مورد به مورد وحشتناك‌تر از ديگري هستند و بازگو كردن‌شان هم دشوار است. ولي اوج ماجرا در آخر نوشته است؛ آن‌جا كه معلوم مي‌شود انگيزه اصلي يادداشت، صرفاً گزارشي از وضع فاجعه‌بار زنان در پاكستان نبوده؛ بلكه قتل دختر يكي از خويشاوندان خود طارق علي به دست خانواده‌اش بوده است، و علي مي‌خواهد دست كم در موردي كه خودش تا حدي اطلاع دارد، و از تريبوني كه در آن‌سوي آب‌ها در اختيار دارد، خواستار اجراي عدالت و مجازات ديگر خويشاونداني شود كه در قتل زني دست داشته‌اند كه او آخرين بار ده سالگي‌اش را ديده است.

مسئله از ديد طارق علي اين است كه در پاكستان جامعه، و پليس و دستگاه قضايي به تبع آن، قتل‌ خانوادگي را مسئله‌اي "خصوصي" مي‌دانند و اهميتي هم ندارد كه رخ‌داد چنين قتلي به دليل خوابي باشد كه مرد قاتل ديده، يا دعوايي كه بر سر ميراث خانوادگي اتفاق افتاده.

اين "خصوصي" دانستن، شايد كليد فهم ماهيت به ظاهر تناقض آميز "ناموس" باشد ؛ چيزي كه از يك سو چنان خصوصي دانسته مي‌شود كه حتي وقتي قتلي در ارتباط با آن رخ دهد، دستگاه قضا و پليس پاكستان هم از ورود به حوزه‌اش استنكاف مي‌كنند؛ و از سوي ديگر مي‌تواند مايه دست‌اندازي نيرويي مثل طالبان به قدرت باشد.

اين‌جا ناموس خصوصي است همان‌طور كه مالكيت خصوصي است؛ مقدس است، همان‌طور كه مالكيت مقدس است. اين حوزه خصوصيِ مقدس، از قضا چيزي است كه رفتار مرفهان و فقيران در آن به هم شبيه مي‌شود؛ آن‌قدر كه استطاعتِ "مالكيتِ" نواميسي را داشته باشند، مي‌توانند به هم شبيه باشند.

همين اشتراك فراطبقاتي به واسطه امري ظاهراً "خصوصي" است كه زمينه را فراهم مي‌كند تا نيرويي مانند طالبان بتواند از طيف وسيعي يارگيري سياسي كند. همين مسئله "خصوصي" مي‌تواند محملي باشد كه نه تنها سرنوشت پاكستان، كه سرنوشت منطقه براي سال‌ها متاثر شود.

طالبان با دست خون آلودش، دست‌هاي آلوده اي از همه طبقات را گرفته است كه شايد در باقي جاها نخواهند با او همراهي كنند، اما در همين نقطه اشتراك، با هم‌دستي‌شان راه اوج گرفتنش را باز گذاشته‌اند.

۳۰ فروردین ۱۳۸۸

دوباره نوشتن

- وقتي الكن‌تر شده‌اي، براي چه مي‌خواهي حرف بزني؟
- نزنم!؟
- ...

۱۸ تیر ۱۳۸۷

هجده تير بود امروز

اين چيزي نيست كه آدم يادش برود. حتي اگر ديگرجايي ننويسد
امروز 9 سال از 18 تير 87 گذشت
اين تابستان هم، تابستان 67 بيست ساله مي‌شود؛ تابستاني كه هنوز كه هنوز است تمام نشده است

۲۸ دی ۱۳۸۶

خبر آخر

خبرنامه اميركبيرمي‌گويد؛ ابراهيم لطف‌اللهي

اين آخرين پست اين وبلاگ خواهد بود.

۲۵ دی ۱۳۸۶

برخورد با زنان دست‌فروش در مترو

ظاهراً قرار است در ايستگاه‌هاي مترو پليس مستقر شود و تا حال در 30 ايستگاه هم شده. و باز هم ظاهراً قرار است در واگن‌هاي مخصوص زنان، پليس زن مستقر شود. از جمله وظايف پليس زن هم قرار است برخورد با زنان دست‌فروش باشد

روزنامه سرمايه گزارشي در اين مورد دارد؛
بيش‌تر زنان دستفروش در مترو زنان سرپرست خانوار هستند. يكي از آن‌ها با التماس مي‌گويد: از ما گزارش ننويسيد. صاحبان مترو رحم ندارند. به فكر ما بيچاره‌ها نيستند. مي‌دانم كه دست‌فروشي در مترو كار درستي نيست و در هيچ جاي دنيا رواج ندارد [استيصال بي‌پناهي كه از پيش خود را محكوم مي‌داند، مي‌بينيد؟] اما من چاره‌اي ندارم اما شوهرم درآمدي ندارد و اگر من كمك خرجش نشوم چگونه خرج كرايهء خانه و مايحتاج خانه را تامين كنيم؟او در حالي از قطار خارج مي‌شود كه كيسه‌هاي پر از لباس را زير چادر مشكي‌اش مخفي مي‌كند

گزارش را در اين‌جا مي‌توانيد بخوانيد. من تنها پرسشي كه دارم اين است كه برادران و خواهران عدالت محور و عدالت طلب و غيره، با كدام روان‌شناسي همه اين چيزها را با خوش‌حالي و اعتماد به نفس مي‌بينند و مي‌گذرند و حتي به حساب موفقيت‌هاي برادران‌شان در خدمت به اسلام و مسلمانان مي گذارند؟

زناني كه مجبورند در واگن‌هاي زنانه مترو (يعني دور از مزاحمت همه جاگير مردان) دست‌فروشي كنند، چه خطري براي چه كسي دارند؟ عامل آمريكا هستند؟ اصلاح‌طلب آمريكايي هستند؟ ماركسيست هستند؟ ليبرال هستند؟ فمينيست هستند؟ با انرژي هسته‌اي و پيش‌رفت‌هاي نانو تكنولوژيك و غيره و غيره مخالفت كرده‌اند؟ ادعا كرده‌اند فناوري هسته‌اي يك فناوري ضد دموكراتيك است؟ امنيت كدام ملت را به خطر انداخته‌اند؟ عليه كدام نظام تبليغ كرده‌اند؟ از ان يي دي پول گرفته‌اند تا براندازي كنند؟ اين "مستضعفان" پس ديگر چه كساني هستند كه شما از آن‌ها تفقد مي‌كنيد و دست حمايت بر سرشان مي‌كشيد از همان موضع پدرانه‌تان؟
***
هر وقت درمورد دست‌فروشي حرف به ميان مي‌آيد ياد كتاب خوب آصف بيات مي‌افتم؛ سياست‌هاي خياباني كه به فارسي هم ترجمه شده - اسدالله نبوي چاشمي مترجم است و نشر شيرازه هم منتشرش كرده

ملاقات خانواده دانشجويان زنداني با فرزندانشان

آواي دانشگاه گزارش داده است

امروز اکثر خانواده ها از جمله خانواده های کیوان امیری الیاسی، علی سالم٬ نسیم سلطان بیگی ٬ محسن غمین، بهروز کریمی زاده، ایلناز جمشیدی، روزبه صف شکن، انوشه آزادبر و ... موفق به ملاقات شدند. ضمن این که علی کلایی که در طول مدت بازداشت هیچ گونه تماسی با خانواده ی خود نداشته موفق به ملاقات با آن ها شده است. لازم به ذکر است خانواده های مهدی گرایلو، نادر احسنی و سهراب کریمی علی رغم حضورشان در زندان اوین اجازه ی ملاقات با فرزندانشان را نیافته اند. لازم به ذکر است که در این میان نادر احسنی حتی تا کنون موفق به برقراری تماس تلفنی با خانواده ی خود نیز نشده است که این مسئله نگرانی های زیادی را برای خانواده ی وی ایجاد کرده است اما یکی از دانشجویان در صحبت با خانواده ی خود گفته که با نادر احسنی هم سلولی است و اضافه کرده که حال وی خوب است.

۲۴ دی ۱۳۸۶

مطلب كورش درباره قطع گاز و باقي قضايا

كورش علياني مطلبي نوشته درباره مشكلات اخير گاز و باقي قضايا پيشنهاد مي‌كنم بخوانيد؛

رئیس جمهور اعلام کرده دست‌های پنهان داخلی ترکمنستان را تحریک کرده‌اند که گاز را قطع کند تا یک جریان سیاسی در داخل رای بیاورد. این بار دیگر حتا تهدید به افشا هم نمی‌کند. فقط می‌گوید به احترام بزرگان نظام نمی‌تواند اسامی را افشا کند. ترکمنستان اعلام می‌کند تا بدهی‌هایتان را ندهید وصل نمی‌کنیم. هر چه پول بدهید آش می‌خورید. وزیر نفت می‌گوید قطع گاز به دلیل بداخلاقی ترکمنستان است. پس چه شد؟ با هم مرور می‌کنیم. دست‌های پنهان داخلی که به خاطر بزرگان نظام اسم هم ندارند ترکمنستان را تحریک می‌کنند تا برای گازش پول بخواهد و بداخلاقی کند و گاز را ببندد. یکی از یکی تشکر می‌کند که بحران سرما را از اروپا و آمریکا هم بهتر مدیریت کرده و یکی به خودش تبریک می‌گوید که بحران گاز پایان یافت. بهی و احمد هنوز زیر کرسی لامپیشان که یک لامپش را کم کرده‌اند نشسته‌اند و می‌لرزند. من و مهربان همسر چسبیده‌ایم به همان یک و نیم متر مربع کنار رادیاتور توی هال و همه‌ی زندگیمان را متمرکز کرده‌ایم هم‌آن‌جا. کسی نمی‌پرسد آقای تشکری، شما تا حالا اسم سوئد و نروژ و فنلاند را شنیده‌ای؟ می‌دانی توی اروپا هستند؟ خبر داری کانادا کجا است؟ سرمای کانادا خبر داری چه طور است؟


۲۲ دی ۱۳۸۶

چند لينك

گزارش آواي دانشگاه از دانشجويان دربند؛
در شرایطی که بیش از ۴۰ روز از بازداشت گسترده ی دانشجویان چپ و آزادی خواه می گذرد٬ بی اطلاعی خانواده ها از وضعیت فرزندانشان آنان را به شدت نگران کرده است

تحليل گرث پورتر از ماجراي قايق‌هاي ايراني و ناو آمريكايي


باز هم اخراج پناهندگان افغانی از ایران؛
در دو روز گذشته نزدیک به سیصد پناهنده افغانی در بوران برف و سرما از ایران اخراج شدند

مطلب بهمن درباره انتخابات و نقد نيما بر او

۲۰ دی ۱۳۸۶

"اخراج ۱۶۰ مهاجر افغان در هوای سرد و برفی"

رييس اداره مهاجران هرات گفته است
ایران ۱۶۰ تن از مهاجران افغان را اخراج کرده و آنها را در هوای سرد و برفی، به مرز فرستاده است
رئیس اداره مهاجرین هرات گفت این افراد در حالی از ایران اخراج شده اند که هم اکنون، بیش از ۶۰ سانتی متر برف در منطقه مرزی بر زمین نشسته و هیچگونه امکاناتی برای انتقال آنها به شهر هرات وجود نداشت

ظاهرا اين جزء معدود كارهاي دولتي است كه اين روزها تعطيل نشده و سروقت انجام مي‌شود. اين روزها بسيار پيش مي‌آيد كه از يادآوري "ايراني" بودنم به حدي وصف ناپذير شرمگين شوم، بسيار

۱۸ دی ۱۳۸۶

درباره پاسخ دادن/ ندادن به حسين درخشان

زماني كه مطلب مربوط به بشيريه را مي‌نوشتم، نه قصدم اين بود كه آقاي درخشان را خطاب كنم، و نه چنين كردم. او چيزي را در فضاي وبلاگي درباره بشيريه مطرح كرده بود كه من گذشتن از كنارش را جايز ندانستم. اما وقتي شما درباره مطلب كسي مي‌نويسيد، حتي وقتي او را مخاطب نمي‌گيريد، در نهايت او مخاطب واقع شده است.

از زماني كه حسين درخشان آن مطالب را درباره رامين جهانبگلو نوشت – زمان دستگيري جهانبگلو – چند بار پيش آمد كه من به دوستان و آشناياني اعتراض كردم كه چرا مطالب توجيه‌گرانه او را نقل يا لينك مي‌كنند. تا جايي كه به‌خاطر مي‌آورم، اكثر اين اعتراض‌ها، موجب كدورت دوستان با من شد.

اما مسئله براي من مشخص بود. راهي كه آقاي درخشان پيش گرفته بود يعني آن‌گونه نوشتن درباره زندانيان و افراد تحت پي‌گرد؛ آن‌گونه نوشتن درباره مجازات‌هاي غير انساني؛ و چنان برخوردهايي با فعالان و منتقداني كه خواستار توقف چنين مجازات‌هايي بودند و چيزهايي ديگري از آن قسم كه آقاي درخشان مي‌نوشت و هنوز هم مي‌نويسد، به وضوح ديگر مسئله بحث و نظرورزي نبود و نيست. مسئله ايشان جهت‌گيري و انتخاب طرفِ سياسي بود.

گله از اين كه دوستان درخشان او را بايكوت كرده‌اند، و اين كه يكي در كامنت‌هاي پست پيش نوشته كه من به بايكوت او نپيوندم، گله‌اي به جا نيست. چرا كه اين آقاي درخشان بود كه در وهله نخست راهش را از دوستان پيشين جدا كرد و رو در روي آن‌ها ايستاد تا جايي كه برخي از ايشان حتي از جانب او احساس خطر كردند.

همه اين‌ها باعث مي‌شود كه همين جواب دادن يا ندادن به او براي من مسئله باشد و به آن فكر كنم، و به قول آقاي درخشان درباره‌اش استخاره ‌كنم. حتي به اين فكر مي‌كنم كه اگر با آقاي درخشان وارد "ديالوگ" شوم، آيا دوستانم كه در اين مدت از او آزرده شده‌اند ممكن است دلگير شوند يا نه، و اين براي من مسئله مهمي است.

اما به‌رغم‌ همه اين‌ها من به حسين درخشان در يك موضع جواب خواهم داد؛ يعني به مسائلي كه او در همان پاسخ اول درباره رابطه بشيريه با "ان يي دي" مطرح كرده. اين مسئله كه چه كسي از كجا پول گرفته و با آن چه مي‌كند، مسئله‌اي است كه نه بار اول است كه مطرح مي‌شود و نه بار آخر خواهد بود و هنوز هم جاي پرداختن دارد. اين مسئله به دليل تبليغات گسترده‌اي كه دستگاه تبليغاتي حاكم درباره آن مي‌كند هم اهميت دارد.

اما به بحث دوم آقاي درخشان در توضيح مواضعش راجع به حكومت حاضرو نقد خودم را نمي‌توانم جواب بدهم. اگر چه ايشان انصافاً در پاسخ دوم‌شان به من لحن مودبي در پيش گرفتند و به هر حال استدلال كردند كه جاي توجه دارد و اين نوشته تفاوت بارزي با نوشته‌هاي ديگري داشت كه در آن‌ها مثلاً خانم شيرين عبادي و ديگري و ديگري را ناسزا مي‌گويند.

به چند دليل من به اين بحث وارد نمي‌شوم: اول اين‌كه نمي‌توانم هر آن‌چه را درخور است بگويم. اين هم البته از جمله مواهب زندگي در ايران است. ديگر اين كه در شرايط زندگي روزمره‌اي كه روزها با پا گذاشتن به خيابان و ديدن دهها پليس مسلح و ماشين‌هايي كه زنان و مردان را آن‌گونه مي‌گيرند و مي‌برند و ديدن مكرر كتك خوردن زنان در خيابان و فقري كه هر روز چشم‌گيرتر مي‌شود مشوش و خشمگينم و شب از تصوير دوستان و آشنايان در زندان و اخبار رسيده از آنان بي‌خواب؛ نمي‌توانم به چنين بحث‌هايي وارد شوم كه در آن يك طرف حق حاكميت را براي انجام هر عملي در جهت حفظ خود مفروض مي‌گيرد.

در اين زمانه كه به قول دوستم نادر، مجاز بزرگ با هزار زبان‌ خود را حقيقت مي‌خواند، من جايي براي انجام چنين مباحثه‌اي با آقاي درخشان نمي‌بينم؛ و چنين بحثي هم جايي ندارد چرا كه به‌سادگي من حتي اگر مي‌خواستم در نوشته‌اي دقيقاً همان جمله‌هايي را كه درخشان درباره حكومت و مقاماتش نوشته است، بنويسم، احساس امنيت نمي‌كردم. در چنين شرايطي جايي براي "بحث" باقي نمي‌ماند. اين واقعيات مشهود هستند كه راه چنان "نظرورزي‌اي" را مي‌بندند.

تنها يك نكته هست كه بايد تذكر دهم. اين ادعا ‌كه جمهوري اسلامي حكومتي ديني است، تقليل‌گرايانه ناميده شود يا ذات‌انگارانه يا تاريخ‌زدايانه، اصالتاً مدعاي من نيست؛ ادعاي امثال آقاي دباشي و اين منتقد و آن تحليل‌گر هم نيست.

دعوي ديني بودن و اسلامي بودن حكومت حاضر، قوي‌ترين ادعا و غايت اعلام‌ شده زمام‌داران آن از بدو تاسيس تاكنون بوده است؛ دعوي‌اي كه هر روز تاكيد مي شود و هر سياست‌گذاريِ جديدي در جمهوري اسلامي هم بايد عيار خود را به اين محك عرضه كند؛ از خصوصي‌سازي و منع اعتصابات كارگري گرفته، تا سياست‌هاي فرهنگي و برخورد با زنان و مردان به دليل نوع پوشش‌شان

اين‌كه يك روز چنين ادعايي براي تحقق و تبيين خود زباني چون ترمينولوژي استضعاف و استكبار علي شريعتي را استخدام مي‌كند، و روز ديگر از نظريات مصباح يزدي كمك مي‌گيرد، تنها لحظه‌اي‌ست از كل تطوراتي كه در طول تاريخ اسلام وتشيع روي داده؛ تطوراتي كه با وجود همه آن‌ها هنوز اسلام، اسلام است و تشيع، تشيع

پر گويي را تمام مي‌كنم تا نوشته‌اي درباره همان مسئله كه گفتم بنويسم

۱۶ دی ۱۳۸۶

يك ماه گذشته است

از بازداشت دانشجويان چپ دانشگاههاي تهران و شهرستان بيش از يك ماه گذشته است. در اين مدت خبر آزادي چند تن از دانشجويان مازندران منتشر شد، اما تمام دستگير شدگان تهران هنوز در بند هستند، و گويا دست‌كم از سه تن از آنان يعني سعيد حبيبي، علي كلايي و نادر احسني خبري نبوده است.

نگراني درباره برخي از اين سه نفر زماني بيشتر شده است كه خبري مبني بر خودكشي يكي از دانشجويان زنداني در سلول كنار سلول عمادالدين باقي منتشر شد. اين خبر در بيانيه‌اي كه خانواده باقي بعد از انتقال او به بيمارستان در پي حمله عصبي‌اش منتشر كردند، بارديگر تاييد شده بود؛ در اين بيانيه يكي از دلايل فشار عصبي باقي وقوع حادثه خودكشي در سلول كناري او و حس عجزي بود كه به دليل ناتواني از كمك به فرد خودكشي كرده وجدان رييس زنداني كانون حمايت از زندانيان را آزرده بود

در اين يك ماه خانواده‌هاي دانشجويان زنداني، در حد تماس‌هاي تلفني حدود يك دقيقه‌اي توانسته‌اند از فرزندان‌شان خبر داشته باشند. در اين مدت همچنين امكان اقدام حقوقي وكلاي زندانيان و ديدار با موكلانشان نيز فراهم نبوده است؛ همه چيز را با همان معيارهاي كشوري با "آزادي مطلق" تصور كنيد

اما در اين سوي ميله‌ها، خانواده‌ها و دوستان زندانيان نيز يك ماه دوندگي داشته‌اند. وبلاگ آواي دانشگاه گزارشي از اين تلاش يك ماهه را منتشر كرده است

سواي اقدام‌هاي داخلي و فراخوان اعتراض و نامه جمعي از نويسندگان ايراني براي آزادي اين دانشجويان زنداني، كمپين صلح و دموكراسي در ايالات متحده نيز دادخواستي خطاب به سران جمهوري اسلامي نوشته و خواهان آزادي اين دانشجويان به علاوه سه دانشجوي زنداني دانشگاه اميركبير شده است

در ميان امضا كنندگان اين نامه، كه در رسانه‌هاي غالب بازتابي نيافت، مي‌توان امضاي كساني چون نوام چامسكي، يرواند آبراهاميان، و ژانت آفاري را يافت

روز شنبه نيز خانواده‌هاي زندانيان به وعده‌اي كه از سوي معاون دادستان تهران براي ملاقات گرفته بودند به اوين رفتند كه ملاقاتي نگرفتند... بايد به قرار ملاقات پشت در زندان مانده باشيد تا بدانيد چه تلخي‌اي در كام‌تان مي‌ريزد اين كار

...

در همين ارتباط: اعتراض به 60 روز بازداشت علي عزيزي

خبر جديدتر در مورد علي عزيزي: آزاد شد

۱۵ دی ۱۳۸۶

پاسخ حسين درخشان

حسين درخشان در دو پست جداگانه به مطلب من پاسخ داده است؛

بخش اول: بشيريه همانقدر «چپ» است كه توني بلر
بخش دوم: بيماري تقليل‌گرايي

براي جواب دادن هنوز تصميمي نگرفته‌ام؛ اگر چه براي پاسخ به بخش اول جواب آقاي درخشان يادداشتي آماده كرده‌ بودم


۹ دی ۱۳۸۶

طارق علي درباره بوتو

از بين مطلب‌هايي كه پس از ترور شوك آور بوتو خواندم نوشته طارق علي به نظرم مطلب خوبي آمد، به رغم اين‌كه معمولاً زياد نوشته‌هايش را دوست ندارم. مطلب علي علاوه بر اين كه به نظرم منصفانه آمد، حاوي بصيرت‌هايي هم بود. خصوصاً در اين پاراگراف اوايل متن كه عنوان هم از آن آمده؛

An odd coexistence of military despotism and anarchy created the conditions leading to her assassination in Rawalpindi yesterday. In the past, military rule was designed to preserve order - and did so for a few years. No longer. Today it creates disorder and promotes lawlessness. How else can one explain the sacking of the chief justice and eight other judges of the country's supreme court for attempting to hold the government's intelligence agencies and the police accountable to courts of law? Their replacements lack the backbone to do anything, let alone conduct a proper inquest into the misdeeds of the agencies to uncover the truth behind the carefully organised killing of a major political leader

و در آخر هم باز به نظرم "پيشنهاد" سياسي نوميدانه‌اش است كه خالي از دگم‌هاي معمول چپ هم هست و اتفاقاً ارزشش به اين است كه از زبان آدمي اهل پاكستان بيرون مي‌آيد؛

It is difficult to imagine any good coming out of this tragedy, but there is one possibility. Pakistan desperately needs a political party that can speak for the social needs of a bulk of the people. The People's party founded by Zulfikar Ali Bhutto was built by the activists of the only popular mass movement the country has known: students, peasants and workers who fought for three months in 1968-69 to topple the country's first military dictator. They saw it as their party, and that feeling persists in some parts of the country to this day, despite everything

Benazir's horrific death should give her colleagues pause for reflection. To be dependent on a person or a family may be necessary at certain times, but it is a structural weakness, not a strength for a political organisation. The People's party needs to be refounded as a modern and democratic organisation, open to honest debate and discussion, defending social and human rights, uniting the many disparate groups and individuals in Pakistan desperate for any halfway decent alternative, and coming forward with concrete proposals to stabilise occupied and war-torn Afghanistan. This can and should be done. The Bhutto family should not be asked for any more sacrifices

خلاصه شايد شما هم مقاله علي را خواندني يافتيد



 

۲۷ آذر ۱۳۸۶

درباره حسين درخشان و ژست "چپ‌گرايي"اش

من تاكنون نمي‌خواستم درباره حسين درخشان چيزي بنويسم، اما مطلب اخير او درباره دكتر حسين بشيريه كه مورد استقبال و نقل كيهان هم بود، جايي براي سكوت باقي نمي‌گذارد.

اين كه حسين درخشان چه دارد مي‌كند، به‌گمانم مسئله پوشيده‌اي نيست. اين كه با چه منفعت يا انگيزه‌اي خدماتش را عرضه مي‌كند هم براي من بي‌اهميت است؛ همين كه اين كار را مي‌كند كافي است.

چيزي كه مي‌خواهم در اين‌جا به آن بپردازم اين است كه درخشان چه راهي براي اين كار برگزيده و در واقع مي‌خواهد چه بكند؛ اين مسئله هنوز جاي پرداختن دارد.

درخشان در مطلبي كه درباره بشيريه نوشت مي‌گويد كه اگر دست او بود بشيريه را اخراج نمي‌كرد بلكه محاكمه‌اش مي‌ كرد. حسين درخشان ظاهراً خيلي به بشيريه لطف دارد؛ اگر دست او بود بشيريه را از دانشگاه اخراج نمي‌كرد؛ پس از محكوميت به تدريس مجاني زبان در دبيرستان‌هاي جنوب تهران، "اجازه" مي‌داد برگردد دانشگاه تا "همان مزخرفاتی را که درباره‌ی مدرنیزاسیون و لیبرال دموکراسی و عقلانیت به خورد دانشجوهای بی‌گناه می‌‌داد و عملا ذهن آنها را برای پذیرش سلطه‌ی آمریکا و اروپا با آغوش باز آماده می‌کرد" دوباره درس بدهد. البته همزمان "از جاهاي دنيا" يك‌سري استاد مي‌آورد تا براي اين "دانشجويان بي‌گناه" ظرف دو سه ماه "تمام آن آموزه‌های نئوکولونیال" را درب و داغان كنند؛ دو سه ماه هم احتمالاً همان زماني است كه خود درخشان براي مطالعات جديدش صرف كرده تا بتواند ژست ضد سرمايه‌داري بگيرد.

خب بايد بگويم كه آقاي درخشان دست‌كم اين‌ يك‌بار حماقت بزرگي به خرج داده. كافي است كسي كتابي از بشيريه خوانده باشد، يا كلاسي از كلاس‌هاي او را رفته باشد، يا شاگردي از شاگردانش را بشناسد تا خودش را با گفتن چنين حرف‌هايي مسخره نكند؛ البته براي درخشان هيچ‌كدام از اين‌ها لازم نيست براي او همان جهالت كفايت مي‌كند.

اين واقعاً خنده‌دار است كه حسين درخشان براي گرفتن ژست چپ، يك مقاله آن لاين از لاكلائو و موف پيدا مي‌كند و لينك مي‌دهد، بدون اين‌كه بداند اين مقاله اصلاً وسط كدام يك از دعواهاي چپ در چند دهه اخير قرار دارد، و بعد به حسين بشيريه كه شاگرد لاكلائو بوده مي‌گويد مروج كولونياليزم.

اين واقعاً شر‌آور است كه كسي چنان نظر مسخره‌اي را درباره روشنفكري ارگانيك و غير ارگانيك به قرائتي از گرامشي نسبت ‌دهد، و آن وقت به بشيريه كه تزش تفسير گرامشي‌گرايانه انقلاب و دولت در ايران بوده است ب‌گويد مروج ليبرال دموكراسي (راستي چطور ممكن است كسي يادداشت‌هاي گرامشي درباره روشنفكران را كه فقط چندين بار به فارسي ترجمه شده خوانده باشد و باز هم با اعتماد به نفس چنان حرف‌هاي پوچي بزند و سايرين را به خواندن گرامشي براي فهم نظريات خودش دعوت كند؟)

كسي كه حتي از دور آشنايي با كارنامه بشيريه داشته باشد، مي‌داند گفتن اين كه بشيريه مي‌خواسته ذهن "دانشجويان بي‌گناه" را براي پذيرش سلطه آمريكا و اروپا آماده كند، مثل اين است كه كسي ادعا كند مرتضي مطهري در نهان براي ماركسيسم تبليغ مي‌كرده است. اين دو حرف به يك اندازه جنون آميزند؛ اما ظاهراً ما با كسي روبه‌رو هستيم كه پروايي از گفتن چنين حرف‌هايي ندارد.

تنها همين به كار بردن عبارت "دانشجويان بي‌گناه" توسط درخشان مي‌تواند تداعي كننده و آشكار كننده خيلي چيزها باشد. اين‌گونه نوشتن نشان از اين دارد كه نويسنده خودش را در چه جايگاهي مي‌بيند. نشان مي‌دهد كسي كه خودش را در موضع محاكمه كننده و حكم دهنده براي بشيريه تصور مي‌كند، چه تصويري از "دانشجو" و استاد دارد...

اما حسين درخشان با اين ژست چپ‌گرايي چه مي‌خواهد بكند؟ درخشان مي‌خواهد ما را به كدام "حقيقت" آگاه كند؟ او روايتي از انقلاب ايران به‌مثابه يك انقلاب ضد سرمايه‌داري ‌ساخته كه در مقطعي هاشمي رفسنجاني، رييس كنوني مجلس خبرگانِ رهبريِ جمهوري اسلامي، به‌عنوان بزرگترين دشمن انقلاب فرامي‌رسد و انقلاب را از مسير ضد كولونيال و ضد سرمايه‌دارانه‌اش منحرف مي‌كند.

و حالا محمود احمدي‌نژاد آمده تا اين انقلاب را كه سرمايه‌سالاراني مثل هاشمي و خاتمي به دامان غرب برده بودند به جاي اولش بر‌گرداند (تازه در دوره احمدي‌نژاد كريس دي‌برگ هم قرار است در تهران كنسرت بگذارد ولي رسانه‌هاي غرب‌زده اين را سانسور مي‌كنند).

آقاي درخشان كه به‌قول كيهان جزء "تيم وبلاگ نويسان خارج از كشور است" و ظاهراً علاقه‌اي هم براي برگشتن به داخل كشور ندارد، مي‌خواهد به ما بقبولاند كه در مقطع فعلي انقلاب ايران دارد به مسير ضد سرمايه‌دارانه‌اش برمي‌گردد ولي يك عده، از فعالان ضد سنگسار گرفته تا حسين بشيريه، مي‌خواهند مانع اين شوند.

به عبارت ديگر، جمهوري اسلامي به روايت درخشان از اصل يك حكومت ضدسرمايه‌داري است و بايد مطلوب چپ‌گرايان باشد؛ درخشان وقتي به خبر بازداشت اخير دانشجويان چپ لينك مي‌دهد از "ضعف علوم انساني" در اين كشور ابراز تاسف مي‌كند؛ و احتمالاً ما بايد از اين ابراز تاسف اين را بفهميم كه اگر علوم انساني (ضد كلونبالش البته)، در ايران ضعيف نبود اين دانشجويان كاري نمي‌كردند كه دستگيرشان كنند.

واضح است كه درخشان از اصل دروغ مي‌گويد؛ او وصله‌اي را مي خواهد به جمهوري اسلامي بچسباند كه از اصل به آن نمي‌چسبد؛ به‌همان ‌اندازه كه جمهوري اسلامي در تمام حيات خود "آگاهانه" با چپ مرزبندي داشته است، هر چپ سر عقلي نيز تاكنون بايد فهميده باشد كه جمهوري اسلامي چيزي نيست جز يك حكومت اسلامي كه بزرگ‌ترين شاخصش همان اسلامي بودنش است و نه هيچ‌كدام از چيزهايي كه درخشان مي‌خواهد به آن نسبت دهد.

درخشان در زمانه‌اي مي‌خواهد اين وصله‌هاي ناچسب چپ بودن و ضدسرمايه‌داري را به جمهوري اسلامي بچسباند كه قطار اعتصابات چند ساله كارگري از پس ماه‌ها محروميت از مزد و حقوق حداقلي اوج گرفته؛ زماني كه رهبران اندك حركت‌هاي سنديكايي در زندان‌اند؛ زماني كه حتي اگر چند فعال كارگري در پارك جمع شوند به سرعت جمع‌شان مي‌كنند؛ و مهم‌تر از همه زماني كه يكي از بزرگترين برنامه‌هاي خصوصي‌سازي دنيا با توافق همه گروه‌هاي درون نظام، از مشاركت و كارگزاران گرفته تا دولت حاضر، كليد خورده و تنها مسئله مورد اختلاف "سرعت" آن است.

نزديك به سي‌سال تاريخ جمهوري اسلامي گواهي بر اين است كه نمي‌توان به اين حكومت ديني چنين برچسب‌هايي زد؛ از يادمان نرفته كه حزب توده و گروه‌هايي از فداييان مصالحه‌جو و حزب رنجبران و نظريه "اسلام مبارز"اش به همان جايي فرستاده شدند كه طيف‌هاي مبارزه‌جوي چپ. و آن چه در دهه‌ي هفت ساله شصت گذشت، نيازي به‌باز سرايي ندارد.

امروز هم پس از گذشت سال‌ها و با وجود دست دادن‌هاي مجدد مقامات جمهوري اسلامي با چپ آمريكاي لاتين و غيره و غيره، هنوز جمهوري اسلامي با وقوف تمام مرز خود را با هر گونه چپ‌گرايي مشخص مي‌كند؛ چه گواهي بهتر از اين كه احمدي‌نژاد وقتي روايت ديدارش از بوليوي را مي‌گويد از اين ستايش ميكند كه مردمان آن‌جا "دلِ پاكي داشتند" و اين را دليل پيوندش با ايشان مي‌گيرد؛ چه گواهي بهتر از اين كه در اطلاعيه رسمي وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي درباره دستگيري بيش از بيست نفر از دانشجويان چپ دانشگاه‌هاي تهران و شهرستان‌ها از جمله مهم‌ترين اتهامات ايشان داشتن "كتب ضاله" عنوان مي‌شود... و مگر جز اين است كه همه ميراث نوشتاري چپ، چيزي نيست جز انبوهي از "كتب ضاله"؟

تكليف جمهوري اسلامي با چنين نسبت‌هاي ناروايي چون روز روشن است. اما تكليف درخشان چه؟ واقعيت اين است كه من نمي‌توانم هيچ مرام سياسي‌اي را به او نسبت دهم و بعيد هم مي‌دانم كه كس ديگري بتواند. تنها مي‌توانم بگويم كه حسين درخشان رياكار بزرگي است؛ كافي است خلاصه‌اي را كه براي همين پست بشيريه به انگليسي نوشته را ببينيد تا دريابيد او خود را براي هر كسي چگونه عرضه مي‌كند؛ لازم نيست خودمان را خسته كنيم و بپرسيم كه چرا در خلاصه انگليسي مطلب درخشان هيچ حرفي از "محاكمه بشيريه" ديده نمي‌شود؛ يعني چيزي كه قسمت اصلي حرف او بود، و كيهان نيز اين را به‌درستي "مي‌دانست".

آيا اصلاً مي‌توانيم درخشان را چپگرا يا ضد سرمايه‌داري بدانيم؟ آيا ادبيات و كنش او چنين اجازه‌اي به ما مي‌دهد؟ آيا هيچ جايي در تاريخ چپ براي امثال درخشان وجود دارد؟ آيا پرونده‌سازي كه با فعالان ضد سنگسار چنان برخوردي ‌كرد كه مي‌دانيم و مي‌خواهد استاد چپ‌گراي دانشگاه تهران را محاكمه كند نمي‌تواند دست‌كم كاريكاتوري از پل پوت را تداعي كند؟

چنان كه گفتم هيچ مرام سياسي‌اي را نمي‌توانم به درخشان نسبت دهم و سابقه او نيز اين امكان را از من مي‌گيرد؛ و حتي تعجب نخواهم كرد كه آن‌كه امروز به استناد مقاله‌اي در لوموند ديپلماتيك مي‌خواهد بشيريه را محاكمه كند، فردا اگر لازم بداند به استناد مقاله روزنامه لوموند درباره ادامه يافتن ساخت بمب اتم، خواستار بمباران ايران شود.

۱۴ آذر ۱۳۸۶

ايگلتون و عيسي

از تري ايگلتون چيزهاي زيادي نخوانده‌ام، اما هر چه را خوانده‌ام دوست داشته‌ام. تقريباً همه خوانده‌هايم هم محدود به چند تا از نوشته‌هاي اوست در لاندن ريويو آو بوكز و گاردين و البته دو نوشته‌اي كه در رد پپر دارد.

يكي از اين دو نوشته كوتاه را دوست عزيزم نادر فتوره چي ترجمه كرده كه احتمالا با چند ترجمه ديگر چاپش خواهد كرد؛ ريشه‌هاي ترور

اين روزها ترجمه اكبر معصوم بيگي را هم از رساله كوتاه ايگلتون با عنوان ماركس و آزادي مي‌خواندم كه آن هم بسيار زيبا بود؛ آدم وقتي از كارهاي يكي خوشش بيايد ظاهراً همه قضاوت‌هايش اينطور مي‌شود

اين چند ماه اخير هم ايگلتون به نحوي در قلب جنجال رسانه‌اي زندگي كرده است؛ يادداشتش با عنوان تنها پرينتر مي‌ماند [پينتر درست است نه پرينتر!] كه به‌نوعي تقريباً به همه ادباي انگليسي زبان مشهور معاصر را نواخته بود و همه را به نوعي محافظه كاري و كنار آمدن با سيستم متهم كرده بود، موجي از اعتراض را برانگيخت. مقاله به‌طور مشخص اعتراض سلمان رشدي را درپي داشت كه در آن ايگلتون او را علاقه‌مند به سياست‌هاي پنتاگون خوانده بود

نوشته چند روز پيشش در سالروز تولد ويليام بليك باز هم مايه اعتراض شد.

و از همه بيشتر هنوز هم بحث درباره حمله‌اي كه ايگلتون به مارتين آميس كرد و او را به دليل حرفهايي كه در مقاله‌اي درباره مسلمانان زده بود، نژادپرست خواند، داغ است

اما آخرين مطلب خواندني كه از او ديده‌ام و انگيزه نوشتن اين پست هم همانست، مقدمه كتاب جديد او درباره انجيل‌ها است كه در كامنت ايز فري گاردين منتشر شده است. مقدمه، به عيسي به مثابه چهرا‌ه‌اي انقلابي مي‌پردازد. شايد شما هم از خواندن اين مقدمه لذت ببريد؛ عيسي: مسيح يا بلشويك؟

خود كتاب را هم انتشارات ورسو چاپ كرده
**
غير مرتبط: آواي دانشگاه نوشته كه شمار دستگير شدگان دوشنبه و سه شنبه حدود 30 نفر است

۱۳ آذر ۱۳۸۶

گزارش‌هايي از ادامه دستگيري‌ دانشجويان چپ

خبرهايي كه از دستگيري‌هاي گسترده دانشجويان كه اكثراً از طيف چپ هستند (و تا اينجا عمدتاً از فعالان چپ راديكال) مي‌رسد تكان دهنده است؛ تا اينجا ظاهراً وبلاگ آواي دانشگاه و سايت كميته دانشجويي گزارشگران حقوق بشر منابع منحصر به فرد اين اخبار هستند

آواي دانشگاه از دستگيري 20 نفر تا امروز خبر داده بود؛ كه البته آمارش در حين گزارشش از مراسم 16 آذر افزايش پيدا كرد

كميته دانشجويي گزارشگران حقوق بشر نيز، هم خبر از تاييد بازداشت سعيد حبيبي داده است؛ و هم اخبار ادامه بازداشت‌ها را به ويژه در شهرستان‌ها منتشر كرده

مهم: دوستاني كه خبر مي‌دهند، لطف كنند دقت بيشتري داشته باشند: اين نوع خبر دادن عجيب و غير متعارف است


۱۲ آذر ۱۳۸۶

آمريكا: ايران برنامه ساخت سلاح هسته اي را متوقف كرده است

سواي هر موضع گيري يا درست وغلط دانستن جزئيات، به گمانم گزارش اخير نيويورك تايمز [در واقع گزارش مركز ملي برآورد اطلاعاتي ايالات متحده كه در نيويورك تايمز هم منتشر شده است]، درباره برنامه هسته‌اي ايران، يكي از مهم‌ترين گزارش‌هايي است كه تاكنون در اينباره منتشر شده است؛ بايد دقت داشت كه از چنين گزارشي ميتوان نتايج سياسي كاملا متفاوتي گرفت؛ از صلح تا بمباران

گزارش نيويورك تايمز اين گونه آغاز ميشود

WASHINGTON, Dec. 3 — A new assessment by American intelligence agencies concludes that Iran halted its nuclear weapons program in 2003 and that the program remains on hold, contradicting an assessment two years ago that Tehran was working inexorably toward building a bomb.

The conclusions of the new assessment are likely to be major factor in the tense international negotiations aimed at getting Iran to halt its nuclear energy program. Concerns about Iran were raised sharply after President Bush had suggested in October that a nuclear-armed Iran could lead to "World War III," and Vice President Dick Cheney promised "serious consequences" if the government in Tehran did not abandon its nuclear program.

The finding also come in the middle of a presidential campaign during which a possible military strike against Iran's nuclear program has been discussed. The assessment, a National Intelligence Estimate that represents the consensus view of all 16 American spy agencies, states that Tehran's ultimate intentions about gaining a nuclear weapon remain unclear, but that Iran's "decisions are guided by a cost-benefit approach rather than a rush to a weapon irrespective of the political, economic and military costs."

باقي گزارش را همانجا بخوانيد

غيرمرتبط: امروز خبر رسيد كه مهدي گرايلو، بهروز كريمي زاده، ايلناز جمشيدي، انوشه آزادفر، احسان آزادفر، و سعيد حبيبي بازداشت شده اند. خبرهاي بعدي نامهاي بيشتري را دارند

۳ آذر ۱۳۸۶

چند لينك از جنگ وغير آن

كريس هجز در نيشن گفته است كه از ايران دست بداريد؛
I will not pay my income tax if we go to war with Iran. I realize this is a desperate and perhaps futile gesture. But an attack on Iran--which appears increasingly likely before the coming presidential election--will unleash a regional conflict of catastrophic proportions. This war, and especially Iranian retaliatory strikes on American targets, will be used to silence domestic dissent and abolish what is left of our civil liberties
كارا آنگ در سايت نشريه گزارش خاورميانه نوشته كه جنگ صلح است، و تحريم ديپلوماسي؛
The White House is pressing ahead with its stated goal of persuading the UN Security Council to pass far-reaching sanctions to punish Iran for refusing to suspend its nuclear research program. Sanctions are what President George W. Bush is referring to when he pledges to nervous US allies that he intends to “continue to work together to solve this problem diplomatically.” The non-diplomatic solution in this framing of the “problem,” presumably, would be airstrikes on nuclear facilities in the Islamic Republic
نسرين افضلي عليه حجاب احباري و طرح امنيت اجتماعي فراخوان داده است؛
دوستی نگران جنگ علیه ایران بود و می گفت چه نشسته اید که جنگ بیخ گوشمان است. من گفتم هیچ لحظه ای از زندگی ام را به خاطر نمی آورم که احساس امنیت کرده باشم، هیچ وقت! من و همه زنان ایرانی.این نگرانی که از جنگ دارید برای من اصلا مهمتر و دردناکتر از جنگ روانی هرروزه من نیست. هیچ فکر نمی کنم در صورت بروز جنگ استرسی بیش از آنچه که امروز و هرروز روح و روانم را فرسوده می کند داشته باشم
حسين شريعتمداري هم در كيهان يك سرمقاله نوشته (هنوز مي‌نويسد) با عنوان "اين آقا بايد پياده شود!" كه حدود 1500 كلمه است و در آن به همه اين آدم‌ها اشاره كرده است؛
1- ولي نصر
2- سيد حسين نصر
3- فرح پهلوي
4- جرج بوش
5- هاشمي رفسنجاني
6- محمد خاتمي
7- مهدي كروبي
8- ابراهيم يزدي
9- ع.ع
10- مهرزاد بروجردي
11- «برانگيخته برخي محافل سايه نشين»
12- «پياده نظام يك محفل سايه نشين»
13- رامين جهانبگلو
14- ع-س
15- م-م
و...

بهتر است براي اين كه استفاده كامل را ببريد خودتان همه سرمقاله را بخوانيد. اما يك نكته جالب هم در همان ابتداي نوشته او هست كه اشاره كنم و تمام؛ سردبير كيهان به ويكي‌پديا گفته "سايت اطلاعاتي" و گفته كه اين سايت اطلاعاتي، اطلاع داده كه ولي نصر «مشاور جرج بوش، رئيس جمهور آمريكا در امور مربوط به اسلام و مسلمانان و مخصوصاً شيعيان است.» بخوانيد از او؛
اين آقا، «ولي نصر» به نوشته سايت اطلاعاتي ويكي‌پديا مشاور جرج بوش، رئيس جمهور آمريكا در امور مربوط به اسلام و مسلمانان و مخصوصاً شيعيان است. او فرزند سيدحسين نصر مشاور فرح پهلوي است كه با حمايت پدرش به كاخ سفيد راه يافته است
جمله سايت اطلاعاتي ويكي‌پديا در صفحه مربوط به ولي نصر كه شريعتمداري ازش قضيه مشاور جرج بوش بودن او در امور اسلام و مسلمانان و مخصوصاً شيعيان را استنتاج كرده اين است؛
In August 2006, Nasr briefed President Bush on the dynamics of sectarian violence in Iraq

اين اشاره البته جهت تنبه بود تا بدانيم متني حدوداً 1500 كلمه‌اي و شامل اظهار نظر درباره بيش از 15 نفر تا چه اندازه مي‌تواند دقيق نوشته شده باشد

ضمناً: مريم حسين‌خواه هم هنوز در زندان است و مي‌دانيد، و رضا دهقان از سنديكاي كارگران نقاش ساختماني نيز در بند است؛ اين‌ها تازه‌ها هستند البته

راستي؛ اگر حالتان خيلي خوب است و از آن آدم‌ها نيستيد كه تصوير بولدوزر در حسينيه گنابادي‌ها ياد ارض موعودشان انداخته و نازك دل مي‌شوند، اين گزارش ايسنا را هم ببينيد كه مي‌گويد 10 درصد ايرانياني كه كارشان به بستري شدن در بيمارستان مي‌كشد به زير خط فقر سقوط مي‌كنند.

[...]

۲۶ آبان ۱۳۸۶

حسينيه گنابادي‌ها را ماركسيست‌ها خراب كردند؟

حجت الاسلام كروبي زحمت كشيده و دم انتخاباتي از مظلوميت طريقت گنابادي كه حسينيه‌شان را در بروجرد هم خراب كردند دفاع فرموده‌اند. البته ايشان در اين دفاع سابقه دارند. گمانم بار پيش هم كه حسينيه قم را خراب كرده بودند آقاي كروبي اعتراض كردند؛ خيلي خوب است نه؟ دست‌شان درد نكند

 حالا نحوه دفاع ايشان و علت‌يابي‌شان را هم از اين واقعه ببينيد

  آقای کروبی در بخش دیگری از نامه خود به نفوذ "جریان های مارکسیستی" در شهرستان بروجرد در سال های پیش از انقلاب ایران و سالهای اول بعد از انقلاب ایران اشاره کرده و خطاب به وزیر کشور، وزیر اطلاعات و استاندار لرستان نوشته است: "نگرانم که خدای ناکرده دست پنهان چنین افرادی در پشت حوادث اخیر باشد تا به دست افراد مخلص و ساده اندیش با جلوه دادن ناامنی در کشور بخواهند انتقام خویش را از جمهوری اسلامی و مردم شهیدپرور بگیرند."

فهميديد ديگر علت تخريب را؟ ماركسيست‌ها مي‌خواسته‌اند از جمهوري اسلامي انتقام بگيرند رفته‌اند در بروجرد عده‌اي – كه بردن اسم‌شان هم مي‌تواند به ضررتاييد صلاحيت آقايان اعتماد ملي باشد – را "تحريك" كرده‌اند كه حسينيه گنابادي‌ها را تخريب كنند؛ حكماً هم تخريب حسينيه گنابادي‌ها به‌ضرر جمهوري اسلامي تمام مي‌شود. خوب است آقاي كروبي بگردد ببيند شايد تخريب حسينيه قبلي هم كار ماركسيست‌ها بوده، چرا كه نه؟ شركت در وظيفه سياسي الهي انتخابات همه چيز را توجيه مي‌كند؛ با پنجاه هزار تومان يا بي‌پنجاه هزار تومان؛ قبل از اخراج روزنامه‌نگار توسط آقازاده يا بعد از اخراج

***
حالا يك داستان غير واقعي را هم بشنويد كه دست‌كم هنوز براي بعضي روزنامه‌نگاران چيزهايي را تداعي مي‌كند: يك‌بار يكي از روزنامه‌هاي تازه منتشر شده صبح ندانسته عكس قطب يك طريقت تصوف را در رديف اول در ميان جمعيتي در حسينيه ارشاد در صفحه اولش چاپ كرد و همين عكس گويا براي همان يكي دو روز موجب تكاني در تيراژ اين روزنامه شد و بعد از اين اتفاق ساده شاخك‌هايي هم تيز شدند... و خدا اين ماركسيست‌ها را لعنت كند كه از هر فرصتي براي ضربه زدن به جمهوري اسلامي استفاده مي‌كنند

حمله تصادفي به ايران؟

بحث جنگ هنوز هم در ميان . در ايران البته همه چيز را به همان سياق معهود برگزار مي‌كنند؛ جايي كه حسين شريعتمداري و كاظم انبارلويي به عنوان منتقد از احمدي‌نژاد جايزه مي‌گيرند (و مي‌گيرند!) عيار سنجش حقيقت . و وقتي در مورد حقايق عيني چنين قضاوت مي‌كنند، بي‌هيچ آزرمي و ترسي از اين‌كه به دليل كردار و گفتارشان خود قضاوت شوند، ديگر تكليف سنجش احتمالات و حساب وقايع آينده روشن است. بگذريم

در هر حال من ديدم كه نيما كار مفيدي را شروع كرده است، گفتم پيوستن به او در نگه داشتن خط بحث درباره موقعيتي كه در آن هستيم لازم است
براي همين با اين كه خودم هنوز هم نمي‌توانم چيزي بنويسم خواستم لينك اين مقاله را بگذارم؛ جنگ تصادفي با ايران؟

پرسش اساسي مقاله درباره اين است؛
The question isn’t whether the Bush administration will deliberately launch a war with Iran. It’s whether unnecessarily heightened U.S.-Iran tensions will push some minor incident into a major conflict


پيداست كه با وجود تفاوت ديدگاهها هنوز احتمالاتي از آن دست كه هرش در مقاله‌اش به دست داده بود جدي است

اين ويدئو را هم اگر توانستيد ببينيد؛ بحثي است كه ميان نورمن پودهورتز و مخالفان جنگ در گرفته زماني كه او در انتشارات بارنز اند نوبل سخنراني مي‌كرده؛ يعني 11 اكتبر گذشته. اين آقا همان محافظه‌كار با سابقه‌اي است كه از بوش وقت ملاقات گرفته بود تا او را به بمباران ايران راضي كند. در اين سخنراني هم مجدداً از اين ايده دفاع كرده است

۱۴ آبان ۱۳۸۶

جايي كه هيچ جا بهتر از آن‌جا نيست

سخن‌راني شيرين عبادي درباره مرگ زهرا بني‌عامري و تاييد حكم زندان و شلاق دلارام علي از سايت تغيير براي برابري؛

مردان آگاه هم به این اصل رسیدند که باید همگام با خواهران خودشان در پی کسب حقوق برابر باشند و به همین دلیل است که حقوق زن و دموکراسی دو کفه یک ترازوهستند. زنانی که محاکمه می شوند به علت اینکه خواسته های انسانی شان را مطرح می کنند در دادگاه به اقدام علیه امنیت، اخلال علیه نظام و... متهم می شوند.دادگاههای ایران حاضر نیستند، و این شهامت را ندارند که بگویند زنی را محاکمه می کنند که می خواهد بگوید من یک انسانم ومن حق دارم. به او مارک می زنند که تو می خواهی براندازی کنی یا اقدام علیه امنیت ملی کنی

نمونه بارزش موکل خود من و دختر من است که در واقع جای دختر من است. کسی که من به او افتخار می کنم، کسی که شجاع تر از من و مبارزتر ازمن. به خیابان رفته که بگوید دیه زن باید برابرمرد باشد. که بگوید من یک نوعروس هستم که نمی خواهم شوهرم هوو سرم بیاورد، دلارام علی را که محکوم کردند به دو سال و 6 ماه حبس. امروزخبردادند که حبسش قطعی شده و باید خودش را معرفی کند و او را باید به زندان ببرند. خودش داوطلب شده که خودش را به زندان معرفی کند. می دانید چرا؟ به همان علتی که سقراط جام شوکران را سرکشید

عیبی ندارد این زندانها تمام می شود. اما سخن من با آن دادگاهی است که شهامت نداشت بگوید این دختر را به این دلیل محکوم کردم که فقط می گفت نمی خواهم هوو سرم بیاید

من صحبتم با افرادی است که سر زنان بلا می آورند، که یک دختر تحصیل کرده ، دکتر، به جرم این که در خیابان راه می رفته، با همکار مردش صحبت کرده، به زندان فرستاده می شود، و رفتار توهین آمیز با در زندان می کنند. او در همدان نیم ساعت قبل با خانواده اش تلفنی صحبت کرده و روحیه خیلی خوبی داشته و بعد از نیم ساعت جسدش را تحویل می دهند که آثارکبودی بر بدنش است. شما به من بگویید آیا این دخترظرف نیم ساعت خودکشی کرده ؟ زهرا کاظمی شد چند تا؟ ظرف نیم ساعت؟ از همه بدتر، چرا مقامات قضایی چشم می بندند به این قضایا، چرا مقامات قضایی شهامت ندارند بگویند وقتی زنی بگوید من نمی خواهم هوو سرم بیاید می گویند متهم به براندازی هستی ؟ تا کی پرده پوشی؟ تا کی بحث های تئوریک؟ چندین سال است که بحث تئوریک کردیم، سالها هم بحث کردیم که شریعت اسلام با حقوق زن برابر نیست. به کجا رسیدیم ؟ چه کسی حرف ما را گوش کرد؟

می رویم در خیابان فقط به خاطر اینکه شادی مان رو ابراز کنیم. روز زن است. دیدید چه کردند؟همین دلارام علی که سقراط وار خودش را به زندان معرفی می کند و جام شوکران را سرمی نوشد، در هجوم پلیس، روز 22 خرداد که زنان جمع شدند، دستش شکست.گواهی پزشکی قانونی بردیم، عکس بردیم، استشهاد بردیم، من ازرئیس نیروی انتظامی در دادسرای عمومی شکایت کردم . می دانید چه شد؟ سه بار بازپرس رئیس نیروی انتظامی را احضار کرد که بیا و توضیح بده. او فقط در پاسخ گفت اینها خلاف قانون در خیابان جمع شدند. وهم اعلام کردیم که اولا خلاف قانون نیست زیرا که تجمع مسالمت آمیز آزاد است، اما فرض کنیم استدلال پلیس درست بوده باشد. اگر کسی کار غیر قانونی می کند آیا پلیس باید دستش را بشکند؟ استدلال ها کارگر نشد، بلاخره آقای بازپرس با شهامت برای پلیسی که دست دلارام علی را شکسته بود قرار منع تعقیب صادر کرد. و حالا به این دختر می گویند بر زندان

کمپین راه افتاد . در کمپین مطالباتی مطرح بود که برای صحت تک تک جملاتی که به کار رفته بود ما توضیح المسائل را بردیم به دادگاه . و چون نتوانستند یک جمله خلاف شرع پیدا کنند تمام فعالین حقوق زن و کمپین یک میلیون امضا محکوم شدند به اقدام علیه امنیت ملی. وقتی زورشان نمی رسد مارک ارتداد بزنند مارک اقدام علیه امنیت می زنند. چرا شهامت ندارند که بگویند با "حقوق زن " مخالفیم؟

الان روناک، فعال کمپین یک ماه است که در زندان سنندج به سر می برد. می گویند با فلان دسته همکاری می کند-که دروغ است- تهمت زده اند که دروغ است. خانه اش را گشته اند هیچی پیدا نکرده اند. یک دختر 21 ساله را جایی برده اند که کسی سراغ ندارد. دائما پدر و مادر ها را تهدید می کنند، که اگر حرف بزنی بد تر می شود. به خانواده زهرا گفته اند که اگر شیرین عبادی را به عنوان وکیل انتخاب کنید دیگه کارتون خراب می شود. یعنی چه . می خواهید دومرتبه بکشیدش؟ پدر و مادر ها را تهدید می کنند.می گویند دختر ها درس بخوانند اما حق ندارند با شعور بشوند؟ این چه شیوه برخورد با زنان مملکت است؟

من از همین تریبون به مردم جهان اعلام می کنم، احکام محکومیت زنان صرفا به خاطر حمایت از حقوق زن است . صرفا به خاطر این است که ما با تعدد زوجات مخالفیم ! به این خاطر است که ما دیه برابر می خواهیم! بی خود به ما برچسب ارتداد یا اقدام علیه امنیت ملی نزنید. ما این را به جهان اعلام می کنیم

لينك اصل صفحه، مجدداً
پيوند فايل صوتي هم در همان‌جا هست

يادداشت دلارام علي را هم در مورد تاييد شدن حكمش در دادگاه تجديد نظر ببينيد