۳۱ فروردین ۱۳۸۸

پاكستان روي لبه

يك - كم‌تر از يك ماه پيش بود كه دولت پاكستان با شورشيان طالبان در دره سوات اعلام آتش بس نامحدود كرد. طالبان كه عملاً كنترل منطقه را در دست دارند خواهان اجراي شريعت هستند؛ با تحصيل دختران مخالفند و در طول يك‌سالِ پيش از اعلام اين آتش بس بيش از صد مدرسه دخترانه را تخريب كرده اند.

با وجود آتش بس كه نوعي باج دهي دولت پاكستان به طالبان و پذيرش ضمني حاكميت غير منتخب اين گروه مسلح به شمار مي‌آيد، كه از طرف نهادهاي حقوق بشري هم محكوم شده، طالبان با اعتماد به نفس كامل و به شيوه خود در حال پيش‌روي‌اند و همين دو روز گذشته باز چند مدرسه دخترانه ديگر را آتش زده‌اند.

لبه تيز حمله طالبان متوجه زنان است؛ با اين حال، گفتاري كه بيان اوليه خود را در تهديد زنان يافته، شكل سياسي وسيع‌تر و جاه طلبانه‌تري دارد.

اول همين هفته بود كه مولانا عبدالعزيز كه در درگيري بر سر تخريب مسجد لعل در اسلام‌آباد دستگير شده بود آزاد شد و بلافاصله خواست طالبان براي اجراي قانون شريعت را تكرار كرد؛ درگيري بر سر مسجد لعل كه در زمان مشرف و به عنوان جزئي از برنامه تخريب مساجد طالبان در اسلام آباد رخ داد زماني جدي شد كه طالبان مدرسه يك‌بار ديگر چند زن را به اتهام روسپي‌گري ربودند. (اين نكته هم مهم است كه مسجد لعل اساساً يك مدرسه مذهبي زنانه بود.) اما اين آشوب چنان گسترده و جدي بود كه در ضمن آن طالبان حتي اقدام به شليك به هواپيماي مشرف، رييس جمهور نظامي وقت، كردند.

حال آزادي عبدالعزيز و تكرار خواسته‌ اجراي شريعت در پاكستان، مقارن شده است با انتشار تحليل‌هايي كه در آن مشاوران دولت آمريكا نسبت به تبديل پاكستان به حكومتي در دست جنگ‌سالاران طالبان ابراز نگراني مي‌كنند:

پاكستان 173 ميليون جمعيت و 100 سلاح هسته‌اي دارد، و ارتشي كه از ارتش آمريكا بزرگ‌تر است، و پايگاه‌هاي القاعده در دو سوم كشور كه دولت كنترلي بر آن‌ها ندارد مستقر هستند... پاكستان دولتي پيش‌رفته است... كه بخش بزرگي از بنادر اقيانوس هند كه آن را به جهان خارج، و خصوصاً خليج فارس، وصل مي‌كند را در اختيار دارد. چيزي كه طالبان (در افغانستان) هرگز نداشتند.


نگراني اساسي اين تحليل‌گران به خطر افتادن راه مواصلاتي آمريكا به افغانستان است. اما اگر چنين پيش‌بيني‌اي در مورد پاكستان به وقوع بپيوندد عاقبتش، و عاقبت‌مان، بسيار وخيم‌تر از اين نگراني‌ها است؛ تصور منطقه اي به وسعت مجموع سرزمين‌هاي افغانستان و پاكستان كه جا به جاي آن‌ها در دست طالبان است بدون اين كه دولت مركزي قابل اعتنايي حاضر باشد، براي مردم منطقه و همسايگان چشم انداز بسيار تيره‌اي است.


دو - از اعلام آتش بس دولت پاكستان با طالبان خيلي نگذشته بود كه ويدئويي از شلاق زدن زني 17 ساله در دره سوات منتشر شد. مراجع قضايي پاكستان گفتند درباره اين ويدئو تحقيق خواهند كرد. چندي بعد، مسئولان تحقيق گفتند كه ويدئو ساختگي بوده...

ساختگي بودن يا نبودن آن ويدئو، كه تنها لحظاتي توجه جهاني را به وضع پاكستان جلب كرد، البته تغييري در وضع زنان اين كشور نمي‌داد. بگذريم از اين كه "توجه جهاني" جز در "لحظاتي" تغييري در واقعيت زندگي زنان و كليت زندگي سياسي هيچ جاي مشخصي نمي‌تواند بدهد.

واقعيت ساري و جاري در جامعه پاكستان، وحشت‌ناك‌تر و گسترده‌تر از ساختگي يا واقعي بودن ويديوي حد زدن آن زن جوان است. و گستردگي همين واقعيت اجتماعي است كه زمينه قدرت گرفتن وسيع طالبان را امروز دارد فراهم مي‌كند.

اواخر سال ميلادي گذشته، طارق علي يادداشتي در لاندن ريويو آو بوكز منتشر كرد كه بسيار تكان دهنده بود. اين يادداشت شواهدي از گستردگي همين وضعيت اجتماعي به دست مي‌دهد. علي در اين نوشته اشاره ‌مي‌كند كه به‌رغم اين كه در 2005 پرويز مشرف قانون مجازات عليه قتل ناموسي (كه عمدتاً عليه زنان رخ مي‌دهد) را ابلاغ كرد، در سال بعد رسما 1261 مورد قتل ناموسي ً گزارش شد؛ تعداد واقعي حتماً بيش از اين است.

او سپس مثال‌هايي از قتل‌هاي ناموسي در پاكستان مي‌آورد كه مورد به مورد وحشتناك‌تر از ديگري هستند و بازگو كردن‌شان هم دشوار است. ولي اوج ماجرا در آخر نوشته است؛ آن‌جا كه معلوم مي‌شود انگيزه اصلي يادداشت، صرفاً گزارشي از وضع فاجعه‌بار زنان در پاكستان نبوده؛ بلكه قتل دختر يكي از خويشاوندان خود طارق علي به دست خانواده‌اش بوده است، و علي مي‌خواهد دست كم در موردي كه خودش تا حدي اطلاع دارد، و از تريبوني كه در آن‌سوي آب‌ها در اختيار دارد، خواستار اجراي عدالت و مجازات ديگر خويشاونداني شود كه در قتل زني دست داشته‌اند كه او آخرين بار ده سالگي‌اش را ديده است.

مسئله از ديد طارق علي اين است كه در پاكستان جامعه، و پليس و دستگاه قضايي به تبع آن، قتل‌ خانوادگي را مسئله‌اي "خصوصي" مي‌دانند و اهميتي هم ندارد كه رخ‌داد چنين قتلي به دليل خوابي باشد كه مرد قاتل ديده، يا دعوايي كه بر سر ميراث خانوادگي اتفاق افتاده.

اين "خصوصي" دانستن، شايد كليد فهم ماهيت به ظاهر تناقض آميز "ناموس" باشد ؛ چيزي كه از يك سو چنان خصوصي دانسته مي‌شود كه حتي وقتي قتلي در ارتباط با آن رخ دهد، دستگاه قضا و پليس پاكستان هم از ورود به حوزه‌اش استنكاف مي‌كنند؛ و از سوي ديگر مي‌تواند مايه دست‌اندازي نيرويي مثل طالبان به قدرت باشد.

اين‌جا ناموس خصوصي است همان‌طور كه مالكيت خصوصي است؛ مقدس است، همان‌طور كه مالكيت مقدس است. اين حوزه خصوصيِ مقدس، از قضا چيزي است كه رفتار مرفهان و فقيران در آن به هم شبيه مي‌شود؛ آن‌قدر كه استطاعتِ "مالكيتِ" نواميسي را داشته باشند، مي‌توانند به هم شبيه باشند.

همين اشتراك فراطبقاتي به واسطه امري ظاهراً "خصوصي" است كه زمينه را فراهم مي‌كند تا نيرويي مانند طالبان بتواند از طيف وسيعي يارگيري سياسي كند. همين مسئله "خصوصي" مي‌تواند محملي باشد كه نه تنها سرنوشت پاكستان، كه سرنوشت منطقه براي سال‌ها متاثر شود.

طالبان با دست خون آلودش، دست‌هاي آلوده اي از همه طبقات را گرفته است كه شايد در باقي جاها نخواهند با او همراهي كنند، اما در همين نقطه اشتراك، با هم‌دستي‌شان راه اوج گرفتنش را باز گذاشته‌اند.

۳۰ فروردین ۱۳۸۸

دوباره نوشتن

- وقتي الكن‌تر شده‌اي، براي چه مي‌خواهي حرف بزني؟
- نزنم!؟
- ...

۱۸ تیر ۱۳۸۷

هجده تير بود امروز

اين چيزي نيست كه آدم يادش برود. حتي اگر ديگرجايي ننويسد
امروز 9 سال از 18 تير 87 گذشت
اين تابستان هم، تابستان 67 بيست ساله مي‌شود؛ تابستاني كه هنوز كه هنوز است تمام نشده است

۲۸ دی ۱۳۸۶

خبر آخر

خبرنامه اميركبيرمي‌گويد؛ ابراهيم لطف‌اللهي

اين آخرين پست اين وبلاگ خواهد بود.

۲۵ دی ۱۳۸۶

برخورد با زنان دست‌فروش در مترو

ظاهراً قرار است در ايستگاه‌هاي مترو پليس مستقر شود و تا حال در 30 ايستگاه هم شده. و باز هم ظاهراً قرار است در واگن‌هاي مخصوص زنان، پليس زن مستقر شود. از جمله وظايف پليس زن هم قرار است برخورد با زنان دست‌فروش باشد

روزنامه سرمايه گزارشي در اين مورد دارد؛
بيش‌تر زنان دستفروش در مترو زنان سرپرست خانوار هستند. يكي از آن‌ها با التماس مي‌گويد: از ما گزارش ننويسيد. صاحبان مترو رحم ندارند. به فكر ما بيچاره‌ها نيستند. مي‌دانم كه دست‌فروشي در مترو كار درستي نيست و در هيچ جاي دنيا رواج ندارد [استيصال بي‌پناهي كه از پيش خود را محكوم مي‌داند، مي‌بينيد؟] اما من چاره‌اي ندارم اما شوهرم درآمدي ندارد و اگر من كمك خرجش نشوم چگونه خرج كرايهء خانه و مايحتاج خانه را تامين كنيم؟او در حالي از قطار خارج مي‌شود كه كيسه‌هاي پر از لباس را زير چادر مشكي‌اش مخفي مي‌كند

گزارش را در اين‌جا مي‌توانيد بخوانيد. من تنها پرسشي كه دارم اين است كه برادران و خواهران عدالت محور و عدالت طلب و غيره، با كدام روان‌شناسي همه اين چيزها را با خوش‌حالي و اعتماد به نفس مي‌بينند و مي‌گذرند و حتي به حساب موفقيت‌هاي برادران‌شان در خدمت به اسلام و مسلمانان مي گذارند؟

زناني كه مجبورند در واگن‌هاي زنانه مترو (يعني دور از مزاحمت همه جاگير مردان) دست‌فروشي كنند، چه خطري براي چه كسي دارند؟ عامل آمريكا هستند؟ اصلاح‌طلب آمريكايي هستند؟ ماركسيست هستند؟ ليبرال هستند؟ فمينيست هستند؟ با انرژي هسته‌اي و پيش‌رفت‌هاي نانو تكنولوژيك و غيره و غيره مخالفت كرده‌اند؟ ادعا كرده‌اند فناوري هسته‌اي يك فناوري ضد دموكراتيك است؟ امنيت كدام ملت را به خطر انداخته‌اند؟ عليه كدام نظام تبليغ كرده‌اند؟ از ان يي دي پول گرفته‌اند تا براندازي كنند؟ اين "مستضعفان" پس ديگر چه كساني هستند كه شما از آن‌ها تفقد مي‌كنيد و دست حمايت بر سرشان مي‌كشيد از همان موضع پدرانه‌تان؟
***
هر وقت درمورد دست‌فروشي حرف به ميان مي‌آيد ياد كتاب خوب آصف بيات مي‌افتم؛ سياست‌هاي خياباني كه به فارسي هم ترجمه شده - اسدالله نبوي چاشمي مترجم است و نشر شيرازه هم منتشرش كرده

ملاقات خانواده دانشجويان زنداني با فرزندانشان

آواي دانشگاه گزارش داده است

امروز اکثر خانواده ها از جمله خانواده های کیوان امیری الیاسی، علی سالم٬ نسیم سلطان بیگی ٬ محسن غمین، بهروز کریمی زاده، ایلناز جمشیدی، روزبه صف شکن، انوشه آزادبر و ... موفق به ملاقات شدند. ضمن این که علی کلایی که در طول مدت بازداشت هیچ گونه تماسی با خانواده ی خود نداشته موفق به ملاقات با آن ها شده است. لازم به ذکر است خانواده های مهدی گرایلو، نادر احسنی و سهراب کریمی علی رغم حضورشان در زندان اوین اجازه ی ملاقات با فرزندانشان را نیافته اند. لازم به ذکر است که در این میان نادر احسنی حتی تا کنون موفق به برقراری تماس تلفنی با خانواده ی خود نیز نشده است که این مسئله نگرانی های زیادی را برای خانواده ی وی ایجاد کرده است اما یکی از دانشجویان در صحبت با خانواده ی خود گفته که با نادر احسنی هم سلولی است و اضافه کرده که حال وی خوب است.

۲۴ دی ۱۳۸۶

مطلب كورش درباره قطع گاز و باقي قضايا

كورش علياني مطلبي نوشته درباره مشكلات اخير گاز و باقي قضايا پيشنهاد مي‌كنم بخوانيد؛

رئیس جمهور اعلام کرده دست‌های پنهان داخلی ترکمنستان را تحریک کرده‌اند که گاز را قطع کند تا یک جریان سیاسی در داخل رای بیاورد. این بار دیگر حتا تهدید به افشا هم نمی‌کند. فقط می‌گوید به احترام بزرگان نظام نمی‌تواند اسامی را افشا کند. ترکمنستان اعلام می‌کند تا بدهی‌هایتان را ندهید وصل نمی‌کنیم. هر چه پول بدهید آش می‌خورید. وزیر نفت می‌گوید قطع گاز به دلیل بداخلاقی ترکمنستان است. پس چه شد؟ با هم مرور می‌کنیم. دست‌های پنهان داخلی که به خاطر بزرگان نظام اسم هم ندارند ترکمنستان را تحریک می‌کنند تا برای گازش پول بخواهد و بداخلاقی کند و گاز را ببندد. یکی از یکی تشکر می‌کند که بحران سرما را از اروپا و آمریکا هم بهتر مدیریت کرده و یکی به خودش تبریک می‌گوید که بحران گاز پایان یافت. بهی و احمد هنوز زیر کرسی لامپیشان که یک لامپش را کم کرده‌اند نشسته‌اند و می‌لرزند. من و مهربان همسر چسبیده‌ایم به همان یک و نیم متر مربع کنار رادیاتور توی هال و همه‌ی زندگیمان را متمرکز کرده‌ایم هم‌آن‌جا. کسی نمی‌پرسد آقای تشکری، شما تا حالا اسم سوئد و نروژ و فنلاند را شنیده‌ای؟ می‌دانی توی اروپا هستند؟ خبر داری کانادا کجا است؟ سرمای کانادا خبر داری چه طور است؟


۲۲ دی ۱۳۸۶

چند لينك

گزارش آواي دانشگاه از دانشجويان دربند؛
در شرایطی که بیش از ۴۰ روز از بازداشت گسترده ی دانشجویان چپ و آزادی خواه می گذرد٬ بی اطلاعی خانواده ها از وضعیت فرزندانشان آنان را به شدت نگران کرده است

تحليل گرث پورتر از ماجراي قايق‌هاي ايراني و ناو آمريكايي


باز هم اخراج پناهندگان افغانی از ایران؛
در دو روز گذشته نزدیک به سیصد پناهنده افغانی در بوران برف و سرما از ایران اخراج شدند

مطلب بهمن درباره انتخابات و نقد نيما بر او

۲۰ دی ۱۳۸۶

"اخراج ۱۶۰ مهاجر افغان در هوای سرد و برفی"

رييس اداره مهاجران هرات گفته است
ایران ۱۶۰ تن از مهاجران افغان را اخراج کرده و آنها را در هوای سرد و برفی، به مرز فرستاده است
رئیس اداره مهاجرین هرات گفت این افراد در حالی از ایران اخراج شده اند که هم اکنون، بیش از ۶۰ سانتی متر برف در منطقه مرزی بر زمین نشسته و هیچگونه امکاناتی برای انتقال آنها به شهر هرات وجود نداشت

ظاهرا اين جزء معدود كارهاي دولتي است كه اين روزها تعطيل نشده و سروقت انجام مي‌شود. اين روزها بسيار پيش مي‌آيد كه از يادآوري "ايراني" بودنم به حدي وصف ناپذير شرمگين شوم، بسيار

۱۸ دی ۱۳۸۶

درباره پاسخ دادن/ ندادن به حسين درخشان

زماني كه مطلب مربوط به بشيريه را مي‌نوشتم، نه قصدم اين بود كه آقاي درخشان را خطاب كنم، و نه چنين كردم. او چيزي را در فضاي وبلاگي درباره بشيريه مطرح كرده بود كه من گذشتن از كنارش را جايز ندانستم. اما وقتي شما درباره مطلب كسي مي‌نويسيد، حتي وقتي او را مخاطب نمي‌گيريد، در نهايت او مخاطب واقع شده است.

از زماني كه حسين درخشان آن مطالب را درباره رامين جهانبگلو نوشت – زمان دستگيري جهانبگلو – چند بار پيش آمد كه من به دوستان و آشناياني اعتراض كردم كه چرا مطالب توجيه‌گرانه او را نقل يا لينك مي‌كنند. تا جايي كه به‌خاطر مي‌آورم، اكثر اين اعتراض‌ها، موجب كدورت دوستان با من شد.

اما مسئله براي من مشخص بود. راهي كه آقاي درخشان پيش گرفته بود يعني آن‌گونه نوشتن درباره زندانيان و افراد تحت پي‌گرد؛ آن‌گونه نوشتن درباره مجازات‌هاي غير انساني؛ و چنان برخوردهايي با فعالان و منتقداني كه خواستار توقف چنين مجازات‌هايي بودند و چيزهايي ديگري از آن قسم كه آقاي درخشان مي‌نوشت و هنوز هم مي‌نويسد، به وضوح ديگر مسئله بحث و نظرورزي نبود و نيست. مسئله ايشان جهت‌گيري و انتخاب طرفِ سياسي بود.

گله از اين كه دوستان درخشان او را بايكوت كرده‌اند، و اين كه يكي در كامنت‌هاي پست پيش نوشته كه من به بايكوت او نپيوندم، گله‌اي به جا نيست. چرا كه اين آقاي درخشان بود كه در وهله نخست راهش را از دوستان پيشين جدا كرد و رو در روي آن‌ها ايستاد تا جايي كه برخي از ايشان حتي از جانب او احساس خطر كردند.

همه اين‌ها باعث مي‌شود كه همين جواب دادن يا ندادن به او براي من مسئله باشد و به آن فكر كنم، و به قول آقاي درخشان درباره‌اش استخاره ‌كنم. حتي به اين فكر مي‌كنم كه اگر با آقاي درخشان وارد "ديالوگ" شوم، آيا دوستانم كه در اين مدت از او آزرده شده‌اند ممكن است دلگير شوند يا نه، و اين براي من مسئله مهمي است.

اما به‌رغم‌ همه اين‌ها من به حسين درخشان در يك موضع جواب خواهم داد؛ يعني به مسائلي كه او در همان پاسخ اول درباره رابطه بشيريه با "ان يي دي" مطرح كرده. اين مسئله كه چه كسي از كجا پول گرفته و با آن چه مي‌كند، مسئله‌اي است كه نه بار اول است كه مطرح مي‌شود و نه بار آخر خواهد بود و هنوز هم جاي پرداختن دارد. اين مسئله به دليل تبليغات گسترده‌اي كه دستگاه تبليغاتي حاكم درباره آن مي‌كند هم اهميت دارد.

اما به بحث دوم آقاي درخشان در توضيح مواضعش راجع به حكومت حاضرو نقد خودم را نمي‌توانم جواب بدهم. اگر چه ايشان انصافاً در پاسخ دوم‌شان به من لحن مودبي در پيش گرفتند و به هر حال استدلال كردند كه جاي توجه دارد و اين نوشته تفاوت بارزي با نوشته‌هاي ديگري داشت كه در آن‌ها مثلاً خانم شيرين عبادي و ديگري و ديگري را ناسزا مي‌گويند.

به چند دليل من به اين بحث وارد نمي‌شوم: اول اين‌كه نمي‌توانم هر آن‌چه را درخور است بگويم. اين هم البته از جمله مواهب زندگي در ايران است. ديگر اين كه در شرايط زندگي روزمره‌اي كه روزها با پا گذاشتن به خيابان و ديدن دهها پليس مسلح و ماشين‌هايي كه زنان و مردان را آن‌گونه مي‌گيرند و مي‌برند و ديدن مكرر كتك خوردن زنان در خيابان و فقري كه هر روز چشم‌گيرتر مي‌شود مشوش و خشمگينم و شب از تصوير دوستان و آشنايان در زندان و اخبار رسيده از آنان بي‌خواب؛ نمي‌توانم به چنين بحث‌هايي وارد شوم كه در آن يك طرف حق حاكميت را براي انجام هر عملي در جهت حفظ خود مفروض مي‌گيرد.

در اين زمانه كه به قول دوستم نادر، مجاز بزرگ با هزار زبان‌ خود را حقيقت مي‌خواند، من جايي براي انجام چنين مباحثه‌اي با آقاي درخشان نمي‌بينم؛ و چنين بحثي هم جايي ندارد چرا كه به‌سادگي من حتي اگر مي‌خواستم در نوشته‌اي دقيقاً همان جمله‌هايي را كه درخشان درباره حكومت و مقاماتش نوشته است، بنويسم، احساس امنيت نمي‌كردم. در چنين شرايطي جايي براي "بحث" باقي نمي‌ماند. اين واقعيات مشهود هستند كه راه چنان "نظرورزي‌اي" را مي‌بندند.

تنها يك نكته هست كه بايد تذكر دهم. اين ادعا ‌كه جمهوري اسلامي حكومتي ديني است، تقليل‌گرايانه ناميده شود يا ذات‌انگارانه يا تاريخ‌زدايانه، اصالتاً مدعاي من نيست؛ ادعاي امثال آقاي دباشي و اين منتقد و آن تحليل‌گر هم نيست.

دعوي ديني بودن و اسلامي بودن حكومت حاضر، قوي‌ترين ادعا و غايت اعلام‌ شده زمام‌داران آن از بدو تاسيس تاكنون بوده است؛ دعوي‌اي كه هر روز تاكيد مي شود و هر سياست‌گذاريِ جديدي در جمهوري اسلامي هم بايد عيار خود را به اين محك عرضه كند؛ از خصوصي‌سازي و منع اعتصابات كارگري گرفته، تا سياست‌هاي فرهنگي و برخورد با زنان و مردان به دليل نوع پوشش‌شان

اين‌كه يك روز چنين ادعايي براي تحقق و تبيين خود زباني چون ترمينولوژي استضعاف و استكبار علي شريعتي را استخدام مي‌كند، و روز ديگر از نظريات مصباح يزدي كمك مي‌گيرد، تنها لحظه‌اي‌ست از كل تطوراتي كه در طول تاريخ اسلام وتشيع روي داده؛ تطوراتي كه با وجود همه آن‌ها هنوز اسلام، اسلام است و تشيع، تشيع

پر گويي را تمام مي‌كنم تا نوشته‌اي درباره همان مسئله كه گفتم بنويسم

۱۶ دی ۱۳۸۶

يك ماه گذشته است

از بازداشت دانشجويان چپ دانشگاههاي تهران و شهرستان بيش از يك ماه گذشته است. در اين مدت خبر آزادي چند تن از دانشجويان مازندران منتشر شد، اما تمام دستگير شدگان تهران هنوز در بند هستند، و گويا دست‌كم از سه تن از آنان يعني سعيد حبيبي، علي كلايي و نادر احسني خبري نبوده است.

نگراني درباره برخي از اين سه نفر زماني بيشتر شده است كه خبري مبني بر خودكشي يكي از دانشجويان زنداني در سلول كنار سلول عمادالدين باقي منتشر شد. اين خبر در بيانيه‌اي كه خانواده باقي بعد از انتقال او به بيمارستان در پي حمله عصبي‌اش منتشر كردند، بارديگر تاييد شده بود؛ در اين بيانيه يكي از دلايل فشار عصبي باقي وقوع حادثه خودكشي در سلول كناري او و حس عجزي بود كه به دليل ناتواني از كمك به فرد خودكشي كرده وجدان رييس زنداني كانون حمايت از زندانيان را آزرده بود

در اين يك ماه خانواده‌هاي دانشجويان زنداني، در حد تماس‌هاي تلفني حدود يك دقيقه‌اي توانسته‌اند از فرزندان‌شان خبر داشته باشند. در اين مدت همچنين امكان اقدام حقوقي وكلاي زندانيان و ديدار با موكلانشان نيز فراهم نبوده است؛ همه چيز را با همان معيارهاي كشوري با "آزادي مطلق" تصور كنيد

اما در اين سوي ميله‌ها، خانواده‌ها و دوستان زندانيان نيز يك ماه دوندگي داشته‌اند. وبلاگ آواي دانشگاه گزارشي از اين تلاش يك ماهه را منتشر كرده است

سواي اقدام‌هاي داخلي و فراخوان اعتراض و نامه جمعي از نويسندگان ايراني براي آزادي اين دانشجويان زنداني، كمپين صلح و دموكراسي در ايالات متحده نيز دادخواستي خطاب به سران جمهوري اسلامي نوشته و خواهان آزادي اين دانشجويان به علاوه سه دانشجوي زنداني دانشگاه اميركبير شده است

در ميان امضا كنندگان اين نامه، كه در رسانه‌هاي غالب بازتابي نيافت، مي‌توان امضاي كساني چون نوام چامسكي، يرواند آبراهاميان، و ژانت آفاري را يافت

روز شنبه نيز خانواده‌هاي زندانيان به وعده‌اي كه از سوي معاون دادستان تهران براي ملاقات گرفته بودند به اوين رفتند كه ملاقاتي نگرفتند... بايد به قرار ملاقات پشت در زندان مانده باشيد تا بدانيد چه تلخي‌اي در كام‌تان مي‌ريزد اين كار

...

در همين ارتباط: اعتراض به 60 روز بازداشت علي عزيزي

خبر جديدتر در مورد علي عزيزي: آزاد شد

۱۵ دی ۱۳۸۶

پاسخ حسين درخشان

حسين درخشان در دو پست جداگانه به مطلب من پاسخ داده است؛

بخش اول: بشيريه همانقدر «چپ» است كه توني بلر
بخش دوم: بيماري تقليل‌گرايي

براي جواب دادن هنوز تصميمي نگرفته‌ام؛ اگر چه براي پاسخ به بخش اول جواب آقاي درخشان يادداشتي آماده كرده‌ بودم


۹ دی ۱۳۸۶

طارق علي درباره بوتو

از بين مطلب‌هايي كه پس از ترور شوك آور بوتو خواندم نوشته طارق علي به نظرم مطلب خوبي آمد، به رغم اين‌كه معمولاً زياد نوشته‌هايش را دوست ندارم. مطلب علي علاوه بر اين كه به نظرم منصفانه آمد، حاوي بصيرت‌هايي هم بود. خصوصاً در اين پاراگراف اوايل متن كه عنوان هم از آن آمده؛

An odd coexistence of military despotism and anarchy created the conditions leading to her assassination in Rawalpindi yesterday. In the past, military rule was designed to preserve order - and did so for a few years. No longer. Today it creates disorder and promotes lawlessness. How else can one explain the sacking of the chief justice and eight other judges of the country's supreme court for attempting to hold the government's intelligence agencies and the police accountable to courts of law? Their replacements lack the backbone to do anything, let alone conduct a proper inquest into the misdeeds of the agencies to uncover the truth behind the carefully organised killing of a major political leader

و در آخر هم باز به نظرم "پيشنهاد" سياسي نوميدانه‌اش است كه خالي از دگم‌هاي معمول چپ هم هست و اتفاقاً ارزشش به اين است كه از زبان آدمي اهل پاكستان بيرون مي‌آيد؛

It is difficult to imagine any good coming out of this tragedy, but there is one possibility. Pakistan desperately needs a political party that can speak for the social needs of a bulk of the people. The People's party founded by Zulfikar Ali Bhutto was built by the activists of the only popular mass movement the country has known: students, peasants and workers who fought for three months in 1968-69 to topple the country's first military dictator. They saw it as their party, and that feeling persists in some parts of the country to this day, despite everything

Benazir's horrific death should give her colleagues pause for reflection. To be dependent on a person or a family may be necessary at certain times, but it is a structural weakness, not a strength for a political organisation. The People's party needs to be refounded as a modern and democratic organisation, open to honest debate and discussion, defending social and human rights, uniting the many disparate groups and individuals in Pakistan desperate for any halfway decent alternative, and coming forward with concrete proposals to stabilise occupied and war-torn Afghanistan. This can and should be done. The Bhutto family should not be asked for any more sacrifices

خلاصه شايد شما هم مقاله علي را خواندني يافتيد



 

۲۷ آذر ۱۳۸۶

درباره حسين درخشان و ژست "چپ‌گرايي"اش

من تاكنون نمي‌خواستم درباره حسين درخشان چيزي بنويسم، اما مطلب اخير او درباره دكتر حسين بشيريه كه مورد استقبال و نقل كيهان هم بود، جايي براي سكوت باقي نمي‌گذارد.

اين كه حسين درخشان چه دارد مي‌كند، به‌گمانم مسئله پوشيده‌اي نيست. اين كه با چه منفعت يا انگيزه‌اي خدماتش را عرضه مي‌كند هم براي من بي‌اهميت است؛ همين كه اين كار را مي‌كند كافي است.

چيزي كه مي‌خواهم در اين‌جا به آن بپردازم اين است كه درخشان چه راهي براي اين كار برگزيده و در واقع مي‌خواهد چه بكند؛ اين مسئله هنوز جاي پرداختن دارد.

درخشان در مطلبي كه درباره بشيريه نوشت مي‌گويد كه اگر دست او بود بشيريه را اخراج نمي‌كرد بلكه محاكمه‌اش مي‌ كرد. حسين درخشان ظاهراً خيلي به بشيريه لطف دارد؛ اگر دست او بود بشيريه را از دانشگاه اخراج نمي‌كرد؛ پس از محكوميت به تدريس مجاني زبان در دبيرستان‌هاي جنوب تهران، "اجازه" مي‌داد برگردد دانشگاه تا "همان مزخرفاتی را که درباره‌ی مدرنیزاسیون و لیبرال دموکراسی و عقلانیت به خورد دانشجوهای بی‌گناه می‌‌داد و عملا ذهن آنها را برای پذیرش سلطه‌ی آمریکا و اروپا با آغوش باز آماده می‌کرد" دوباره درس بدهد. البته همزمان "از جاهاي دنيا" يك‌سري استاد مي‌آورد تا براي اين "دانشجويان بي‌گناه" ظرف دو سه ماه "تمام آن آموزه‌های نئوکولونیال" را درب و داغان كنند؛ دو سه ماه هم احتمالاً همان زماني است كه خود درخشان براي مطالعات جديدش صرف كرده تا بتواند ژست ضد سرمايه‌داري بگيرد.

خب بايد بگويم كه آقاي درخشان دست‌كم اين‌ يك‌بار حماقت بزرگي به خرج داده. كافي است كسي كتابي از بشيريه خوانده باشد، يا كلاسي از كلاس‌هاي او را رفته باشد، يا شاگردي از شاگردانش را بشناسد تا خودش را با گفتن چنين حرف‌هايي مسخره نكند؛ البته براي درخشان هيچ‌كدام از اين‌ها لازم نيست براي او همان جهالت كفايت مي‌كند.

اين واقعاً خنده‌دار است كه حسين درخشان براي گرفتن ژست چپ، يك مقاله آن لاين از لاكلائو و موف پيدا مي‌كند و لينك مي‌دهد، بدون اين‌كه بداند اين مقاله اصلاً وسط كدام يك از دعواهاي چپ در چند دهه اخير قرار دارد، و بعد به حسين بشيريه كه شاگرد لاكلائو بوده مي‌گويد مروج كولونياليزم.

اين واقعاً شر‌آور است كه كسي چنان نظر مسخره‌اي را درباره روشنفكري ارگانيك و غير ارگانيك به قرائتي از گرامشي نسبت ‌دهد، و آن وقت به بشيريه كه تزش تفسير گرامشي‌گرايانه انقلاب و دولت در ايران بوده است ب‌گويد مروج ليبرال دموكراسي (راستي چطور ممكن است كسي يادداشت‌هاي گرامشي درباره روشنفكران را كه فقط چندين بار به فارسي ترجمه شده خوانده باشد و باز هم با اعتماد به نفس چنان حرف‌هاي پوچي بزند و سايرين را به خواندن گرامشي براي فهم نظريات خودش دعوت كند؟)

كسي كه حتي از دور آشنايي با كارنامه بشيريه داشته باشد، مي‌داند گفتن اين كه بشيريه مي‌خواسته ذهن "دانشجويان بي‌گناه" را براي پذيرش سلطه آمريكا و اروپا آماده كند، مثل اين است كه كسي ادعا كند مرتضي مطهري در نهان براي ماركسيسم تبليغ مي‌كرده است. اين دو حرف به يك اندازه جنون آميزند؛ اما ظاهراً ما با كسي روبه‌رو هستيم كه پروايي از گفتن چنين حرف‌هايي ندارد.

تنها همين به كار بردن عبارت "دانشجويان بي‌گناه" توسط درخشان مي‌تواند تداعي كننده و آشكار كننده خيلي چيزها باشد. اين‌گونه نوشتن نشان از اين دارد كه نويسنده خودش را در چه جايگاهي مي‌بيند. نشان مي‌دهد كسي كه خودش را در موضع محاكمه كننده و حكم دهنده براي بشيريه تصور مي‌كند، چه تصويري از "دانشجو" و استاد دارد...

اما حسين درخشان با اين ژست چپ‌گرايي چه مي‌خواهد بكند؟ درخشان مي‌خواهد ما را به كدام "حقيقت" آگاه كند؟ او روايتي از انقلاب ايران به‌مثابه يك انقلاب ضد سرمايه‌داري ‌ساخته كه در مقطعي هاشمي رفسنجاني، رييس كنوني مجلس خبرگانِ رهبريِ جمهوري اسلامي، به‌عنوان بزرگترين دشمن انقلاب فرامي‌رسد و انقلاب را از مسير ضد كولونيال و ضد سرمايه‌دارانه‌اش منحرف مي‌كند.

و حالا محمود احمدي‌نژاد آمده تا اين انقلاب را كه سرمايه‌سالاراني مثل هاشمي و خاتمي به دامان غرب برده بودند به جاي اولش بر‌گرداند (تازه در دوره احمدي‌نژاد كريس دي‌برگ هم قرار است در تهران كنسرت بگذارد ولي رسانه‌هاي غرب‌زده اين را سانسور مي‌كنند).

آقاي درخشان كه به‌قول كيهان جزء "تيم وبلاگ نويسان خارج از كشور است" و ظاهراً علاقه‌اي هم براي برگشتن به داخل كشور ندارد، مي‌خواهد به ما بقبولاند كه در مقطع فعلي انقلاب ايران دارد به مسير ضد سرمايه‌دارانه‌اش برمي‌گردد ولي يك عده، از فعالان ضد سنگسار گرفته تا حسين بشيريه، مي‌خواهند مانع اين شوند.

به عبارت ديگر، جمهوري اسلامي به روايت درخشان از اصل يك حكومت ضدسرمايه‌داري است و بايد مطلوب چپ‌گرايان باشد؛ درخشان وقتي به خبر بازداشت اخير دانشجويان چپ لينك مي‌دهد از "ضعف علوم انساني" در اين كشور ابراز تاسف مي‌كند؛ و احتمالاً ما بايد از اين ابراز تاسف اين را بفهميم كه اگر علوم انساني (ضد كلونبالش البته)، در ايران ضعيف نبود اين دانشجويان كاري نمي‌كردند كه دستگيرشان كنند.

واضح است كه درخشان از اصل دروغ مي‌گويد؛ او وصله‌اي را مي خواهد به جمهوري اسلامي بچسباند كه از اصل به آن نمي‌چسبد؛ به‌همان ‌اندازه كه جمهوري اسلامي در تمام حيات خود "آگاهانه" با چپ مرزبندي داشته است، هر چپ سر عقلي نيز تاكنون بايد فهميده باشد كه جمهوري اسلامي چيزي نيست جز يك حكومت اسلامي كه بزرگ‌ترين شاخصش همان اسلامي بودنش است و نه هيچ‌كدام از چيزهايي كه درخشان مي‌خواهد به آن نسبت دهد.

درخشان در زمانه‌اي مي‌خواهد اين وصله‌هاي ناچسب چپ بودن و ضدسرمايه‌داري را به جمهوري اسلامي بچسباند كه قطار اعتصابات چند ساله كارگري از پس ماه‌ها محروميت از مزد و حقوق حداقلي اوج گرفته؛ زماني كه رهبران اندك حركت‌هاي سنديكايي در زندان‌اند؛ زماني كه حتي اگر چند فعال كارگري در پارك جمع شوند به سرعت جمع‌شان مي‌كنند؛ و مهم‌تر از همه زماني كه يكي از بزرگترين برنامه‌هاي خصوصي‌سازي دنيا با توافق همه گروه‌هاي درون نظام، از مشاركت و كارگزاران گرفته تا دولت حاضر، كليد خورده و تنها مسئله مورد اختلاف "سرعت" آن است.

نزديك به سي‌سال تاريخ جمهوري اسلامي گواهي بر اين است كه نمي‌توان به اين حكومت ديني چنين برچسب‌هايي زد؛ از يادمان نرفته كه حزب توده و گروه‌هايي از فداييان مصالحه‌جو و حزب رنجبران و نظريه "اسلام مبارز"اش به همان جايي فرستاده شدند كه طيف‌هاي مبارزه‌جوي چپ. و آن چه در دهه‌ي هفت ساله شصت گذشت، نيازي به‌باز سرايي ندارد.

امروز هم پس از گذشت سال‌ها و با وجود دست دادن‌هاي مجدد مقامات جمهوري اسلامي با چپ آمريكاي لاتين و غيره و غيره، هنوز جمهوري اسلامي با وقوف تمام مرز خود را با هر گونه چپ‌گرايي مشخص مي‌كند؛ چه گواهي بهتر از اين كه احمدي‌نژاد وقتي روايت ديدارش از بوليوي را مي‌گويد از اين ستايش ميكند كه مردمان آن‌جا "دلِ پاكي داشتند" و اين را دليل پيوندش با ايشان مي‌گيرد؛ چه گواهي بهتر از اين كه در اطلاعيه رسمي وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي درباره دستگيري بيش از بيست نفر از دانشجويان چپ دانشگاه‌هاي تهران و شهرستان‌ها از جمله مهم‌ترين اتهامات ايشان داشتن "كتب ضاله" عنوان مي‌شود... و مگر جز اين است كه همه ميراث نوشتاري چپ، چيزي نيست جز انبوهي از "كتب ضاله"؟

تكليف جمهوري اسلامي با چنين نسبت‌هاي ناروايي چون روز روشن است. اما تكليف درخشان چه؟ واقعيت اين است كه من نمي‌توانم هيچ مرام سياسي‌اي را به او نسبت دهم و بعيد هم مي‌دانم كه كس ديگري بتواند. تنها مي‌توانم بگويم كه حسين درخشان رياكار بزرگي است؛ كافي است خلاصه‌اي را كه براي همين پست بشيريه به انگليسي نوشته را ببينيد تا دريابيد او خود را براي هر كسي چگونه عرضه مي‌كند؛ لازم نيست خودمان را خسته كنيم و بپرسيم كه چرا در خلاصه انگليسي مطلب درخشان هيچ حرفي از "محاكمه بشيريه" ديده نمي‌شود؛ يعني چيزي كه قسمت اصلي حرف او بود، و كيهان نيز اين را به‌درستي "مي‌دانست".

آيا اصلاً مي‌توانيم درخشان را چپگرا يا ضد سرمايه‌داري بدانيم؟ آيا ادبيات و كنش او چنين اجازه‌اي به ما مي‌دهد؟ آيا هيچ جايي در تاريخ چپ براي امثال درخشان وجود دارد؟ آيا پرونده‌سازي كه با فعالان ضد سنگسار چنان برخوردي ‌كرد كه مي‌دانيم و مي‌خواهد استاد چپ‌گراي دانشگاه تهران را محاكمه كند نمي‌تواند دست‌كم كاريكاتوري از پل پوت را تداعي كند؟

چنان كه گفتم هيچ مرام سياسي‌اي را نمي‌توانم به درخشان نسبت دهم و سابقه او نيز اين امكان را از من مي‌گيرد؛ و حتي تعجب نخواهم كرد كه آن‌كه امروز به استناد مقاله‌اي در لوموند ديپلماتيك مي‌خواهد بشيريه را محاكمه كند، فردا اگر لازم بداند به استناد مقاله روزنامه لوموند درباره ادامه يافتن ساخت بمب اتم، خواستار بمباران ايران شود.

۱۴ آذر ۱۳۸۶

ايگلتون و عيسي

از تري ايگلتون چيزهاي زيادي نخوانده‌ام، اما هر چه را خوانده‌ام دوست داشته‌ام. تقريباً همه خوانده‌هايم هم محدود به چند تا از نوشته‌هاي اوست در لاندن ريويو آو بوكز و گاردين و البته دو نوشته‌اي كه در رد پپر دارد.

يكي از اين دو نوشته كوتاه را دوست عزيزم نادر فتوره چي ترجمه كرده كه احتمالا با چند ترجمه ديگر چاپش خواهد كرد؛ ريشه‌هاي ترور

اين روزها ترجمه اكبر معصوم بيگي را هم از رساله كوتاه ايگلتون با عنوان ماركس و آزادي مي‌خواندم كه آن هم بسيار زيبا بود؛ آدم وقتي از كارهاي يكي خوشش بيايد ظاهراً همه قضاوت‌هايش اينطور مي‌شود

اين چند ماه اخير هم ايگلتون به نحوي در قلب جنجال رسانه‌اي زندگي كرده است؛ يادداشتش با عنوان تنها پرينتر مي‌ماند [پينتر درست است نه پرينتر!] كه به‌نوعي تقريباً به همه ادباي انگليسي زبان مشهور معاصر را نواخته بود و همه را به نوعي محافظه كاري و كنار آمدن با سيستم متهم كرده بود، موجي از اعتراض را برانگيخت. مقاله به‌طور مشخص اعتراض سلمان رشدي را درپي داشت كه در آن ايگلتون او را علاقه‌مند به سياست‌هاي پنتاگون خوانده بود

نوشته چند روز پيشش در سالروز تولد ويليام بليك باز هم مايه اعتراض شد.

و از همه بيشتر هنوز هم بحث درباره حمله‌اي كه ايگلتون به مارتين آميس كرد و او را به دليل حرفهايي كه در مقاله‌اي درباره مسلمانان زده بود، نژادپرست خواند، داغ است

اما آخرين مطلب خواندني كه از او ديده‌ام و انگيزه نوشتن اين پست هم همانست، مقدمه كتاب جديد او درباره انجيل‌ها است كه در كامنت ايز فري گاردين منتشر شده است. مقدمه، به عيسي به مثابه چهرا‌ه‌اي انقلابي مي‌پردازد. شايد شما هم از خواندن اين مقدمه لذت ببريد؛ عيسي: مسيح يا بلشويك؟

خود كتاب را هم انتشارات ورسو چاپ كرده
**
غير مرتبط: آواي دانشگاه نوشته كه شمار دستگير شدگان دوشنبه و سه شنبه حدود 30 نفر است

۱۳ آذر ۱۳۸۶

گزارش‌هايي از ادامه دستگيري‌ دانشجويان چپ

خبرهايي كه از دستگيري‌هاي گسترده دانشجويان كه اكثراً از طيف چپ هستند (و تا اينجا عمدتاً از فعالان چپ راديكال) مي‌رسد تكان دهنده است؛ تا اينجا ظاهراً وبلاگ آواي دانشگاه و سايت كميته دانشجويي گزارشگران حقوق بشر منابع منحصر به فرد اين اخبار هستند

آواي دانشگاه از دستگيري 20 نفر تا امروز خبر داده بود؛ كه البته آمارش در حين گزارشش از مراسم 16 آذر افزايش پيدا كرد

كميته دانشجويي گزارشگران حقوق بشر نيز، هم خبر از تاييد بازداشت سعيد حبيبي داده است؛ و هم اخبار ادامه بازداشت‌ها را به ويژه در شهرستان‌ها منتشر كرده

مهم: دوستاني كه خبر مي‌دهند، لطف كنند دقت بيشتري داشته باشند: اين نوع خبر دادن عجيب و غير متعارف است


۱۲ آذر ۱۳۸۶

آمريكا: ايران برنامه ساخت سلاح هسته اي را متوقف كرده است

سواي هر موضع گيري يا درست وغلط دانستن جزئيات، به گمانم گزارش اخير نيويورك تايمز [در واقع گزارش مركز ملي برآورد اطلاعاتي ايالات متحده كه در نيويورك تايمز هم منتشر شده است]، درباره برنامه هسته‌اي ايران، يكي از مهم‌ترين گزارش‌هايي است كه تاكنون در اينباره منتشر شده است؛ بايد دقت داشت كه از چنين گزارشي ميتوان نتايج سياسي كاملا متفاوتي گرفت؛ از صلح تا بمباران

گزارش نيويورك تايمز اين گونه آغاز ميشود

WASHINGTON, Dec. 3 — A new assessment by American intelligence agencies concludes that Iran halted its nuclear weapons program in 2003 and that the program remains on hold, contradicting an assessment two years ago that Tehran was working inexorably toward building a bomb.

The conclusions of the new assessment are likely to be major factor in the tense international negotiations aimed at getting Iran to halt its nuclear energy program. Concerns about Iran were raised sharply after President Bush had suggested in October that a nuclear-armed Iran could lead to "World War III," and Vice President Dick Cheney promised "serious consequences" if the government in Tehran did not abandon its nuclear program.

The finding also come in the middle of a presidential campaign during which a possible military strike against Iran's nuclear program has been discussed. The assessment, a National Intelligence Estimate that represents the consensus view of all 16 American spy agencies, states that Tehran's ultimate intentions about gaining a nuclear weapon remain unclear, but that Iran's "decisions are guided by a cost-benefit approach rather than a rush to a weapon irrespective of the political, economic and military costs."

باقي گزارش را همانجا بخوانيد

غيرمرتبط: امروز خبر رسيد كه مهدي گرايلو، بهروز كريمي زاده، ايلناز جمشيدي، انوشه آزادفر، احسان آزادفر، و سعيد حبيبي بازداشت شده اند. خبرهاي بعدي نامهاي بيشتري را دارند

۳ آذر ۱۳۸۶

چند لينك از جنگ وغير آن

كريس هجز در نيشن گفته است كه از ايران دست بداريد؛
I will not pay my income tax if we go to war with Iran. I realize this is a desperate and perhaps futile gesture. But an attack on Iran--which appears increasingly likely before the coming presidential election--will unleash a regional conflict of catastrophic proportions. This war, and especially Iranian retaliatory strikes on American targets, will be used to silence domestic dissent and abolish what is left of our civil liberties
كارا آنگ در سايت نشريه گزارش خاورميانه نوشته كه جنگ صلح است، و تحريم ديپلوماسي؛
The White House is pressing ahead with its stated goal of persuading the UN Security Council to pass far-reaching sanctions to punish Iran for refusing to suspend its nuclear research program. Sanctions are what President George W. Bush is referring to when he pledges to nervous US allies that he intends to “continue to work together to solve this problem diplomatically.” The non-diplomatic solution in this framing of the “problem,” presumably, would be airstrikes on nuclear facilities in the Islamic Republic
نسرين افضلي عليه حجاب احباري و طرح امنيت اجتماعي فراخوان داده است؛
دوستی نگران جنگ علیه ایران بود و می گفت چه نشسته اید که جنگ بیخ گوشمان است. من گفتم هیچ لحظه ای از زندگی ام را به خاطر نمی آورم که احساس امنیت کرده باشم، هیچ وقت! من و همه زنان ایرانی.این نگرانی که از جنگ دارید برای من اصلا مهمتر و دردناکتر از جنگ روانی هرروزه من نیست. هیچ فکر نمی کنم در صورت بروز جنگ استرسی بیش از آنچه که امروز و هرروز روح و روانم را فرسوده می کند داشته باشم
حسين شريعتمداري هم در كيهان يك سرمقاله نوشته (هنوز مي‌نويسد) با عنوان "اين آقا بايد پياده شود!" كه حدود 1500 كلمه است و در آن به همه اين آدم‌ها اشاره كرده است؛
1- ولي نصر
2- سيد حسين نصر
3- فرح پهلوي
4- جرج بوش
5- هاشمي رفسنجاني
6- محمد خاتمي
7- مهدي كروبي
8- ابراهيم يزدي
9- ع.ع
10- مهرزاد بروجردي
11- «برانگيخته برخي محافل سايه نشين»
12- «پياده نظام يك محفل سايه نشين»
13- رامين جهانبگلو
14- ع-س
15- م-م
و...

بهتر است براي اين كه استفاده كامل را ببريد خودتان همه سرمقاله را بخوانيد. اما يك نكته جالب هم در همان ابتداي نوشته او هست كه اشاره كنم و تمام؛ سردبير كيهان به ويكي‌پديا گفته "سايت اطلاعاتي" و گفته كه اين سايت اطلاعاتي، اطلاع داده كه ولي نصر «مشاور جرج بوش، رئيس جمهور آمريكا در امور مربوط به اسلام و مسلمانان و مخصوصاً شيعيان است.» بخوانيد از او؛
اين آقا، «ولي نصر» به نوشته سايت اطلاعاتي ويكي‌پديا مشاور جرج بوش، رئيس جمهور آمريكا در امور مربوط به اسلام و مسلمانان و مخصوصاً شيعيان است. او فرزند سيدحسين نصر مشاور فرح پهلوي است كه با حمايت پدرش به كاخ سفيد راه يافته است
جمله سايت اطلاعاتي ويكي‌پديا در صفحه مربوط به ولي نصر كه شريعتمداري ازش قضيه مشاور جرج بوش بودن او در امور اسلام و مسلمانان و مخصوصاً شيعيان را استنتاج كرده اين است؛
In August 2006, Nasr briefed President Bush on the dynamics of sectarian violence in Iraq

اين اشاره البته جهت تنبه بود تا بدانيم متني حدوداً 1500 كلمه‌اي و شامل اظهار نظر درباره بيش از 15 نفر تا چه اندازه مي‌تواند دقيق نوشته شده باشد

ضمناً: مريم حسين‌خواه هم هنوز در زندان است و مي‌دانيد، و رضا دهقان از سنديكاي كارگران نقاش ساختماني نيز در بند است؛ اين‌ها تازه‌ها هستند البته

راستي؛ اگر حالتان خيلي خوب است و از آن آدم‌ها نيستيد كه تصوير بولدوزر در حسينيه گنابادي‌ها ياد ارض موعودشان انداخته و نازك دل مي‌شوند، اين گزارش ايسنا را هم ببينيد كه مي‌گويد 10 درصد ايرانياني كه كارشان به بستري شدن در بيمارستان مي‌كشد به زير خط فقر سقوط مي‌كنند.

[...]

۲۶ آبان ۱۳۸۶

حسينيه گنابادي‌ها را ماركسيست‌ها خراب كردند؟

حجت الاسلام كروبي زحمت كشيده و دم انتخاباتي از مظلوميت طريقت گنابادي كه حسينيه‌شان را در بروجرد هم خراب كردند دفاع فرموده‌اند. البته ايشان در اين دفاع سابقه دارند. گمانم بار پيش هم كه حسينيه قم را خراب كرده بودند آقاي كروبي اعتراض كردند؛ خيلي خوب است نه؟ دست‌شان درد نكند

 حالا نحوه دفاع ايشان و علت‌يابي‌شان را هم از اين واقعه ببينيد

  آقای کروبی در بخش دیگری از نامه خود به نفوذ "جریان های مارکسیستی" در شهرستان بروجرد در سال های پیش از انقلاب ایران و سالهای اول بعد از انقلاب ایران اشاره کرده و خطاب به وزیر کشور، وزیر اطلاعات و استاندار لرستان نوشته است: "نگرانم که خدای ناکرده دست پنهان چنین افرادی در پشت حوادث اخیر باشد تا به دست افراد مخلص و ساده اندیش با جلوه دادن ناامنی در کشور بخواهند انتقام خویش را از جمهوری اسلامی و مردم شهیدپرور بگیرند."

فهميديد ديگر علت تخريب را؟ ماركسيست‌ها مي‌خواسته‌اند از جمهوري اسلامي انتقام بگيرند رفته‌اند در بروجرد عده‌اي – كه بردن اسم‌شان هم مي‌تواند به ضررتاييد صلاحيت آقايان اعتماد ملي باشد – را "تحريك" كرده‌اند كه حسينيه گنابادي‌ها را تخريب كنند؛ حكماً هم تخريب حسينيه گنابادي‌ها به‌ضرر جمهوري اسلامي تمام مي‌شود. خوب است آقاي كروبي بگردد ببيند شايد تخريب حسينيه قبلي هم كار ماركسيست‌ها بوده، چرا كه نه؟ شركت در وظيفه سياسي الهي انتخابات همه چيز را توجيه مي‌كند؛ با پنجاه هزار تومان يا بي‌پنجاه هزار تومان؛ قبل از اخراج روزنامه‌نگار توسط آقازاده يا بعد از اخراج

***
حالا يك داستان غير واقعي را هم بشنويد كه دست‌كم هنوز براي بعضي روزنامه‌نگاران چيزهايي را تداعي مي‌كند: يك‌بار يكي از روزنامه‌هاي تازه منتشر شده صبح ندانسته عكس قطب يك طريقت تصوف را در رديف اول در ميان جمعيتي در حسينيه ارشاد در صفحه اولش چاپ كرد و همين عكس گويا براي همان يكي دو روز موجب تكاني در تيراژ اين روزنامه شد و بعد از اين اتفاق ساده شاخك‌هايي هم تيز شدند... و خدا اين ماركسيست‌ها را لعنت كند كه از هر فرصتي براي ضربه زدن به جمهوري اسلامي استفاده مي‌كنند

حمله تصادفي به ايران؟

بحث جنگ هنوز هم در ميان . در ايران البته همه چيز را به همان سياق معهود برگزار مي‌كنند؛ جايي كه حسين شريعتمداري و كاظم انبارلويي به عنوان منتقد از احمدي‌نژاد جايزه مي‌گيرند (و مي‌گيرند!) عيار سنجش حقيقت . و وقتي در مورد حقايق عيني چنين قضاوت مي‌كنند، بي‌هيچ آزرمي و ترسي از اين‌كه به دليل كردار و گفتارشان خود قضاوت شوند، ديگر تكليف سنجش احتمالات و حساب وقايع آينده روشن است. بگذريم

در هر حال من ديدم كه نيما كار مفيدي را شروع كرده است، گفتم پيوستن به او در نگه داشتن خط بحث درباره موقعيتي كه در آن هستيم لازم است
براي همين با اين كه خودم هنوز هم نمي‌توانم چيزي بنويسم خواستم لينك اين مقاله را بگذارم؛ جنگ تصادفي با ايران؟

پرسش اساسي مقاله درباره اين است؛
The question isn’t whether the Bush administration will deliberately launch a war with Iran. It’s whether unnecessarily heightened U.S.-Iran tensions will push some minor incident into a major conflict


پيداست كه با وجود تفاوت ديدگاهها هنوز احتمالاتي از آن دست كه هرش در مقاله‌اش به دست داده بود جدي است

اين ويدئو را هم اگر توانستيد ببينيد؛ بحثي است كه ميان نورمن پودهورتز و مخالفان جنگ در گرفته زماني كه او در انتشارات بارنز اند نوبل سخنراني مي‌كرده؛ يعني 11 اكتبر گذشته. اين آقا همان محافظه‌كار با سابقه‌اي است كه از بوش وقت ملاقات گرفته بود تا او را به بمباران ايران راضي كند. در اين سخنراني هم مجدداً از اين ايده دفاع كرده است

۱۴ آبان ۱۳۸۶

جايي كه هيچ جا بهتر از آن‌جا نيست

سخن‌راني شيرين عبادي درباره مرگ زهرا بني‌عامري و تاييد حكم زندان و شلاق دلارام علي از سايت تغيير براي برابري؛

مردان آگاه هم به این اصل رسیدند که باید همگام با خواهران خودشان در پی کسب حقوق برابر باشند و به همین دلیل است که حقوق زن و دموکراسی دو کفه یک ترازوهستند. زنانی که محاکمه می شوند به علت اینکه خواسته های انسانی شان را مطرح می کنند در دادگاه به اقدام علیه امنیت، اخلال علیه نظام و... متهم می شوند.دادگاههای ایران حاضر نیستند، و این شهامت را ندارند که بگویند زنی را محاکمه می کنند که می خواهد بگوید من یک انسانم ومن حق دارم. به او مارک می زنند که تو می خواهی براندازی کنی یا اقدام علیه امنیت ملی کنی

نمونه بارزش موکل خود من و دختر من است که در واقع جای دختر من است. کسی که من به او افتخار می کنم، کسی که شجاع تر از من و مبارزتر ازمن. به خیابان رفته که بگوید دیه زن باید برابرمرد باشد. که بگوید من یک نوعروس هستم که نمی خواهم شوهرم هوو سرم بیاورد، دلارام علی را که محکوم کردند به دو سال و 6 ماه حبس. امروزخبردادند که حبسش قطعی شده و باید خودش را معرفی کند و او را باید به زندان ببرند. خودش داوطلب شده که خودش را به زندان معرفی کند. می دانید چرا؟ به همان علتی که سقراط جام شوکران را سرکشید

عیبی ندارد این زندانها تمام می شود. اما سخن من با آن دادگاهی است که شهامت نداشت بگوید این دختر را به این دلیل محکوم کردم که فقط می گفت نمی خواهم هوو سرم بیاید

من صحبتم با افرادی است که سر زنان بلا می آورند، که یک دختر تحصیل کرده ، دکتر، به جرم این که در خیابان راه می رفته، با همکار مردش صحبت کرده، به زندان فرستاده می شود، و رفتار توهین آمیز با در زندان می کنند. او در همدان نیم ساعت قبل با خانواده اش تلفنی صحبت کرده و روحیه خیلی خوبی داشته و بعد از نیم ساعت جسدش را تحویل می دهند که آثارکبودی بر بدنش است. شما به من بگویید آیا این دخترظرف نیم ساعت خودکشی کرده ؟ زهرا کاظمی شد چند تا؟ ظرف نیم ساعت؟ از همه بدتر، چرا مقامات قضایی چشم می بندند به این قضایا، چرا مقامات قضایی شهامت ندارند بگویند وقتی زنی بگوید من نمی خواهم هوو سرم بیاید می گویند متهم به براندازی هستی ؟ تا کی پرده پوشی؟ تا کی بحث های تئوریک؟ چندین سال است که بحث تئوریک کردیم، سالها هم بحث کردیم که شریعت اسلام با حقوق زن برابر نیست. به کجا رسیدیم ؟ چه کسی حرف ما را گوش کرد؟

می رویم در خیابان فقط به خاطر اینکه شادی مان رو ابراز کنیم. روز زن است. دیدید چه کردند؟همین دلارام علی که سقراط وار خودش را به زندان معرفی می کند و جام شوکران را سرمی نوشد، در هجوم پلیس، روز 22 خرداد که زنان جمع شدند، دستش شکست.گواهی پزشکی قانونی بردیم، عکس بردیم، استشهاد بردیم، من ازرئیس نیروی انتظامی در دادسرای عمومی شکایت کردم . می دانید چه شد؟ سه بار بازپرس رئیس نیروی انتظامی را احضار کرد که بیا و توضیح بده. او فقط در پاسخ گفت اینها خلاف قانون در خیابان جمع شدند. وهم اعلام کردیم که اولا خلاف قانون نیست زیرا که تجمع مسالمت آمیز آزاد است، اما فرض کنیم استدلال پلیس درست بوده باشد. اگر کسی کار غیر قانونی می کند آیا پلیس باید دستش را بشکند؟ استدلال ها کارگر نشد، بلاخره آقای بازپرس با شهامت برای پلیسی که دست دلارام علی را شکسته بود قرار منع تعقیب صادر کرد. و حالا به این دختر می گویند بر زندان

کمپین راه افتاد . در کمپین مطالباتی مطرح بود که برای صحت تک تک جملاتی که به کار رفته بود ما توضیح المسائل را بردیم به دادگاه . و چون نتوانستند یک جمله خلاف شرع پیدا کنند تمام فعالین حقوق زن و کمپین یک میلیون امضا محکوم شدند به اقدام علیه امنیت ملی. وقتی زورشان نمی رسد مارک ارتداد بزنند مارک اقدام علیه امنیت می زنند. چرا شهامت ندارند که بگویند با "حقوق زن " مخالفیم؟

الان روناک، فعال کمپین یک ماه است که در زندان سنندج به سر می برد. می گویند با فلان دسته همکاری می کند-که دروغ است- تهمت زده اند که دروغ است. خانه اش را گشته اند هیچی پیدا نکرده اند. یک دختر 21 ساله را جایی برده اند که کسی سراغ ندارد. دائما پدر و مادر ها را تهدید می کنند، که اگر حرف بزنی بد تر می شود. به خانواده زهرا گفته اند که اگر شیرین عبادی را به عنوان وکیل انتخاب کنید دیگه کارتون خراب می شود. یعنی چه . می خواهید دومرتبه بکشیدش؟ پدر و مادر ها را تهدید می کنند.می گویند دختر ها درس بخوانند اما حق ندارند با شعور بشوند؟ این چه شیوه برخورد با زنان مملکت است؟

من از همین تریبون به مردم جهان اعلام می کنم، احکام محکومیت زنان صرفا به خاطر حمایت از حقوق زن است . صرفا به خاطر این است که ما با تعدد زوجات مخالفیم ! به این خاطر است که ما دیه برابر می خواهیم! بی خود به ما برچسب ارتداد یا اقدام علیه امنیت ملی نزنید. ما این را به جهان اعلام می کنیم

لينك اصل صفحه، مجدداً
پيوند فايل صوتي هم در همان‌جا هست

يادداشت دلارام علي را هم در مورد تاييد شدن حكمش در دادگاه تجديد نظر ببينيد

۶ آبان ۱۳۸۶

آن‌ها به اسب ها شلیک می کنند/ نادر فتوره‌چی

به بهانه اخراج آرش حسن نیا از روزنامه اعتماد ملی

نادر فتوره‌چی

شاید لازم باشد که ماجراهای اخیر در روزنامه اعتماد ملی که با اخراج آرش حسن‌نیا [ماجرا و حاشيه] و سکوت تحریریه این روزنامه همراه بود را پایه ای برای خوانش هگلی وضعیت عرصه سیاسی قرار دهیم.


منظورم از خوانش هگلی، دیدن سویه‌های مغفول و بحرانی کردن (کریتیکال) پس زمینه‌ای است که از قضا بسیاری از همین تضاد‌های عینی و فانتزی‌های ذهنی دردسر‌ساز سایکو‌لوژیک «ما» ناشی از آن است و کماکان بدون هیچ مزاحمی در نیمه تاریک عرصه تنگ حیات سیاسی و اجتماعی ما جا خوش کرده است.


منظورم از «ما» نیز همین جماعت محدودی است که از پی رخداد دوم خرداد پا به عرصه کنش سیاسی گذاشتند. روزنامه نگار شدند، فعال حزبی، فعال دانشجويی، یادداشت‌نویس، فعال صنفی و ده‌ها سیاست نام دیگر.


نزدیک‌ترین تصویری که این روزها برای فهم «وضع واقعاً موجود»این «ما» به ذهنم می‌رسد، نمایی بومی شده از روایت فیلم «آن‌ها به اسب‌ها شلیک می‌کنند» ساخته جاودان سیدنی پولاک است. جایی که کنش از سر اضطرار سوژه‌ها برای بقا، برنده شدن، رسیدن به فیلیسیتی (سعادت ناب)، با ترکیبی از خشونت نمادین و جدال بردگان با هم تصویر می‌شود ،بی‌آنکه در آن هیاهوی جدال گلادیاتوری، کسی به تماشاچی‌ها یا برگزار کنندگان پلید نگاهی اندازد و مجال آن را داشته باشد که بحران را به درون موقعیت تو پر و فرادستانه آنها تسری دهد. به بیان دیگر وضعیت این «ما» آن‌قدر بحرانی است که حتی مقاومت هم بی‌فایده می‌ نماید.


اکنون که به نیمه دوم دوران زمامداری (با فرض چهار سال دوره قانونی ریاست جمهوری) عجیب و غریب محمود احمدی‌نژاد به مثابه نماد سویه‌های ضد- مدرن رسیده‌ایم، چهره‌ها تا حدی بی‌نقاب هست که بتوان فانتزی‌های خطرناک و هیولاوش ذهنی را در آن‌ها تشخیص داد. به بیان کنایی و آیرونیک، رفته رفته سیمای حقیقی «دوریان گری» ما از پستو خارج می‌شود و به عرصه نمادین می‌آید. هر آن‌چه را که در سال‌های مجازی دوران اصلاحات نفی کرده‌ایم خود با تشریفات کامل و بی‌نقص انجام می‌دهیم. و این همان پس‌زمینه‌ای است که بحران را باید به درونش تسری داد.


پرداخت بی‌پرده به ماجرای اخراج آرش حسن‌نیا از روزنامه اعتماد ملی، محمل مناسبی برای تسری نقد/ بحران به درون پس‌زمینه است. نویسنده این سطور ماه‌ها قبل در یادداشتی در سایت رخداد با عنوان «زئوس‌های کوچک» بی‌آنکه نتیجه‌گيری نوسترآداموسی‌ای از آینده در حال وقوع داشته باشم، در حد بضاعت محدود کوشیدم که سویه‌های پنهان وضع واقعاً موجود «ما»- در همان تعریف پیش گفته- در دوران سیطره نیروهای ضد اصلاحات را بحرانی یا به بیان دیگر نقد کنم. تعبیر کنایی «زئوس‌های کوچک» ، همانا معطوف به سلسله مراتب معیوب و شارلاتانی و دیکتاتور مآبانه‌ای بود که در روزنامه‌های طیف اصلاح‌طلب به مثابه آخرین پناه‌گاه «ما»ی سرگردان شده ، «ما»ی منتظر رجعت مسایای دوران اصلاحات جریان داشت.


به تجربه شخصی این موقعیت را در روزنامه «سرمایه» تجربه کردم. شارلاتانیزم تنیده در ساختار معیوب بوروکراسی مبتذل، همان پس‌زمینه‌ای بود که وادارت می‌کرد برای بقا تا رسیدن به ساحل نجات (یعنی موقعیتی که بتوان در آن، بار دیگر نقش یک قهرمان دموکراسی‌خواه مدافع حقوق فرودستان را با زیور آلات روشنفکرانه بازنمایی کرد) چهره بی‌نقاب «دوریان گری»ات را از پستو خارج کنی. تقسیم‌بندی نیروها به «درجه یک» و «درجه دو» توسط بی‌صلاحیت‌ترین اشخاص، بروز شکلک‌های دیکتاتور مآبانه فیلم فارسی‌ای (مثل همین ور رفتن با لیست کارت زنی و کم کردن حقوق) و میدان دادن به فانتزی‌های بیمارگونه (قرار دادن خود در جایگاه پدر/ رئیس و مادر/ ملکه که نگبان جبروت و برج و باروی نظم نمادین- همان سلسله مراتب احمقانه بوروکراتیک روزنامه- است) واستفاده افراطی از موقعیت هایی که در درزها و شکاف‌های این چرخه معیوب برای ول دادن فانتزی‌های بیمار فراهم می‌شود ( نزدیک به ۵۰ روزنامه‌نگار به دلیل همین لجام گسیختگی میل‌های بیمارگونه ۴ نفر از کار بیکار شدند. ۴ نفری که به شکل کاملا تصادفی در موقعیت فرادست قرار گرفته بودند. و جالب آنکه سیمای نمادین شان را با دموکراسی‌خواهی، طرف‌داری از حقوق زنان و کارگران و دانشجویان، مبارزه با انحصار طلبی ، عدالت طلبی، دفاع از نیروی کار و ... بزک کرده بودند) و ... بخشی از واقعیتی بود که در ماجرای اخیر روزنامه اعتماد ملی نیز می‌توان خطوط اصلی‌اش را تشخیص داد.


بر اساس تعبیر همین تئوری‌پردازان کم سواد دوران اصلاحات، «روزنامه» یکی از زیربنایی‌ترین نهادهای «جامعه مدنی» بود، جایی که باید رانه معطوف به قدرت حکومت را از طریق نمایندگی طبقات اجتماعی محدود کند. اما این نهاد پس از دوران مجازی اصلاحات در ذهن «ما» کارکرد نوینی پیدا کرد و تبدیل به نوعی پناهگاه شد. چیزی شبیه کشتی نوح که باید وفاداران را از طوفان سوم تیر برهاند. چیزی شبیه نقش کلیسا در قرون اول و دوم پس از میلاد. زهدان تجسد یافته مادر مقدس که مسایا بار دیگر از بطن اش زاده خواهد شد. و ما لشگر بی‌هویت شده و بی‌کار شده را در دوران سیطره شر مطلق در امان خواهد گرفت.


اکنون اخراج آرش حسن‌نیا و مهم‌تر از آن سکوت نکردن او، بهترین فرصت برای توهم‌زدایی از تصویر مضحک از جامعه مدنی و دموکراسی با قرائت دوم خردادی و ...است. این تصویر اگر چه ناامید کننده و سیاه می‌نماید اما به هر حال نزدیک‌ترین تاویل از واقعیت موجود است. میدان دادن به پدر کیف کثیف افراطی (تعبیر لاکان از ناخود آگاه دیکتاتور «ما») الزاما در جناح سیاسی مقابل و در عرصه تلاش برای کسب قدرت و مدیریت کلان رخ نمی‌دهد، هر کدام از ما ممکن است بلغزیم که لغزیده‌ایم. و اخراج آرش به مثابه نماد «نلغزیدن» واقعیت را بی‌هیچ توهمی بیان می‌کند. بی‌آنکه نیاز به تفسیر داشته باشد. حتی بی‌آنکه نیاز باشد بپرسیم چرا بعد از خاتمی، احمدی‌نژاد آمد.

۲۲ مهر ۱۳۸۶

عمادالدين باقي بازداشت شد

ايسنا

عمادالدين باقي، رييس هيات مديره‌ي انجمن دفاع از حقوق زندانيان امروز بازداشت شد

صالح نيكبخت با بيان اين مطلب به خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: امروز به همراه موكلم و آقاي مولايي ديگر وكيل اين پرونده براي سومين بار به شعبه‌ي اول بازپرسي معاونت امنيت دادسراي عمومي و انقلاب مراجعه كرديم و بازپرس تحقيقات را از موكل مجددا شروع كردند

وي خاطرنشان كرد: تبليغ عليه نظام و انتشار اسناد محرمانه‌ي دولتي از طريق همايش‌ها و سخنراني‌ها از قول زندانيان بندهاي امنيتي اتهاماتي است كه به او تفهيم شده بود

نيكبخت افزود: موكل بر حسب اعلام خود اين اتهامات را رد كرده و اظهار داشته بود چون انجمن ثبت شده و قانوني بوده فعاليت آن نيز در چارچوب قوانين و مقررات كشور صورت گرفته و هيچ كار غير قانوني انجام نداده‌ايم و از بازپرس پرونده درخواست كرده بودند مورد يا موارد افشاي اسناد محرمانه و نيز زمان و مكان سخنراني يا همايش را توضيح دهد

وي افزود: به هر صورت با توجه به عدم حضور ما در جلسه‌ي بازپرسي پس از مدتي موكل با برگ پاينداني (وثيقه) بيرون آمد و ديديم كه بازپرس پرونده براي او قرار وثيقه‌ي 500 ميليون ريالي صادر كرده بود و اتهامات همان بود كه پيش از اين توضيح داده شد

وي خاطر نشان كرد: چون خانم باقي در دادسرا حضور داشت با عجله بيرون رفته تا وثيقه را تامين كند و بازپرس پرونده هم به ما اعلام كردند چنانچه وثيقه آماده شود او براي اين پرونده آزاد خواهد شد

وي ادامه داد: بعدا متوجه شديم علاوه بر اين پرونده جديد، به دليل محكوميت يكساله‌اي كه در سال 82 از طرف شعبه‌ي شش دادگاه انقلاب به رياست قاضي بابايي صادر شده بود، وي به بايد به زندان برود كه اين محكوميت در ابتدا تعليقي بوده و سپس تعزيري شده بود و ما تصور مي‌كرديم دادستاني تهران با درخواست تبديل حكم محكوميت به مجازات ديگر موافقت كرده‌اند كه اين نادرست بود و به همين جهت ماموران اجراي احكام باقي را به مكاني ديگر منتقل كردند.

نيكبخت ابرازعقيده كرد: موكل از زماني كه بعد از تحمل كيفر سه ساله آزاد شده بود در مقالات و نوشته‌هاي خود و همچنين در انجمن دفاع از حقوق زندانيان به رعايت قوانين و مقررات جاري كشور تاكيد مي‌كرد

وي ادامه داد: با اين وجود در طول چهار سال گذشته 23 بار به دادسرا احضار و يا محاكمه شده‌ است و با توجه به اين‌كه نه امكان كار در كشور را داشت و نه اجازه‌ي انتشار كتاب‌هايش به او داده مي‌شد عملا به نوعي زنداني بود


۱۲ مهر ۱۳۸۶

اعتصاب نيشكر هفت تپه و تصحيح يك اشتباه

در پست قبلي كه درباره اعتصاب كارگران نيشكر هفت تپه نوشته بودم يك اشتباه فاحش كرده بودم كه محمد مروتي عزيز در كامنت همان پست متذكر شده. در واقع من در مصاحبه نماينده شوش دانيال عبارت "نياز كشور به واردات شكر 400 هزار تن است" را به اشتباه اين‌طور فهميده‌ام كه انگار "نياز مصرفي كشور 400هزار تن شكر" است. در حالي ‌كه درستش همان است كه فاصله توليد داخلي تا ميزان مصرف، 400 هزار تن است؛ يعني اگر علاوه بر توليد داخلي، اين مقدار شكر وارد كنيم در حد مصرف داخل شكر خواهيم داشت

خب اين‌جا ضريب‌ها خيلي تفاوت مي‌كند؛ ظاهراً نياز مصرفي كشور 1 ميليون و نهصد هزار تن است و بنابه آماري كه نماينده شوش داده بيش از ميزان مصرف داخلي در سال گذشته فقط واردات داشته‌ايم؛ باز هم يعني ورشكستگي توليد داخل

در همين زمينه بخوانيد: نامه ديروز كارگران نيشكر هفت تپه به سازمان جهاني كار
در ضمن، در اين نامه گفته شده كه شركت دولتي است؛ بنابر اين آن بخشي هم كه در مورد خصوصي‌سازي آن در سال 1382 از راديو فردانقل كرده بودم مشكل دارد

۹ مهر ۱۳۸۶

سيمور هرش بخوانيد


اين ادعا كه تيم بوش طرح حمله‌اي براي ايران تدارك ديده‌اند روز به روز بيش‌تر در رسانه‌هاي جهان مورد توجه قرار مي‌گيرد. در ميان مقامات ايراني با اين استدلال در آن‌جا آدم‌هاي عاقلي هم وجود دارند (عجب!) حكم به بي‌اعتنايي در مورد چنين فرضياتي مي‌شد.
الان البته چند روزي است كه وضع فرق كرده و مقامات ايراني واكنش‌هاي ديگري هم به اين موضوع نشان مي‌دهند.

آخرين تحليلي كه حمله را با طرحي از سوي چني- بوش محتمل مي‌داند، جديدترين نوشته آقاي سيمور هرش در نيويوركر است، بخوانيد: اهداف متغير؛ نقشه هيئت حاكمه آمريكا براي ايران

راديو زمانه هم ترجمه‌اي از اين مقاله را منتشر كرده است كه در اين‌جا مي‌توانيد ببينيدش

در ضمن در متن مقاله هرش اشاره‌اي هست به اين‌كه نورمن پودهورتز يكي از نومحافظه‌كاران متنفذ كه الان پشت كمپين انتخاباتي جولياني است، ديداري با بوش داشته و او را به بمباران ايران تشويق كرده. درباره اين موضوع هم مي‌توانيد مفصلاً در اين‌ مقاله تايمز آن‌لاين بخوانيد

طرح بالا مربوط به مقاله هرش در نيويوركر است

اعتصاب هفت تپه و شكر تلخ

پي‌نوشت: اين پست حاوي اشتباه است؛ پست بعدي را ببينيد لطفاً

احتمالاً در خبرها درباره اعتصاب و تحصن اخير كارگران كشت و صنعت هفت تپه خوزستان خوانده‌ايد؛ مجتمع صنعتي‌اي كه يكي از بزرگ‌ترين واحدهاي كشت و صنعت كشور به‌شمار مي‌رود. الان نزديك به 7 ماه است كه كارگران كشت و صنعت هفت تپه درگير اعتصاب و اعتراض مكرر براي گرفتن حقوق معوقه خود هستند. بخشي از اعتراضات كارگران هم مربوط است به خواست بازگرداندن امكاناتي نظير خانه‌هاي سازماني كه بنابر بعضي از اخبار ظاهراً پس از خصوصي‌سازي شركت در سال 1382 از آن‌ها گرفته شده است

از قرار وضعيت توليد شركت بسيار بد است؛ زماني اين شركت سالانه 120 هزار تن در سال توليد شكر داشته است، ولي اكنون به روايتي 36 هزار تن و به روايت ديگر 50 هزار تن توليد دارد. در هر حال با عدم پرداخت دو ماه و نيم حقوق، وضع معيشت نزديك به 5500 كارگر اين مجتمع بسيار وخيم شده است.

سواي قضيه خصوصي‌سازي و تاثير آن بر روند توليد اين شركت كه برخي آن را علتي براي مشكلات اخير شركت مي‌دانند، و خصوصاً با سير خصوصي‌سازي اخير جاي كنكاش بيس‌تري دارد، نكته‌اي ديگري هم در مورد وضع بد توليد اين شركت از قول نماينده شوش دانيال در مورد واردات شكر در سال گذشته در خبرها آمده بود كه در مصاحبه‌اي هم كه راديو برابري با يكي از تحصن كنندگان جلوي فرمانداري شوش انجام داد به نوعي به همين موضوع اشاره شده است. مسئله اين است ‌كه ظاهراً در سال گذشته همزمان با ارزان شدن شكر در بازار جهاني، دولت و "بخش خصوصي" معادل 5 برابر مصرف داخلي شكر به كشور وارد كرده‌اند. و نيمي از اين حجم واردات كار خود وزارت بازرگاني دولت جمهوري اسلامي بوده است؛ يعني دولت به تنهايي 2/5 برابر مصرف داخلي، شكر وارد كرده كه احتمالاً همين براي ورشكست كردن صنعت داخلي مي‌تواند كافي باشد؛ سواي اين‌كه مجوز واردات باقي اين حجم را هم باز دولت براي "بخش خصوصي" صادر كرده است؛
جاسم ساعدی نماینده شوش دانیال در مجلس ایران در اردیبهشت ماه گذشته در مصاحبه با خبرگزاری‌های داخلی ایران گفته بود "در حالی كه نیاز كشور شكر وارداتی 400 هزار تن است، بیش از 2 میلیون تن شكر وارد كشور شد". به گفته او در این حجم واردات " یك میلیون تن آن را وزارت بازرگانی و بیش از یك میلیون تن هم توسط بخش خصوصی شكر وارد كشور شد." ساعدی همچنین گفته بود كه : یك دلیل عمده واردات بی حد و حصر شكر، كاهش قیمت جهانی آن از هر تن 400 دلار به 350 دلار بود، علت دیگر هم بحث اضطرار برای ذخیره سازی شكر بود كه متأسفانه كاهش تعرفه و اقدام به واردات شكر در فصل برداشت چغندر و تولید شكر انجام شد

به‌عنوان مصرف كننده عادي شكر در اين مملكت ما مي‌دانيم كه قيمت اين محصول در بازار پايين نيامده؛ پس اين حجم واردات انبار شده است. پر شدن سيلوها از شكر وارداتي هم يعني اين‌كه ديگر جايي براي خريد شكر توليد داخل نمانده است؛ مضاف بر اين‌كه شكر توليد داخل به گفته همان كارگر مصاحبه شونده در حال حاضر قيمت تمام شده بيش‌تري دارد. بايد پرسيد كه چه كسي و با كدام معيار "عدالت‌طلبانه" چنين تصميمي گرفته است؟ و البته بايد پرسيد كه سود چنين تصميمي به جيب چه كساني مي‌رود؟

انتظار پاسخي به اين پرسش‌ها نمي‌رود، در تمام رسانه‌هاي رسمي نه صحبتي از چنين پرسش‌هايي است و نه از اعتصاب كارگران هفت تپه و گرسنگي فرزندان‌شان ... شهر در امن و امان است

لينك‌هاي مرتبط
خبر يكشنبه راديو زمانه
خبر يكشنبه راديو فردا
اولين گزارش راديو برابري در روز يكشنبه
دومين گزارش راديو برابري در روز يكشنبه
گزارش روز دوشنبه راديو برابري

۷ مهر ۱۳۸۶

چند لينك

همان روز سخن‌راني احمدي‌نژاد مي‌خواستم به اين مقاله دني پاستل در "كامنت ايز فري" گاردين لينك بدهم كه گذشت (به تنبلي و افسردگي گذشت). حالا زمانه ترجمه‌اي از آن منتشر كرده، پيش‌نهاد مي‌كنم . عنوان مقاله هست؛ دوستان حقيقي ايراني‌مان را فراموش نكنيم
...
در حالی كه تیترها و جنجال‌های این هفته حول احمدی‌نژاد می‌گذشت شاید ما چپ‌گرایان باید به ایرانیان دیگری می‌پرداختیم كه دوستان ما هستند.

شاید توجه و همدلی ما باید به كسانی چون منصور اسانلو و محمود صالحی، رهبران اتحادیه‌ای كه پشت میله‌های زندان به‌سر می‌برند معطوف می‌شد؛ شاید باید به‌كسانی چون عمادالدین باقی فعال حقوق زندانیان و مخالف مجازات اعدام؛ ایرانیانی كه در كمپین یك میلیون امضا، جنبش شجاعانه دفاع از حقوق زنان، فعال‌اند؛ به خیل فعالان دانش‌جویی، نویسندگان، روشن‌فكرانی كه هم اكنون برای ابراز دیدگاه‌هاشان در زندان هستند توجه می‌كردیم.

زمانی كه احمدی‌نژاد در مركز توجهات بود، ماباید به اكبر گنجی مخالف و زندانی سیاسی سابق می‌پرداختیم كه همین روزها نامه سرگشاده‌ای را به دبیر كل سازمان ملل منتشر كرده و آن‌چه را اسلاوی ژیژك "باج خواهی دوجانبه" می‌خواند رد كرده است: گنجی بحران حقوق بشری را كه هم‌اكنون گریبان‌گیر ایران است توصیف می‌كند – سركوب شدید مخالفان و خفه كردن صداهای پیش‌رو؛ و در عین حال جنگ‌طلبی دولت بوش را هم تقبیح می‌كند و پافشاری می‌كند كه جنبش دموكراتیك ایران هیچ كمك مالی‌ای از ایالات متحده (یا هیچ قدرت خارجی دیگری) نمی‌خواهد، و در واقع این جنبش با این مانورهای دولت بوش بیش‌تر به مخمصه می‌افتد
...
متن نامه گنجي هم با امضاهايش منتشر شده كه مي‌توانيد بخوانيد

***
كيهان و نامحتمل بودن جنگ
ديگر اين‌كه من اين سرمقاله جالب كيهان را نديده بودم تا ديرز كه در وبلاگ پويا لينكش را ديدم. نويسنده ظاهراً مي خواهد توضيح دهد كه چرا جنگ نمي‌شود؛ به چامسكي استناد مي‌كند تا بگويد كه اصلي وجود دارد كه بر مبناي آن «ارتش آمريكا وارد جنگي كه در آن از پيروزي خود مطمئن نباشد، نمي شود.» بعد از اين‌جا به دسته‌بندي دلايلي مي‌ پردازد كه به نظر او «آمريكا از جنگ با ايران پيروز بيرون نخواهد آمد». نخستين مانع براي اين "پيروزي" به نظر نويسنده كيهان اين است
اول، دسته موانع اطلاعاتي. مجموعه از پرسش‌ها و ابهام‌هاي اطلاعاتي پيش روي آمريكاست كه تا براي آنها پاسخ‌هايي سرراست و دقيق فراهم نكند، بحث درباره آمادگي براي حمله به ايران از حد شوخي فراتر نخواهد رفت. مهم‌ترين سؤالات اينها هستند: 1- برنامه هسته‌اي ايران دقيقاً تا كجا پيش رفته و با نقطه‌اي كه آمريكايي‌ها آن را پايان راه تلقي مي‌كنند دقيقاً چقدر فاصله دارد. اكنون اطلاعات غرب از برنامه هسته‌اي ايران منحصر به آن مواردي است كه بازرسان آژانس به آنها دسترسي دارند و بيش از آن چيزي نمي‌دانند. 2- آيا تاسيسات هسته‌اي ايران منحصر به همان موارد اعلام شده است كه آمريكا بتواند مطمئن باشد اگر اين تاسيسات را منهدم كرد تمام برنامه هسته‌اي ايران را نابود كرده يا لااقل براي مدت زمان طولاني عقب انداخته است؟ و 3- توان ايران براي بازسازي تاسيسات منهدم شده چقدر است؟ آمريكايي‌ها قبلا گفته‌اند مي‌دانند ايران جامعه فني توانمندي دارد اما به هيچ وجه نمي‌توانند از قبل بگويند ايران در چه مدتي برنامه خود را به وضعيت ماقبل حمله بازخواهد گرداند. هر طراح نظامي- در پنتاگون يا در هر جاي ديگر- كه مشغول طراحي يك عمليات عليه ايران است، بايد جواب‌هايي كاملا روشن به اين پرسش‌ها پيدا كند و ما مي‌دانيم كه چنين جواب‌هايي در دست نيست
فكر نمي كنم توضيحي لازم باشد. ظاهراً تنها چيزي كه براي بعضي‌ها مهم است اين است كه در هر شرايطي ابراز فرادستي و قدرت كنند؛ ابرازش گويا رفته رفته از حقيقتش هم مهم‌تر مي‌شود. نمي‌دانم

***
انقلابي در خون
ظاهراً انقلاب آرام راهبان برمه هم پس از سه روز سركوبه در حمام خون تمام شده است؛ كاش مي‌شد طور ديگري باشد. كاش... البته اگر نفت يا چيز به‌درد بخور ديگري داشتند شايد وضع‌شان فرق مي‌كرد. [اشتباه كردم؛ دارند! لينك را از طريق حسين درخشان پيدا كردم.]

***
صلح و مجازات
آقاي احمد سمايي در گشت اخيرش نگاهي دارد به كتابي كه به تازگي درباره جنگ بالكان و كشتار بوسني منتشر شده؛ حكايت دست‌هاي آلوده سران غرب در اين ماجرا

۲۶ شهریور ۱۳۸۶

براي جنگ آماده مي‌شوند؟

برنارد كوشنر وزير خارجه دولت ساركوزي در گفت‌و گويي راديو تلويزيوني گفته است كه فرانسه بايد براي جنگ با ايران آماده شود

برنار کوشنر، وزیر امور خارجه فرانسه در مصاحبه‌ای که از رادیو و تلویزیون این کشور پخش شد، اعلام کرد که جهان باید خود را برای جنگ احتمالی بر سر بحران اتمی ایران آماده کند برنار كوشنر، یکشنبه شب گفت: "خود را برای بدترین گزینه، جنگ، آماده می‌كنیم." وی با این حال تاكید كرد مذاكره برایمان در اولویت است وزیر چپگرای دولت ساركوزی اظهار داشت گذشته از تداركات نظامی، هیچ نشانه‌ای مبنی بر قریب‌الوفوع بودن بمباران ایران در كار نیست برنار کوشنر افزود: "فكر نمی‌كنم الان به این مرحله رسیده باشیم" اما "طبیعی ا‌ست كه نقشه‌اش را آماده می‌كنیم

در شرايطي كه روز به روز تهديدها عليه ايران جدي‌تر مي‌شود و علاوه بر موضوع برنامه هسته‌اي مسئله تبليغات درباره دخالت‌هاي ايران در عراق هم به‌شدت به احتمال حمله افزوده است، مسئولان ايراني با همان لحني كه به انكار گراني گوجه و خيار مي‌پردازند حتي احتمال چنين امري را هم نفي مي‌كنند. ماجرا چيست؟ وقتي فردي مانند كوشنر كه در فرانسه به‌خاطر نوع طرف‌داري‌اش از جنگ عراق سياست‌مداري منحصر به‌فرد به‌حساب مي‌آيد، حالا در مقام وزير خارجه اين كشور از آماده شدن براي جنگ با ايران مي‌گويد، آقايان چه حرفي دارند بزنند؟
اين پرسش را به‌نوعي ديگر هم مي‌توان مطرح كرد؛ اين حرف‌ها را براي كدام مخاطب مي‌زنند؟

بعدالتحرير: باز هم طبيعتاً اميدواريم پيش‌بيني احمدي‌نژاد كه نمي‌دانم بر كدام اساس است درست دربيايد و نه تهديدهاي امثال كوشنر، اما اين اميدواري‌ها ديگر چندان مجالي نمي‌يابند؛ ما بر كدام اساس بايد اميدوار باشيم؟ بايد!؟

۲۴ شهریور ۱۳۸۶

دو لينك: مقاله فرهادپور و دستگيري اعضاي كمپين

پس‌روي روشنفكري ديني
مراد فرهادپور مقاله‌اي نوشته براي سمينار دين و مدرنيته كه هفته گذشته برگزار شد. من متن مقاله را مي‌توانيد در سايت رخداد بخوانيد. خواندن اين نقد فرهادپور بر سروش و روشنفكري ديني را توصيه مي‌كنم

اخیراً دکتر عبدالکریم سروش، برجسته‌ترین چهره روشنفکری دینی، در مقاله‌ای در مجله مدرسه این نظر را اعلام داشت که اگرچه فقه و عرفان هم واجد جنبه‌های غیرعقلی‌اند، ولی در واقع مهم‌ترین دشمن عقل پدیده‌ی انقلاب است. این نظر در زمانی اعلام می‌شود که اکثر چهره‌های سیاسی اصلاح‌طلب نیز به همین شکل علیه ریشه‌های تاریخی خود، یعنی رخداد دوم خرداد، قلم‌فرسایی می‌کنند و زیر نام دفاع از "اعتدال"، سیاست مردمی را به عنوان تندروی و دلیل اصلی شکست اصلاحات محکوم می‌کنند.
حقیقت آن است که هر جامعه‌ای و همچنین هر جریان اجتماعی هنگامی که عمدتاً به دلایل بیرونی حرکتش متوقف شود و به بن بست برخورد، چاره‌ای نخواهد داشت مگر در جا زدن و نهایتاً بازگشت به عقب. برای نسل جوان رخداد انقلاب 57 صرفاً یک حکایت، یا خاطره‌ای مبهم است، و از این رو به راحتی می‌توان آن را تحریف کرد و مورد حمله قرار داد. شاید چهره‌هایی چون آل احمد و شریعتی که اعتبار نمادین و سیاسی خود را قبل و مستقل از رخداد انقلاب کسب کرده بودند، می‌توانستند این حق را به خود بدهند که با فاصله‌گیری از آن به نقدش بپردازند. اما ضدعقلانی شمردن انقلاب از سوی کسانی که تا پیش از آن در فرنگستان فیزیک و شیمی می‌خواندند و فقط به لطف این رخداد، یک شبه به ایدئولوگ اصلی جریان حاکم بدل شدند (آن هم به لطف معرفی نصفه‌نیمه‌ی آرای کسانی چون پوپر و هایدگر، و تکرار نظرات پوپر درباره‌ی غیرعلمی بودن مارکسیسم و روان‌کاوی که از قضا در فضای بحث‌های فلسفی امروزه دیگر هیچ خریداری ندارد) جای بسی تعجب دارد. در حقیقت با نگاه به واقعیت تاریخی خود انقلاب 57 به خوبی می‌توان به بی‌پایه بودن چنین اتهامی پی برد، انقلابی مردمی که در نقطه‌ی اوج تثبیت دو بلوک سلطه با کمترین خشونت و ویرانی و بر اساس انسجام در تفکر و کنش سیاسی رادیکال به پیروزی رسید. برای کسانی که این رخداد را تجربه کرده‌اند، ورای بحث‌های انتزاعی معرفت‌شناختی و اخلاقی که ریشه در هراس از سیاست دارند، این حقیقتی آشکار است که تقریباً همه‌ی حوادث و اعمالی که می‌توان ماهیتی ضدعقلانی را به آن‌ها نسبت داد از کند و متوقف شدن حرکت انقلاب ناشی شده‌اند و ریشه در فرایند بازسازی استبدادی دولت بورژوایی داشتند
--------------
دستگيري اعضاي كمپين در خرم‌آباد
سايت تغير براي برابري گزارشي را از دستگيري اخير اعضاي كمپين يك ميليون امضا براي تغيير قوانين نابرابر در خرم‌آباد منتشر كرده است
پنجشنبه ساعت 6 صبح 21 شهریور ماه منصوره شجاعی، جلوه جواهری، زارا امجدیان و نفیسه آزاد از اعضای کمپین یک میلیون امضا برای برگزاری کارگاه حقوق زنان وارد خرم آباد شدند و در منزل میزبان، (رضا و مهتاب دولتشاه) که از فعالان اجتماعی خرم آباد و علاقه مندان به کمپین یک میلیون امضاست مقدمات برگزاری کارگاه را فراهم کردند

روز اول به آشنایی با شهر و مردم منطقه و محله و تهیه لوازم و برنامه ریزی برای اجرای کارگاه با روش جدید سپری شد

صبح جمعه کارگاه با کمی تاخیر آغاز شد. هنوز بخش معرفی کمپین و شرح تاریخچه جنبش زنان در ایران تمام نشده بود که حدود ساعت 11.40 دقیقه در به شدت کوبیده شد. وقتی بهمن آزادی همسر یکی از شرکت کنندگان در را به روی آنان باز کرد، 10 پلیس مسلح با لباس نظامی و شخصی و 3 پلیس زن با خشونت وارد خانه شدند و از همان آغاز، به وی حمله کرده و با قنداق تفنگ ولگد او را مورد ضرب وشتم قرار دادند. درمیان بهت و حیرت 25 شرکت کننده کارگاه، پلیس با خشونت و بی حرمتی به همه زنان ومردان حاضر که به آرامی و جدیت به مطالب کارگاه گوش سپرده بودند آنها را به دو اتاق راندند. در یک اتاق به خشن ترین شیوه زنان را برهنه کردند و تمام بدن آنها را مورد بازدید قراردادند و در اتاق دیگر مردان را. علاوه بر این، تمام وسایل شخصی صاحبخانه و میهمانان را به هم ریخته و تجسس کردند. همه این کارها با اهانت و توهین زیاد به شرکت کنندگان همراه بود

پس از یک ساعت توهین و تجسس و ضرب وشتم و ضبط وسایل شخصی، تعداد زیادی دستبند آوردند. ابتدا به دست مردان دستبند زده و آنها را از خانه خارج کردند، با فریادهای اعتراض آمیز زارا امجدیان و حمایت بقیه اعضای کمپین، زنان از دستبند زدن امتناع کردند. شرکت کنندگان در کارگاه هنگام خروج از منزل درکمال تعجب با جمعیتی رو به رو شدند که پلیس به آنان گفته بود که این افراد به خاطر " راه انداختن بساط لهو و لعب" بازداشت شده اند

تا جايي كه من مي‌دانم چنين اتفاقي به دو جهت بي‌سابقه است؛ يكي از لحاظ شدت برخورد با فعالان كمپين يك ميليون امضا در شهرستان‌ها، و ديگري از اين حيث كه بي‌هيچ هشدار قبلي به منزل شخصي يورش برده‌اند. ظاهراً هنوز از سه تن بازداشت‌شدگان خبري در دست نيست. باقي جزئيات برخوردهاي چندش‌آور هم كه جاي بحث ندارد؛ ظاهراً مسابقه‌اي در اين رويه "خير" در كار است، قبول باشد انشاءالله
مرتبط: مطلب لابراتوار كلنگ و گزارش كانون زنان ايران را هم درباره اين ماجرا ببينيد

۲۳ شهریور ۱۳۸۶

بازي با وطن

خب بازي‌اي كه حضرت حسين دعوتت كرده باشد، نمي‌شود شركت نكني؛ حتي اگر بازي با وطن باشد؛ يا شايد خصوصاً وقتي كه بازي با وطن باشد. راستش حسين جان، يك چيزهايي هست كه آدم‌ها ترجيح مي‌دهند درباره‌اش حرف نزنند. نه فقط به‌خاطر غمي، يا خاطره‌اي، يا زخمي آن كه دهن باز مي‌كند با باز كردن دهنت. بلكه حرف نمي‌زنند براي پرهيز از رسوايي كه به بار مي‌آورد

راستش از همان بچگي اين مشكل را داشتم. مسئله فقط اين نبود كه سال‌ها طول كشيد تا همه آدم بزرگ‌هاي فاميل بتوانند بهم بفهمانند "كشور" يعني چه و فرق ايران با تهران و جهرم چيست، مشكل اين بود كه نمي‌فهميدم چطور چيزي مي‌تواند اين همه همه چيز باشد و هيچ چيز نباشد. حالا كه فكر مي‌كنم فقط هم مشكل بچگي نبود. دارم نقب مي‌زنم همه خاطراتم را و آن‌چه را در اطرافم گذشته تا بگويمت كه "وطن براي من يعني چه؟" خاطره‌هاي تظاهرات 57 را يادم مي‌آيد و اين اسم ايران را كه تكرار مي‌شد. جلوي سفارت را يادم مي‌آيد و اين اسم ايران را كه تكرار مي‌شد.

كودكي را به ياد مي‌آورم كه با مادرش از سفر برگشت و ديد كه پدر آخرين "عكس" را هم از ديوار خانه برداشته و او از همه سوال‌ها و جواب‌ها نام "كردستان" به يادش ماند... و تلويزيون هنوز از ايران مي‌گفت... وتلويزيوني كه از ايران مي‌گفت روزي از كساني گفت كه خون‌شان "مباح" است و تلويزيون هنوز از ايران مي‌گفت (راستي آن كسي كه از خون‌هاي مباح مي‌گفت بعداً براي خودش اصلاح‌طلبي شد؛ خوب يادم هست!)

من هم مانند تو از اين وطن كه نمي‌دانم چيست خاطره‌ها دارم حسين. خاطره عزيزي كه درفتح بستان جان باخت و خواهرانش جنازه‌ سوخته‌اي را كه بعد از دو ماه بازگردانده بودند از روي دندان‌هايش شناختند. مي‌گفتند در راه وطن شهيد شده... يادم هست تا چند ماه قبلش قرار بود از وطن برود و جايي ديگر درس بخواند. نرفت؛ به‌خاطر همين وطن نرفت... و قاب عكسش ماند و جنازه‌اي سوخته...

عزيز ديگري را به ياد دارم كه او هم وطن را آزا د مي‌خواست. سال‌ها براي آزاديش جنگيده بود. يادم هست روزي را كه از عادل آباد آوردندش و روزهايي را كه چه سربلند بودند خانواده‌اش كه همه به خانه آن‌ها مي‌آمدند به ديدار اين مبارزِ آزادي وطن. و خوب يادم هست چگونه همين خانواده سالي بعد شبانه چنان از ترس جان از ديارشان گريختند كه مادر پيري را جا گذاشتند و نمي‌دانستند كه آيا مهاجمان از پيرزن كور زمين‌گيري كه يادگار ملاي بزرگ ولايت‌شان بوده خواهند گذشت يا نه؟ و يادم هست همان مبارزي را كه مايه افتخار بود در خانه‌اي در نظام آباد در درگيري جان باخت و در گوشه‌اي از اين وطن در قبري خفت كه هيچ‌گاه "نشان"ي از آن ندادند.

حسين، من بسياري را ديده‌ام كه به‌خاطر همين وطن با هم جنگيده‌اند. شماره آشناهايي را كه در اين راه از همه سو جان باخته‌اند ديگر از دستم در رفته. و اين وطن هميشه برايم همه چيز بوده و هيچ چيز. وطن برايم زني بوده كه دوماه تمام از سحر تا شام هر روز به همه جا سرمي‌كشيده تا بگويندش شوهري كه شبانه بردند زنده است يا مرده؛ زني بوده كه سه بار حكم تير را شنيد اما صداي تير را نه؛ زني بود كه كودكش را در زندان زاد (وطن آن كودك زندان بود!؟)؛ زن ديگري را مي‌شناسم كه فرزند را بدرقه كرد تا بجنگد كه وطن بماند؛ وطن ماند و فرزند نماند... و آيا وطن ماند؟ وقتي كه نماند آن‌كه وطن به او "وطن" شده بود؟ نمي‌دانم. نمي‌دانم ‌اين وطن چيست كه همه اين زن‌ها زادند تا او "وطن" شود.

حسين، من هميشه در همهمه شنيدن اين اسم مبهم اين ايرانِ مجهول، اين وطن ناكجا زندگي كرده‌ام. روي همين خاك، خاك همين وطن كودكاني را ديده‌ام استخوان‌هاي‌شان در سرماي بيابان‌هاي قزل‌حصار تركيده است تا وقت ملاقات‌شان دهند و نداده‌اند؛ كه فرزندِ "خائن" به "وطن" بوده‌ اند و مستحق آزار. و يادم مي‌آيد كه همان روزها اين كودك را ديدم كه از ديدن تيتر "مهران آزادشد" لبخند زد. تو فكر مي‌كني كه من بايد درباره اين وطن چه فكر كنم؟

سال‌ها گذشت و ما با همه اين خاطره‌ها در ذهن هزار چرخ خورديم. تو كه بايد يادت باشد در اين مدت آشنايي من يكي را به چه كارها ديده‌اي؟ رنگ شايد بسيار بود، اما باور كن درد هميشه "بود"؛ و مي‌داني كه اين درد از جنس وطن اگر نبود، كه هنوز هم نمي‌دانم چيست، از جنس همين مردمي بود كه اين وطن را وطن كرده‌اند. همين درد بود كه با زندان‌بان ديروز هم‌راهمان كرد به‌گمان اين كه شايد بيايد روزي كه خون‌ها و زخم‌ها را ببخشيم و فردا كودكان ديگري در سرماي توحش پوست‌شان كويرِ خون نشود؛ نشد اما... و گويا نمي‌شد كه بشود. حالا تو امروز مي گويي كه "بیا وطن را بردار ببریم دور از بمب‌های آمریکا، نجات‌اش دهیم."

باشد، نجاتش مي‌دهيم!! روزهايي كه در روزنامه صد هزار نسخه‌اي مي‌نوشتم به همين فكر مي‌كردم حالا هم كه شايد بيست نفري اين صفحه را ببينند باز هم به اين فكر مي‌كنم. اما چه مي‌توانيم كرد در اين زمانه كه گويا همه از درد يا سرخوشي تن به افيون سپرده‌اند؟ (رسوايي كه مي‌گويم منظورم همين است). "وطن" شايد توهمي بيش نيست. چيزي نيست وراي همه دردها ورنج‌هاي همين مردم كه از سر تقدير اين‌جا زاده شده‌اند يا تقدير به اين‌جا آواره‌شان كرده است. چيزي نيست سواي همه رنج‌هايي كه ديده‌ايم، يا خوشي‌هايي كه دست داده است. نمي‌دانم چه مي‌توان كرد، امروز شايد تنها همين فريادهاي خاموش برايمان مانده است؛ پس بگوييم كه اگر وطن را مي‌خواهيم، براي همين آدم‌ها مي‌خواهيم؛ براي من، براي تو، براي "فرزند دشمن" مان. مي خواهيم كه درش از فقر و صغارت و جهالت به در آييم؛ براي همين‌هاست كه مي‌خواهيمش.
بگوييم شايد دست كم خاموش نميريم...

۱۷ شهریور ۱۳۸۶

نامه باقي در مورد اعدام‌ها

نامه‌اي عليه سكوت
عمادالدين باقي رئيس انجمن دفاع از زندانيان سياسي و فعال حقوق بشر نامه‌اي خطاب به چند تن از مسئولان و رهبران احزاب و چند تن از مراجع مذهبي نوشته در مورد اعدام‌هاي اخير، كه مي‌گويند شمار آن‌ها در نيم‌سال اول 1386 از كل سال پيش بيش‌تر بوده است. باقي در نامه خود از اين افراد خواسته تا در برابر اين روند سكوت نكنند
اعدام‌های اخير که بسياری از آنها مرتکب هيچ قتل نفسی نشده بودند و بنا‌به اقرار برخی متوليان، صرفاً به قصد ارعاب انجام شده است مصداق بارز اسراف در قتل است. احکام اين اعدام در حالی شتابان صادر واجرا می شود که در موارد مشابه، صدها تن ماه‌ها وسال‌هاست مراحل فرجام‌خواهی‌شان برای رعايت احتياط به طول انجاميده است.

فاجعه بزرگ‌تر از اعدام‌های پی‌در‌پی، سکوت نخبگان و احزاب و نهادهای مدنی ايران از يک‌سو و بی‌تفاوتی يا تمکين افکار عمومی در برابر تبليغات و ادعاهای يکسويه رسانه‌های دولتی از سوی ديگراست که اجازه نمی‌دهند فرد ديگری در برابر مسوولان اين اقدامات، به مناظره علمی بنشيند. اين سکوت سبب می‌شود که عمق يک تراژدی انسانی و قضايی پنهان بماند. بنا‌بر اطلاع دقيق از محتوای تعدادی از پرونده‌ها و با ملاحظه و استناد آرای صادره،بسياری از اين افراد حتی طبق قوانين جاری نيز نبايد اعدام می‌شدند. صرف‌نظر از ديدگاه شخصی خود درباره نفی اعدام و با فرض موافقت کامل با تمام قوانين و مقررات کنونی سالب حيات، بدون شک اعدام کسی که بدون رعايت کامل تشريفات دادرسی عادلانه کشته شود نه يک مجازات قانونی که يک نوع جنايت به شمار می آيد اين در حالی است که در هر محکمه‌ای با اسناد و مدارک و پرونده‌ها و احکام صادره نشان می‌دهم که عده زيادی از اعدام‌شدگان يا فاقد وکيل بوده‌اند يا بدون فرصت فرجام‌خواهی اعدام شده‌اند، يا به‌رغم وجود شبهات بسيار در پرونده که ازمصاديق مسلم قاعده درء بوده است اعدام گرديده‌اند يا اساساً جرم اعلام‌شده مجازات اعدام نداشته يا در پرونده‌های ديگر، افرادی با جرائم مشابه يا سنگين‌تر اعدام نشده و محکوميت‌های بسيار خفيف‌تر گرفته‌اند. نمونه‌های چندی را می‌توان مستنداً نشان داد که اعدام آنان حتی براساس مندرجات دادنامه صادره نيز فاقد وجاهت قانونی و شرعی بوده است. سلب آزادی بيان و جلوگيری از نقد حقوقی آرا و احکام صادره در مطبوعات سبب شده است که جان انسان‌ها به آسانی در معرض تلف قرار گيرد
اين نامه در سايت‌هاي مختلفي منتشر شده است، از جمله در سايت شخصي باقي، سايت ايران امروز، و سايت راديو زمانه
‌